<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات انتشارات نیمکت</title>
        <link>https://virgool.io/HASHOOR/feed</link>
        <description>باز نشر پست‌های منتخب</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:18:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/</url>
            <title>انتشارات نیمکت</title>
            <link>https://virgool.io/HASHOOR</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رمز این پست چه عددیه؟؟</title>
                <link>https://virgool.io/HASHOOR/%D8%B1%D9%85%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%DA%86%D9%87-%D8%B9%D8%AF%D8%AF%DB%8C%D9%87-ppeplfirfcvv</link>
                <description>روژه گورسانی در مورد ریاضی می‌گوید:  «نخستین وظیفه ریاضیات، ساختن و تحویل دادن چیزی به جامعه است که امروزه  کمتر کسی خواستار آن است؛ یعنی «انسان». انسانی که بیندیشد؛ انسانی که درست  را از نادرست تشخیص دهد؛ انسانی که شناخت و انتشار حقیقت را بر بسی چیزها  از جمله تلویزیون برتری دهد؛ انسان آزاد، نه آدم‌واره‌ای آهنی».</description>
                <category>انتشارات نیمکت</category>
                <author>nimkat</author>
                <pubDate>Wed, 28 Oct 2020 22:09:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا آمریکا ابرقدرت است؟</title>
                <link>https://virgool.io/HASHOOR/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-encuc1a8pkk7</link>
                <description>ابرقهرمانان همجنس باز آمریکاییابرقدرت معنا و تعریف مشخصی دارد. تا پیش از جنگ جهانی دوم، کشورهایی مانند انگلیس، فرانسه، آلمان، روسیه، ژاپن و آمریکا قدرتهای آن زمان محسوب می شدند. اما پس از جنگ جهانی دوم، تمام قدرتهای سابق عملا یال و کوپالشان در طول جنگ ریخته و ویران شده بودند. دیگر هیمنه و قدرتی برایشان باقی نمانده بود. شده بودند مانند شیرهای بی یال و دم و اشکم. در این میان تنها دو کشور بودند که یال و کوپال داشتند. یکی ایالات متحده آمریکا بود که تقریبا هیچ آسیب و خسارتی در جنگ ندیده بود، بلکه در اثر جنگ توان صنعتی و نظامی بسیار بالایی هم بدست آورده بود. دومی هم اتحاد جماهیر شوروی بود که اتفاقا بیش از هر کشور دیگری در جنگ خسارت دیده و تلفات داده بود، اما از طرفی فاتح اصلی جنگ هم بود. زیرا شوروی علاوه بر اینکه بخشهای وسیعی از شرق اروپا را در اشغال ارتش سرخ در آورده بود، نیمی از آلمان را هم در اشغال نیروهای خود داشت. همچنین در طول جنگ ثابت شد که برنامه صنعتی سازی استالین موفق شده روسیه را از یک کشور عقب مانده دهقانی به یک غول صنعتی تبدیل کند، بطوریکه ارتش مجهز آلمان را عملا یک تنه هزیمت نمود. همان آلمانی که ظرف مدت کوتاهی کل اروپا را زیر سلطه خود در آورده بود.بنابراین پس از جنگ جهانی دوم دو ابرقدرت در جهان ظاهر شدند. یکی آمریکا و دیگری شوروی. معنای ابرقدرت هم عبارت بود از کشوری که به تنهایی از پس تمام قدرتهای جهان برآید. با وضعیت کرک و پر ریخته قدرتهای آن زمان، این مساله چیز عجیبی هم نبود. یعنی فی المثل اگر قرار بود آمریکا یک طرف باشد و انگلیس و فرانسه و آلمان هم یک طرف، قطعا پیروز میدان آمریکا می بود. همینطور شوروی هم چنین قدرتی داشت. دقیقا به همین دلیل هم به این دو می گفتند &quot;ابرقدرت&quot;.فرض بر این بود که اگر کشوری زورش به سایر &quot;قدرت ها&quot; بچربد، پس قطعا به راحتی از پس کشورهای جهان سوم هم بر می آید. اما دیری نپایید که این توهم و خوش باوری با واقعیتی غیرقابل توجیه مواجه شد. آمریکا با تمام توان وارد جنگ کره شد، اما با حمایت چین (که در آن زمانی چین هم یک کشور عقب مانده جهان سوم بود) نیروهای آمریکایی عقب رانده شدند. ژنرال مک آرتور، فرمانده کل نیروهای آمریکایی در جنگ کره، معتقد بود در کره باید از بمب اتم استفاده کنند. اما از آنجا که انحصار آمریکا بر بمب اتم شکسته شده و شوروی هم به این تکنولوژی دست یافته بود، پرزیدنت ترومن با این خواسته مخالفت کرد. در هر صورت آمریکاییها در کره تن به قرارداد آتش بس دادند و سعی کردند افتضاح جنگ کره را به دست فراموشی بسپرند. جنگ کره همچنین به &quot;جنگ فراموش شده&quot; معروف شد.