<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات طنازی های محیط کار فناورانه ما</title>
        <link>https://virgool.io/FunPartsOfSoftware/feed</link>
        <description>طنزهایی که در محیط کار می بینیم، را می نویسیم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 22:11:00</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/w5xymovrdtvb/hu6fb8.png</url>
            <title>طنازی های محیط کار فناورانه ما</title>
            <link>https://virgool.io/FunPartsOfSoftware</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خاطرات یک کارمند نمونه - پیدا کردن جایی برای کلاس</title>
                <link>https://virgool.io/FunPartsOfSoftware/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF-%D9%86%D9%85%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3-vqhaqqmorimv</link>
                <description>پس از برنامه‌ریزی به موقعی که انجام دادیم، همکاران واحد منابع انسانی به سرعت دست به کار برگزاری کلاس شدند. من جزئیات برگزاری کلاس را در اختیار آنها قرار داده بودم. به همین دلیل چالش زیادی بر سر انتخاب استاد نداشتیم و قرار شد به سرعت بعد از 3 ماه کلاس‌هایمان شروع شود.  قرار بود کلاس چهارشنبه‌ها عصر تشکیل شود که مصادف بود با مرخصی‌های بیشتر کارمندان شرکت جهت عزیمت به شمال، از این رو زمان مناسبی بود تا مراد دلهایمان را متوجه کنیم چه کسانی به پیشرفت شرکت اهمیت داده و از مرخصی‌های چهارشنبه عصر خود برای شرکت در کلاس، مایه گذاشته‌اند. پیدا کردن جایی برای برگزاری کلاس به من محول شده بود. خانم خوش‌فکر عادت داشت زمانی که کسی پیشنهادی می‌داد، بخشی از همان کار را به او واگذار کند. چون موضوع و استاد کلاس را من پیشنهاد داده بودم، انتخاب مکان کلاس به من رسید. شرکت ما چهار اتاق جلسه و یک اتاق جلسه مستر (اتاق بزرگ جلسه) دارد. اتاق مستر در همسایگی اتاق مراد دلهایمان است. هر کدام از چهار اتاق جلسات نیز در همسایگی توالت هر طبقه هستند.  تجهیزات مورد نیاز برای برگزاری کلاس تقریبا در همه اتاق جلسات وجود داشت. تعداد افرادی که در کلاس ثبت نام کرده بودند نیز به اندازه‌ای بود که می‌شد در هر اتاق جلسه‌ای جمع شوند. ابتدا اتاق طبقه چهارم را انتخاب کردم. اما طبقه چهارم در اختیار واحد مالی بود. واحد مالی شرکت دیدگاه عجیبی نسبت به واحدهای دیگر به خصوص واحد فنی دارد. به طوری که تصور می‌کند هیچ یک از نیروهای فنی کار خاصی انجام نمی‌دهند و حقوقی که می‌گیرند پول مفت است. برای همین هم معمولا یکی از سنگ‌های جلوی پرداخت حقوق به موقع همین واحد مالی است. اگر کلاس را در آن طبقه برگزار می‌کردیم تصورشان از کار نکردن ما به ناحق به یقین تبدیل می‌شد و مشکلات پرداخت حقوق ممکن بود حادتر نیز شود. پس عطای اتاق طبقه چهارم را که آب و هوای خوبی نیز داشت را به لقایش بخشیدم و سراغ اتاق جلسه طبقه سوم رفتم. طبقه سوم شرکت ما محل تجمع کارمندان بخش بازاریابی و فروش است. انقدر در این طبقه سر و صدا بر پاست که هیچ وقت صدا به صدا نمی‌رسد. کار خاصی هم انجام نمی‌دهند، نمی‌دانم چرا انقدر غوغا به پا می‌کنند. پول مفت می‌گیرند. زیرا محصولات تولید شده توسط تیم فنی به قدری قوی و موثر هستند که نیازی به بازاریابی ندارند. هیاهوی طبقه سوم نیز مانع می‌شد که کلاس را آنجا برگزار کنیم.  اتاق جلسات طبقه دوم گزینه بسیار مناسبی بود. زیرا هم بزرگ بود و هم از امکانات مدیریتی برخوردار بود؛ امکاناتی نظیر سرو چای در بین جلسات، بیسکویت روی میز، سیستم تهویه مناسبتر از اتاق‌های دیگر، نور خوب، تزیین میز با گل تازه و از همه مهم‌تر مجاورت با اتاق مراد. این مجاورت خوش یمن می‌توانست شناخت مراد را از کارمندان پر تلاش و پیشرفت طلب شرکت بیشتر کند. یک مشکل اساسی این طبقه باعث شد اتاق جلسات این طبقه نیز انتخاب نشود. مجاورت با اتاق مراد دلهایمان این امکان را به کارمندان دیگر می‌داد تا خود را نشان دهند. این اصلا خوب نبود.  اتاق جلسات طبقه اول نیز مطلقا گزینه مناسبی نبود. چون دوستش نداشتم. من مانده بودم و یک معمای حل ناشدنی. یادم هست که پدرم همیشه می‌گفت در ناامیدی بسی امید است. برای فکر کردن روی موضوع رفتم حیاط سیگاری بکشم. در پاگرد طبقه اول ناگهان چشمم به کافه‌ای در آن‌طرف خیابان افتاد. کافه‌ای تازه تاسیس و سر تا پا سبز رنگ، نام کافه هنوز انتخاب نشده و دکوراسیون هنوز کامل نشده بود. اما سالنی بزرگ، سقفی بلند و زیبا و یک ویدئو پروژکتور را می‌توانستم از پشت پنجره پاگرد ببینم. این تمام چیزی بود که لازم داشتم. به سرعت به کافه رفتم و خواستم مدیرشان را ببینم. مدیر کافه جوانی ریز نقش با موهای از پشت بسته و ریش پرپشت و درازی بود. تیشرتی با طرح لوگو پینگ فلوید به تن، شلواری گشاد و بلند که روی زمین کشیده می‌شد. سراسر مشکی. مو، ریش، تیشرت، شلوار. راستش اگر ایشان را در جای دیگری غیر از کافه می‌دیدم احتمالا از ترس قالب تهی می‌کردم.  - قربان امکان برگزاری کلاس در کافه شما هست؟ شرکت ما همین نزدیکی‌هاست جای مناسب برای برگزاری کلاس نداریم - امکانش که هست. اما با توجه به این که خیلی سرمان شلوغه باید از الان رزرو کنید.  - کافه رو افتتاح کردین؟  - هنوز نه. اما سرمان شلوغه.  - هزینه‌اش چقدر میشه؟ - برای برگزاری کلاس باید یا کل روز کافه رو یا نیم روز رزرو کنید. ضمنا هزینه رزرو و هزینه سفارشات میهمانان مجزا هستن. برای رزرو نیم روز 800 دلار میشه هزینش.  - 800 دلار؟؟؟؟ حالا چرا دلار؟ چه خبره؟  - والا دخل ما خیلی بالاتر از این حرفاست. چون هنوز افتتاح نکردیم تخفیف دادم. متاسفانه چون همه هزینه‌ها این روزها متغیره و با نوسان دلار بالا و پایین میره، مجبوریم دلار بگیریم.  چاره‌ای نداشتم جز قبول کردن. هیچ‌کدام از اتاق‌های شرکت شرایط برگزاری کلاس نداشت. اما این‌همه پول را از کجا بیارم؟ آن هم به دلار. جمع کردن پول یک بحث بود. تبدیلش به دلار در این وضعیت بحث دیگری. 800 دلار می‌شد معادل دو میلیون و چهارصد هزار تومان (تعجب نکنید. خاطراتم مربوط به دو سال پیش است).  به هر حال با مدیر کافه روزهای چهارشنبه را هماهنگ کردم. مدیر کافه لطف کرد پذیرفت هزینه اولین روز را به صورت ریالی همین الان دریافت کند. تمام پس‌اندازم را به مدیر کافه دادم و تاریخ اولین جلسه را نیز با او هماهنگ کردم.  چند کار را باید بلافاصله انجام می‌دادم. اولی وام، دومی پیدا کردن راهی برای این که دلار تهیه کنم. چون مدیر کافه گفت فقط این بار را ریال دریافت کرده.  کلاس‌ در کافه روبروی شرکت برگزار شد. تصویرسازی: باران نظری</description>
