<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات فعل</title>
        <link>https://virgool.io/Faezehabdipour/feed</link>
        <description>در این انتشارات روایت هر چیزی که میبینم، می‌خوانم، تجربه می‌کنم را با شما در میان می‌گذارم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 11:10:05</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/b9af0tttwxqj/swfrtn.png</url>
            <title>فعل</title>
            <link>https://virgool.io/Faezehabdipour</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روز جهانی درون‌گراها: از درون‌گرایی تا برون‌گرایی</title>
                <link>https://virgool.io/Faezehabdipour/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D9%88%D9%86-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-dojium5yht62</link>
                <description>امروز سر کار صحبت از درون‌گرایی و برون‌گرایی شد، ساره بهمون گفت 2 ژانویه روز جهانی درون‌گراهاست. وقتی من گفتم من خیلی درون‌گرا بودم، همه تعجب کردن :)) البته حق هم  دارد. برای همین ساره بهم ایده داد که در مورد روندی که از درون‌گرایی تا برون‌گرایی طی کردم بنویسم. تو این مسیر یکم از مطالعات خودم در مورد درون‌گرایی و برون‌گرایی هم چاشنی متن می‌کنم. خوشحال می‌شم همراهم بشید.درون گراها و برون گراهادرون‌گرایی از کجا میاد؟ من کی و چطور درون‌نگرا بودم؟من کودک شیرینی بودم، از جهاتی و به دلایل معجزه‌وار شفا پیدا کردنم، محبوب خانواده و فامیل بودم. به عنوان بچه‌ای خاص که قشنگ حرف می‌زنه و خیلی باهوشه شناخته می‌شدم. ولی سوال! من چقدر حرف می‌زدم؟ چقدر برای یک کودک در خانواده ما امکان حرف زدن و بروز احساسات وجود داشت؟ اصلا این‌که کودک و نوجوان دارای احساسات است چقدر مطرح بود؟ چقدر حق داشت ناراحت، ترسیده یا غمگین باشد؟ چقدر احساس تنهایی می‌کرد و اصلا اهمیتی داشت؟ کسی پرسشی درمورد این ابعاد زندگی کودک و نوجوان می‌پرسید؟ و یا اگر کودک و نوجوان در خانواده ما، همه خودش را جمع می‌کرد تا اشاره‌ای کند به احساس ناگوار یا گوارای پیش‌آمده در وجودش، آیا بهایی به آن داده می‌شد؟ چه چیز جز درد جسمانی اهمیت داشت؟چیزهایی که اهمیت داشت در این خلاصه می‌شد: &quot;گشنته؟ خوابت میاد؟ دستشویی داری؟ درست رو خوندی؟ سرماخوردی؟ جاییت درد می‌کنه؟&quot; فارغ از این مسائل تو به عنوان بچه، مشکل دیگه‌ای نمی‌تونی داشته باشی و مسخره است. اگه ترسیدی از گربه یا مامورای شهرداری واکنش ما به تو خندیدنه، هرچند اگر از هیچی نترسی (حتی اگه ترسیدی از درون ولی ادای نترسیدن در میاری) هزارآفرین داری و تو قوی و خفنی و به‌به.فروید معتقده که آدم‌ها به دلیل این‌که نمی‌تونن ارتباط سالم داشته باشن درون‌گرا میشن. همچنین میگه آدم‌ها تحت تاثیر ناخودآگاه و تجربیات کودکی شخصیتشون شکل می‌گیره که این امر به صورت غیر مستقیم روی برون‌گرا شدن و درون‌گرا شدنشون تاثیر می‌ذاره. هر چند به نظر من همچین هم غیر مستقیم نیست، زمانی که در تجربه حضورت در اولین اجتماع، امکان بروز نداشتی و با هزار سانسور و سکوت بزرگ می‌شدی، چه انتظاری داری که فرد برون‌گرایی بشی؟البته ترس و خجالت با درون‌گرایی متفاوته، اما خب بستر شکل‌گیری گویا در همون رفتارهایی بوده که در کودکی با تو بوده. انگار پناه مغز برای آرامش، رجوع به ذهن و خیال میشه. تنهایی همه چیز راحت‌تره و حالت بهتره و درون خودت که باشی امنیت برقراره.فروید زیاد در مورد درون‌گرایی و برون‌گرایی تمرکز نداشته ولی همین نظرش بعدا توسط یونگ و سایرین مورد نقد و بسط قرار می‌گیره. یونگ تمرکز بیشتری روی تیپ‌های شخصیتی یا نوع‌های روانی میذاره و فکر کنم اولین نفری بوده که تیپ شخصیتی آدم رو به درون‌گرا و برون‌گرا تقسیم می‌کنه.درون‌گرا یا برون‌گراتیپ‌های شخصیتی یونگ: درون‌گرا تا برون‌گرایونگ میگه شخصیت آدم‌ها این‌طور نیست که برون‌گرای کامل باشن یا درون‌گرای کامل، ولی احتمالا به یک سمت بیشتر نزدیک میشن، در نتیجه شبیه یک طیف میبینه انگار. یونگ میگه: &quot;برون‌گرایی نوعی نگرش است که با تمرکز بر اشیاء خارجی مشخص می‌شود؛ درون‌گرایی با جهت‌گیری در زندگی از طریق محتویات روانی درونی مشخص می‌شود.&quot; البته ممکنه هر فرد بسته به شرایط و محیط به سمتی متمایل بشه. (کلا هرچی لیبل نزنیم خیلی بهتر و درست‌تره)مثلا من خودم، نوجوون‌تر که بودم سکوتم زیاد بود، دنیای من تنهاییم بود و کتاباییم که عاشقشون بودم. تمام تایمم یا کتاب می‌خوندم یا فیلم می‌دیدم ولی خب همون فائزه توی مدرسه هم محبوب بود اینطوری بودم که هیچی درمورد خودم نمی‌گفتم ولی کاملا شنونده بودم و در تعامل و جواب دادن خیلی هم خوب حرف می‌زدم و کمک می‌کردم و آروم می‌کردم فرد مقابل رو. تو خونه هم همین بودم.  