<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات منفجر از خنده!</title>
        <link>https://virgool.io/Funnywriters/feed</link>
        <description>اماده باش، قراره منفجر بشی از خنده!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 16:50:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/greyrisklmy5/5g2kmr.png</url>
            <title>منفجر از خنده!</title>
            <link>https://virgool.io/Funnywriters</link>
        </image>

                    <item>
                <title>?ماجراهای طنز ?</title>
                <link>https://virgool.io/Funnywriters/%D9%85%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B7%D9%86%D8%B2-qopzhl7qr0ig</link>
                <description>ببخشید ربط نداره همینجوری خوشگل بود گذاشتم!?داستان طنز “مسافر اتوبوس”یکی از دوستام تعریف می کرد : “با اتوبوس از یه شهر دیگه داشتم میومدم یه بچه ء ۵-۶ ساله رو صندلی جلویی بغل مامانش یه شکلات کاکایویی رو هی میگرف طرف من هی میکشید طرف خودش. منم کرمم گرفت ایندفعه که بچه شکلاتو آورد یه گاز بزرگ زدم!بچه یکم عصبانی شد ولی مامان باباش بهش یه شکلات دیگه دادن.خیلی احساس شعف میکردم که همچین شیطنتی کردم.یکم که گذشت دیدم تو شکمم داره یه اتفاقایی میوفته.رفتم به راننده گفتم آقا نگه دار من برم دستشویی.خلاصه حل شد.یه ربع نگذشه بود باز همون اتفاق افتاد.دوباره رفتم…سومین بار دیگه مسافرا چپ چپ نیگا میکردن.اینبار خیلی خودمو نگه داشم دیدم نه انگار نمیشه رفتم راننده گفت برو بشین ببینیم توام مارو مسخره کردی…رفتم نشستم سر جام از مامان بچه پرسیدم ببخشید این شکلاته چی بود؟گفت این بچه دچار یبوسته، ما روی شکلاتا مسهل میمالیم میدیم بچه میخوره!!!خلاصه خیلی تو مخمصه گیر کرده بودم.خیلی به ذهنم فشار آوردم بالاخره به خانومه گفتم ببخشید بازم ازین شکلاتا دارین؟گف بله و یکی داد..رفتم پیش راننده گفتم باید اینو بخورین. الا و بلا که امکان نداره دستمو رد کنین.خلاصه یه گاز خوردو من خوشحال اومدم سر جام . ده دقیقه طول نکشید راننده ماشینو نگه داشت!!!منم پیاده شدم و خوشحال از نبوغی که به خرج دادم! یه ربع بعد باز ماشینو نگه داشت…! بعد منو صدا کرد جلو گفت این چی بود دادی به خورد من؟ گفتم آقا دستم به دامنت منم همین مشکلو داشتم! کار همین شکلاته بود!شما درکم نمیکردین! خلاصه راننده هر یه ربع نگه میداشت منو صدا میکرد میگفت هی جوون! بیا بریم!نتیجه اخلاقی : وقتی دیگران درکتون نمی کنند ، یه کاری کنید درکتون کنند.!!برنامه نویس و مهندس یک برنامه نویس و یک مهندس در یک مسافت طولانی هوایی در کنار یک دیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه نویسه میگه مایلی با هم بازی کنیم؟ مهندس که میخواست استراحت کنه محترمانه عذر خواهی میکنه و رویشو بر میگردونه تا بخوابه. برنامه نوسه دوباره میگه بازی سرگرم کننده ای است من از شما یک سوال می کنم اگر نتوانستید 5دلار به من بدهید بعد شما از من سوال کنید اگر نتوانستم 5دلار به شما میدهم. مهندس دوباره معذرت خواست وچشماشو بست که بخوابه. برنامه نویسه پیشنهاد دیگری داد گفت اگر شما جواب سوال منو بلد نبودید 5 دلار بدهید اگر من جواب سوال شما رو بلد نبودم 200 دلار به شما میدهم . این پیشنهاد خواب رو از سر مهدس پراند و رضایت داد که بازی کند. برنامه نویس نخست سوال کرد .فاصله زمین تا ماه چقدر است؟؟ مهندس بدون اینکه حرفی بزند بلا فاصله 5 دلار رو به برنامه نویس داد حالا مهندس سوال کرد . اون چیه وقتی از تپه بالا میره 3 پا داره وقتی پایین میاد 4 پا؟؟ برنامه نویس نگاه متعجبانه ای انداخت ولی هرچی فکر کرد به نتیجه نرسید بعد تمام اطلاعات کامپیوترشو جستجو جو کرد ولی چیز به درد بخوری پیدا نکرد بعد با مودم بیسیم به اینترنت وصل شد و همه سایت ها رو زیر رو کرد به چند تا از دوستا شم ایمیل داد با چندتا شون هم چت کرد ولی باز هیچی به دست نیاورد بعد از 3 ساعت مهندس رو بیدار کرد و 200دلار رو بهش داد مهندس مودبانه پول رو گرفت و رویش رو برگرداند تا بخوابد. برنامه نویس او را تکان داد گفت خوب جواب سوالت چه بود؟؟ مهندس بدون اینکه کلمه ای بر زبان بیاورد 5 دلار به برنامه نویس داد و رویش را برگرداند و خــــــوابید!!!حتی خودشم نمیدونست*_*آقا دیب دارین؟یارو زبونش می‌گرفته،میره داروخونه می گه: آقا دیب داری؟کارمند داروخونه می گه:دیب دیگه چیه؟یارو جواب می ده: دیب دیگه. این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره.کارمنده می گه: والا ما تا حالا دیب نشنیدیم. چی هست این دیب؟یارو می گه: بابا دیب،دیب!طرف می‌بینه نمی فهمه،می ره به رئیس داروخونه می گه.اون میآد می پرسه: چی می‌خوای عزیز؟یارو می گه: دیب!رئیس می پرسه: دیب دیگه چیه؟یارو می گه: بابا دیب دیگه. این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره.رئیس داروخونه می گه:تو مطمئنی که اسمش دیبه؟یارو می گه: آره بابا. خودم دائم مصرف دارم. شما نمی‌دونید دیب چیه؟رئیس هم هر کاری می‌کنه،نمی تونه سر در بیاره و کلافه می شه.یکی از کارمندای داروخونه میآد جلو و می گه: یکی از بچه‌های داروخونه مثل همین آقا زبونش می‌گیره.فکر کنم بفهمه این چی می‌خواد. اما الان شیفتش نیست.رئیس داروخونه که خیلی مشتاق شده بود بفهمه دیب چیه، گفت: اشکال نداره. یکی بره دنبالش، سریع برش داره بیارتش.می‌رن اون کارمنده رو میارن. وقتی می رسه، از یارو می‌پرسه: چی می خوای؟یارو می گه: دیب!کارمنده می گه: دیب؟یارو: آره.کارمنه می گه: که این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره؟یارو میگه: آره،همونه.کارمند میگه: داریم! چطور نفهمیدن تو چی می خوای!؟همه خیلی خوشحال شدن که بالاخره فهمیدن یارو چی می خواد. کارمنده سریع می ره توی انبار و دیب رو میذاره توی یه کیسه نایلون مشکی و میاره می ده به یارو و اونم می ره پی کارش.همه جمع می شن دور اون کارمند و با کنجکاوی می‌پرسن: چی می‌خواست این؟کارمنده می گه: دیب!می‌پرسن: دیب؟ دیب دیگه چیه؟می گه: بابا همون که این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره!رئیس شاکی می شه و میگه: اینجوری فایده نداره. برو یه دونه دیب ور دار بیار ببینیم دیب چیه؟کارمنده می گه: تموم شد.آخرین دیب رو دادم به این بابا رفت!...*دلم خنک شد، آخر نفهمیدین دیب چیه*</description>
                <category>منفجر از خنده!</category>
                <author>ستاره ?</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2020 22:37:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجراهای جالب اقوی همساده!</title>
                <link>https://virgool.io/Funnywriters/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%A8-%D8%A7%D9%82%D9%88%DB%8C-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-wjagppwn3hhu</link>
                <description>ماجراهای جالب آقوی همساده : “ارباب حلقه ها !”آقو ما یه بار یه حلقه ای تو خیابون پیدا کردیم،یه رفیقی داریم صداش میکنیم “گندولف”،ای حلقهو رو بردیم پیشش گفتیم کاکو ای چیه!؟ گفت ای ارباب حلقه هاس،بکنیش تو دستت غیب میشی!گفتیم کاکو ای خرافات چیه باور میکنی رفتیم بهش ثابت کنیم حلقه رو کردیم تو دستمون غیب شدیم! آقو تا ما غیب شدیم مسئولین رفتن اسم مارو از تو لیست آماری مملکت حذف کردن،نمودار رشد جمعیت سقوط کرد،بالانس عرضه و تقاضا تو بازار بهم خورد اقتصاد مملکت 256% افت کرد!