                <category>طنازی های محیط کار فناورانه ما</category>
                <author>فرید بکران</author>
                <pubDate>Sat, 22 Jun 2019 13:56:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات یک کارمند نمونه - برنامه‌ریزی کلاس‌ آموزشی‌</title>
                <link>https://virgool.io/FunPartsOfSoftware/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF-%D9%86%D9%85%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4%DB%8C-vybwp5uvymrf</link>
                <description>در ایستگاه مترو بودم. به قدری ازدحام بود که می‌توانستم صدای نفس نفر کناری‌ام را به خوبی بشنوم. به راحتی می‌توانستم زمان آخرین حمام طرف را هم حدس بزنم. می‌توانستم بگویم سیگاریست یا نه؟! از مهمانی می‌آید یا نه؟! مشکل گوارش دارد یا نه؟!مردم به سمت پله‌های خروج ایستگاه می‌دویدند درست مانند زمانی که در ایستگاه امام خط عوض می کنند. طوری می‌دویدند که گویی بالای پله‌ها چیزی پخش می‌کنند. به یکباره چیز عجیبی توجه‌ام را جلب کرد. داخل جمعیت، همکلاسی دوران ابتدای‌ام را دیدم که بالای پله‌ها بود و بلافاصله پس از این که دیدمش خارج شد. پشت سرش همکلاسی‌های دوران دبیرستانم بودند که پشت سر هم با سرعت از پله‌ها بالا می‌رفتند. تا داشتم به خودم می‌آمدم ناگهان همسایه‌مان را هم دیدم که از پله‌های وسطی در فشار جمعیت به سمت بالا می‌دود. چهره بقیه هم تا حدی آشنا بود که حدس می‌زنم از همکاران شرکت بودند یا افرادی بودند که در روز با آنها روبرو می‌شوم. بقال محله‌مان، بقال محله‌ای که ازش سیگار می‌خرم، همسایه‌مان که هر روز صبح از صدای سرفه و صاف کردن سینه‌اش من و همسرم از خواب می‌پریم. گویی همه افرادی که من میشناختم یا به نحوی با آنها سر و کار داشتم آن روز در ایستگاه بودند و با سرعت به سمت درب خروج می‌دویدند. اما من هرچه سعی می‌کردم نمی توانستم از پله‌ها بالا بروم. هر چه سعی می‌کردم بدوم ذره‌ای جلو نمی‌رفتم. جمعیت مانند سیفونی که بد عمل می‌کند من را پس می‌زد. با این که خستگی تمام وجودم را گرفته بود اما همچنان پایین پله‌ها بودم. حتی خودم را به نقاله پله برقی چسباندم تا من را بالا بکشد. نمی‌شد، نشد که نشد.  چی؟ درست می‌بینم؟ کوروش؟ کوروش اینجا چه غلطی می‌کند؟ کوروش را دیدم که داشت با سرعت هر چه تمام بالا می‌رفت. بدون هیچ تلاشی. بدون هیچ نگرانی‎ای. بالای پله برقی که رسید ناگهان برگشت و نگاهی به من انداخت. از آن نگاه‌های دنباله‌دار و تیز. با دیدن کوروش، بالا رفتن او و ماندن خودم در پایین پله‌ها تپش قلبم به حدی بالا رفت که از خواب پریدم.  8 صبح شده بود. باید سریع می‌رفتم شرکت. دیرم شده بود و باید حدود پنج دقیقه مانده به 9 حتما می‌رسیدم شرکت. چون معمولا سعی می‌کنم چند دقیقه‌ای زودتر از اولین نفر آنجا باشم. در راه مدام به خوابم فکر می‌کردم. تعبیرش چه بود؟ چیزی که در خواب می‌دیدم چیزی شبیه به این بود که همه افرادی که می‌شناختم از من جلو زده بودند. درست است که معمولا همه از من جلو می‌زنند اما چه نیازی بود در خواب به این موضوع تاکید شود؟  خدا را شکر به موقع رسیدم شرکت. شرکت ما به کارکنانی که تا 8 صبح به شرکت برسند صبحانه رایگان می‌دهد. نان سنگک تازه، پنیر، چای شیرین. خدا می‌داند که هیچ وقت از این ترکیب سیر نخواهم شد. از زمانی که نمونه شدم (در خاطره‌های قبلی در موردش نوشته‌ام)، مسئول سلف‌سرویس همیشه صبحانه‌ام را کنار می‌گذارد تا وقتی رسیدم با خودم ببرم پشت میزم و صبحانه‌ام را میل کنم. البته لازم به ذکر است که صرف صبحانه پشت میز و در وقت اداری ممنوع است.  پس از صرف صبحانه سری به اتاق منابع انسانی زدم. همیشه این کار را می‌کنم زیرا برای همکاران واحد منابع انسانی احترام زیادی قائل هستم و ناگفته نماند که خیلی همکاران به درد بخوری هستند. به محض ورود به اتاق متوجه بحثی شدم که بین کوروش و مدیر منابع انسانی در جریان بود. کمی جلوتر رفتم تا متوجه بحث شوم. بهتر است برای این که متوجه بحث دو نفر بشوید، به سرعت به عنوان ارباب رجوع بالا سر یکی از آنها ظاهر شوید. اگر قیافه حق به جانب یا طلبکار هم بگیرید که عالی می‌شود. این کار به شما فرصت می‌دهد چند جمله از بحث را بشنوید و موضوع را حدس بزنید.  بحث ظاهرا در مورد بودجه آموزشی شرکت بود که باید تا انتهای سال هزینه می‌شد. اما فقط یک ماه تا انتهای سال باقی مانده بود. از آنجایی که بحث مهمی بود بدون توجه به صحبت‌های در جریان به سرعت سعی کردم وارد بحث شوم و بلافاصله پرسیدم چرا الان؟ برای تصمیم در این مورد کمی دیر نیست؟ کوروش که جا خورده بود پاسخ داد: این بندگان خدا با این تعداد نیرو نمی‌توانند این همه کار را هماهنگ کنند.  من در پاسخ او گفتم:  همان‌طور که همیشه واحد ما کمک و همراه سازمان بوده در این موضوع هم منابع انسانی می‌توانست روی ما حساب کند و از ما کمک بخواهد. به هر حال من لیستی از کلاس‌ها و کارگاه‌هایی که برای بچه‌های شرکت مناسب است آماده دارم. وقتی برگشتم پایین برای خوش‌فکر (مدیر منابع انسانی‌مان) ارسال می‌کنم.  کوروش که ظاهرا ضربه‌فنی شده بود با چشمانی قلمبه شده از تعجب به خوش‌فکر نگاهی انداخت و از صحنه محو شد. پشت میزم رفتم تا لیست دوره‌ها را برای خوش‌فکر بفرستم. در این فاصله داشتم به خوابم فکر می‌کردم. آیا خوابم تعبیر شده بود؟ آیا این که من انقدر دیر مطلع شده بودم باعث می‌شد دیگران همگی از من جلو بزنند؟ اگر چند لحظه دیر می‌رسیدم کوروش چه می‌کرد؟ در این بین تنها چیزی که تمامی فکر و ذکرم شده بود این بود که کلاس‌ها و دوره‌ها حتما باید طبق نظر و پیشنهاد من اجرا شوند. نمی‌توانستم پیش‌بینی کنم طبق نظر من بودن چه مزیتی ممکن است داشته باشد اما طبق نظر کوروش یا دیگران بودن به اندازه‌ای آسیب زننده بود که باید کاری می‌کردم. ولی مشکلی وجود داشت. اصلا لیستی در کار نبود. باید به سرعت لیستی از دوره‌های پیشنهادی آماده می‌کردم. ساده‌ترین و مفیدترین راهی که در پیش داشتم این بود که به علایق مدیرمان و مراد توجه کنم. با مراجعه به دفترچه علایق (دفترچه‌ای از علایق افراد مهم و تاثیرگذار آماده کرده بودم) چند موضوع یافتم که این دو عزیز به آنها علاقه داشتند.  