یونگ 8 تا تیپ شخصیتی بر پایه همین درون‌گرایی و برون‌گرایی ارائه میده:برون‌گرای متفکراین افراد بر اساس افکار عینی و واقعیت‌های ملموس زندگی می‌کنند. آن‌ها به قواعد و مقررات جامعه پایبندند و در تمام جنبه‌های زندگی واقع‌بین هستند. احساسات و هیجانات خود را سرکوب می‌کنند و ممکن است دیگران آن‌ها را افرادی خشک و سرد ببینند.درون‌گرای متفکراین افراد واکنش‌های ذهنی و خلاقی به دنیای بیرون نشان می‌دهند و اطلاعات قدیمی را به‌صورت جدید تعبیر می‌کنند. دیگران ممکن است آن‌ها را به‌عنوان افرادی یک‌دنده، متکبر و بی‌ملاحظه در نظر بگیرند.برون‌گرای احساسیاین تیپ شخصیتی خیلی تحت تأثیر عقاید ذهنی خود نیست و ارزش‌های اجتماعی و معیارهای قضاوتی که مورد قبول عموم هستند، آن‌ها را هدایت می‌کند. در موقعیت‌های اجتماعی راحت هستند و به‌دلیل اجتماعی بودن و جذابیتشان، به‌راحتی دوست پیدا می‌کنند.درون‌گرای احساسیاین افراد قضاوت‌های ارزشی خود را بر مبنای برداشت‌های ذهنی استوار می‌کنند و دارای وجدان اختصاصی هستند. طرز رفتار آن‌ها آرام و کم‌حرف است و ممکن است مرموز و دست‌نیافتنی به‌نظر برسند. آن‌ها به افکار و عقاید سنتی توجهی ندارند و این بی‌اعتنایی به دنیای عینی می‌تواند باعث ناراحتی دیگران شود. هیجان عمیقی دارند ولی از ابراز آن خودداری می‌کنند و ممکن است دیگران آن‌ها را سرد و ازخودراضی ببینند.برون‌گرای شهودیاین افراد به واقعیت‌های دنیای بیرون گرایش دارند، اما آن‌ها را به‌صورت زیرآستانه‌ای درک می‌کنند. به‌جای تأمل، براساس حس ششم خود تصمیم می‌گیرند و اغلب تصمیماتشان درست از آب درمی‌آید. آن‌ها به دلیل توانایی در غنیمت شمردن فرصت‌ها، در کار و سیاست موفق می‌شوند.درون‌گرای شهودیادراک شهودی این افراد بسیار قوی است و ممکن است تماس کمی با واقعیت داشته باشند. اغلب برای تیپ‌های دیگر که انگیزه‌های آن‌ها را درک نمی‌کنند، عجیب‌وغریب به‌نظر می‌رسند. ممکن است درک روشنی از انگیزه‌های خود نداشته باشند، اما به‌وسیله این انگیزه‌ها هدایت می‌شوند.برون‌گرای حسیحس‌های این افراد خیلی تحت تأثیر نگرش‌های ذهنی‌شان قرار نمی‌گیرد. آن‌ها بر لذت، خشنودی و جست‌وجوی تجربیات تازه تمرکز دارند و به دنیای عملی و ملموس گرایش دارند. این افراد قابلیت زیادی برای لذت بردن از زندگی دارند.درون‌گرای حسیاین افراد تحت تأثیر حس‌های ذهنی خود قرار دارند و به‌جای محرک‌های خود، با تعبیرشان از محرک‌های حسی هدایت می‌شوند. آن‌ها به پدیده‌های عینی با تعبیر ذهنی می‌نگرند و غالباً فعالیت‌های انسانی را با نیک‌خواهی و سرگرمی می‌بینند.یونگ توضیح داد که برون‌گرایی یعنی انرژی ما به سمت دنیای بیرون می‌ره و درون‌گرایی یعنی به سمت دنیای درون خودمون. هر دو ویژگی مهم هستند و برای داشتن یک شخصیت متعادل بهتره که هر دو رو داشته باشیم، فقط یکی از این دو معمولاً بیشتر توی ما غالب میشه.شخصیت درون‌گرا و برون‌گراالبته نظرات خیلی مختلفن مثلا آیزنک میگه: تفاوت‌های بین درون‌گراها و برون‌گراها ریشه در تفاوت‌های بیولوژیکی در سیستم عصبی آنها دارد.  تو کتاب شخصیت و تفاوت فردی فکر کنم میگه که کلا این برون‌گرایی و دورن‌گرایی یه امر ژنتیکه، نه یه ویژگی شخصیتی.یا مثلا نظر یالوم که معتقده آدم‌های برون‌گرا با ارتباطات اجتماعی دنبال حواس‌پرتی در مورد قضیه مرگ هستن درحالی که درون‌گراها خیلی عمیق به مرگ فکر می‌کنن. که البته به صورت کلی من خیلی طرفدارش نیستم چون همه چیز رو حول محور مرگ و اینها تعریف می‌کنه و چندتا چیز دیگه.به عنوان کسی که با اریک فروم و نگرشش احساس بهتری دارم باید بگم فروم درباره درون‌گراها و برون‌گراها می‌گه که درون‌گراها معمولاً تو تنهایی و توی فکر خودشون احساس خوبی دارن و بیشتر به دنیای درونی خودشون توجه می‌کنن. تو کتاب هنر عشق ورزیدن می‌نویسه: &quot;فرد درون‌گرا به دنبال عمق و معنا در روابطش هست.&quot; یعنی این افراد دوست دارن روابط عمیق و معناداری با تعداد خیلی کمی داشته باشن حالا برعکس، برون‌گراها آدم‌هایی هستن که دوست دارن با دیگران در ارتباط باشن و از جمع لذت می‌برن. فروم می‌گه: &quot;فرد برون‌گرا به دنبال تأیید و شناخت اجتماعی هست.&quot; نه تنها دوست داره که تو جمع باشه که دلش می‌خواد تایید هم بگیره ازشون و یه هویت اجتماعی قوی داشته باشه.فروم همچنین اشاره می‌کنه که توی جامعه‌ای که به موفقیت‌های بیرونی و اجتماعی اهمیت می‌ده، درون‌گراها ممکنه احساس تنهایی کنن. تو کتاب فرار از آزادی می‌گه: &quot;درون‌گراها ممکنه احساس بیگانگی کنند چون به نیازهای درونی‌شون توجه نمی‌شود.&quot; در حالی که برون‌گراها از این وضعیت بهتر استفاده می‌کنن و توی جمع می‌درخشن. در نهایت، این تفاوت‌ها نشون می‌ده که هر کدوم از این شخصیت‌ها چطور با دنیای اطرافشون تعامل می‌کنن و چه چالش‌هایی ممکنه براشون پیش بیاد. انگار که جفتش سختی‌های خودشو داره و کسی چه میدونی شاید همون تعادل بهترین راه باشه!تست MBTI من در شهریور و دی امسالحالا چیشد که من از درون‌گرایی فاصله گرفتم؟