منّت خدای را
مهربان

خبرم کن، جانان!
که در این بادیهی بیرهرو
مهربانی به رَهَم خواهد تافت؟
مهربانم، تو سرافراز بمان.
آسمانِ دلِ من، عطر تو را میخواهد.
اندر این تیرهی تار
چشمِ کمسویِ چراغ
به خیالِ رخِ همچون قمرت میسوزد.
مهربانم، تو پریشان منشین.
که پریشانی را، به مترسکهایی
دور افتاده و خاموش شده دوختهاند.
تو که با بال و پری، تو که با تاج و سری
مهربان، جنگل انبوهِ شعف،
تک درختی شده است.
چَه پُر از چَه شده است.
چهچهِ بلبلِ خوشخوانم نیست.
داستانم همه هیچ است و ملال.
مهربانم، بگذر از چمنم،
هوسِ قصهی آغوش تو را کرده تنم.
گفته بودم که اگر،
من تو را گُم بکنم،
خواهم مُرد؟
خبرم کن جانان!
مهربانم، به کجا مینگرد؟
به کجا را نگرم؟
تا نبینم او را؟
مهربانم،
مهربانم،
مهربان.

پیوست🎼؛ Before Us by Cedric Vermue.
مطلبی دیگر از این انتشارات
رهسپار
مطلبی دیگر از این انتشارات
بیا.
مطلبی دیگر از این انتشارات
کَهکِشان