یادگیری یک زبان برنامه نویسی جدید- کلا مدیران ارشد به هر زبان برنامه نویسی جدید علاقه دارند. اما این موضوع مناسب نبود. چون طیف زیادی از کارمندان به این موضوع علاقه داشتند و این موضوع کلاس را شلوغ می‌کرد.  یادگیری روش‌های مدیریتی جدید- این موضوع هم به شرط جدید بودن موضوع کلاس می‌توانست مورد علاقه مراد و مدیرمان باشد. اما مشکلی در این مورد وجود داشت. این که این بودجه‌بندی برای همه کارمندان بود و اصلا صلاح نبود کارمندان دون پایه به کلاسی در مورد روش‌های مدیریتی بروند و احتمالا توسط دار و دسته کوروش مورد حمله قرار می‌گرفت و در نهایت رد می‌شد. یادگیری ماشین و هوش مصنوعی- این موضوع فوق‌العاده بود. اما مشکلی که داشت این بود که سخت بود و نیاز به کار داشت. دست آخر پس از بررسی مختصری که انجام دادم موضوع &quot;روانشناسی پیشرفت با رویکرد یونگی&quot; به ذهنم رسید. این موضوع از چند جهت عالی بود. اول اینکه اکثر کارمندان دون پایه نیاز به کلاس‌های روانشناسی و موفقیت داشتند تا بتوانند در زندگی پیشرفت کنند، دوم این که مربوط به نیروهای انسانی و تعالی اعضای شرکت و در نتیجه کار شرکت بود، سوم این که به کاری که می‌کردیم هیچ ربطی نداشت، چهارم این که نظری بودن مفاهیم آن باعث می‌شد کسی انتظار نداشته باشد در کارهای روزمره از آن استفاده شود، یا بهتر بگویم کسی نمی‌دانست یادگیری این مباحث چه تاثیری باید داشته باشد.  به سرعت ایمیلی با مضمون معرفی موضوع مد نظرم انتخاب کردم و اساتیدی که می‌شناختم در آن لیست کردم و با رونوشت مدیرمان و مراد برای خانم خوش‌فکر ارسال کردم.  خانم خوش‌فکر در حالی که از سرعت عمل من بهت‌زده شده بود، اقدامات لازم در رابطه با هماهنگی دوره‌ها را شروع کرد. احتمالا از اینکه فردی در شرکت تا این اندازه به رشد و تعالی سازمان و نیروی انسانی آن توجه دارد بسیار خوشحال بود. حتی ظاهرا چند روز بعد از این واقعه این خوشحالی را در جلسه‌ای با حضور مراد نیز ابراز کرده بود. از پدرم نصیحت‌های زیادی به یاد می‌آورم. اما نصحیتش در مورد پیش قدم شدن در کارها را هیچ وقت از خاطر نخواهم برد. پدرم اعتقاد داشت برای پیشرفت در یک سازمان باید برای انجام امور پیش قدم بود و برای انجام کار به بهترین نحو، تلاش بسیاری کرد.با این برنامه‌ریزی دقیق و به موقع انتظار داریم کلاس‌ها به نحو احسن اجرا شوند. شخصا امیدوارم این اتفاق بی‌افتد.تصویرسازی: باران نظری</description>
                <category>طنازی های محیط کار فناورانه ما</category>
                <author>فرید بکران</author>
                <pubDate>Sat, 18 May 2019 12:05:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات یک کارمند نمونه: من و گزارشات هفتگی</title>
                <link>https://virgool.io/FunPartsOfSoftware/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF-%D9%86%D9%85%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%85%D9%86-%D9%88-%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D8%A7%D8%AA-%D9%87%D9%81%D8%AA%DA%AF%DB%8C-nykz7k7cnycb</link>
                <description>پدرم مهمترین الگوی زندگی من است از این رو تمام تلاشم را می‌کنم از پندهای او بیشترین استفاده را ببرم. در همین راستا تلاش کردم کاری پیدا کنم که بتوانم تمام مدت آن را انجام دهم. به اندازه ای ساده باشد که اوقات بیکاری فراوانی داشته باشم و آنقدر جلوی چشم باشد که تمام مدت درگیر آن باشم. در ابتدا هدف دشواری به نظر می‌رسید. قبلا شنیده بودم کلید اصلی یافتن چنین سرنخ‌هایی جلسات هستند.  مراد دلهایمان هر سه‌شنبه جلسه‌ای را در نظر گرفته تا از نزدیک در جریان امور واحدهای مختلف قرار گیرد. ظاهرا این جلسات بر اساس مدل مدیریت جدیدی که مراد از فرنگ اقتباس کرده، انجام می‌شود. نام این الگوی مدیریت را دقیق نمی‌دانم اما چیزی در مایه‌های &quot;آژایل&quot; است. شنیدم کارمندان اخیرا در مورد این مدل مدیریتی بسیار صحبت می‌کنند. از وقتی مراد دلهایمان این مدل مدیریتی را وارد کرده بسیاری از همکاران کتب و مقالات فراوانی در این رابطه مطالعه می‌کنند و در محافل مناسب، دانسته‌هایشان را به اشتراک می‌گذارند. به همین دلیل است که من اعتقاد دارم حرکات فرهنگی از جمله کتابخوانی از بالا به پایین سرایت می‌کنند.  وانگهی روال جلسه مذکور معمولا به این صورت است که تمامی مدیران حاضر، گزارش عملکرد واحد خود را در قالب اعداد و ارقامی قابل درک برای مراد ارائه می‌کنند. مدیر ما نیز معمولا روند اجرای پروژه‌های تیم را ارائه می‌کند. صبح روز سه‌شنبه هر هفته مدیرمان اعداد آن هفته را از من می‌گیرد و به جلسه &quot;جهمم&quot; می‌رود. راستی فراموش کردم نام جلسه را بگویم. از آن جایی که بدون نام هر چیزی بی هویت است، این جلسه به &quot;جلسه هماهنگی مدیران میانی&quot; شناخته می‌شود که به اختصار جهمم هم خوانده می‌شود. روزی که افتخار مدیریت اعداد هفتگی به من اعطا شد را فراموش نمی‌کنم. روزی آفتابی، هوایی سالم، به قدری هوا تمیز بود که می‌شد بچه‌های شرکت روبرویی را که برای سیگار به بالکن می‌آمدند، دید. حدود ساعت 4 بعد از ظهر بود که برای کشیدن سیگار به همراه مدیرمان رفته بودیم حیاط شرکت. از مدتی قبل با کلی مطالعه در زمینه‌های روانشناسی، فوتبال و ستاره شناسی توانسته بودم موضوعات مشترک خود و مدیرمان را هر روز بیشتر و بیشتر کنم. چون در میان این صحبت‌ها بود که فرصت پیش می‌آمد تا بتوانم در مورد علاقه و توانایی‌ام در مبحث مدیریت پروژه بیشتر صحبت کنم و بالاخره بعد از مدتی توانستم این مسئولیت را از نفر قبلی بگیرم. در اصل آماده‌سازی اعداد هفتگی کار سختی نیست. لیستی از پروژه‌‌هایی که باید در موردشان گزارش ارائه دهیم را آماده می‌کنم. سپس لیست همه کارهایی که در آن هفته باید انجام می‌شد را بدست می‌آورم و وضعیت هریک را از تیم جویا می‌شوم. سپس گزارش بدست آمده را کنار می‌گذارم و مواردی که برای مراد دلهایمان مهم هستند را &quot;انجام شده&quot; اعلام می‌کنم و بقیه آیتم‌ها را به صورت اتفاقی &quot;انجام نشده&quot; یا &quot;در حال انجام&quot; اعلام می‌کنم. قسمت آخر کار مهمترین بخش کار است زیرا باید به حدی دقیق انجام شود که با بقیه اعداد بیرون آمده از تیم هماهنگ باشد، اعدادی مانند زمان حضور، مرخصی‌ها، اضافه کاری‌ها و غیره... در صورتی که مراد دلهایمان اراده کردند بخشی از کارهای موجود در گزارش را خود مشاهده کنند چه می‌شود؟ اگر چنین پرسشی برایتان پیش آمده باشد معلوم است فرد نکته بینی هستید. پاسخ ساده است. هیچ وقت در هیچ جلسه دموی پروژه‌ای حضور نداشته باشید. معمولا بهترین گزینه برای انجام دمو کارمندان دون پایه‌ای هستند که روی آن پروژه نیز فعالیت می‌کنند، زیرا مراد از کارمندان دون پایه انتظار زیادی ندارد و در صورت بروز هر مشکلی احتمالا خود فرد متهم خواهد بود.  مسئولیت من مواقعی خطیرتر می‌شود که آیتم‌های پر اهمیت تحویل کوروش و رفقایش باشند. زیرا در مورد این آیتم‌ها دو راه بیشتر وجود ندارد. آیتم‌های تحویل کوروش را کم اهمیت جلوه دهم. آیتم‌های تحویل کوروش را ناتمام اعلام کنم. علیرغم این که راه‌حل دوم، اولین و ساده‌ترین راهی است که به ذهن می‌رسد، گزینه مناسبی برای انجام نیست، زیرا همه ما به خوبی می‌دانیم که دروغگو دشمن خداست. گزینه اول اما راه حل ماهرانه‌تر و در عین حال دشوارتریست. اجرای این گزینه گاهی ماه‌ها قبل در زمان تقسیم وظایف و تخصیص کارها شروع می‌شود. آنجاست که باید تمامی کارهایی که مورد علاقه مدیر و مراد هستند را برای افراد خاصی بی‌اهمیت جلوه داد. با این کار امکان دور کردن کوروش و رفقایش از کارهای مد نظر بوجود می‌آید. تا در زمان آماده‌سازی اعداد هفتگی دچار دردسر و تناقض نشویم. روش انجام این کار نیز نیاز به توضیح بیشتری دارد. اما به طور خلاصه می‌توانم بگویم کلید اصلی این کار را از روش پرورش قارچ آموخته‌ام. تاریکی. یادم هست پدر همیشه می‌گفت باید در همه کارها از طبیعت الگو گرفت، طبیعت بعد از سالها خودش بهترین راه را انتخاب کرده و جلوی پای ما گذاشته است. روش پرورش قارچ هم اولین بار در منزلمان پدرم طی مطالعات کشاورزی‌ای که داشت، آموخت. حتی بعدها در جلسات پند و اندرزی که باهم داشتیم عنوان می‌کرد چگونه استفاده از تاریکی توانسته نقش مهمی در بهبود زندگی خانوادگی ما ایفا کند. ظاهرا پدرم از تکنیک‌هایی که آموخته بود در رابطه‌شان با مادرم نیز استفاده می‌کرد. فکر می‌کنم دفتر خاطرات جای مناسبی برای بسط این موضوع نباشد. در موقعیت مناسبی در مورد تاثیر قارچ در روابط انسانی مطلبی خواهم نوشت. با توجه به این که مدیریت تیم ما در مواقع مختلفی از عملکرد کلی تیم ما تمجید کرده، کوروش نیز اخیرا تحرکاتی در این زمینه انجام داده. در برخی جلسات جهمم، کارهای خاصی را با روشی که هنوز نمی‌دانم چیست، به خود منتسب می‌کند. در مواردی هم شنیده‌‌ام به بهانه این که کاری همین الان تمام شده است به جلسه جهمم رفته و جلو تمامی مدیران تمام شدن آن را به مدیرمان اعلام می‌کند.  متاسفانه الان فرصت کافی برای مقابله با تکنیک‌های کوروش را ندارم. زیرا تمام تمرکزم روی بهتر انجام دادن مسئولیتم است. به نظر من این که فردی چندین کار را انجام می‌دهد مهم نیست. این مهم است که دقیقا یک کار را انجام دهد. اما درست انجام دهد. طوری انجام دهد که مدیریت بالادستی از نتیجه کار راضی باشند. کلید اصلی موفقیت نیز همین است. تصویرسازی: باران نظری</description>
                <category>طنازی های محیط کار فناورانه ما</category>
                <author>فرید بکران</author>
                <pubDate>Sat, 20 Apr 2019 00:00:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات یک کارمند نمونه: من، مدیر، سیگار، تایلند</title>
                <link>https://virgool.io/FunPartsOfSoftware/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF-%D9%86%D9%85%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%85%D9%86-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%84%D9%86%D8%AFhttpsfilesvirgooliouploadusers9235postsqkl7nuiabaf6kjdjfhegc7yojpeg-qkl7nuiabaf6</link>
                <description>هدف ما از زندگی چیست؟ من و پدرم، زمانی که هنوز بین ما بود بحث های جالبی در مورد هدف و مسیر زندگی داشتیم. متاسفانه چند سالی است پدرم را از دست داده ام و در این مسیر پر پیج و خم زندگی راهنمایی های او را در کنارم ندارم. چیزی که از او برایم مانده یک سری خاطرات از مباحثی است که با هم داشتیم.  پدرم اعتقاد داشت در زندگی باید سه فاکتور را بیشینه کرد. درآمد استراحت لذتهمیشه بر سر این موضوع که استراحت و لذت یک مورد هستند باهم بحث داشتیم اما اجل امان نداد که موضوع را به طور کامل برای من تبیین کند.  متاسفانه جایگاهی که در حال حاضر در آن بودم علیرغم نمونه بودنم، مثل افراد عادی مستلزم کار کردن بود. هر روشی که افراد عادی برای پیشرفت استفاده می کنند مستلزم کار و تلاش نسبی است. مانند مدارج بالاتر تحصیلی، یادگیری مهارت کاری و … اما قدم بعدی برای من نزدیک شدن به مدیرمان بود. پدرم همیشه می گفت &quot;آسایش نزد مدیران است و بس. در هیچ کجای اداره آرامش نخواهی یافت مگر در کنار مدیران&quot;. من در تیمی هستم که 20 نفر کارمند و یک نفر مدیر پروژه باهم مشغول کار هستیم. یکی از هم تیمی هایم را قبلا به شما معرفی کرده ام، کوروش. که یکی از رقابت طلب ترین و پیشرفت دوست ترین افرادی است که تا به حال دیده ام.  مدیر ما چند خصوصیت بارز دارد، علاقه بسیار به سیگار و سفر، و عجله همیشگی اش. همیشه همه کارها را سریع و با عجله انجام می دهد. حتی ساده ترین  کارها را. برای همین به عنوان فردی پر مشغله و فعال در سازمان شناخته شده است. با این که سیگاری قهاری نیست اما همیشه و به طور مرتب در حال مصرف سیگار است به همین دلیل چهره ای مردانه و کاریزماتیک نیز در سازمان پیدا کرده است.  با بررسی هایی که انجام دادم متوجه شدم یکی از راههای نزدیک شدن به او سیگار است. هر موضوعی مرتبط با سیگار مانند دود کردن سیگار با او، تهیه سیگارهای کمیاب و گران برای او و …. اما در این بین یک مشکل وجود داشت. من سیگاری نیستم. به این جهت کوروش (که به مدیرمان بسیار نزدیک است) در موقعیت بهتری از من قرار دارد. یادم می آید در مجلسی بچه ها می گفتند سرعت سیگاری شدن کوروش مثال زدنیست هیچ کس تا به حال به رکورد او نزدیک هم نشده است. اما از بخت بدش، کوروش به صورت اورژانسی باید یک هفته در محل شرکت یکی از مشتریهایمان (بورس) مستقر می شد. معمولا در مواقعی که نرخ ارز نوسان شدید دارد، هجوم مردمی که موفق به خرید ارز نشده اند به بورس اوراق بهادار، باعث می شود فشار کاری بورس به شدت بالا رود و همیشه از پیمانکارانی مانند ما درخواست می کنند فردی در محل ایشان مستقر شود. البته فرد مستقر در محل کارفرما کار خاصی هم انجام نمی دهد، یا بهتر بگویم نمی تواند انجام دهد، چون شرکت ما محصولات تولیدی خود را به طور مستقیم از کره جنوبی وارد کرده و به دست مشتری می رساند. فرد مستقر فقط کافیست با عجله به این طرف و آن طرف برود، که نشان دهد امور مهمی را کنترل می کند.  