ها ها ها….ینی داغون شدا له له شد!گفتیم ها الآن ای حلقهو رو از تو دستمون در میاریم همه چی روبراه میشه ما میشیم قهرمان ملی،آقو ای حلقهو رو در آوردیم ظاهر نشدیم!روشو نیگا کردیم دیدیم نوشته MADE IN CHINA!ها ها ها….ما الآن 3ساله نیستیم هیشکی اهمیت نمیده!ماجراهای جالب آقوی همساده : “لوبیای سحر آمیز !”آقو ما یه مدت وضع مالیمون خراب بود یه گاوی داشتیم گفتیم بریم اینو بفروشیم…رفتیم بازار یه پیرمردی دیدیم گفت گاوتو بده من بهت لوبیای سحرآمیز بدم،آقو گاوو دادیم لوبیاهارو گرفتیم بردیم کاشتیم فرداش درخت دراومد از درخت رفتیم بالا رسیدیم به خونه یه غول یه مرغ تخم طلا ازش کش رفتیم برگشتیم پایین تا پامون رسید به زمین دیدیم اومدن جلبمون کردن!گفتیم چرا؟گفتن شما بخاطر کشت غیر اصولی خاک منطقه رو ضعیف کردین 14تا خانواده بدبخت شدن! گفتیم کاکو صبر کن الآن یه تخم طلا بهت میدم شمام بیخیال ما شو…به ای مرغو گفتیم یه تخم طلا بذار گفت من در اعتراض به کاهش قیمت طلا در بازارهای جهانی دیگه تخم طلا نمیذارم!گفتیم حداقل دوتا تخم مرغ معمولی بده تو زندان نیمرو کنیم گفت تخم مرغ معموای تو کلاس کاری من نیس!ها ها ها ها ها ها ها…مارو که داشتن میبردن زندان وسط راه رسیدیم به اون پیرمردو دیدیم مازراتی زیر پاشه!!! گفتیم کاکو چی شد پولدار شدی!؟ گفت اون گاوو که به من دادی روزی 25تا گوساله طلا میزاد!…ها ها ها ها ها ها ها…آقو به نظر من آدم همیشه باید قدر چیزایی که داره رو بدونه!ماجراهای جالب آقوی همساده : “ازدواج اجباری !”آقو ما یه بار رفتیم دخترمونو از همون کودکی با مسئله حجاب آشنا کنیم دیدیم روسری رو سرش نمیکنه برا اینکه تشویق بشه ما هم یه روسری سمون کردیم،یهو پسر همسایه در زد ما هم با عجله رفتیم درو وا کنیم یادمون رفت روسری رو ورداریم پسر همسایه چشمش که به ما افتاد یه دل نه صد دل عاشقمون شد ازمون خواستگاری کرد مام تو این عصر بی شوهری از موقعیت پیش اومده نهایت استفاده رو کردیم جواب بله دادیم مارو برد خونه مادرش که عروسش رو بهش نشون بده…آقو مادرشوهرمون گفت برای اینکه عروس من شی باید این امتحانو بدی،این دوتا تخم مرغو بگیر باهاشون بیف استروگانوف درست کن! مام کم نیاوردیم 3روز تمام رو تخم مرغا نشستیم جوجه شدن،جوجه هارو بزرگ کردیم مرغ شدن رفتیم فروختیمشون باهاش مواد بیف استروگانوف خریدیم درستش کردیم مادرشوهرمون اومد تست کرد دید نمکش کمه 4امتیاز ازمون کم کرد گفت نمیتونی عروس من شی نامزدمون نتونست این شکست عشقی رو تحمل کنه خودشو کشت خونواده ش رفتن بخاطر بازی با احساسات بچه شون از ما شکایت کردن 48سال رفتیم حبس…ها ها ها ها ها…راستی دخترمون هم 20سالش که شد رفت آمریکا مدل لباس شد! ینی از هر نظر داغونما داغون!ماجراهای جالب آقوی همساده : “برنده قرعه کشی !”آقو ما یه بار تو قرعه کشی بانک 150میلیون تومن برنده شدیم! درحالی که جهان در پی این خوش شانسی ما در بهت فرو رفته بود یهو یه اتفاقی افتاد که همه چی رو به حالت عادی برگردوند…عکس ما به عنوان برنده بزرگ این قرعه کشی تو یکی از روزنامه ها چاپ شد،ملت حالشون از دیدن چهره کریح ما بهم خورد روزنامه خوندنو بیخیال شدن،سرانه مطالعه در ایران اومد پایین،مسئولین مارو مقصر دونستن 150میلیون جریمه مون کردن،البته این آخر ماجرا نبود…ظاهراٌ سردبیر روزنامه قرار بود اون روز پول ببره خونه تا زنش بره یه سرویس طلای جدید بخره که تو مهمونی فردا باهاش چشمای بیتا جونو در بیاره،بیچاره نتونست پول جور کنه خانومش با ماهیتابه کوبوند تو سرش طرف حافظه ش قاطی کرد از اونموقع تا حالا هر روز که از خواب پامیشه فکر میکنه همون روز اوله دوباره عکس مارو تو روزنامه ش چاپ میکنه! الآن 18ساله من روزی 150میلیون جریمه میشم! ها ها ها ها ها…من نمیفهمم ملتی که شام ندارن بخورن سرانه مطالعه به چه دردشون میخوره!؟ خانومای عزیز که وضعیت اقتصادی موجودو میبینن چرا از شوهراشون توقع بیجا دارن!؟ اصلاٌ آقو من چرا نمیمیرم از این زندگی خلاص شم!؟ماجراهای جالب آقوی همساده : “شب یلدا!”آقو ما یه سال شب یلدا دعوت بودیم خونه “فامیل دور”…به ما گفتن داری میای یه هندونه بگیر…آقو مام یه هندونه ای گرفتیم رفتیم تا رسیدیم اینا هندونه رو شیکستن رنگش عین گچ سفید بود!ینی ای 89تا مهمون ریختن سرمون مارو به حد مرگ زدن!ها ها ها…داغونم کردن…آقو آخر شب شد گفتن بیاین یه فال حافظ هم بگیریم نوبت ما شد،نیت کردیم،کتابو وا کردیم دیدیم نوشته “خوشگلا باید برقصن…خوشگلا باید برقصن!”…آقو از اوجایی که تقدیرمون این بود 4ساعت و نیم رقصیدیم مهره 12و13 کمرمون جا به جا شد کبدمون از این جا به جایی غافلگیر شد همکاریشو با سایر اعضا قطع کرد هپاتیت گرفتیم مُردیم!ها ها ها…رفتیم اون دنیا ای “حافظ” مارو تو برزخ گیر آورد انقد مارو زد انقد مارو زد که یه بار دیگه هم مُردیم!…آقو دوباره که برگشتیم دیدیم میگن سوالای شب اول قبر لو رفته از اوجایی هم که ما تنها کسی بودیم که 2بار مُرده شدیم تنها مظنون ماجرا اینم به پروندمون اضافه شد نامه اعمالمونو دادن دیدیم از 20 شدیم 0.25…آقو روح پدر خدابیامرزمون اومد ای کارنامه رو دست ما دید با کمربند افتاد به جونمن!ها ها ها…ینی چنان شخصیتی از ما خورد شد جلو سایر ارواح که نگو!ماجراهای جالب آقوی همساده : “مهد کودک !”آقو ما یه روز با خانوممون رفته بودیم مهد کودک که بچه خواهرمونو بگیریم…اونجا که رسیدیم یهو یکی از ای بچه ها دوئید اومد تو بغل ما گفت سلام بابا جون! مام یکم خندیدیم برگشتیم زنمونو نگاه کردیم دیدیم داره دقیقاٌ همونجوری به ما نگاه میکنه که حسن نصرالله به بنیامین نتانیابو! نگاه میکنه! آقو جلو چشم بچه های مردم افتاد رو سرمون مارو به حد مرگ زد! دیدن ای صحنه ها رو بچه ها تاثیر گذاشت دارای خوی وحشی گری شدن خونواده هاشون رفتن از ما شکایت کردن 24سال رفتیم حبس…تو حبس این داستانو برا یکی از زندانیا تعریف کردیم از شانس ما بابی بچه هه بود به رابطه ما و زنش شک کرد بخاطر همین تو ای 24سالی که تو حبس بودیم روزی 18 بار کتکمون میزد…از حبس که اومدیم بیرون او بچه هه رو دیدیم که دیگه 27 سالش شده بود تا مارو دید چون پدر خوبی براش نبودیم اونم گرفت یه فصل کتکمون زد…ها ها ها ها ها ها…ینی در ای جریانو بنده به طور کامل استخون بندی خودمو از دست دادم و الآن به معنای واقعی کلمه له له هستم!ماجراهای جالب آقوی همساده : “شرکت در مجلس ختم !”آقو ما دیروز تو قبرستون بودیم دیدیم یه مراسم ختم واس یه بابایی گرفتن گفتیم مام شرکت کنیم ثواب داره…همه نشسته بودیم ناراحت یهو خونواده زن دوم مرحوم پیداشون شد!…آقو دوتا خونواده افتادن رو سر هم کتک و کتک کاری…مام رفتیم جداشون کنیم انقد مشت و لگد خورد تو پوزمون فکمون از 36جا شیکست! آخرشم دو طرف از شدت ناراحتی اشتباهی مارو جای مرحوم دفن کردن! ها ها ها…رفتیم اون دنیا موقع سوال جواب کردن هل شدیم همو اول سر نام و نام خانوادگی گند زدیم مارو فرستادن شوفاژخونه جهنم! اوجا فقط ما بودیم و هیتلر!…تا مارو دید گفت ساده یه دقیقه ای نامه اعمال منو نگه دار بند کفشمو ببندم…دقیقا همو موقع دوتا فرشته اومدن واس بررسی نامه اعمال!…هیچی دیگه جنگ جهانی افتاد گردن ما هیتلرم بهشتی شد!ها ها ها…الآن نیم ساعته دارن به خاطر قتل عام تو فرانسه عذابم میدن!ماجراهای جالب آقوی همساده : “باغ وحش !”آقو ما یه روز رفتیم باغ وحش داشتیم به حیوونا نیگا میکردیم یهو یه بچه چشمش به ما خورد برگشت به باباش گفت:این میمونه چرا تو قفس نیس؟ یهو 6نفر ریختن سرمون مارو انداختن تو قفس میمونا! ها ها ها ها ها ها ها…گفتیم کاکو اشتباه شده گفتن خب یه سوال ازت میپرسیم ببنیم میتونی در حد آدم جواب بدی یا نه…وقتی یه زن توی دعوا بهت میگه هرکاری دوست داری بکن، تو چیکار میکنی؟ مام با افتخار گفتیم ای که معلومه ، هرکاری خواستیم میکنیم! آقو خیلی با احترام اومدن مارو از تو قفس میمونا آوردن بیرون بعد از کلی معذرت خواهی بابت ای اشتباه بردن انداختنمون تو قفس الاغا! ها ها ها ها ها ها ها ها…امروز مسئولین باغ وحش اومدن گفتن پلنگا گرسنه ان یکی از الاغا رو باید بدیم بخورن،مام به الاغای دیگه گفتیم کلاغ پر بازی میکنیم هرکی باخت اونو میبرن برا پلنگا،آقو بازی شروع شد وسط بازی تا گفتیم الاغ همه انگشتا رفت بالا،گفتیم الاغ که پر نداره بهشون برخورد همه شون شروع کردن به پرواز کردن!ها ها ها ها ها…واقعاٌ خرن! فردام قراره بریم پیش پلنگا…ینی داغونما داغون!ماجراهای جالب آقوی همساده : “داستان زندگی در کتاب فارسی !”آقو دو روز پیش آموزش و پرورش تصمیم گرفت داستان زندگی مارو بذاره تو کتاب فارسی!ما هم با داستانهای ای کتاب قاطی شدیم…همو روز اول گفتیم بریم خونه کوکب خانوم بخور بخور…آقو ای کوکب خانوم همه پولاشو داده بود پرادو دو در خریده بود هیچی غذا تو خونه نداشت!مهمونا هم گرسنگی بهشون فشار آورد ریختن سر ما مارو تا حد مرگ زدن!ها ها ها…از زدن ما که خسته شدن گفتن باید بری تو چنگل دنبال حسنک بگردی…وسط جنگل که بودیم دیدیم گله چوپان دروغگو اوجاس…دروغگو پیر چشمی گرفته بود تا ما رو دید داد زد:گرگ!گرگ!گفتیم خدارو شکر سابقش خرابه هیشکی به حرفاش گوش نمیده نگو دو سال بود توبه کرده بود شده بود معتمد روستا!آقو یهو 2000نفر با چوب و چماق ریختن سر ما…بعد از نیم ساعت به زور خودمونو نجات دادیم داشتیم بر میگشتیم دیدیم کوه ریزش کرده رو ریل قطار قطارم داره میاد خبری هم از دهقان فداکار نیس گفتیم ها الآن ای لباسو رو آتیش میزنیم نجاتشون میدیم معروف میشیم…آقو لباسمونو آتیش زدیم راننده مارو دید قطارو وایسوند…ای مسافرا پیاده شدن داشتن میومدن از ما تشکر کنن که نوک آتیش گرفت به ساک یکی از ای مسافرا…از شانس ما طرف قاچاقچی دینامیت بود!آقو کل ناحیه منفجر شد 800تا کشته و زخمی داشت ای حادثه…400میلیون دیه باید بدیم!ها ها ها…تازه فردا قراره بریم پیش”آن مرد که داس دارد!!!”واسم دعا کنین !</description>
                <category>منفجر از خنده!</category>
                <author>ستاره ?</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2020 15:25:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متن استنداپ کرونا</title>
                <link>https://virgool.io/Funnywriters/%D9%85%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF%D8%A2%D9%BE-%DA%A9%D9%85%D8%AF%DB%8C-%DB%B3-s0frlanygdcv</link>
                <description>اینجوری که ویروس کرونارو دارید میبرید گردش و دوردور بهش خوش میگذره بعید میدونم حالا حالاها از اینجا دل بکنه بره ها....البته پزشکان ما نصف جمعیت رو قانع کردن که تو خونه بمونن..حالا دیگه نوبت دامپزشکاست که نصف دیگه رو قانع کننالبته اونایی که الکی و بدون رعایت کردن میرن بیرون نه اون کارمند و کارگر زحمت کشی که مجبوره بره سرکارمثلا به خانومه گفتن چرا اومدی تو خیابون؟میگه چیز خاصی نیس سریع مانتو بخرم برمیگردم خونه!انگار هرکی که سریع راه بره کرونا با خودش میگه این بنده خدا عجله داره مبتلاش نکنم بره به کاراش برسه :)موضوع فعلی ایام قرنطینست!خونه موندن خیلی هم کلافه کننده نیستفقط موندم چرا در دو پاکت برنج یک کیلویی با یک مارک تو یکیش۷۷۵۹ دونه برنج هست تو اونیکی ۷۷۸۹ دونه برنج هستخب بیاید نیمه پر لیوان رو نگاه کنیم مثلا تو عمرمون اینقد خوشبخت نبودیم که تا لنگ ظهر بخوابیم، سرمون تو گوشی باشه، کار نکنیم، فیلم ببینیم،بعد ازمون تشکر هم بکنن و بگن: شهروند بافرهنگ و مسئولیت‌پذیر!