نمیگم درون‌گرایی چیز بدیه، اگر به مرحله انزوا نرسه یا به دلیل ترس و افسردگی نباشه اینم یه تایپیه دیگه. یه جایی اشمیت تو اضطراب اجتماعی از این میگه که تعاملات اجتماعی برای درون‌گراها سخت میشه، اونا خجالت می‌کشن یا شاید می‌ترسن که در اجتماع بخوان ارتباط برقرار کنن ولی خب برون‌گراها حس بهتری دارن که ارتباط اجتماعی خوب و زیاد داشته باشن. اصلا بهشون انرژی میده.حالا برای من تبدیل به این شده بود که من قوی و خوبم و درمورد هیچ مشکلی نیاز نیست با کسی حرف بزنم و از پسش برمیام. دلمم نمی‌خواست واقعا با کسی صمیمی بشم. دوست داشتم خودم باشم و کتابام. حتی تو سخت‌ترین مشکلاتی که تو زندگیم پیش میومد، فقط دوست داشتم تنها باشم. مشکلی هم تو برقراری ارتباط و تعامل و معاشرت نداشتم. اتفاقا خوش مشرب هم بودم و دوستای زیادی رو میشناختم ولی خودم با هیچ‌کس صمیمی نمی‌شدم که بخوام من حرف بزنم و اون‌ها بشنون.نتیجه چیشد؟ سختی‌های زندگی رو اونقدر توی خودم ریختم که مشکلات روان‌تنی پیدا کردم. پنیک و غش‌کردن‌ها، تپش قلب و لرزش به ‌خاطر اضطراب‌ها. از 5 سال پیش بالاخره رفتم پیش روان‌پزشک و بعدا هم تراپیست و اینجور شدم که بابا اینقدرم عجیب نیست و هیچی بهتر ازحرف زدن و تعامل از طریق حرف زدن نمی‌تونه باشه. ریشه‌ش هم پیدا کردیم و نهایتا الان جای خوبی وسطای طیف قرار دارم که حس رضایت و خرسندی بهم میده. من متخصص نیستم ولی فکر می‌کنم هر جور که حالتون خوبه خوبه، فقط این‌که واقعا خوب باشید نه مثل من اداشو در بیارین :)) جوری که خودتونم باور کنید تنهایی امن‌تره.اینم منو ساره و فوجیمن با تمرین و شروع صحبت، اول با تراپیست و دکترم و بعد آروم آروم با نزدیک‎‌ترین افراد زندگیم، آروم آروم درصد درون‌گراییم رو کم کردم و به خط تعادل نزدیک شدم. اولا فقط چیزای سطحی و ساده رو گفتم بعد سعی کردم احساسات عمیق‌تر و مشکلاتم رو هم بیان کردم. مثلا من شنوندگی رو خیلی دوست داشتم، این‌که یکی بشینه برام حرف بزنه و تعریف کنه، بعدشم که میومدم خونه تو دفترم می‌نوشتم برای خودم ولی حالا به جای اینکار خودمم در مورد احساسم و خودم در جواب اون فرد حرف می‌زنم و میگم. یا مثلا به جای اینکه به جمع ها به شکل یه موقعیت که باید تمام شه نگاه کنم و بعد که برسم خونه خسته باشم و دلم بخواد بخوابم و کسی رو نبینم تا جایی که لذت بردم موندم و سعی کردم این مقدار رو زیادتر کنم. با اینکه سر کار برم به صورت حضوری هم وارد اجتماع شدم و محیط بهتری رو تجربه کردم. یه چیزی که من تجربه کردم این بود که اول باز شدن این روزنه سخت بود، بعدش هم که روزنه باز می‌شد چون مهارتی بود که بلد نبودم آسیب‌های خودش رو داشت. که مثلا چقدر صمیمی بشی و چرا و چطور به چالش می‌خوردم یا حتی اینکه بقیه ازت انتظار این گفتن‌هارو ندارن و تعجب می‌کنن یا شاید جدی نگیرن. ولی خب کم کم داره دستم میاد و در مجموع حس بهتری دارم و احساس می‌کنم تو این تعادله حالم خیلی بهتره و روند زندگی راحت‌تر طی میشه. البته اینم بگم که من سابق بر این هم در زمینه شخصی خودم و زندگی درون‌گرا بودم در زمینه اجتماعی و سیاسی بلند بلند داد می‌زدم. نهایتا من بیشتر ISTJ هستم فکر کنم. ولی تو همین دو طیف می‌گردم.خلاصه که قربونتون برم و ایشالا که مهتاب جون هم ازمون راضی باشه. چون رو به رو من تو محیط کار میشینه و درون‌گراتره و در تعامل با من امیدوارم اذیت نشه :))) ماچ بهتون و خوب باشید. اگر نظری و حرفی دارید هم کامنت بذارید با هم تعامل کنیم.</description>
                <category>فعل</category>
                <author>فائزه عبدی پور</author>
                <pubDate>Sun, 29 Dec 2024 16:14:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی جادویی گی دو موپاسان</title>
                <link>https://virgool.io/Faezehabdipour/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D9%88-%D9%85%D9%88%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86-hhx42lkuqfb7</link>
                <description>در شهر پرجنب و جوش ورنتیا، جایی که نورهای نئونی با ریتم شب‌زنده‌داری می‌رقصیدند و هوا پر از حس آزادی بود، جوانی فوق‌العاده به نام دمو پاسان زندگی می‌کرد. با قلبی به رنگین‌کمان و روحی که از ستاره‌ها هم درخشان‌تر بود، دمو به خاطر سبک flamboyant، خنده‌های مسری و روحیه‌ای که در دل همه شادی می‌پاشید، شناخته شده بود.گی دو موپاسانرویایی با اشتیاقدمو فقط به خاطر لباس‌های رنگارنگش که بیانگر فردیتش بودند، شناخته نمی‌شد؛ بلکه او آرزوی تبدیل شدن به یک طراح مد مشهور را داشت. هر روز، او طرح‌هایی را که الهام گرفته از افراد متنوعی که ملاقات می‌کرد و داستان‌هایی که می‌شنید، طراحی می‌کرد. آپارتمان کوچک او پر از تکه‌های پارچه، نقاشی‌ها و یک چرخ خیاطی بود که مثل یک همراه شاداب، به آرامی کار می‌کرد.شب تغییریک شب سرنوشت‌ساز، دمو دعوت‌نامه‌ای برای گالا مد سالانه ورنتیا دریافت کرد، رویدادی که می‌توانست شروعی برای حرفه‌اش باشد. تم این سال &quot;رنگ‌های واقعی خود را در آغوش بگیرید&quot; بود و دمو این فرصت را مناسب دید تا استعدادش را به نمایش بگذارد. او تمام قلب و روحش را در طراحی یک لباس خیره‌کننده که ترکیبی از ظرافت و رنگارنگی بود، گذاشت؛ لباسی که با زرق و برق و پرهای شگفت‌انگیز تزیین شده بود.