در راستای بهره بردن از فرصت غیبت کوروش، قدم اول سیگاری شدن بود. به همین جهت به بقالی ای دور از محل زندگی مان رفتم تا سیگار تهیه کنم. چند پاکت از بهترین سیگارهایی که موجود بود را تهیه کردم و اخر هفته مشغول به تمرین سیگار کشیدن شدم. نمی فهمم مردم چطوری این چیزها را می کشند، بسیار بد مزه، بد بو ست. نمی دانم پدرم از این کار من خوشحال می شد یا نه زیرا از نظر او سیگاری شدن لذت را از زندگی انسان پاک می کند،  خدابیامرز اعتقاد داشت اعتیاد به هر چیزی برای لذت زندگی مضر است. البته پدرم مرد منطقی ای بود. اطمینان دارم اگر بداند همه این تلاش ها برای هدف های والا انجام می شود قطعا خوشحال  می شد. مدیر ما معمولا ساعتی یک نخ سیگار مصرف می کند. برای این کار به حیاط اصلی شرکت می رود، جایی که تقریبا همه بچه های شرکت می توانند او را ببینند و از جذبه و مردانگی او لبریز شوند. در این زمان هر یک از بچه ها که درخواست یا عرضی با او داشته باشد با او همراه می شود و درخواست خود را مطرح می کند. برای کارساز بودن همراهی با مدیر، دود کردن سیگار در آن فاصله بسیار حیاتی است زیرا مدیرمان همراهی بدون مصرف سیگار را  اصلا دوست ندارد. روز اول بعد از تمریناتم به کمین نشستم تا فرصتی مناسب برای همراهی سیگار پیدا کنم. حدود ساعت 12 نوبت یکی از سیگارهای مدیر بود. چند دقیقه مانده به 12 خودم را به حیاط رساندم و مشغول کشیدن سیگار شدم (خدای من سیگار چقدر نفرت انگیز است) که مدیرمان به حیاط آمد و من را دید. مدیر: (با لبخندی ناشی از رضایت) عادی زاده تو اینجا چکار می کنی؟ سیگاری بودی و من نمی دونستم؟! من: رئیس فشار زندگی و شرایط مملکت (بالاخره باید مشکلی برای سیگاری شدنم می ساختم) این روزا خیلی سخته. قیمت دلار، سکه، ارزون شدن، گرون شدن و اینهمه نوسان اوضاع رو سخت میکنه مدیر: (با تعجب) تو مگه معامله سکه و دلار میکنی؟  من: نه، کلا دلم میسوزه برای جوونای این مملکت. خیلی سختی می کشن مدیر: کارا چطوره؟ اوضاع خوبه؟ من: (احتمالا می خواست بفهمد درخواستی دارم یا نه) همه چی عالیه رئیس، کوروش هم مرخصیه نه؟ دیروز هم زود رفت. فک کنم مشکلی داره بنده خدا.  مدیر: نمیدونم فکر می کردم امروز اومده و رفته سازمان بورس من: نمی دونم، بورس فکر میکنم از پسفردا نیاز به نیروی مستقر داشت. رئیس، خیلی جالبه اتفاقی با هم اینجا سیگار میکشیم.  مدیر: تو شرکت همه می دونن من این ساعت میام سیگار، انقدر کارم زیاده که نمی تونم بدون ساعتی یه نخ تمرکز کنم.  من: بله رئیس شما برای شرکت و بچه ها خیلی زحمت می کشید. مدیر: کسی نیست قدر بدونه. در همین حین تلفنش زنگ زد و مجبور شد آخرین پک های عجله ای اش را به سیگار بزند و برود. ظاهرا مدیر تولید شرکت با او کار داشت.  مدیر تولیدمان به الساعه در خدمت بودن بسیار علاقه دارد.  یک هفته به همین منوال گذشت. حدود ساعت 12 ظهر برای مصرف سیگار به حیاط میرفتم و مدیرمان هم طبق عادت آنجا بود. در مورد مسائل و مشکلات مملکت، شرکت و بچه های آن گپ می زدیم و من هم اطلاعاتی که در مورد بچه ها و حضور و غیابشان و برنامه مسافرت هایشان داشتم را با کمال میل به ایشان منتقل می کردم. تا این که یک روز اتفاق عجیبی افتاد. مدیرمان ساعت حدود 11 و نیم آن روز سراغم آمد و از من درخواست کرد ایشان را در سیگار ظهرشان همراهی کنم. تعجب کردم زیرا او معمولا سیگارهای بی برنامه اش را با نزدیکان دود می کرد و سیگارهای برنامه ریزی شده را برای دیگران نگه می داشت.  روال سیگارهای بی برنامه معمولا درد و دل بر سر موضوعات شخصی ایشان بود، این موضوع را همه اعضای تیم می دانستند و تک تک افراد آرزو داشتند افتخار گوش سپردن به درد و دلهای مدیرمان نصیبشان شود. تا آن روز این افتخار فقط نصیب کوروش شده بود، شوربختانه (البته برای کوروش) کوروش آن روز در سازمان بورس بود و من انتخاب مدیرمان بودم.  هیچ وقت در زندگی ام نفر دوم بودن اینقدر برایم خوشایند نبوده. بین تمامی اعضای تیم که سیگارها و گوشهایی آماده پیشکش داشتند مدیرمان من را انتخاب کرده بود. سقوط کوروش نزدیک بود.  آن روز مدیرمان از همسرش دلخور بود. زیرا ظاهرا همسرش اصرار داشت در سفر کاری مدیرمان به تایلند او را همراهی کند. مدیرمان بارها گفته بود که تایلند مکان مناسبی برای خانمهای ایرانی نیست، اما از اصرار همسرش چیزی کم نمی شد. از من پرسید که آیا کار درستی می کند همسرش را با خود نمی برد؟ پاسخم سریع و قاطع بود. بله که کار درستی می کرد. همان طور که خودش هم گفته بود تایلند مکان مناسبی برای خانم های ایرانی نبود.  نمی دانم چرا همسر ایشان علاقه داشت به این سفر برود. همکارانی که قبلا با مدیرمان همراه بوده اند می گویند ماموریت های تایلند بسیار خسته کننده است. از این اتاق جلسه به آن اتاق جلسه، از این هتل به آن هتل. حتی در سفرهای قبلی مشاهده شده که بعضی بچه ها از خستگی و فشار کاری تا خود تهران منگ و خواب بوده اند. دست آخر دلیل اصرار همسر مدیرمان برای همراهی در سفر تایلند را نفهمیدم. اما تا جایی که به من مربوط است همراهی و تایید مدیر، واجبترین کاری است که هر کارمند باید انجام دهد و من این امر را به درستی انجام دادم. آن روز پس از درد و دل کردن با من کمی حال مدیرمان بهتر شد و برای ادامه اداره امور تیم به اتاق خود بازگشت. من آنقدر از این اتفاق خوشحال بودم که سیگار دیگری این بار برای دل خودم روشن کردم. (واقعا مزه و بوی مزخرفی دارد). هنگام دود کردن سیگار داشتم به نیازهای اساسی مدیران در هرم مازلوی مدیریت (که ساخته و پرداخته پدرم بود) فکر می کردم. او اعتقاد داشت یکی از نیازهای اساسی مدیران که باید توسط کارمندان رفع شود، حس اعتماد به نفس است. کارمندان همیشه باید در جهت افزایش اعتماد به نفس مدیران خود تلاش کنند تا باعت پیشرفت های روز افزون آنها شوند. حتی پدرم یک ضرب المثل ژاپنی را هم در این باره نقل می کرد که