دیری نپایید که آمریکا مجددا با تمام قوا وارد جنگ در یک کشور جهان سومی دیگر شد. این بار نوبت ویتنام بود. برخلاف کره، نیروهای ویتنام شمالی نه تنها از حمایت جمهوری خلق چین برخوردار نبودند، بلکه اختلافات زیادی هم با چین داشتند. آمریکاییها خوش بین بودند که در مدت کوتاهی فاتح این جنگ خواهند بود. اما جنگ ویتنام هم به درازا انجامید و نهایتا آمریکا شکست خورده و وادار به عقب نشینی شد. ابهت ابرقدرتی آمریکا در جنگ ویتنام به شدت زیر سوال رفت.از طرف دیگر اتفاق مشابهی هم برای شوروی در افغانستان افتاد. ابرقدرت شرق تصور می کرد طی مدت کوتاهی جنگ در افغانستان به نفع نیروهای طرفدار شوروی پایان خواهد یافت. اما جنگ افغانستان هم به درازا انجامید و شوروی با تحمل هزینه و تلفات سنگین مجبور به عقب نشینی شد. لذا ابهت ابرقدرتی شوروی هم زیر سوال رفت.اما دیری نپایید که شوروی به کلی فروپاشید. بنابراین آمریکاییها شدند یکه بزن جهان. حالا دیگر (لااقل در تئوری) فقط یک ابرقدرت در جهان وجود داشت. یعنی هیچ قدرتی توان رویارویی با آمریکا را نمی توانست داشته باشد.آمریکاییها در زمان جنگ ویتنام از خدمت سربازی اجباری برای سربازگیری استفاده می کردند. در آن زمان آمریکا کاملا در هیبت یک دولت-ملت مدرن بود. مردان آمریکایی موظف بودند به کشورشان خدمت کنند، و در عوض هیات حاکمه آمریکا هم مشغول گسترش صنایع آمریکایی بودند که موجب ارتقای سطح زندگی مردم آمریکا می شد.اما بالارفتن سطح رفاه داخلی از یک طرف، و بالا رفتن تلفات سربازان آمریکایی در جنگ ویتنام از طرف دیگر، موجب خیزش موج نارضایتی و اعتراض عمومی به جنگ شد. هیپی ها در همان زمان پدید آمدند. انسانهایی که بجای اسلحه دست گرفتن و جنگیدن برای مملکتشان، ترجیح می دادند ماری جوانا مصرف کرده و گیتار بنوازند.بی میلی به جنگ روز بروز دامنه وسیعتری پیدا می کرد، بطوریکه این پدیده با عنوان &quot;سندرم ویتنام&quot; معروف شد. برخی افراد مشهور از رفتن به جبهه سر باز می زدند و نافرمانی می کردند. برای نمونه محمد علی کلی، بوکسور معروف.اما بعد از شکست در ویتنام، جامعه آمریکا متحول شد. از شکل دولت-ملت خارج شد و کیفیت جدیدی به خود گرفت که هرگز پیش از آن سابقه نداشت. وقتی جامعه ای از قالب ملت خارج شود دیگر خدمت سربازی هم معنایی ندارد. نتیجتا خدمت سربازی اجباری ملغی شد و بجای آن از نیروهای داوطلب در ارتش استفاده کردند. اینها افرادی بودند که عمدتا به طمع پول یا دیگر امتیازات به نیروهای مسلح آمریکا می پیوستند. از جمله این امتیازات معافیت از مالیات برای شهروندان، و همچنین اقامت در آمریکا برای مهاجران بود. تصورش مشکل نیست که سربازی که برای فرار از مالیات یا اخذ اقامت وارد خدمت می شود چقدر برای نبرد انگیزه دارد. همچنین با متحول شدن ارزشهای اجتماعی راه برای ورود زنان و همجنس بازان به نیروهای نظامی هموارتر شد. سربازان قلچماق و بی رحم و تشنه به خون آمریکایی که زمانی از طبقه کارگر و مناطق روستایی آمریکا به ویتنام فرستاده می شدند، جای خود را به مشتی مزدور و وطن فروشانی که از اقصی نقاط جهان به آمریکا مهاجرت می کردند و همچنین عده ای مونث و مخنث دادند. اما آمریکا هنوز یک امتیاز بزرگ داشت. از نظر تکنولوژی نظامی حرف اول را در جهان میزد.با فروپاشی شوروی، آمریکاییها دوباره مست قدرت شدند. می خواستند دوباره چنگ و دندانی نشان دهند که دنیا باور کند آمریکا ابرقدرت است. این فرصت اولین بار در جنگ اول خلیج فارس در پی حمله عراق به کویت بدست آمده بود. آن زمان هنوز شوروی فرو نپاشیده بود. آمریکاییها از نیروی زمینی در عراق استفاده نکردند. فقط به حملات هوایی اکتفا کرده و عراق را وادار به عقب نشینی از کویت کردند. پوشش خبری طوری مدیریت شد که قدرت آمریکا حسابی در معرض نمایش قرار داده شود. برخلاف جنگ ویتنام، در جنگ خلیج فارس اثری از خبرنگاران آزاد نبود، بلکه هر خبرنگاری تحت نظارت مستقیم ارتش آمریکا وارد میدان می شد.