هناس

حالا دیگر، گاه‌نامه‌ی تنه‌ی تب‌دارِ تیر است؛

آزادسروِ من به دنبال تذرو می‌گردد.

می‌بایست سراغِ او را از کجایِ برودتِ بورانِ تابستان بگیرم؟

دریچه‌های دالان این دنیا را وا می‌کنم،

هر کدام به سویِ عدمی، هودج می‌کشند.

حالا دیگر، سربندِ تیر، نامِ مرا بی‌اذن به کوچه‌پس‌کوچه‌های هذیان می‌برد.

حالا دیگر، تابستان پیردختری‌ست، که خونابه‌ی برف‌های بی‌مزار را در چمدانی چرمی خاک می‌کند.

وَ من سراپا بارانم.

در کاوشِ آن «کاش» که هرگز کشت نشد.

دانه‌های تسبیحم را در ساغر سودا غسل داده‌ام،

و با دستانی کبود برچیده‌ام.

شعر نمی‌بافم که دیگر چامه‌سرا نیستم، 

حالا دیگر، نازک‌جگرانِ نورسِ بستان‌ها، در قفسِ تقویم، خوابِ خنکای بهار را بی‌هوده می‌بینند.

تا آستانه‌ی دوباره زیستنی بی‌شرمانه در نجدِ ملال،

جرعه‌های قهوه را سر می‌کشم و ثلمه‌هایِ پوستم را مسامِ تلخیِ سرشارش می‌کنم.

بازتاب مغمومِ حدقه‌ی چشمانم را در تهِ فنجان می‌نگرم که وارثِ من و تنهایی‌ام‌اند.

تنهایی‌ام را پذیرفته‌ام. که بزرگی‌اش را بزرگ می‌تواند جبران کند.

به پهنایِ یک اقیانوس وسیع است.

و اگر بیایی در نزدیکای هناسم،

تا دمی همدمی شوی،

خواهی دید که تو هم در این کشتی، انبازِ تنهایی‌ام هستی.

نرم بگذر از کنار ته‌مانده‌ی چرکِ نشخوارهایم، تا آلوده نشود پرندِ حنوط‌آلودت.

آری، در آغاز تنها کلمه بود.

در چشم‌های من کلمه‌ای بود خاموش، با طعمِ غبار.

در چشم‌های تو کلماتی بودند خالص و رازآلود.

کلمه‌ها یکدیگر را بی‌پیشینه شناختند... در آغوش گرفتند.

ما از نطفه‌ی واژه زاده شدیم، از پیوندِ معنا و تمنا...

اکنون، خیره‌ام به آبله‌ی هلاکی که بر جداره‌ی این دالان‌ها رُسته‌است.

و هنوز سوگِ ارغوان، در حنجره‌ام می‌تپد.

چشم انتظارم، با چشم‌هایی پُر از واژه‌های ناقص، تا شاید دوباره کلمه‌ای،

جهانی را از نو بیافریند...

می‌گذرند. درخت‌ها و زنجره‌ها. نگاه‌ها و پرتره‌ها. قلم‌ها و سفسطه‌ها. برهنه آمده بودم، برهنه خواهم رفت.

تو می‌آیی در میانِ خیلِ زاغانِ بد الحان،

صدایم می‌زنی که شاید به قداست هم‌کلامی با تو، زبان باز کنم.

آن روز، چشمانِ مُردابیِ من هنوز راکد مانده بود.

و نمی‌دانست که مرغابی‌هایی از میان گیسوانِ شکنجت، کوسِ رحیل می‌زنند. و چشمانم را خیسِ پر زدن می‌کنند.

آن روز، وقتی که تنِ عاصی‌ام در سردیِ آتش صیقل می‌خورد،

من اهریمنی را دیدم که از من گریخت.

و شلتاقِ تازیانه‌هایِ لوم، بر گُرده‌ام تیر می‌کشید.

آن روز، آیه‌ای شدم که الهه‌هایِ ملکوت، مرا بر بسترِ ناسوت کوک می‌زدند.

راسخم که در میان زاغان، سرآسیمه مرا می‌خواندی.

گفته بودم تا نترسی.

گفته بودم، آخرین میعادگاه تو با ترقوه‌ام، ثری‌ست.

بنات‌النعش بدرقه‌ام خواهند کرد تا عقد ثریا. پاهایت را خسته نکن.

شب که همگان می‌خوابند، با خود خواهی گفت:«پس چکامه‌هایش...».

گفته بودم تا نترسی، می‌گذرند. خیال‌ها و دودها، زیان‌ها و سودها، چنارها و رودها، و فرسنگ‌ها به دور از من،

تمامِ مسیر را شاهرگِ گورستان در تو می‌خواند؛ برهنه آمده بودم، برهنه خواهم رفت.

دلواپسم نباش، من عروج کرده‌ام. بال‌دربالِ پروانه‌هایی که از پیله‌ی ابریشمین به تنگنا آمده‌اند.

آنقدر گرداگرد تارکِ تاریکم پیله نکن.

چکامه‌هایم از گور برمی‌خیزند.

به هیئت زنی افسونگر که افسونِ چشمانت را تمنا دارد.

و هیچ سطرِ سپیدی خط پایانش نمی‌شود.

رستاخیز از همین‌جا آغاز شد، از استدعای دوباره‌ی چشمانت.

بگو کدام رستخیز چشمانت را آنطور که من می‌خواهم می‌نمایاند؟

بگو کدامین رستخیز؟

آن زن در من می‌گرید. ناله‌هایش شبیه هیچ‌یک از زنانِ شنبه‌ها تا آدینه‌هایم، محزون نیست.

و هیچ سطرِ سپیدی خطِ پایانش...

پیوست🎼؛ Lights Are On (Instrumental) by Edith Whiskers.