مضمون آن این طور است &quot;اگر می خواهی جای مدیرت را بگیری، تلاش کن که او پیشرفت کند&quot; پس از آن هفته طلایی، فردای روزی که کوروش به شرکت آمد، بچه های تیم اتفاقات هفته و در راس آن روز قبل را برایش تعریف کردند. کوروش که خود را با یک رقیب جدی رو در رو می دید بهم ریخته و عصبی بود، آرام و قرار نداشت. آن اندک کاری را که معمولا انجام می داد را هم آن روز نتوانست به ثمر برساند. احتمالا انتظار نداشت کسی جرئت رقابت با او را داشته باشد، دست کم انتظار نداشت با کاری که بعد از نمونگی ام با من کرد من جرئت رقابت با او را داشته باشم. بسیار بد اخلاق شده بود و از بچه های تیم ایراد می گرفت. با توجه به مطالعه های فراوانی که داشت می توانست به خوبی از پس ایراد گرفتن بر بیاید. چیزی که او را به شدت عصبانی می کرد این بود که مدیرمان موضوع درد و دل دیروزش با من را برای او تعریف نکرده بود. در واقع لیست مواردی که آن روز من را پیروز این نبرد می کرد این ها بودند اعلام درخواست همراهی در کشیدن سیگار از طرف مدیرمان درد و دل مدیرمان با من کاش پدرم زنده بود و این روز را می دید. به نظرم در خاندان عادی زاده ها تا به حال من نزدیکترین فاصله را با یک مدیر داشته ام. پدرم علیرغم تلاش های فراوانش در تمام طول زندگی خود نتوانست  تا این حد به یک مدیر نزدیک شود. تصویر سازی: باران نظری</description>
                <category>طنازی های محیط کار فناورانه ما</category>
                <author>فرید بکران</author>
                <pubDate>Wed, 16 Jan 2019 10:47:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات یک کارمند نمونه: فردای روز نمونگی ام</title>
                <link>https://virgool.io/FunPartsOfSoftware/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF-%D9%86%D9%85%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%86%D9%85%D9%88%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D9%85-ja2ahwzomrzt</link>
                <description>مثل همیشه از پله های جلوی نگهبانی بالا رفتم. به نگهبان شرکت سلام دادم. لبخند زدم و به سمت راه پله ها رفتم تا به طرف طبقه اول حرکت کنم. ناگهان نگهبان صدایم کرد و گفت: آقای عادی زاده (نام فامیلی خاندان ما عادی زاده است) ورودتان را ثبت نمی کنید؟ متوجه منظورش نشدم چون تصور نمی کردم نیاز باشد من هم مانند بقیه همکاران اثر انگشت ثبت کنم. با خود گفتم احتمالا خبر ندارد دیروز چه اتفاقی افتاده است. برگشتم و اثر انگشتم را ثبت کردم و به طرف طبقه اول حرکت کردم.  در طبقه اول درب واحد غربی را باز کردم و وارد سالن شدم. میزهای ما در طبقه اول مانند کوچه های بن بست کنار هم چیده شده اند که معمولا رئیس مانند یک نگهبان سر کوچه می نشیند.  برای رسیدن به میز کارم باید از جلوی سه کوچه عبور کنم. همیشه هنگام عبور از آنها با نگهبان کوچه و اهالی هر کوچه سلام و علیکی می کنیم. اما امروز که از جلویشان رد شدم، سکوت غریبی فضای سالن را فرا گرفته بود. از سلام و علیک خبری نبود! تعجب کردم.  درست است که تا قبل از نمونگی ام هم من بودم که به ایشان سلام اول را می دادم، اما نمی دانم چرا امروز کسی به من سلام نداد! با خود گفتم مگر نمی دانستند دیروز چه اتفاقی افتاده است؟! چرا هنگام ورود به من سلام ندادند؟! نکند انتظار سلام اول را از طرف من داشتند؟! در هر صورت انتظار بیهوده ای بود. تا جایی که می دانستم مدیران، سرپرستان و نمونه ها نیازی به گفتن سلام اول نداشتند.  انتظار آگاهی ای در این اندازه اندک از آداب و رفتار سازمانی واقعا انتظار زیادی نیست. با این حال عمل خارج از عرف اهالی طبقه اول چیزی نبود که روزم را خراب کرد، می توانستم با این رفتارهایشان کنار بیایم. ضربه اصلی در ناهارخوری به من وارد شد.شرکت ما ناهارخوری ای دارد که در آن چند عدد مایکروفر، بشقاب و وسایل غذاخوری دیگر آماده است. مثل همیشه ساعت 12:30 برای صرف غذا به ناهارخوری مراجعه کردم. نمی توانید تصور کنید با چه صحنه ای روبرو شدم. بر خلاف عرف غالب، نه غذایم گرم شده بود، نه میزی برای من چیده و آماده شده بود. تا جایی که من اطلاع داشتم، دوستان خدمات حاضر در ناهارخوری، مسئول آماده سازی لوازم ناهار مدیران، سرپرستان و نمونه ها هستند.  در شوک این اتفاق بودم که کوروش (همکار و رقیبم در تصاحب قلب مراد دلها) از توالت ناهارخوری بیرون آمد. در حالی که دست خود را مثل همیشه با مالیدن به پیراهنش خشک می کرد به من نگاهی انداخت، نگاهی حاکی از آرامش و پیروزی. با چشمانش حرفهایی با من گفت که بازگویی شان در این مجال نمی گنجد. با حالتی عصبانی از او پرسیدم چه کار کرده ای؟ چشم دیدن نمونگی کس دیگری را نداری؟ در جواب گفت: &quot;ضد فرهنگ نمونگی برای نظام سازمان بسیار مضر است و همه ما با توجه به مسئولیتی که در قبال سازمان داریم باید تمام تلاشمان را بکنیم که این ضد فرهنگ را از سازمانمان حذف کنیم. مطالعات نشان داده که چاپلوسی و عدم عدالت سازمانی نقش بسیار منفی ای در انگیزه کارکنان دارد. در دل گفتم: &quot;آره جون عمه ات&quot; از آنجایی که چنین بی احترامی ای را نمی توانستم هضم کنم، سریعا از ناهارخوری خارج شدم تا دیگر چشمم به چشمان چنین افراد گستاخی نیوفتد. آن روز زودتر رفتم منزل. گستاخی تا حدی بود که نگهبان گفت نمی تواند خروجم را در همان ساعت معمول ثبت کند و مجبور شدم مرخصی ساعتی بگیرم. این روز کاری یکی از بدترین روزهای کاری ام در تمام سابقه شغلی ام بود. سزاوار این همه سردی و بی محلی همکارانم نبودم زیرا کاری را انجام دادم که هر کسی از آنها جای من بود، انجام می داد.  ظاهرا کوروش موضوع نمونگی من را با مدیریت عزیز منابع انسانی مان که سرکار خانمی لایق، مسئول، عادل، دل نازک و مهربان است مطرح کرده بود و ایشان با توجه به دل صاف و ساده خود و عدم درک نظام قدرت در شرکت، با ابلاغی به همه کارکنان خواستار این شدند که تمامی امکانات نمونه ها در اسرع وقت حذف شود. ایشان همچنین ابلاغ کرده بودند که با خاطیان این دستور برخورد بسیار سختی خواهد شد و از ماه بعد قرارداد بی قرارداد. (مراد دلهایمان برای انگیزه بخشی به همکاران تصمیم گرفته است قراردادهایمان را به صورت ماهانه منعقد کند) نمی دانم چرا امکاناتی که شرکت ها برای نمونه ها در نظر می گیرند حسادت افراد معمولی سازمان را بر می انگیزاند. زیرا تاریخ نشان داده بیشتر امکاناتی که به افرادی خاص ارایه شده بعدها به صورت امکانی استاندارد در جامعه مورد استقبال عموم مردم قرار گرفته است. به طور مثال حمام در منزل را در نظر بگیرید، روزگاری فقط افراد ثروتمند و مهم حمامی خصوصی در منزل داشتند، اما این روزها حمام در منزل تقریبا اکثریت افراد جامعه وجود دارد. در سازمان نیز همین گونه است، خدماتی که به ما نمونه ها ارایه می شود روزگاری به تمامی افراد عادی سازمان نیز ارایه خواهد شد. توالت خصوصی، آشپزخانه، کتابخانه، رختخواب و تمامی امکانات زندگی مدرن نیز از همین قانون تبعیت می کنند.  