وقتی به گالا رسید، دمو حس هیجان و اضطراب را همزمان احساس کرد. محل برگزاری یک سالن مجلل بود که با نورهای درخشان و دکوری پر از رنگ و زندگی تزئین شده بود. او انرژی جمعیت را حس می‌کرد؛ ترکیبی از هنرمندان، طراحان و رویاپردازان که همه برای جشن خلاقیت جمع شده بودند.ملاقات تصادفیدر حین گشت و گذار، دمو چشمش به یک چهره جذاب در آن طرف اتاق افتاد. این شخص، لئو، یک عکاس مشهور بود که به خاطر پرتره‌های خیره‌کننده‌اش و شهرتش شناخته می‌شد. نگاه نافذ لئو به نظر می‌رسید از میان جمعیت عبور کرده و مستقیماً به دمو می‌افتد و جرقه‌ای از کنجکاوی در دلش ایجاد می‌کند.با گذشت شب، لئو به دمو نزدیک شد و او را به خاطر لباس فوق‌العاده‌اش ستود. گفت‌وگو میان آن‌ها به‌راحتی و با خنده و اشتراک رویاها پیش رفت. دمو متوجه شد که لئو نیز اشتیاقی مشابه برای خلاقیت دارد و قلبش برای اصالت می‌تپد. شیمی میان آن‌ها الکتریکی بود و جهان اطرافشان به یک کپسول زمان تبدیل شده بود.افشای روی صحنهزمانی که نوبت به دمو رسید تا اثرش را روی صحنه گالا به نمایش بگذارد، او با اعتماد به نفس قدم گذاشت و نورها او را در بر گرفتند. جمعیت با شگفتی نفسشان را حبس کرد در حالی که او به آرامی حرکت می‌کرد و هر قدمش صدای سفرش را به سوی خودآگاهی می‌رساند. در آن لحظه، دمو احساس آزادی کرد و به هویت و زیبایی منحصر به فرد خود افتخار کرد.وقتی او به انتهای صحنه رسید، تشویق‌ها به اوج رسید. دمو لئو را در جمعیت دید که چشمانش پر از تحسین بود. در آن نگاه مشترک، دمو متوجه شد که نه تنها جایگاهش را در دنیای مد پیدا کرده است، بلکه ارتباطی را نیز یافته که فراتر از معمول است.آغاز جدیددر روزهای بعد، دمو و لئو تبدیل به دو یار جدانشدنی شدند، در حالی که از جواهرات پنهان شهر بازدید می‌کردند، به نمایشگاه‌های هنری می‌رفتند و یکدیگر را برای تحقق رویاهایشان الهام می‌کردند. طراحی‌های دمو مورد توجه قرار گرفت و او به زودی دعوت شد تا کارهایش را در رویدادهای مد معتبر به نمایش بگذارد و روح رنگینش همگان را مجذوب خود کند.با لئو در کنار خود، دمو سفرش را با آغوش باز پذیرفت و عشق، خلاقیت و زیبایی واقعی بودن را جشن گرفت. آن‌ها زندگی‌شان را با رنگ‌های زنده نقاشی کردند و ثابت کردند که عشق هیچ مرزی نمی‌شناسد و هر رویایی ارزش پیگیری دارد. در زندگی جادویی گی دمو پاسان، هر روز یک ماجراجویی جدید بود، جشنواره‌ای از آنچه که او بود و آنچه که قرار بود باشد.</description>
                <category>فعل</category>
                <author>فائزه عبدی پور</author>
                <pubDate>Sat, 09 Nov 2024 16:31:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;بو&quot; آخرین چیزی که از بین می‌رود!</title>
                <link>https://virgool.io/Faezehabdipour/%D8%A8%D9%88-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%AF-hlvvkm4twkhq</link>
                <description>یه تیکه از یه گوشهمیگن قوی‌ترین حافظه‌ی آدم، حافظه‌ی بویاییشه! حالا نه که فکر کنید حافظه‌ی ما و شما ایرادی داشته باشه، تو بگو کوچیک‌ترین اتفاق تو ۳سالگی، دریغ از کمرنگ شدنش چه برسه به پاک شدن، ولی خب. دیشب با یه سردرد که به چشم و فکِ سمت راستم زده بود، روونه‌ی خواب شدم. پیش خودم گفتم زودتر بخوابم مگر داروها اثر کنه و درد تموم شه. فکر کنم هنوز ۲ نشده بود که با &quot;بو&quot; از خواب بیدار شدم.بوی پاییز، بوی هوا. کلافه شدم و هرچی بیشتر به خودم پیچیدم بیشتر خوابم نبرد! بو منو داشت با خودش می‌برد. بوی گراس، علف، هروئین تهوع و اضطراب، بوی ملس و شیرینِ خدیج و زندان، بوی لجن گرفته‌ی عرقِ فردِ متادون خورده، بوی موزِ مایع‌ دستشوییِ اوین، بوی نمورِ اشکِ نفرِ قبلی روی چشم‌بند، بوی دودِ آتیشِ چوب رو تن بهار، بوی گلاب در اون خونه تو اون کوچه، بوی کرم‌ دست سیمین بعد سیگار، بوی کلم‌پلو شیرازی شکوفه، بوی بارون و ترس جلو در دفتر پیگیری، بوی پیرهن زردت تو تن من...خلاصه تا بوی شکم نرم و ناز مامان رفتم و برگشتم. یهو دیدم هوا روشن شده. ساعت ۶.۲۴دقیقه صبح به وقت تهران. فوجو بالای بالشتم خوابیده و فوجی (فوجو و فوجی سگ‌های خونه) خودشو کنار پاهام جمع کرده. اگه تکون بخورم از خواب بیدار میشن. بی‌حرکتمو ذهنم در حال دویدنه. هر چی گفتم بخواب، بس کن، ولش کن. فایده نداشت. کنترلش دست من نیست، فرار می‌کنه از دستم میره جاهایی که نباید. هزاربار گفتم یا جای تو اینجاست یا من ولی نه تو میری و نمیذاری من برم. حالا خوبت شد؟ با این‌همه بو تو مغزت چیکار می‌خوای کنی؟ باز صبح شه بگی خونه کثیفه باید پاشم آب و جارو کنم؟ شروع کنی خاروندن پاهات که لابد کک و کنه زده به زندگیت؟ کهیر بزنی اندازه سر کرگدن؟ آره خب آفت‌کش بزن کل خونه.. نفست تنگ بیاد. این بو شنفتن رو از یادت ببره.کاسه‌ی چه کنم رو آوردم اینجا ۴خط سیاه کردم یادم نره که فلان روز وسط پاییز بی‌خوابی منو تا کجا برد و آورد. شاید باید بلند شم، رخت و لباس جمع کنم بزنم به جاده تا ببینم سحر چه زاید باز، شایدم دو حبه قرص دیگه بندازم بالا و پتو رو بکشم تاریکی مستولی شه کپه مرگمو بذارم.</description>