یک سال بعد شوروی از هم پاشید. آمریکاییها دوباره باید خودی نشان می دادند. این بار نوبت صربستان بود. مجددا آمریکاییها به نیروی هوایی اکتفا کردند. یکی از بمب افکن های رادارگریز آنها ساقط شد، اما در هر صورت جنگ به نفع آمریکا پایان یافت. آمریکاییها حتی سفارت چین را هم بمباران کردند، و چین جرات نکرد حرکتی کند.سندرم ویتنام درمان شده بود. پس وقت آن بود تا ماشین جنگی آمریکا کوبنده تر وارد کارزار شود تا تمام دنیا بدانند ابرقدرت واحد در جهان کیست. این بار نوبت عراق بود.برای اولین بار پس از جنگ ویتنام، آمریکا در عراق نیروی زمینی خود را به کار انداخت و کشور عراق را اشغال کرد. از اقبال آمریکاییها، کلاه صدام هم دیگر در عراق پشم نداشت و ملت عراق تمایلی به مقاومت از خود نشان ندادند. شباهت زیادی به حمله متفقین به ایران در زمان رضاشاه داشت. لذا با وجود پیشروی کند و سرشار از ضعف سربازان آمریکایی، عراق پس از مدت کوتاهی سقوط کرد. پرزیدنت بوش که مست پیروزی بود روی ناو هواپیمابر آمریکا مصاحبه ای را ترتیب داد و اعلام کرد: &quot;ماموریت به پایان رسید&quot;.اما این تازه اول ماجرا بود. آمریکاییها به خیال اینکه عراق هم مانند ژاپن تسلیم شده است، خواستند همان برنامه ای که در ژاپن پیاده کرده بودند در عراق هم پیاده کنند. از جمله ارتش عراق را بکلی منحل کردند. با انحلال ارتش عراق، دیری نپایید که تلفات نیروهای آمریکایی افزایش پیدا کرده و سر به فلک گذاشت. آمریکاییها تازه داشتند می فهمیدند جوامع جهان سوم با جوامع توسعه یافته ای مانند ژاپن چه تفاوتهای عمیقی دارند. ملتی که با اقتدارِ حکومتِ مرکزیِ صدام حسین زیر یک پرچم متحد شده بود، با حذف این اقتدار دیگر با هیچ حربه ای رام نمی شد. کشور عملا به سه قسمت تجزیه شد. نفوذ همسایگان، از جمله ایران و ترکیه به شدت افزایش یافت و خلاصه باتلاقی درست شد که آمریکاییها را پس از چند سال وادار به عقب نشینی از عراق کرد.بعد از عراق نوبت لیبی بود. این بار آمریکاییها درس خود را گرفته بودند. درلیبی نیروی زمینی پیاده نکردند، بلکه به حملات هوایی اکتفا کردند. سرهنگ قذافی قبل از اینکه آمریکاییها حمله کنند شکست خورده بود. بعد از سقوط عراق، قذافی خودش را باخته بود و تمام تاسیسات نظامی خود را طی یک قرارداد &quot;برجام&quot; تحویل داده بود، به خیال اینکه با این کار می تواند از در دوستی وارد شده و خطر حمله نظامی را دفع کند. طبیعتا وقتی آمریکاییها حمله کردند، لیبی قدرت دفاع نداشت. حکومت لیبی هم سقوط کرد، اما آمریکاییها باز نتوانستند بر اوضاع لیبی مسلط شوند. لااقل اینجا تلفات زیادی نداده بودند، و البته حکومت قذافی را هم سرنگون کرده بودند، پس خیلی هم آبرویشان نرفته بود.پس از لیبی نوبت سوریه بود. آمریکاییها هر آنچه در توان داشتند به کار بردند تا حکومت سوریه را سرنگون کنند، اما نشد که نشد که نشد که نشد! آمریکاییها به خوبی به ضعف نیروی زمینی خود آگاه بودند. لذا مدل و استراتژی جدیدی ابداع کردند. بجای استفاده از سربازان یونیفورم پوش آمریکایی، می توانستند از نیروهای مبارزی استفاده کنند که واقعا انگیزه و تهور و سلحشوری لازم در میدان رزم را داشته باشند. داعش و احرارالشام و دیگران با همین رویکرد ایجاد شدند. این مدلی بود که قبلا هم در مقیاس کوچکتر آزموده بودند. شبکه القاعده و طالبان را آمریکاییها برای ضربه زدن به شوروی ایجاد کرده بودند. انسانهایی که با استفاده از تعلیمات مذهبی ویژه توسط ایدئولوژی وهابی و تکفیری برای جهاد پرورش یافته بودند. از روی اعتقاد می جنگیدند، به همین دلیل جانانه هم می جنگیدند. پس در میدان رزم از سربازان آمریکایی خیلی کارامدتر بودند. مضافا اینکه هر تعدادی از آنها هم کشته شود به جایی بر نمی خورد. کسی به خاطر کشته شدن یک مشت تروریست افراطی صدایش در نمی آید و اعتراض نمی کند. برعکس، هر چه بیشتر تلفات بدهند آنطرف بیشتر دست زده و هورا می کشند.اما این نیروهای تکفیری هم یک اشکال بزرگ داشتند. آنهم اینکه یکدست نبودند. هفتاد و دو ملت بودند. هر کدام هم برای خودش یک پا مرجع تقلید. نتیجتا اگر جنگ بصورت ضربتی و برق آسا تمام می شد بسیار کارآمد بودند، اما اگر جنگ طولانی می شد اختلافات اینها هم بیرون زده و خودشان با خودشان درگیر می شدند. یعنی همان ماهیت واگرا که گریبانگیر جوامع جهان سوم است، در مورد این نیروهای تکفیری هم صدق می کرد.