این همه بد نظری را نمی توانم درک کنم. بد نظری از طرف معمولی هایی که امکانات آینده خود را از افرادی که وظیفه آزمایش آنها را بر عهده دارند، دریغ می کنند. در تاریخ بشر همیشه افرادی پیشرو و سد شکن باعث پیشرفت جامعه بشری بوده اند و در عصر حاضر، ما نمونه ها نمودی از این افراد هستیم.  من به یک جمله اعتقاد دارم. &quot;زخمی که مرا نکشد، قویترم خواهد ساخت&quot;. کاری که کوروش انجام داد نه تنها به نظام قدرت شرکت آسیب رساند، به موقعیت های آتی در انتظار خود او نیز آسیب جدی وارد کرد. اما من قطعا با تمام قوا به سمت اهدافم که همانا رسیدن به درجه مراد در سازمان است ادامه خواهم داد و هیچ وقت دست از تلاش بر نخواهم داشت. کوروش ها هم هر اندازه میخواهند سنگ اندازی کنند.  تصویرسازی: باران نظری</description>
                <category>طنازی های محیط کار فناورانه ما</category>
                <author>فرید بکران</author>
                <pubDate>Wed, 26 Dec 2018 15:25:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات یک کارمند نمونه: روزی که نمونه شدم</title>
                <link>https://virgool.io/FunPartsOfSoftware/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF-%D9%86%D9%85%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%85%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%85-xov7kt9haowx</link>
                <description>شاید تصور کنید من به طور مادرزاد نمونه بوده ام. اما بهتر است بدانید من نمونه بودن را مانند تمام چیزهایی که در زندگی بدست می آوریم، بدست آورده ام. هیچ وقت آن روز را فراموش نخواهم کرد. روزی که مدیر عزیزم برای اولین بار مرا نمونه خطاب کرد. نامش مراد است. گویا والدین او از بدو تولد می دانستند روزی مدیر خواهد شد و مراد دلها خواهد گشت. یکی از خصوصیات اصلی مراد این است که به هیچ عنوان تحمل تملق را ندارد. این موضوع کار ما را بسیار دشوار می کند. مراد بسیار باهوش، علاقه مند به مدیریت، یک رهبر ذاتی و اهل مطالعه بسیار است، خانواده محور بودن ایشان را نیز می توان به عنوان بارزترین مشخصه او نام برد.قبلا هم گفته ام، برای این که پیشرفت کنید پیشنهاد من این است که روز تولد مدیر خود را به خاطر بسپارید. همین امر بود که نمونگی را برای من به ارمغان آورد. آن روز تمام کسانی که قصد پیشرفت داشتند برای تبریک این مولود میمون صف کشیده بودند. تمامی مسیرهای حرکت مراد در شرکت (که توسط مریدانش ردیابی شده بود) مملو از همکاران بود. مسیرهای صرف غذا، سرویس بهداشتی، جلسات و ...من یک برنامه نویس خلاق هستم. از این رو خودم را از جمع مریدان جدا کرده و در حرکتی ابتکاری به طور خصوصی ایشان را غافلگیر کرده و تولدشان را تبریک گفتم. (خدای من حتی تعریف کردنش هم لذت بخش است)شاید از خود بپرسید هدیه چی گرفتم؟ صرفا جهت ثبت تاریخ، بنده هیچ هدیه ای برای مراد نگرفتم. زیرا دوست نداشتم سوتفاهمی ایجاد شود. بگذارید بیشتر توضیح بدهم. هر کسی تحملی برای تملق دارد، که من به آن تحمل حمل تملق می گویم (مانند تحمل حمل بار). تحمل و ظرفیت افراد یکسان نیست. کسی تحمل 20 واحد تملق دارد و فرد دیگری تحمل 40 واحد. یکی از توانایی هایی که منجر به نمونه شدن کارمندی می شود، توانایی تشخیص حداکثر تحمل یک مدیر برای تملق است. در مورد مدیر نازنین ما هدیه روز تولد کمی زیاده روی بود.آن روز را به وضوح به خاطر دارم، هیچ انتظار نداشتم تصمیمم سرنوشتم را تغییر دهد. لحظاتی در زندگی هست که باید دل را به دریا زد، تصمیم گرفت، تصمیمی که می تواند پاداشی ابدی یا تنبیهی بزرگ به همراه داشته باشد. تصمیم بزرگ زندگی من آن روز بود. من تصمیم خود را گرفتم و خوشبختانه برایم پاداشی ابدی به ارمغان آورد. آن روز را به وضوح به خاطر دارم، احساس شادمانی عجیبی داشتم، شادمانی ای مانند شادمانی آخرین امتحان دبیرستانم. احساس می کردم تمامی تلاش های خودم و خانواده ام به ثمر نشسته است. احساس می کردم بار بزرگی از دوشم برداشته شده و رسالت زندگی خود را انجام داده ام. به آینده روشن خود می اندیشیدم، به آینده ای که می تواند بر پایه تلاش های شبانه روزی ام درخشان و درخشان تر شود.</description>
                <category>طنازی های محیط کار فناورانه ما</category>
                <author>فرید بکران</author>
                <pubDate>Fri, 14 Dec 2018 20:57:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آداب پیشرفت در هزاره جدید</title>
                <link>https://virgool.io/FunPartsOfSoftware/%D8%A2%D8%AF%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D8%B1%D9%81%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-lvptb7eyg5r9</link>
                <description>از بدو خلقت، پیشرفت یکی از دغدغه های نسل بشر بوده. پیشرفت از نظر اجتماعی، اقتصادی، قدرت، سلطه و امثال اینها، سرزمین هایی هستند که در طول تاریخ حضور بشر بر این کره خاکی، توسط انسان های جاه طلب در نوردیده شده اند. در هزاره ای که در آن قرار داریم به لطف تلاش های قدمایمان اکثر جنبه های زندگی ما دچار تحولات مثبت فراوانی شده اند. اما در یک جنبه کماکان نیاز به پیشرفت شدید احساس می شود. بالا رفتن از نردبان سازمان یکی از مهمترین دغدغه های کارمندان هزاره جدید است. به طوری که اثرات فراوانی در شئونات مختلف زندگی افراد گذاشته است، چه پیشرفت دهنده، چه پیشرفت کننده.در این مطلب به آدابی اشاره می کنم که با توجه به تحولات جامعه بشری برای پیشرفت بیشتر به آنها نیاز دارید. این آداب و دستورالعمل ها معمولا بر روی مدیر مستقیم شما اثر خواهند داشت، اما در مواردی مشاهده شده در لایه های بالاتر سازمان نیز اثرات خوبی به جای گذاشته اند.