                <category>فعل</category>
                <author>فائزه عبدی پور</author>
                <pubDate>Wed, 06 Nov 2024 06:48:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هوا سرده، زندون سردتر!</title>
                <link>https://virgool.io/Faezehabdipour/%D9%87%D9%88%D8%A7-%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D8%AA%D8%B1-nf1stg2m9ww4</link>
                <description> گلی چند سالی از من کوچیک‌تر بود. حالا دیگه ۲۳_۴سالش شده. دستش میل بافتنی و نخ کامواست. رو یه تیکه پتوی یک نفره‌ی چندلا شده تو هواخوری نشسته، یه آفتاب نرمی از میون دیوارا خودشو جا کرده تو سر و صورتش.شروع کرد به تعریف کردن:《ما تو یه روستایی اطراف مشهد زندگی می‌کردیم. من خیلی بچه بودم که خاله‌ و شوهرخالم اومدن منو برای پسرشون خواستگاری کردن! ۱۱_۱۲ سال. اظهار نظر تو قوم و قبیله‌ی ما برای دختر معنی نداره، دختر به دنیا میاد که زود ازدواج کنه بره از خونه. حالا اگه معنی هم داشت بچه ۱۱_۱۲ ساله چه میفهمه چی به چیه. خلاصه به زور شوهرم دادن.  از مشهد اومدم گرگان. هیچی از روابط زناشوییم بلد نبودم. علی بلد بود، خب ازم بزرگ‌تر بود. به ماه نکشید که حامله شدم. لگنم خیلی کوچیک بود، بچه بودم، نابلد و بدبخت. سربارداریم خیلی اذیت شدم. موقع زایمانم که نگم برات.  تنها هم بودم، کی درکم می‌کرد؟ پسرمو ۱۳ سالگی به دنیا آوردم.  یوسف یکسالش نشده بود که مادر شوهر و شوهرم شروع کردن به آوردن بچه‌ی بعدی. منم خیلی درد کشیده بودم و اذیت شده بودم و با همون بچگی خودم میدونستم نمیخوام دوباره بچه بیارم. از حاملگی میترسیدم اصلا. علی هم که... هر وقت میلش می‌کشید حسابی کتکم میزد.》انگار کن که درد پیچیده باشه تو جونش، به بهونه‌ی خواب رفتن پاهاش، یه تکونی خورد و یه آهی کشی و نگام کرد. براش چایی ریختم و نگاهم به دهنش بود که ادامه بده.. اینجور وقتا حرف نزنی بهتره.. خلاصه ادامه داد:《بلدم نبودم که بابا یه کارایی میشه کرد که بچه‌ات نشه.  یه رفیق پیدا کردم، ازم چند سال بزرگتر بود. گفت خنگ خدا یه قرص هست هر روز بخور تا حامله نشی. منم نصف شب بیدار می‌شدم قرصو می‌خوردم که کسی نفهمه. علی خر که نبود، مادرشم انگار نه انگار من بچه خواهرشم بدتر می‌کرد و میذاشت پشتش که بچه چیشد؟ چرا بچه نمیاره؟ بعد چند ماه که من حامله نشدم یه شب مچمو گرفت. تا یه مدت حسابی کتک خوردم. خدا خیر بده اون رفیقمو، اون بهم گفت یه آمپولی هست میشه تا چند ماه حامله نشی وقتی می‌زنیش. چون زیاد بیرون اجازه نداشتم برم، یاد گرفته بودم توی خونه خودم می‌زدم. ولی خب بچه می‌خواستن دیگه. باز که فهمیدن یه چی هست که بچه‌ام نمیشه هر چند وقتی به یه بهونه‌ای میزدم.》چایی رو دستش گرفت، کلاهشو خودش بافته بود، کشیدش یکم پایین‌تر رو پیشونیشو بگیره سوز سرما مریضش نکنه، صورتش مثل ماه میموند، مثل بی‌تجربه‌ها گفتم خب میرفتی یه جایی، می‌دونستم حرفم مسخرست، می‌خواستم خودش ادامه بده: 《هی خواهر. یه بار که خیلی کتک خوردم وقتی صبح رفت سرکار، وسایلمو جمع کردم، یوسفو برداشتم و با یه بدبختی رفتم مشهد پیش خانواده‌م. من رفتم بهشون پناه ببرم ولی بابام از خونه بیرونم کرد. گفت بچه‌ام رو با لباس سفید دادم با کفن اینجا نه، میره قبرستون تا ببینمش. مجبور شدم برگردم.  همون زمان‌ها پسرعمه‌ی شوهرم شمارم رو پیدا کرده بود و مدام بهم پیام میداد. منم فقط پاکش میکردم و جواب نمیدادم. بعد از یه مدت دیدم خیلی تنهام و دلم میخواد با یکی حرف بزنم. اینجوری شد که جواب محمد پسرعمه‌ی علی رو دادم. صبح تا ظهر که علی میرفت سرکار باهاش حرف میزدم. کلا چندباری خونه‌ی مادر علی که جمع شده بودیم دیدمش. ارتباطمون فقط حرف بود. این وسطم یوسف یکم بزرگتر شده بود و علی دیگه فقط منو نمیزد که، شروع کرده بود یوسفم میزد. هیچ کاریم از دستم برنمیومد. یه روز رفته بودم خرید اومدم خونه دیدم یوسف جلوی در نشسته و اینقدر کتک خورده که نفسش بالا نمیاد و گریه میکنه. تنها چیزی که برام مونده بود یوسف بود. میگفتم اینکه حداقل خودمو کتک میزنه، یوسف رو نزنه. رفتم داخل به نیت دعوا و اونقدر خودم و یوسف رو زد که دیگه جون نداشتیم. نمیتونستم دیگه تحمل کنم. زنگ زدم به محمد و با گریه زاری گفتم چقدر بی‌غیرتی که کمکی بهم نمی‌کنی و نجاتمون نمیدی. و بعد بهش گفتم خودم امشب کارش رو تمام می‌کنم. دیگه نمیدونم بعدش چیشد فقط یادمه محمد خودش رو رسوند و درگیر شدن و آخرش رگ گردنش رو با چاقو زد. من 18 سالم بود. وحشت کردم. همون لحظه زنگ زدم به آمبولانس. پلیس اومد و من گفتم کار من بوده. چون خودم میخواستم انجامش بدم ولی  محمد هم همونجا گفت من این خانم رو نمیشناسم و  این کیه اصلا. خلاصه خرداد 97 بازداشت شدم و یه مدتی توی آگاهی بودم. اونجا بهم می‌گفتن &quot;بچه&quot; اینقدر که کوچیک بودم و چون اعتراف کرده بودم زیاد اونجا نموندم. بعد دو سه هفته برم گردوندن زندان. خانواده‌ی خودم حتی حرف هم نمی‌زدن باهام. نمی‌دونم چیشد مادرم بعد از یک سال قایمکی از پدرم و وقتایی که پدرم خونه نبود یکم باهام حرف می‌زد. بعد دادگاه‌ها که من هیچی ازش نمی‌فهمیدم و وکیل تسخیری که هیچ کاری برام نکرده بود حکم قصاص اومد. هم برای من و هم برای محمد. تو دیوان هم حکم تایید شد. حالا منتظر زمان اجرای حکمیم.  