آمریکاییها سالها از پیاده کردن نیروی زمینی در سوریه خودداری می کردند، تا این اواخر پس از وارد شدن روسیه در حمایت از دولت سوریه، کار آنقدر حیثیتی شد که آمریکاییها مجبور شدند نیروی نظامی کوچکی را در سوریه پیاده کنند تا لااقل جلوی روسها بایستد و اجازه ندهد تکفیریها بطور کامل شکست بخورند. چون روسیه تنها نبود که با تکفیریها می جنگید. بلکه تکنولوژی نظامی روسی همراه با دلاوری سربازان سوریه و متحدان منطقه ای آنها، منجمله سپاه قدس ایران، نیروی واحدی تشکیل داده بودند که قطعا تکفیریها حتی با پیشرفته ترین سلاحها تاب مقاومت در مقابل آنها را نداشتند. چون تکفیریها اصلا ملیت نداشتند. اما طرف مقابل اتحاد چند ملت بود. لذا آمریکا باید تعدادی سرباز یونیفورم پوش آمریکایی را به خاک سوریه اعزام می کرد، نه برای رزم، کما اینکه سربازان تیتیش مامانی آمریکایی هرگز توان جنگیدن در میدان مخوفی مانند سوریه را نداشتند. بلکه به عنوان مترسک، برای اینکه جلوی دست و پای روسها را بگیرند.اما هدف بعدی ایران بود. آمریکاییها نه تنها توان استفاده از نیروی زمینی و دریایی علیه ایران را نداشتند، بلکه در استفاده از نیروی هوایی هم خیلی دست به عصا جلو می رفتند. یکی دو مورد خواستند حرکتی کنند، اما هر بار پاسخ کوبنده ای دریافت کردند. حکومت مرکزی ایران هم آنقدر اقتدار داشت که اجازه نفوذ نیروهای تکفیری را نمیداد. این تو بمیری از آن تو بمیری ها نبود. با نیروی نظامی کار پیش نمی رفت. لذا جنگ را به عرصه نرم و سرد کشاندند. تحریم های حداکثری و هجمه تمام عیار رسانه ای برای شوراندن افکار عمومی علیه حکومت.پس از شورش آبان 98، تحلیل آمریکاییها این بود که جنگ در عرصه نرم و سرد کار خودش را کرده و موقع آن است که جنگ را به عرصه نظامی بکشانند. لذا سردار شهید سلیمانی را زدند. بعد هم تهدید کردند ایران هر حرکتی بکند بیش از پنجاه نقطه حساس ایران از جمله اهدافی که در فرهنگ ایرانی ارزشمند هستند را خواهند کوبید. به احتمال زیاد واقعا قصد این کار را هم داشتند. هدف بیش از هر چیز تحقیر ایران و نمایش قدرت آمریکا به عنوان یک ابرقدرت بلامنازع بود. اما معجزه ای که رخ داد تشییع جنازه شهید سلیمانی بود که بیش از ده میلیون عزادار را به خیابانها ریخت. چیز غریبی بود. ملتی که برای تشییع جنازه سردارش چندین شهید بدهد، در جنگ رو در رو آیا از شهید دادن خسته خواهد شد؟اینجا بود که یاد و خاطره خفت شکست در ویتنام دوباره زنده شد. یعنی در واقع اینکه جنگ نشد را ما تا حدودی هم مدیون مبارزین ویتنامی هستیم! و صد البته یاد و خاطره هشت سال مقاومتی که در دوران جنگ تحمیلی داشتیم هم زنده شد. همان جنگی که هنوز که هنوز است عده ای شکوه می کنند چرا بعد از آزادسازی خرمشهر پایان نیافت. و خاطره خونی که قبلا از آمریکاییها در عراق و افغانستان ریختیم، و مقاومت و شکست خفت باری که به آمریکاییها در سوریه دادیم.باز می گردیم به سوال اصلی. آیا آمریکا ابرقدرت است؟به قول مائو تسه دونگ، رهبر انقلاب چین، آمریکا ببر کاغذی است. ابهت و هیمنه اش در این است که ما تصور کنیم ابرقدرت است. اما اگر این ذهنیت از میان برود، در ابعاد عینی مشتی کاغذ بیشتر نیست.آمریکا هرگز در طول تاریخ قدرت اشغال طولانی مدت هیچ کشور جهان سومی را که بیش از 20 میلیون جمعیت داشته باشد نداشته. کشورهایی که در مقابل آمریکا شکست خوردند سر خم کردند و هرگز سر راست نکردند همه جوامع توسعه یافته متقارن شهری بودند. نمونه هایش آلمان و ژاپن. ژاپن هنوز در اشغال آمریکاست و در مورد آلمان جالب است که به قدری ضعیف و &quot;ذوب در ارباب&quot; هستند که اخیرا آمریکاییها با حالت قهر نیروهایشان را از آلمان خارج کردند!