خُمار

تَن ز شورِ دوش لرزید و نماندش اختیاری٫ بر در میخانه گفتم؛ برفــکن عقلــــم کناری

گفتمش: روزی بیفشان پرده از رخسارِ مستور٫ گفت: آن روز آید ار افتـــی ز غم در رهگذاری

گم شدن در تو، همـــان پیدایــی مطلـــق نماید٫ قطره چون گم شد به دریا، می‌شود صاحب‌قراری

جانِ عاشق را چه بیم از تهمت و نفرینِ خَلق؟٫ مستی و رندی نیاید جز به بزمِ غم‌گُساری

سرّ خود با هر که گویی، خنده‌اش آید ز ریب٫ رازِ ما را کــــس نداند جـــــــز نــگــــارِ رازداری

گر فلک بر فرق بارد تیغ، باکی نیست ما را٫ چون دل آید در تبسم از نگاهِ بردباری

زاهد از تسبیح گوید، لیک بی‌عطرِ محبت٫ ذکرِ بی‌هوده‌است، چون جسمی تهی از جان‌نثاری

هر که او افسانه‌پرداز است، دور افتـــد ز راه٫ هر که افتد در خیالِ خویش، گم گردد ز یاری

لب چو خاموشی گزیند، نغمه خیزد در نهادش٫ کز سکوتِ عارفـــــان خیزد ندای ماندگــــــاری

در خراباتِ حقیقت گر کُنی ترکِ خودی٫ ساغرت ریزد ز مینو، ساقیِ خدمت‌گزاری

من که مستم، فارغم از طعنِ مکر و زهد و نام٫ باده‌نوشان را ســـزد تنها حدیثِ گُلْ عِـــــــذاری

رندکان در سینه دارند آتشی پنهان ز درد٫ سوز باید، اشک باید، نیم‌شب باید، خماری

پیوست🎼؛ worship or love by Them &l.