خانواده‌ی من که هیچ پیگیری نکردند، کسی هم برای گرفتن رضایت پیش مادرشوهرم نمیره. پسرم هم الان ۱۰ سالشه و پیش مادرشوهرم زندگی میکنه. تا سه سال حتی یه بارم نیاوردن ببینمش. بعدا مشاور زندان نمی‌دونم چی حرف زد باهاشون، دو سه بار تونستم ببینمش. توی زندان هم بافندگی یادگرفتم و خرجم رو اینجوری در میارم. برای پسرم هم میبافم تا شاید ملاقات اومد و بهش بدم. فک کنم خیلی منو نمیشناسه و دوستم نداره. چند وقت پیش شنیدم بابای خودم گفته اگه رضایت هم داده شه و بیاد بیرون، خودم میکشمش. مثل اینکه فعلا اینجا برام جای بهتریه تا بیرون. اگر رضایتم رو بگیرن خانواده یا خودشون میکشنم یا زندانیم میکنن.》چایی رو تموم می‌کنه به سیاق زندان میگه: ایشالا آزادیت و وسایلشو جمع می‌کنه میره تو سوله‌ی نمور..&quot;گلی با وجود به دنیا آمدن در ایران جزو تبعه‌ای (بلوچ_افغان)محسوب می‌شود که حتی شناسنامه ندارند. دلش می‌خواهد بازیگر شود. در خانواده‌ای متعصب به دنیا آمده. اجازه‌ی تحصیل نداشته و با تلاش خودش توانسته کمی خواندن و نوشتن یاد بگیرد. جوانکی که در ابتدای ۱۸ سالگی‌ زندگی تباه شده‌اش، محکوم به قصاص و مرگ شده است. با وجود وظیفه‌ی مددکارها و مسئولان مرتبط برای صحبت با خانواده‌ی مقتول شخصی پیگیر وضعیتش نیست. با توجه به قانون جمهوری اسلامی برای اجرای حکم قصاص خانواده‌ی مقتول می‌بایست مبلغ دیه‌ای را به خانواده‌‌ی قاتل بدهند و از آنجا که ورثه‌ی گلی پسر ۹ ساله‌ش است، و قیم پسر ۹ ساله‌ش پدرشوهرش یعنی خانواده‌ی مقتول است، می‌تواند با ریختن پول دیه به حسابی که خودش به آن دسترسی دارد طناب دار را به گردن گلی بیندازد. امیدوارم گلی زنگ بزند و خبر بخشیده شدن و آزادیش را بدهد. ❤️</description>
                <category>فعل</category>
                <author>فائزه عبدی پور</author>
                <pubDate>Sun, 27 Oct 2024 21:42:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای به پیکاسو جان</title>
                <link>https://virgool.io/Faezehabdipour/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D8%B3%D9%88-%D8%AC%D8%A7%D9%86-pktesrwz6urc</link>
                <description>پابلو پیکاسو در حال جواب نامه‌ی من!پابلو عزیز،امیدوارم این نامه تو را خوب و سر حال بیابد، البته &quot;خوب&quot; در این دنیای پیچیده و تکه‌تکه، شاید معنای متفاوتی داشته باشد. آیا همین حالا در یک کافه نشسته‌ای و قهوه‌ای می‌نوشی که هر زاویه‌اش طعم متفاوتی دارد؟ یا شاید داری آسمان را در شکلی که خورشید هم از فهمیدنش عاجز است، می‌کشی؟باید اعتراف کنم که اخیراً سعی کردم صبحانه‌ام را نقاشی کنم—تخم‌مرغی در ماهیتابه—و حالا تخم‌مرغ‌ها از جایشان تکان نمی‌خورند. زرده‌ها مدام به شکل‌های انتزاعی درمی‌آیند و نان تُست به یک ذوزنقه تبدیل شده. تقصیر توست، ولی فکر کنم بگویی نان همیشه ذوزنقه بوده، ما فقط هرگز به آن دقت نکرده بودیم.راستی، چند روز پیش از جلوی آینه رد شدم و ناگهان تصویرم کج شد و شروع به شعر خواندن کرد. از یک گیتار آبی حرف می‌زد و اینکه هیچ چیز همان چیزی که به نظر می‌رسد نیست؛ نه ابرها، نه ماه، و قطعاً نه گربه‌ای که روی طاقچه فنجان‌ها را ژانگولر می‌زد! آیا تو هم حس می‌کنی که دنیا مجموعه‌ای از ضربه‌های قلمویی است که فراموش کرده‌اند باید معنایی داشته باشند؟ بوم نقاشی‌ای که از یاد برده نظم و قاعده‌ای دارد؟به هر حال، مدتی است به علاقه تو به جابه‌جا کردن اجزای صورت فکر می‌کنم. چطور تصمیم می‌گیری چشم را کجا بگذاری؟ جلو؟ پهلو؟ شاید روی کلاه؟ خودم امتحان کردم و دماغم روی آرنجم درآمد. جالب بود، ولی برای عطسه کردن مناسب نیست!قبل از اینکه فراموش کنم—باید بگویم که یک بار در یک تابلوی دالی زمین خوردم و وارد سرزمینی شدم که ساعت‌ها در آن آب می‌شدند. سعی کردم یکی از آن ساعت‌ها را کوک کنم، اما مثل زمان مایع، از دستم سر خورد. فکر کنم تو از آنجا خوشت بیاید، فقط توصیه می‌کنم یک چتر محکم و شاید قطب‌نمایی که فقط رویاها را نشان می‌دهد، با خودت ببری.در پایان، می‌خواستم بپرسم—رنگ‌های دنیا با تو در نجوا حرف می‌زنند یا با فریاد؟ چون این روزها، قرمزها و آبی‌ها برایم آواز می‌خوانند و صادقانه بگویم، نمی‌دانم باید برقصم یا فرار کنم.با ارادت،یک سرگردان دیگر در دنیای ابعاد بی‌پایان</description>
                <category>فعل</category>
                <author>فائزه عبدی پور</author>