تنها برتری نظامی آمریکا نسبت به کشورهایی مانند ایران و سوریه همان هزاران کلاهک هسته ای است که آمریکا در اختیار دارد. اما همانطور که تحلیلگر آمریکایی در دوران جنگ سرد، جرج کنان گفت &quot;بمب اتم بی مصرف ترین سلاحی است که بشر در طول تاریخ ساخته است&quot;. آمریکاییها حتی در جنگ کره و ویتنام نتوانستند از سلاح هسته ای استفاده کنند. با وجودیکه آن زمان تنها یک کشور دیگر، یعنی شوروی، دسترسی به سلاح های هسته ای داشت. اما امروز علاوه بر روسیه و دیگر قدرتهای اروپایی، چین و حتی هند و پاکستان هم قدرتهای هسته ای هستند. بی مصرف بودن تسلیحات هسته ای به قدری واضح و عیان است که آمریکاییها اخیرا دکترین نظامی خود را تغییر دادند تا بجای سلاح های اتمی استراتژیک با شعاع انفجار بسیار مهیب و عظیم، به سمت سلاح های هسته ای تاکتیکی با شعاع محدود بروند. چون همانطور که ضرب المثل قدیمی ما گفته &quot;سنگ بزرگ علامت نزدن است&quot;. پس لااقل سنگهای کوچکتری بر میدارند که عده ای باور کنند ممکن است بزند! که آن را هم البته هرگز نخواهد زد. چون در پاسخ به این تغییر دکترین نظامی آمریکا، روسیه هم دکترین دفاعی خود را تغییر داد و اعلام کرد استفاده از سلاح های هسته ای تاکتیکی را معادل سلاح های هسته ای استراتژیک قلمداد کرده و پاسخ تمام عیار استراتژیک خواهد داد.پس چه چیزی برای این &quot;ابرقدرت&quot; باقی می ماند؟ البته! عرصه جنگ نرم. رسانه ها و تبلیغات. تا وقتی می شود با فیلمهای هالیوود و هشتگهای هدایت شده جوامع را به زانو در آورد، چه نیازی به ارتش ظفرمند و سلاح های افسانه ای هست؟البته آمریکا قدرت دیگری هم دارد. چیزی که در مقابل قدرت سخت و نرم، شاید نامش را قدرت سرد بگذاریم. و آن عبارت است از تسلط بر نهادهای بین المللی و زیرساخت های اقتصادی جهانی. همین قدرت است که آمریکا را قادر ساخته از انواع تحریمها علیه سایر کشورها استفاده کند. اما آسیب پذیری در برابر این سلاح آمریکاییها بیش از آنکه منبعث از اراده و عزم و قدرت آمریکاییها باشد ناشی از بی ارادگی و ضعف و انفعال خود ماست. و از طرفی هم پادزهر این قدرت چیزی نیست مگر انقطاع کامل از نظام جهانی که بر پایه این زیرساخت ها تحت سیطره آمریکا قرار گرفته. یعنی دقیقا همان کاری که تحریمها هم عملا کرده اند. یعنی در طولانی مدت اثربخشی این قدرت سرد روز بروز کمتر و کمتر می شود، تا نقطه ای که کاملا بی اثر می شود.نتیجه نهایی این است که جایگاه ابرقدرتی آمریکا مدتهاست دیگر واقعیت عینی ندارد. اما عامل ذهنی قدرت امپراطوری ها بسیار با دوام تر از عامل عینی آن است. هنوز هستند کسانی که امیدوارند حزب کمونیست مجددا در روسیه قدرت گرفته و اتحاد جماهیر شوروی را احیا کند! پس تعجبی ندارد اگر هنوز بسیاری از ما نمی توانیم باور کنیم آمریکا ابرقدرت نیست. برای شیفتگان غرب و آمریکا، شنیدن این مطلب که آمریکا ابرقدرت نیست درست مانند این است که به یک خشک مذهبی بگوییم خدا مرده است! ملایم ترین واکنش پوزخند خواهد بود و البته واکنش های شدیدتر هم از دشنام و تحقیر و دهن کجی هست تا دست به یقه شدن.</description>
                <category>انتشارات نیمکت</category>
                <author>سپهر سمیعی</author>
                <pubDate>Thu, 17 Sep 2020 11:21:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برندسازی شخصی در هفت خوان محتوا</title>
                <link>https://virgool.io/HASHOOR/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D9%81%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7-asiehobjyipq</link>
                <description>این مقاله در مجله موفقیت شماره 404 به چاپ رسیده است که با اندکی تغییرات، ارائه می‎‏گردد.برخی آدمها، داستان ویژه‎ ای دارند. جایگاه و رفتار آن‎ها کاملا مشخص است. وقتی آن‎ها را می‎بینید برخی مفاهیم، خاطرات و ... برای شما تداعی می‎شود. آن‎ها تیپ شخصیتی خود را دارند و برای جامعه پیرامون خود دارای ارزش‎ها و مزیت‎های خاص هستند. آن‎ها می‎دانند چرا هستند و چرا نسبت به رقبایشان برتری دارند و اصولا به چه دردی می‎خورند؟ می‎دانند چه کاری انجام می‎دهند و چه کاری انجام نمی‎دهند. اما نکته این است که پاسخ همه‎ این سوالات را مخاطبانشان هم می‎دانند. البته ممکن است این دانسته ‎ها در ضمیر ناخودآگاه مخاطب (یا مشتری) شکل گرفته باشد و نه ذهن منطقی او.آن آد‎م‎ها فقط کالا یا خدمات نمی‎فروشند بلکه در پی هر خدمت یا محصولی یا حتی حال خوبی که به مشتریان خود می‎فروشند (یا ارائه می‎دهند) نقشی از خود در ذهن مخاطب باقی می‎گذارند. نقشی که به این سادگی ‎ها فراموش نمی‎شود.