برنامه مون هم شده جمع کردن جا،پهن کردن سفره، جمع کردن سفره،پهن کردن جا اما من خودم امروز تصمیم گرفتم توی این ایام قرنطینه دیگه بی برنامه پیش نرم نشستم قشنگ تو یه دفتر یه برنامه ی کامل برای یه هفته ام ریختمبعد دفتر رو بستمگرفتم خوابیدمانقدر توی این دوران قرنطینه خوابمون بهم ریخته که من خودم به شخصه با مردم آفریقای مرکزی می خوابم و با  مردم شبه جزیره اسکاندیناوی بیدار میشم...با این حساب هر چی به اعماق خودم می نگرم بیشتر به این موضوع پی میبرم که من دیگه ساعت خوابم با ساعت کشور هماهنگ نمیشه و تنها راه اینه که کشور باید با ساعت خوابم هماهنگ بشه：|خواب رو بی خیال میدونید الان که هوا بهاری و بارون میاد ولی نمیتونیم از خونه بریم بیرون مثل وقتیه که تو عروسی شاباش میریزن سر عروس دوماد با چشم تراول ها رو دنبال میکنیم ولی رومون نمیشه ورداریم و مجبوریم از درد پاره بشیم و لبخند بزنیمانقدر قرنطینه طول کشید که من خودم بالاخره یه چیزی کشف کردم： یه تست برای اینکه بفهمید ناقل هستید یا نهروی زمین دراز بکشیدسعی کنید به سمت چپ یا راست قل بخوریدمتاسفانه شما ناقلید：/شرمنده مستر تیستر ایرانی：/خدانگهدار：/برای سفارش متن اختصاصی به این ایمیل پیام بدید:elinanikouie@gmail.com</description>
                <category>منفجر از خنده!</category>
                <author>آتنا</author>
                <pubDate>Mon, 27 Apr 2020 15:47:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متن استندآپ کمدی 2</title>
                <link>https://virgool.io/Funnywriters/%D9%85%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF%D8%A2%D9%BE-%DA%A9%D9%85%D8%AF%DB%8C-2-onueozyd9c76</link>
                <description>سلام!من حوادث پیش رو رو به تمام شما جان باختگان،مال باختگان و خانواده های داغدار تسلیت عرض میکنم!خدا الان که داره برنامه ایرانو میریزه با خودش میگه:این از تونل!اینم از هواپیما!خب حالا هم سیل و اینم از کرونا!بعد فرشته ها میگن:خدایا پس دماوند رو چیکار کنیم؟؟!خداهم میگه:نه اونو بزارید واسه بعد زلزله!همش با هم حال نمیده!یا مثلا وقتی داشته ایرانو میافریده گفته :سیل بدم؟زلزله بدم؟روحانی بدم؟پراید بدم؟تیبا بدم؟کدومو بدم؟؟؟؟؟یه بیشرفی هم اون وسط در اومده گفته :همشو بده!اخیرا خیلی دارن می کشنمون!اغتشاش می شه کشته می دیدم!آمریکا حمله میکنه کشته میدیم!ما حمله میکنیم بازم ما کشته میدیم!سیل میاد کشته میدیم!تمساحا به سیل زدگان حمله میکنن کشته میدیم!چینیا خفاش می خورن ما کرونا میگیریم(خفاش نخورده و دهن سوخته!) و پرایدم که دیگه قاتل سریالی!سالی هزاران تا خودش تنهایی کشته میده!ولی اونا میکشن،ما که نباید بمیریم!مثلا اشرف مخلوخات(که البته اگه جنیفر لوپز و جانگ کوک(خواننده کره ای) اشرف مخلوقات باشن ما دیگه با انفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــاق عنتر مخلوقات محسوب میشیم) که یه موشک بهش میزنن نمیمیره یا یه کرونایی چیزی گرفت که نباید بمیره!تا کائنات یه نگاه چپ بهتون می کنن زود بهتون بر می خوره میمیرید!بزارید یه خاطره براتون تعریف کنم:یادمه رفتیم مراسم یه مرحومی بعد از بچش پرسیدیم چی شد که پدرتون به رحمت خدا رفتن؟گفت:رفته بود کولر رو درست کنه پاش لیز خورد با کولر از رو پشت بوم افتاد!گفتم:آهان پس اینجوری فوت شدن!گفت:نه!از اونجا افتاد رو نرده ها و شکستشون!گفتم:پس اینجوری مردن!گفت:نه از اونجا افتاد آنتنم کند!گفتم:ریق رحمت رو سرکشیدن دیگه؟گفت:نه!!