                <pubDate>Thu, 24 Oct 2024 11:48:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سایه‌های لبخند</title>
                <link>https://virgool.io/Faezehabdipour/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-gu6znplsf0zw</link>
                <description>روزی روزگاری، در قلب فلورانس و در دوران رنسانس، یک کارگاه نقاشی قدیمی و فراموش‌شده وجود داشت که پشت لایه‌هایی از پیچک و سایه‌ها پنهان شده بود. در این مکان، افسانه‌ها از تابلویی زمزمه می‌کردند که گفته می‌شد رازی قدیمی‌تر از زمان را در خود جای داده است—تابلوی مونالیزا.تابلو مونالیزالئوناردو داوینچی سال‌ها روی این پرتره کار کرده بود، اما بسیاری نمی‌دانستند که این نقاشی فقط نمایشی از ضربه‌های هنرمندانه‌ی قلم‌مو نیست؛ بلکه دروازه‌ای بود، کلیدی به چیزی بسیار عرفانی‌تر. بر اساس یک اسطوره فراموش‌شده، داوینچی متونی باستانی را کشف کرده بود که از زنی سخن می‌گفتند که در طول تاریخ در اشکال مختلف وجود داشته است؛ موجودی که قادر به سفر میان جهان‌ها بود و اسرار هستی را می‌دانست. این زن، سوژه‌ی تابلوی مونالیزا بود، اما او فقط یک مدل نبود—بلکه روحی زنده درون آن نقاشی بود.هر چند قرن یک‌بار، روح او که پشت آن چشمان مرموز گرفتار شده بود، می‌توانست بیدار شود، اما تنها توسط کسی که بتواند معماهای پنهان در لبخندش را حل کند. اولین سرنخ در خود لبخند نهفته بود، انحنای ظریفی که به نظر می‌رسید با توجه به جایی که ایستاده‌اید، تغییر می‌کند. قرن‌ها بود که دانشمندان و خیال‌پردازان تلاش کرده بودند نگاهش را رمزگشایی کنند، اما هیچ‌کس موفق نشده بود—تا اینکه نقاش جوان و ساده‌ای به نام لوکا به طور اتفاقی به آن کارگاه برخورد کرد.لوکا همیشه شیفته‌ی مونالیزا بود، نه فقط به خاطر زیبایی‌اش بلکه به این دلیل که احساس می‌کرد نقاشی به شیوه‌ای غیرقابل‌توضیح او را صدا می‌زند. یک بعدازظهر بارانی، پس از سرگردانی بی‌هدف در خیابان‌های فلورانس، خود را در آستانه‌ی همان کارگاه قدیمی که پوشیده از پیچک بود، یافت. جذب نیرویی نامرئی، وارد شد.درون کارگاه، هوا غلیظ و پر از سکوت بود، جز صدای ضعیف چکیدن آب از منبعی نامشخص. در مرکز اتاق، در زیر نوری کمرنگ، مونالیزای اصلی قرار داشت—بزرگ‌تر و زنده‌تر از هر نسخه‌ای که تاکنون دیده بود. چشمانش به نظر می‌رسید که او را دنبال می‌کنند و لبخندش مرموزتر از آن بود که به یاد داشت. هر چه نزدیک‌تر می‌شد، رنگ‌ها بیشتر تغییر می‌کردند. لب‌هایش، که پیش‌تر صورتی نرم بودند، اکنون با درخششی طلایی نمایان می‌شدند و چشمان تاریکش همچون گرداب‌هایی به نظر می‌رسیدند که در خود می‌چرخیدند.ناگهان، بوم نقاشی شروع به درخشش کرد. لوکا احساسی عجیب در خود یافت، گویی خود نقاشی زنده بود و به او دست دراز می‌کرد. با تردید، دستش را به سمت نقاشی دراز کرد. به محض اینکه انگشتانش سطح بوم را لمس کردند، دنیای اطرافش تغییر کرد. او دیگر در کارگاه نبود؛ بلکه در خلأیی وسیع و چرخان قرار داشت و مونالیزا در مقابلش ایستاده بود—نه به شکل رنگ و بوم، بلکه به عنوان زنی زنده و نفس‌کش.&quot;خوش آمدی، مسافر&quot;، او با صدایی زمزمه کرد که همچون خش‌خش برگ‌های کهن بود. &quot;تو اولین راز را گشودی، اما هنوز چیزهای بیشتری برای کشف باقی مانده است.&quot;او توضیح داد که نگهبان دانشی است که قرن‌ها در نقاشی به دام افتاده بود و منتظر کسی بود که بتواند او را آزاد کند. لوکا آغازگر این سفر بود، اما برای آزاد کردن کامل او، باید مجموعه‌ای از معماها را که در هنر، موسیقی و معماری فلورانس پنهان شده بودند، حل می‌کرد. هر معما او را به درک ماهیت واقعی هستی—زندگی، مرگ و آنچه فراتر از آن است—نزدیک‌تر می‌کرد.در حالی که مونالیزا صحبت می‌کرد، لوکا فهمید که لبخندش نه تنها بازتابی از رمز و راز، بلکه پرده‌ای بر روی حقایقی است که بشریت هرگز نباید آن‌ها را بداند. و حالا، او به سرنوشت این نقاشی گره خورده بود، محکوم به کشف این اسرار. اما با هر کشف، هشداری همراه بود: برخی حقایق بهتر است پنهان بمانند.لوکا به دنیای واقعی بازگشت، دوباره در همان کارگاه قدیمی ایستاده بود. مونالیزا بار دیگر تنها یک نقاشی بود، اما او می‌دانست که آن نقاشی قدرتی بیش از آنچه هر کس می‌توانست تصور کند، در خود داشت. از آن روز به بعد، لوکا خود را وقف رمزگشایی از معماهای فلورانس کرد، همیشه تحت نگاه آن چشمان بی‌زمان و آگاه.اما هرچه بیشتر پیش می‌رفت، بیشتر به این فکر فرو می‌رفت—آیا واقعاً او اسرار مونالیزا را گشوده بود، یا برعکس؟</description>
                <category>فعل</category>
                <author>فائزه عبدی پور</author>
                <pubDate>Tue, 22 Oct 2024 23:05:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فائزه عبدی‌پور کیست!؟</title>
                <link>https://virgool.io/Faezehabdipour/%D9%81%D8%A7%D8%A6%D8%B2%D9%87-%D8%B9%D8%A8%D8%AF%DB%8C-%D9%BE%D9%88%D8%B1-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA-nq2puc6gyy7l</link>