یک دست فروش کالایش را می‎فروشد و می‎رود اما یک فروشگاه صاحب اسم، کالایش را می‎فروشد و هیچ‎وقت نمی‎رود. همین مفهوم در مورد اشخاص نیز صادق است. کسی که روی پرسنال برندینگ و تمام ابعاد آن کار می‎کند، نمی‏رود؛ می‎ماند و در پی هر رویداد و هر تعامل، هیچ چیز تمام نمی‎شود؛ بلکه تازه آغاز می‎شود. برای ساخت پرسنال برندینگ، داستان، صدا و کلام، تصویر، منشور اخلاقی، تیپ شخصیتی، عادتها، ثبات و وفاداری و ... بسیار مهم و مؤثر است. اما در دنیای امروز همه‎ ی اینها نیاز دارند از مجرای بازاریابی محتوایی عبور کنند تا دیگران با تک‎ تک این اجزاء ارتباط برقرار کنند. کسی که می‎خواهد حلقه‎ های برندسازی شخصی خود را تکمیل کند، باید به زمین محتوا بیاید و آنجا خیلی خوب و حرفه‎ ای بازی کند.این نوشتار حاصل تجربه شخصی نویسنده در تعامل یا رصد افرادی است که می‎خواستند با ابزار محتوا و بازاریابی محتوایی، پروژه پرسنال برندینگ خود را تکمیل کنند. برخی موفق شدند و برخی به جایی نرسیدند. این تجارب با برخی تالیفات و مقالات تطبیق داده شده‎ اند. آن‎ها را برای مطالعه هرچه بیشتر در پاورقی معرفی کرده‎ ام.نکته مهم دیگر اینکه، این توصیه‎ ها خارج از چارچوبهای مرسوم در مفهوم محتواست. مثلا چرخه عمر محتوا، تقویم محتوا، استراتژی محتوا و ... مطالبی هستند که درجای خود باید سراغ آن‎ها رفت. اما این هفت خوان را می‎توان به مثابه روح حاکم بر فعالیت‎های محتوایی قلمداد کرد. چیزی که به جسمِ کار حیات می‎دهد و آن را به حرکت وامی‎دارد.خوان اول: قصه‎ های امروز، جور دیگری خوانده می‎شوندقبل از رشد شبکه ‎های اجتماعی بر پایه فضای دیجیتال، ابزار پرسونال برندینگ، از در و دیوارهای شهر شروع می‎شد و در رویدادها و اجتماعات توسعه پیدا می‎کرد و نهایتا این تلویزیون و سینما و مانند آن بودند که مُهر آخر را میزدند.هنرپیشه ‎ها، صاحبان کسب و کار، معلمین، حتی صنعتگران و ... هرکدام در زیست‎ بوم حرفه ‎ای خودشان، از چنین ابزارهایی استفاده می‎کردند که البته به این ابزارها باید مواردی چون تالیف کتاب و مقاله و در یک کلام صنعت چاپ را نیز اضافه کرد.اما امروزه قصه ‎ها در شبکه‎ های اجتماعی، گفته و خوانده و قضاوت می‎شوند. خیلی دور از ذهن نیست که بگوییم پرسونال برندینگ زمانی تکمیل می‎شود که مشتری یا مخاطب، آخرین ساعات شب را پای اینستاگرام می‎گذراند و در حالی چشم روی هم می‎گذارد که شما را در خاطر دارد و فردا صبح، معلوم نیست شما را به یاد بیاورد یا نه.فردای آن روز سر میز صبحانه، مشتری، شمایی را به یاد می‎آورد که مفهوم محتوا را خوب درک کرده و در پی آن بازاریابی محتوایی را دنبال نموده‎ اید. از حالا می‎توان امیدوار بود که یک سرمایه به سرمایه ‎های اجتماعی شما اضافه خواهد شد.خیلی‎ های دیگر وارد این عرصه شدند و در بطن این ورود، اندیشه، درک و برنامه مشخصی وجود نداشت؛ برای همین نقشی از نام و شخصیت برندشان در ذهن مشتری باقی نماند و در این بازار شلوغ، رقبای آن‎ها برنده شدند.امروزه باید محتوا تولید کرد. محتوایی هدفمند، جذاب و با برنامه و با نگاه بازاریابی.خوان دوم: دغدغه و نیاز مخاطب مهمتر از اهداف شخصی شماستاگر کسی آمده است تا بر بستر محتوا چیزی بفروشد، شاید بفروشد اما چیزی به نام برند خلق نخواهد شد. اگر آمده است سال‎ها تجربه‎ ی خود را در یک موضوع (مثلا آموزشی یا تربیتی) مطرح کند، بازهم چیزی از پرسونال برندینگ عایدش نمی‎شود. اگر آمده خاطره بگوید، برند او در کنار خاطراتش، نهایتا فراموش می‎شود.اما اگر شما آمده‎ اید تا در راستای دغدغه های مخاطبانتان محتوایی ارائه کنید، اولین برگ برنده را در دستانِ خود گرفته ‎اید. مشتری یا مخاطب یا هر اسم دیگری، باید حل مسئله یا دغدغه یا نیاز خود را در محتوای شما پیدا کند. او نیامده از ما خوشش بیاید، بلکه آمده تا «خوش آمد» خودش را در ما و شما پیدا کند. شاید خیلی این حرف بی‎ رحمانه باشد اما حقیقتی است انکارناشدنی.خیلی ‎ها روانشناسی را تمام و کمال بلدند؛ معلمین زبان فوق العاده ‎ای هستند؛ صدای خوبی دارند؛ سازشان کوک است؛ هنرپیشه‎ های خوبی هستند و ... اما آنی در رسانه‎های اجتماعی موفق است که در آنی، نیاز مخاطبش را بشناسد؛ به آن احترام بگذارد و آن را مرتفع کند.