تایید کنیدتایید کردن فرد بالادست از بدو خلقت یکی از ابزارهای پیشرفت بوده و هنوز هم بسیار موثر است. در هر زمینه ای تایید کنید، تخصصی و غیر تخصصی، سیاسی، اقتصادی، آشپزی، فرقی ندارد. فقط نیاز است شما تایید کننده باشید.سرکش باشیدمدیران عصر جدید بر خلاف اجداد خود از سرکشی لذت می برند. درست است که تایید کردن یکی از راههای مفید پیشرفت است، اما نگذارید مدیر بدون دردسر تایید شما را بدست بیاورد. سرکشی و طغیان داشته باشید، دعوا کنید، نظراتش را رد کنید، اما دست آخر تاییدش کنید. با این کار ارزشمندتر به نظر خواهید رسید.سوال بپرسیدمدیران عصر جدید عاشق پرسش هستند. اما نه پرسش های سخت. پرسش هایی بپرسید که زیاد اذیتشان نکند. مهم تر از این فارغ از این که چه پاسخی می دهند، تاییدشان کنید. در هر زمینه ای از مدیرتان بپرسید. گویی اصلا تربیت نشده اید و او پدر مهربان شماست. بگذارید پدر بودن را با شما تجربه کند.تولدش را فراموش نکنیدفراموش کردن روز تولد مدیران عصر جدید گناهی نابخشودنی است.تولد همسرش را حتما فراموش کنیدمدیران عصر جدید از این که تولد همسرشان را تبریک بگویید اصلا خوششان نمی آید. مخصوصا در این شرایط به هیچ عنوان تولد همسر ایشان را تبریک نگویید: ایشان مرد باشند و شما نیز مرد باشید، ایشان خانم باشند و شما نیز خانم باشید.تمجید کنیداین روش نیز یکی از قدیمی ترین و در عین حال موثرترین روشهای پیشرفت است. در همه حال از ایشان تمجید کنید. به طور مثال:اگر ایشان دیر به جلسه رسیده اند بگویید: ببخشید که بین این همه مشغولیت به شما زحمت می دهیم و به جلسه دعوت می کنیم.اگر ایشان دیر به شرکت می آیند بگویید: بمیرم که زحمت تمامی همکاران به دوش شماست و از زندگی شخصیتان مایه می گذارید.اگر ایشان بد خط هستند بگویید: بدخط ها بدون شک باهوش ترین هستند.و مواردی از این دست.روش قطعی پیشرفتکار نکنید. به همین سادگی. کار کردن بزرگترین خطری است که در پیشرفت شما وقفه ایجاد خواهد کرد. همان طور که گفته اند: املای نانوشته غلط ندارد. سعی کنید هیچ کاری انجام ندهید. اگر کاری کنید، قطعا احتمال خرابکاری نیز وجود دارد. کار نکردن کلیدی ترین روشی است که روشهای دیگر را نیز موثرتر خواهد کرد.روش های دیگری نیز برای پیشرفت در هزاره جدید موثر واقع می شوند که در این مطلب مجال ارائه آنها نبود. انشاالله در زمانی مناسب مفصل ارائه خواهم داد.</description>
                <category>طنازی های محیط کار فناورانه ما</category>
                <author>فرید بکران</author>
                <pubDate>Fri, 07 Dec 2018 00:11:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راهکارهایی برای متلاشی کردن یک تیم نرم افزاری (تضمینی)</title>
                <link>https://virgool.io/FunPartsOfSoftware/%D8%B1%D8%A7%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%DB%8C%D9%85-%D9%86%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D9%81%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D8%B6%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-xrdy5pb97axm</link>
                <description>تصویر از flickrاگر قصد متلاشی کردن یک تیم نرم افزاری را دارید، جای درستی آمده اید. در این پست میخواهم روش های اثربخشی که می توانید به کار ببرید را شرح دهم.در ابتدا باید پست سازمانی خود را مشخص نمایید. زیرا دستورالعمل ها بسته به موقعیت شغلی شما متفاوت خواهد بود. اگر مدیر تیم هستید این نوشته برای شماست.تبعیض قائل شوید تبعیض یکی از بهترین شیوه های متلاشی کردن یک تیم نرم افزاری است. می توانید حقوق های نامتعارف برای برخی افراد نزدیک به خود تعیین کنید. اگر اختیار تعیین حقوق ندارید می توانید اختیارات یا معافیت هایی را برای آنها در نظر بگیرید. مرخصی های نامتعارف یکی از موثرترین و کم هزینه ترین روشهاست. هر تبعیضی اثربخش خواهد بود.فقط به موارد فنی توجه کنیدکلا نادیده گرفتن مباحث انسانی مانند احساسات، شرایط، و یا نیازهای اعضای تیم روش بسیار خوبی برای متلاشی کردن آنهاست. تمرکز شما تنها روی موارد فنی باشد. زیرا در آینده موارد فنی تنها سنگریست که به عنوان مدیر می توانید در آن پنهان شوید.تکنولوژی بازی کنیدزیرا اگر از تکنولوژی های جا افتاده استفاده کنید به راحتی تیم می تواند گلیم خود را از آب بیرون بکشد و نیازی به شما نخواهد بود. اگر در حال حاضر پایتون زبان جا افتاده ای در تیم شماست، از سی شارپ استفاده کنید. به محض این که سی شارپ در تیم جا افتاد از Go استفاده کنید. این روش نسبت به روش های دیگر کمی نیاز به تلاش دارد. اما علاوه بر متلاشی کردن یه تیم شما می توانید به عنوان ناجی همان تیم نیز شناخته شوید.معماری بازی کنیدمانند مورد بالا اما در حوزه معماری نرم افزار عمل کنید.تحقیر کنیدهیچ روشی کارامد تر از تحقیر کردن اعضای تیم نیست. هر نوع تحقیری موثر خواهد بود. پوشش، علایق شخصی، گرایشات مذهبی و سیاسی، stack تکنولوژی مورد علاقه و ...ابهام داشته باشیددر همه حال، در همه تصمیمات و اطلاعات ابهام داشته باشید. در حوزه نیازمندی های تکنولوژیکی، کسب و کاری، چشم انداز محصول و ... ابهام داشته باشید. حتی در تایید مرخصی ها نیز ابهام داشته باشید. با ابهام می توانید افراد را به شدت به خود مشغول نگه دارید تا در فرصت مناسب ضربه نهایی را وارد کنید.پیشرفت ندهیدبه افراد متخصص تیم امور پیش پا افتاده را محول کنید و بالعکس. اطمینان حاصل کنید افراد متخصص تر تیم از این که امور خاصی را به افراد ضعیفتر محول کرده اید مطلع شوند، زیرا اگر متوجه این امر نباشند این روش پاسخ نخواهد داد. جلسه بازی کنیدکلا رها کردن تیم هم روش بی هزینه و مناسبی است. با حضور در جلسات پیاپی هم از خود چهره ی موجهی نزد مدیران ارشد سازمان خود می سازید و هم به هدف خود دست خواهید یافت.مدیر تیم نیستید؟ نگران نباشید، نیازی نیست برای متلاشی کردن یک تیم مدیر آن تیم باشید. در صورتی که عضو تیم یا مدیریت ارشد یک سازمان هستید نیز راهکارهایی برای شما دارم که در پست های آتی ارایه خواهم کرد.</description>
                <category>طنازی های محیط کار فناورانه ما</category>
                <author>فرید بکران</author>
                <pubDate>Sat, 17 Nov 2018 14:30:30 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>