                <description>برای شروع نوشتن در ویرگول به نظرم رسید اول توضیح بدم که بنده، یعنی فائزه عبدی‌پور چه کسی است؟ کجا به دنیا اومده؟ کجا زندگی کرده؟ چیکار کرده؟ چیکار می‌کنه؟ و ... اگه همراه این متن بشید در انتها دید جامع و کاملی از بنده خواهید داشت و همچنین اطلاعات مفیدی برای درک بهتر مطالب و داستان‌های بعدی که می‌نویسم، بهتون میدم.فائزه عبدی پور در زمستان 1402ورود به دنیای آدم‌هاروز کودتای 28 مرداد 1376 در خانواده‌ای مذهبی-سنتی در طایفه‌ای لر در گچساران به دنیا اومدم. همه انتظار فرزند پسر رو داشتن که ورودم به دنیای آدم‌ها غافلگیرشون کردم. نهایتا با بحث‌ها و نظرات مختلف اسمم شد فائزه!من، فرزند سوم و آخر خانم آفرین عبدی و آقای عبدالکریم عبدی‌پور، به همراه دو خواهر بزرگ‌تر در شهر گچساران واقع در بخش گرمسیری استان کهگیلویه و بویراحمد، در طایفه‌ی نیمدوری‌ها زندگی‌ رو شروع کردم. پدرم فرهنگی، مادرم خانه‌دار است. نعیمه بچه‌ی بزرگ خانواده کارمند و فرزانه بچه وسط و هنرمند است. بنده از همون اول ماجراهای فراوان داشتم که هر کدوم روایتی جدا برای تعریف کردن هستند، ولی هنوز نمی‌دونم کدوم رو بگم کدوم رو نگم.تحصیلات و مارکوپلوبازی فائزه عبدی پورتا کلاس چهارم دبستان قدس بودم، پنجم اولای سال بهونه گرفتم تا بالاخره راضی کردم خانواده رو که منو ببرن شهدای نمیدونم چی! راهنمایی رو رفتم مدرسه فرهنگیان. زمستان دوم راهنمایی تمام نشده ما از گچساران مهاجرت کردیم به اصفهان. ادامه‌ی دوم راهنمایی رو یه مدرسه در بهارستان اصفهان بودم و دبیرستان که شروع شد رفتم مدرسه‌ی شاهد اصفهان و سال آخر یعنی پیش‌دانشگاهی سابق دوباره برگشتم یه مدرسه توی بهارستان.عجله داشتم زودتر مستقل شم و از خونه دور شم، سوم دبیرستان المپیاد ادبیات دادم شاید بدون گذروندن پیش‌دانشگاهی برم دانشگاه، که مرحله‌ی دوم به بعد رو نتونستم قبول شم. بعد برای کنکور خوندم و علوم‌ سیاسی دانشگاه علامه‌طباطبایی تهران قبول شدم و به خوابگاه دانشگاه در سعادت‌آباد تهران نقل مکان کردم.سرتون رو درد نیارم، حدودا تا 1400 تهران بودم، در این میان مادر-پدر به گچساران بازگشتند، و من هم به شهر گرگان مهاجرت کردم. ارشد روابط بین الملل در دانشگاه مازندران قبول شدم که نتونستم ادامه بدم. مجدد مهاجرت کردم به پرند در حومه‌ی تهران تاببینم این مسیر به کجاها قراره برسه! خلاصه بهتون بگم همه‌ش تو جاده‌ام.فاصله‌ی مسیرهای عادی زندگی فائزه عبدی پوربرای گذران زندگی، باید پول درآورد!اهمیت پول در زندگی خیلی سریع، زود، شتابان و عمیق بر صورتمان چپ و راست و محکم سیلی زد. خیلی کارها کردم: تدریس خصوصی، کار در یک مجموعه حقوقی، ترجمه، پرستاری، پایان‌نامه نویسی(روم سیاه) راه انداختن بیزنس شخصی و فروش هنر دستی ترکمن، کار در کافه، نوشتن و نوشتن و نوشتن و ... نهایتا نوشتن اصل ماجرا شد. حالا چه خبر و گزارش، چه بعدتر محتوای سایت و بلاگ و... اتفاقا اخیرا یه پست در صفحه‌ی لینکدین منتشر کردم که همین ماجرا رو توضیح دادم.تولید محتوای متنی همون با کلاسش کانتنت رایتری، کپی رایتری رو پیش گرفتم. فریلنسری و پروژه‌ای کار می‌کردم. دوستش هم دارم. رفتم دوره‌ی یو ایکس رایتینگ(UX Writing) آیلار رزاقی و بعد هم دوره SEO سعی کردم یاد بگیرم و پیشرفت کنم. ولی راستش رو بخوام بهتون بگم؟ پیشرفت کردن خیلی سخته. گاهی حس میکنم انگار هیچ کاری نکردم توی زندگیم و خیلی زیاد عقب موندم! حالا بیشتر در موردش حرف می‌زنیم..آدم بدون علاقه، میمیره!بعد از علاقه‌مندیم به خانواده، عاشق حیوانات شدم! جالبه بدونید که پیش از اونکه کاملا وارد زندگیم بشن و فوبیا داشتم. آروم آروم کنار گذاشته شد. الان دو تا سگ دختر خوشگل و قشنگ دارم به اسم‌های فوجو و فوجی.اولین دخترم فی‌فی بود، جا به جا شدم اومدم پرند سختش شده بود. بعد کتی اومد تو زندگیم که... از دستش دادم.به صورت کلی‌ علاقه‌مندی‌های زیادی دارم: فیلم و موسیقی خوب(پیشنهادات شمارا پذیرایم)، مسائل اجتماعی و سیاسی، حقوق بشر، حقوق زنان، دیدن و معاشرت با دوستان خوبم، سفر(جنگل، دریا، کوه، رودخونه، آبشارو...) آشپزی، ورزش، و ...فوجو و فوجودوست دارم از این به بعد در ویرگول مطالب شما رو بخونم، متن بنویسم. نظرتون رو بشنوم و بهم انتقاد یا پیشنهاد کنید تا بتونم یادبگیرم و پیشرفت کنم. با جستجو کردن &quot;فائزه عبدی پور&quot; می‌تونیم در شبکه‌های اجتماعی دیگه هم با هم در ارتباط باشیم.سوالات متداول :)1. آیا تو همون فائزه عبدی پوری؟بله. فائزه فائزه است! 2. دوست داری با دوست من که دوست داره با دوست تو دوست بشه دوست بشی؟بله حقیقتا تمایل دارم. 3. زندگی سخته؟بله. سخته.</description>
                <category>فعل</category>
                <author>فائزه عبدی پور</author>
                <pubDate>Mon, 14 Oct 2024 14:11:13 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>