چیزی بگویید که دیگران نگفته‎ اند و به شکلی بیان کنید که دیگران در بیان خود آن را نداشته‎ اند و از ادبیاتی استفاده کنید که مال شما باشد. البته در این بین نمی‎خواهیم منکر کهن الگوهای رفتاری و روانشناسی بشویم اما، بر بستر همان کهن الگوها باید خلاقیت به خرج داد. یک نکته: مخاطب باید شگفت زده شودشاید مخاطب حل مسئله را در ما ببیند و ما را در راستای دغدغه‎ های خود پیدا کند اما، هنوز که هنوز است یک حلقه مفقود است و آن شگفتی است. جرقه ‎های شگفت‎انگیز شما، باید با بقیه فرق کند. محتوای امروز نیاز دارد، راهی برای خلق شگفتی پیدا کند. وقتی مخاطب محتوای شما را می‎بیند، باید ابروانش بالا برود، تعجب کند، لحظه ‎ای فکر کند و شما را و حرف شما را به این زودی ها فراموش نکند و لااقل تا چند ثانیه در خاطرش نگه دارد!خوان سوم: انتخاب تیپ شخصیتییادمان باشد که تیپ، از لباس شروع نمی‎شود بلکه به لباس ختم می‎شود. باید بدانیم که نوع جهان‎ بینی، استراتژی و نگاه ما به خودمان (خودی که آن را خوب شناخته ‎ایم) و دنیای پیرامونمان است که نهایتا منجر به انتخاب نوع پوشش ما می‎شود.اما خودمان کافی نیست. یکبار دیگر باید همه چیز را بررسی کرد. باید خودشناسی و دیگران شناسی را هم کامل نمود. مخاطب را خوب شناخت و دغدغه و نیازهایی که او ممکن است در محتوای ما جستجو کند را نیز، دوباره شناسایی کرد.باید بدانیم مخاطبی که انتخاب کرده‎ ایم از چه تیپ شخصیتی خوشش می آید. شاید ما آن شخصیت نباشیم. شاید باید دوباره درون را فروبریزیم و بسازیم و نهایتا بر آن اساس، تیپ خود را منطبق کنیم.تیپ ما قرار نیست ثابت باشد اما باید همیشه القا کننده شخصیت ما باشد. یک شخصیت ثابت، قابل توصیف که مسیرش و مزیتهایش و منشور اخلاقی ‎اش مشخص و معین است.اگر یک روز در محتوایمان با کت و شلوار و یک روز با تی شرت ظاهر شویم، اشکالی ندارد به شرطی  که استخوان شخصیتی ما حفظ شده باشد. ممکن است شخصی  همیشه با کت و شلوار در محتوای ویدئویی خود ظاهر شود اما رفتار او متفاوت باشد و هربار یک شخصیت از خودش نشان بدهد؛ سرگردان باشد و هر بار به چیزی چنگ بیاندازد. چنین فردی قافیه را باخته است. چرا که نمی‎داند چه تیپ آدمی است. الگوهای خود را نمی‎شناسد و آن را از ابتدا تعریف نکرده است.لازم است که تیپ شخصیتی خود را بر اساس همان کهن الگوها بشناسید. به آن آگاهی کامل داشته باشید و در مسیر خود ثابت و مستمر حرکت را ادامه دهید. مخاطب این را خواهد فهمید و برای شما و قصه‎ های شما جایی در ذهن خود، قرار خواهد داد.خوان چهارم: قصه‎ و دیگر هیچ!فلسفه نگویید اما تا دلتان می‎خواهد قصه بگویید. مخاطب، فلسفه شما را در لابه لای حرفهایتان خواهد فهمید. چه فیلسوف باشد چه نباشد. زبان گفتگو با مخاطب می‎تواند از یک طیف تشکیل شود. یک سر آن حرفهای منطقی، نصیحتگرانه و مبتنی بر بایدها و نبایدهاست و سمت دیگرش، قصه است. قصه ای که از قصه بودنش، فقط «یکی بود، یکی نبود» ندارد.به جرات می‎توان گفت: هرکسی بتواند اندیشه خود را بیشتر و بهتر در قالب قصه بیان کند، بیشتر از آنکه اندیشه را انتقال داده باشد، بر توسعه پرسنال برندینگ خود گام برداشته است.قصه‎ ها و روایت‎های منطقی، قابل پذیرش و به درد بخور هستند که گوی و میدان را در اختیار شما قرار می‎دهند. شاید رقبای شما قصه بلد نباشند؛ اما شما بلدید. شاید آن‎ها خوب قصه نگویند؛ اما شما خوب و ملموس قصه خواهید گفت. شاید آن‎ها در زمین محتوا پیروز نشوند؛ اما شما برنده می‎شوید.خوان پنجم: به خاطر محتوا، گاهی از بند محتوا بیرون بیاییدبه طور کلی مفهوم رویداد (Event)  با مفهوم محتوا (Content) متفاوت است. محتوا یک بسته تعریف و ساخته شده و قابل ویرایش با یک عمر مفید (چرخه عمر) است که برای مخاطبی خاص و برای بسترهای از پیش تعیین شده ارائه و توزیع می‎شود. مثل متن یا پادکست یا ویدئو.اما رویدادها قابل ویرایش نیستند. در لحظه ارائه می‎شوند و در لحظه، مخاطب آن‎ها را دریافت می‎کند. مثل پخش مستقیم یا سخنرانی مدیر مدسه. گرچه رویدادها بعدا می‎توانند تبدیل به محتوا بشوند اما از نظر ماهوی، با هم فرق می‎کنند.