دیدیم دیگه داره خیلی خسارت وارد میکنه با تیر زدیمش!:/من وصیت نامه چند نفر خیلی توی ذهنم موندهاولیش پدر بزرگ مرحومم بود که اخرین نصیحتش قبل از مرگ به من این بود که:نردبون رو تکون نده الاااااااغ!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!دومیش مال بابا بزرگ به رحمت خدا رفتم بود و یکم جامع تر بود  که گفت:برو یه لیوان بیار بندازش رو زمین شکست؟گفتم:آرهگفت:حالا ازش معذرت خواهی کن!درست شد؟؟گفتم:نه!گفت:پس انقدر ازم معذرت خواهی نکن که هلم دادی زیر کامیون بعدشم مرد!بله!معذرت خواهی قسط های عقب افتاده ما رو هم درست نمی کنه!!!!!!!!!!!!!اون یکی مادربزرگم خدابیامرز بود که لحظات مرگش یه چوب داد دستم منم با خودم گفتم:فکر کردی!من انقدر بچه خفنی ام که نگو!و بعد چوبو شکستم!که یهو مادربزرگم سکته کرد و مرد!بابام اومد گفت:خاک بر سرت ذلیل مرده!اون نی هفت نسل دست به دست شده بود تا رسیده به تو!مامانبزرگم هم لحظات قبل مرگش گفت:صد ملیون تومن....صد ملیون تومن...صد..صد.. و مرد!از روش های امدادی استفاده کردم برگشت!!گفت :صد ملیون تومن بدهی دارم!خودم خفش کردم!میگه ده درصد مرگ های غیر طبیعی در اثر گاز گرفتگیه!د پ چرا گاز میگیرین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!مگه هارین؟؟؟؟!!!! همو بوس کنید!با هم مهربون باشید!یا 52 درصدشون بخاطر سوانح رانندگین حالا چرا؟؟!چون راهنمایی رانندگی ما یه قانون بیشتر نداره اونم اینه که(اگه تو خری من از تو خر ترم!)پیام بازرگانی:آیا از زندگی یک نواخت خود خسته شده اید؟آیا دلتان هیجان می خواهد؟؟پیشنهاد ما به شما:پراید !فقط کافی است سوار شوید و سرعت را به بالای 60 کیلومتر در ساعت برسانید تا هیجان همراه با ترس را با چاشنی مرگ تجربه کنید!!!!البته به نظر من ماشینای خارجی اصلا خوب نیستن چون تا آدم سوارشون میشه یادش از خدا میره ولی ماشینای ایرانی:خدایا لاستیکش آتیش نگیره!یا پنج تن آل عبا ترمزش بگیره!یا پیغمبر چپ نکنه!یا چهارده معصوم ایربگ کار کنه!پرایدم که دیگه انگار تو حرمی دم به دیقه صلوات!!خب بزارید وصیت نامه خودم رو براتون بخونم!اگه من مردم....اااااااا!خدا نکنه!!!نگاه کن چه پیگرم هستن!خاک بر سرت!حالا...اینجانب ئوصیت نامه ای تنظیم کردم که شامل 3 بند میشه:بند 1(اقدامات پس از مرگم):بعد از مرگم هارد کامپیوترم را بسوزانید و خاکسترش را هم با اسید بشویید!زیر تختم فلشی دارم با نام سخنرانی های ایت الله هنتای زاده،لطفا آن را در مثلث برمودا بیاندازید یا در یکی از عجایب هفت گانه جهان گور به گورش کنید(بدون نگاه کردن به محتویاتش!!!!!)اگر دوستانم زنگ زدند وسراغم را گرفتند نگویید که مرده بلکه بگویید بورس شده خارج از کشور تا حسابی دماغشان بسوزد!بند2(دفنم):من را با موبایلم خاک کنید!به جای کافور حشره کش بزنید تا مورچه ها نخورنم!کفن دست دوم تنم کنید فکر کنن از من سوال کردن!من را با جسد چند حیوان دفن کنید تا سالها بعد محققان جسدم را پیدا کنند، ذهنشان درگیر شده و روحم شاد شود!روی سنگ قبرم هم بنویسید پیس پیس نکن فاتحه بخون!بند3 (مراسمم):لطفا از اون خرماها که لاشون گردو داره ندید دوستان من کمــــــــــــــــــــــــــــی ندید بدید هستند و همین دو قرون ابرویی هم که دارم میره!هر کسم سر قبرم گفت (خدابیامرزتش راحت شد) با سینی حلوا بکوبید تو دهنش تا اون هم بیاد پیش من راحت شه!اگه حداقل یه لبخند رو لبت نشست یه فاتحه برای روح عزیزانی که تازه از دست دادیم بخون:)</description>
                <category>منفجر از خنده!</category>
                <author>آتنا</author>
                <pubDate>Sat, 22 Feb 2020 21:49:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان های آموزنده</title>
                <link>https://virgool.io/Funnywriters/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-l0zq3y8ky1hm</link>
