من آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه وقتی وارد صفحه من میشید وارد دنیاهای خیالی ترسناک جنایی و حماسی خواهید شد پس بزن بریم 😎
رویای یونس

اسم من یونسه. شش سالمه.
توی آبچکانِ ایرانشهر زندگی میکنم؛ جایی که آفتاب، انگار خیلی نزدیکه، آنقدر نزدیک که بعضی روزها حس میکنم میخواد پوست زمین رو هم بسوزونه. بادهای داغ از روی خاک رد میشن و بوی تلخ خشکی رو با خودشون میارن. خانهی ما سادهست، دیوارهاش کاهگلیان و توی ظهرهای ساکت، صدای زنبورها و گاهی صدای دورِ موتورِ یک ماشین، کل دنیا رو پر میکنه.
اما سختیِ زندگی من فقط گرما و خاک نیست.
من یه بیماری دارم. اپیدرمولیز بولوزا
اسمش رو مامانم با صدای آهسته میگه: «بیماری پروانهای.»
اولش فکر میکردم چیز قشنگیه. پروانهها که قشنگن. رنگیان، سبکاند، انگار هیچوقت درد ندارن. ولی بعد فهمیدم چرا این اسم رو براش گذاشتن. چون پوستِ من مثل بالِ پروانه نازکه. آنقدر نازک که یک لمس اشتباه، یک گوشهی لباس، یک خراش کوچک، میتونه درد بزرگی بسازه.
من نمیتونم مثل بقیه بچهها بدوم و زمین بخورم و بلند بشم و بخندم. برای من حتی راه رفتن هم یک جور جنگه. هر قدم انگار روی شیشهی نازک برداشته میشه. بعضی شبها مادرم زخمهامو با دستهای لرزون و مهربونش پانسمان میکنه. نفسش توی سینه حبس میشه وقتی من از درد گریهام میگیره. من نگاهش میکنم و دلم میخواد من بهجای او گریه کنم، چون او خیلی بیشتر از من درد کشیده.
پدرم ساکته. از اون آدمهاییه که غم رو بلند نمیگن، فقط توی چشمهاشون نگهش میدارن. وقتی نگاهم میکنه، انگار هزار بار میخواد چیزی بگه و نمیگه. من میدونم. من بچهام، ولی میفهمم. میفهمم که نداشتن دارو یعنی چی. میفهمم که هر پانسمان تمیز، هر کرم، هر نوار نرم، میتونه برای ما مثل یک معجزه باشه. میفهمم که بعضی وقتها پول برای درمان نیست و آدم فقط میمونه با درد و دعا.
اتاق ما خنک نیست. ظهرها هوا مثل آتش روی پوست مینشینه. من باید مواظب باشم که عرق نکنم، که پوستم بیشتر نسوزه، که دستم به جایی کشیده نشه. لباسهام نرم انتخاب میشن، اما حتی نرمترین لباسها هم گاهی دشمن میشن. من بعضی وقتها از ترس درد، بیشتر از درد میترسم. این ترس، از خود بیماری هم سختتره.
با این حال، من رویا میبینم.
خیلی زیاد.
شبها وقتی چراغ خاموش میشه و ستارهها از لای پنجرهی کوچک اتاقم پیداشون میشه، من خودمو جای پسربچهای میبینم که میتونه بدوه، بپره، از درخت بالا بره، و دستهاش زخمی نشه. توی رؤیاهایم، من یک ردای آبی پوشیدهام و روی شانههام دو بال نقرهای دارم. با اون بالها از روی تپههای خاکی آبچکان میپرم، از روی خانههای کاهگلی، از روی نخلهای دوردست، از روی تشنگی و خستگی و درد.
من در خواب، به شهری میروم که در آن، هوا همیشه بوی باران میدهد.
درختها آنجا برگهایی دارند که مثل مخمل نرماند.
زمینش مثل تشک ابره.
هیچکس آنجا نمیگوید «مواظب باش، نرو، دست نزن، ندو».
آنجا بچهها فقط میخندند.
من در رؤیاهایم، به مامانم میگویم: «نگران نباش، اینجا هیچچیز نمیشکنه.»
و او برای اولین بار، لبخند میزند؛ لبخندی روشنتر از صبح.
یک شب، خواب دیدم که یک پروانهی خیلی بزرگ به اتاقم آمد.
نه از آن پروانههای معمولی؛ این یکی بالهایی داشت که مثل شیشهی رنگی میدرخشید. آرام نشست کنار تخت من و گفت: «یونس، تو هم از جنس ما هستی. تو هم میتونی سبک بشی.»
بعد من را روی بالهایش خواباند.
ما از پنجره رد شدیم، از آسمان گذشتیم، از ماه گذشتیم، و به جایی رسیدیم که درد آنجا را گم کرده بود.
من آنجا در میان باغی از نور دویدم، بدون ترس، بدون زخم، بدون گریه.
مامانم هم آنجا بود. روسریاش سفید شده بود از نور، و دستهایش دیگر نمیلرزید.
ولی صبح که بیدار شدم، باز همان سقف بود. همان دیوار. همان گرما.
فقط من کمی خستهتر بودم.
درد هم بیدار شده بود و کنارم نشسته بود، مثل مهمانی که هیچوقت نمیرود.
روزها به سختی میگذره آب همیشه کثیفه و واسه من مضره
آلودگی بدن من راکوچکتر و خستهتر میکنه.
زخمها بیشتر میشن .
شبها طولانیتر.
و با اینهمه، من هنوز رویا میدیدم.
هنوز فکر میکردم شاید یک روز، کسی از راه برسد و برای من یک باغِ خنک بیاورد.
شاید کسی بتواند پوست مرا با نور بپوشاند.
شاید بتوانم یکبار، فقط یکبار، بدون درد بخندم.
آخرین شب، هوا خیلی ساکت بود.
نه باد میآمد، نه صدای موتور، نه حتی صدای پرندهای از دور.
مامان کنارم نشسته بود و آرام با انگشتهایش موهام را نوازش میکرد؛ خیلی آهسته، خیلی ترسان، مثل اینکه میترسید خودِ محبتش هم به من درد بدهد. پدرم در آستانهی در ایستاده بود و سکوتش از همیشه سنگینتر بود.
من چشمهام رو بستم.
و دوباره پروانه را دیدم.
این بار نه مثل یک خواب، بلکه مثل یک درِ باز.
پروانه آمد و زیر گوشم گفت: «بیا یونس. اینجا دیگر هیچ زخمی نیست.»
من لبخند زدم.
برای اولین بار، بدنم سبک شد.
دیگه چیزی نمیسوخت.
دیگه چیزی نمیکشید.
من روی بالهای نور خوابیدم و از اتاق کوچکمان، از خاک آبچکان، از گرمای ایرانشهر، از همهی دردها آرامآرام دور شدم.
وقتی مامان اسمم را صدا زد، صدایش خیلی دور بود.
من اما دیگر در آن شهرِ خیال بودم؛
جایی که پروانهها نمیمیرند،
بچهها درد نمیکشند،
و آسمان همیشه کمی به آغوش شبیه است.
و من،
یونسِ ششساله،
برای همیشه در همان رؤیا ماندم.
مطلبی دیگر از این انتشارات
معرفی انتشارات «باغ قصههای کودکانه»
مطلبی دیگر از این انتشارات
داستان برفی کوچولو و فانوس دریایی یخی!
افزایش بازدید بر اساس علاقهمندیهای شما
معرفی بهترین دکتر پوست در غرب تهران