کسی که می‎خواهد با ورود در دنیای محتوا، برندینگ شخصی خود را توسعه دهد نباید از رویدادها غافل شود. رویدادها علاوه بر اینکه فرآیند پرسونال برندینگ را کامل می‎کنند، قابلیت تبدیل به محتوا را دارند. ضمن اینکه از شما چهره‎ ای واقعی‎ تر و ملموس‎تر ترسیم می‎کنند و مخاطب می‎فهمد با مجموعه‎ ای از محتواهای بی روح مواجه نیست. می‎داند یک انسان کاملا اجتماعی در پس تمام حرف‎ها وجود دارد.لایو در اینستاگرام چیزی شبیه به همین است. اینستاگرام اساسا بستر نشر محتواست که با ارائه امکان پخش زنده، خیلی خوب پشت صحنه را برای مخاطب به تصویر می‎کشد و صاحب صفحه را مجبور می‎کند میان محتوا و رویداد، یک پیوند جذاب برقرار کند.در همین راستا، و با همین رویکرد درگیر شدن (engagements)  با مخاطب و مشتری بسیار مهم است. درگیری واژه‎ ای است که برای ما شاید بار منفی داشته باشد اما منظور نوعی تعامل است اما نه تعامل ساده. مثلا پاسخ به سوالات و کامنتهای مخاطب. توجه به نظرات آن‎ها. مخالفت مستدل در عین احترام یا موافقت و لایک و تقویت نظراتی که با شاکله‎ ی نظرات شما، همسو هستند. وقتی در عرصه‎ ی محتوا با هدف توسعه برند شخصی وارد می‎شوید، تمام این‎ها به شما کمک ویژه ‎ای خواهند کرد.برای توسعه برندسازی شخصی، یا نباید وارد عرصه محتوا شد، یا آنکه برای همیشه باید در آن حضور داشت. این توصیه را جدی بگیرید. خوان ششم: بنویسید اما نه فقط برای سئومحتوای خود را به شبکه ‎ها و رسانه‎ های اجتماعی مثل اینستاگرام محدود نکنید. به نوشتن در سایتهای پربازدید، نگاه استراتژیک داشته باشید. حضور متن‎های شما در دنیای وب، نه تنها به توسعه مفهوم سئو منجر می‎شود که به شناخت مخاطب نسبت به شما عمق می‎بخشد.گرچه باید اسم شما در موتورهای جستجو در صفحه اول نمایان شود (و بهتر است این مهم باید با رشد ارگانیک به دست بیاید و نه تبلیغات) اما، آنچه مهمتر است تالیفات و مجموعه یادداشت‎های شما در مقوله‎ ای است که خود را شناسانده‎ اید.اگر شما یک پزشک، مهندس، مشاور املاک، مشاور تحصیلی یا خانوادگی یا یک روانشناس هستید و می‎خواهید بر بستر تولید محتوا، برنامه پرسونال برندینگ خود را عملیاتی کنید، باید مجموعه تالیفات و نوشته‎ هایی از شما وجود داشته باشند. از کتاب و نشر گرفته تا مقالات اینترنتی.وجه تمایز شما با دیگران، اندیشه ‎های عمیق و تحلیل‎های دقیق شماست. تسلط و سواد خود را در آن فضاها به نمایش بگذارید و برای آن‎ها هم برنامه و تقویم محتوا داشته باشید.مجله موفقت شماره 404خوان هفتم: این راه بی ‎بازگشت استبرای توسعه برندسازی شخصی، یا نباید وارد عرصه محتوا شد، یا آنکه برای همیشه باید در آن حضور داشت. این توصیه را جدی بگیرید.بسیاری از رقبای شما هنوز نیامده، رفته ‎اند! یا مدتی حضور داشته‎ و سپس خسته شده ‎اند. شاید دلیلش نداشتن تیم و مشاوران خوب باشد.  شاید دلیلش نداشتن سواد کافی و عدم به ‎روزرسانی باشد. شاید میان آنچه در بیرون ارائه می‎دهند و آنچه در درونشان بوده و هست، تضاد وجود دارد و آن‎ها زندگی شخصی خود را با آنچه در محتوا ارائه می‎دهند، همگون نساخته ‎اند و این تضاد جایی خودش را نشان داده و بنا را تخریب کرده است.اما هرچه هست آن‎ها رفته ‎اند وشما مانده‎ اید. چراکه شما با چشم‎ اندازی مشخص و مطالعات مستمر پا به این عرصه گذاشته‎ اید.آن‎هایی که می ‎آیند و سپس می‎روند، ممکن است به آبرو و حتی به جایگاه اجتماعی (غیرمجازی) خود آسیب بزنند. اما شمایی که با آگاهی وارد شده ‎اید، پایگاه و جایگاه اجتماعی خود را روز به روز قوی ‎تر خواهید کرد.منابعی که در تهیه نوشتار فوق از آن‎ها الهام گرفته شده است:1- 4Steps for Using Content to Build Your Personal Brand; AMANDA MAKSYMI; contentmarketinginstitute.com2- 10 Golden Rules Of Personal Branding; Goldie Chan: forbes.com3- How to Build a Personal Brand with Content Marketing; Melonie Dodaro; socialmediatoday.com4-کلیک طلایی؛ مجید مجیدی؛ انتشارات میراث ماندگار</description>
                <category>انتشارات نیمکت</category>
                <author>aliarastouei | علی ارسطوئی</author>
                <pubDate>Mon, 03 Aug 2020 11:31:29 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>