                <description>1_ یه روز شنگول و منگول و حپه انگول توی خونشون نشتسته بودن که یهو در صدا کردپرسیدن : کیه کیه در میزنه_منم منم مادرتون وای فای آوردم براتوناونام در رو باز می کنن که ناگهان کسی که پشت در بوده میگه_هه هه هه گولتون زدم سروا احمدی هستم! بچه ها بریزید تو ماهواره هاشونو جمع کنین2_گرگه میره دم خونه شنگول منگول در میزنهیه دفعه خرسه گریه کنون میادبیرون میگه: بابا تو مارو کشتی ?الان اینا ۲۰ ساله از اینجا رفتن !بیشعور کثافت ولمون کن دیگه !گرگه میگه : خیلی بیشعوری برات نذری آوردم !3_  راننده باهوش:یارو داشته تو اتوبان با سرعت 180 تا رانندگی میکرده که پلیس میگیریشو و ماشینشو متوقف میکنه.پلیسه میاد کنار ماشینو میگه:گواهینامه و کارت ماشین لطفابعدش یارو میگه : من گواهینامه ندارم.کارت ماشینم ندارم.این ماشینم مال من نیست.کارتو مارتاشم دست من نیست.من صاحب ماشینو به قتل رسوندم و جنازشو انداختم صندوق عقب.الانم ک داشتم میرفتم از مرز فرار کنم برم اون ور آب شما منو گرفتینپلیسه که حسابی تعجب کرده بود میره درخواست کمک کنه .فرمانده اش هم میگه تو کاری نکن من خودم حلش میکنم .فرماندهه سریع میاد جای ماشین یارو به یارو میگه:آقا گواهینامه و کارت ماشین لطفا:یارو قشنگ گواهینامه و کارت ماشینو رو از تو جیبش در میاره میده به فرماندهه.فرمانده میگه در صندوق عقبو باز کن ببینم:یارو در صندوق عقبو باز میکنه فرماندهه میبینه توش خالیه.به یارو میگه پس این مامور ما چی میگه؟یارو میگه : نمیدونم والا جناب سرهنگ لابد الانم میخاد بگه که من داشتم با 180 تا سرعت میرفتم4_  اردک:یه روز یه کشاورز اردکی رو میبینه که گشنه و تشنه افتاده کنار خیابون!کشاورز ما هم اون رو میبره به خونشو بهش آب و غذا میدهو بعدش کلشو میکنه و میخوره!!شرمده داستانمون قرار بود آموزنده باشه ولی شرایط اقتصادی مردم بده!کشاورزه هم گشنش بود!5_ فلانی فداکار : یه روز فلانی میبینه که کوه جلوی راه قطار ریزش کردهفلانی لباساشو در میاره و آتیش میزنه تا به قطار خبر بده!راننده قطار متوجه مئوضوع می شه و پیاده میشه ازش تشکر کنهفلانی ام جوگیر میشه و انگشتشو میکنه تو چشم راننده قطار6_ خرگوش می ره تو جنگل روباه رو می بینه داره تریاک می کشهمی گه :اقا روباه این چه کاریه پاشو بدوییم شاد باشیممی رن تا می رسن به گرگه می بینن داره حشیش می کشهخرگوش می گه :...اقا گرگه این چه کاریه پاشو شاد باشیم بدوییمگرگم پا می شه می رن 3تایی می رسن به شیره می بینن داره تزریق می کنهخرگوش می گه:اقا شیره این چه کاریه پاشو بدوییم ورزش کنیم شاد باشیمشیره می پره می خورتش !!گرک و روباه می گن چرا خوردیش این که حرف بدی نزد؟شیره می گه:نه بابا این پدر سگ هرروز اکس می زنه می یاد مارو می دوونه7_ یک روز زاغی آیفون یازدهی را زیر بغل زده بودکه روبه پر فریب حیلت ساز رفت پای درخت و کرد آوازچه سری چه دمی عجب پاییبقیشم حال ندارم بگمیه آواز بخون جیگرم حال بیادزاغ گفت اون موقع که گولم زدی ابتدایی بودم ولی الان دبیرستانیمروباهه گفت عه!!! پس واسه همینه که کرک و پرت ریخته؟زاغ بالش رو باز کرد تا نگاه کنه که آیفون 11 اش افتادکلاغه گفت منم اون موقع دانشجو بودم ولی الان مدیر عاملم :P8_ روزی به قلبم گفتم خسته ام از این زندگی ! درد دارمگفت گمشو!! من کارم خون رسانی به بدنه یه بار دیگه از این چرت و پرتا بهم بگی یه لحظه وایمیستم تا دیگه نتونی زر زر کنی!قلبا نه 24 ساعته کار می کنن اصولا اعصاب ندارن!</description>
                <category>منفجر از خنده!</category>
                <author>آتنا</author>
                <pubDate>Mon, 25 Nov 2019 16:38:15 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>