من حدیثه سادات حسینی هستم، عاشق قهوه و بهترین دوستم کتاب! به زبان فارسی و انگلیسی مینویسم. کانال تلگرامم: https://t.me/HadisehWrites
خواهر میفهمد برادرش، قاتل مادرشان و با مغزش بازی کرده است
سخت ترین قسمت برای درک کردن این است - می دانید که آنها مرده اند، اما همچنان انتظار دارید که آنها شروع به حرکت کنند. این همان چیزی است که تکنسینهای CSI میگویند عجیبترین بخش کارشان است و عکس هایی که آنها باید بگیرند. تصاویری از درب سبز رنگی که به داخل واحد منتهی می شود. واحد #1707. تصاویری از دنباله غلیظ خون که از کاناپه اتاق نشیمن، به راهرو و مستقیم به اتاق خواب میرود.
تصاویری از چکش پنجه خونی.
تصاویری از مواد مغزی پراکنده در سراسر فرش.
اما دو عکسی که محققین واقعاً مجذوب آنها می شوند، دو نامه به جا مانده از قاتل است.
اوه منو تعقیب کن - و بابت این آشفتگی متاسفم.
سرت را از دست نده. او ممکن است هنوز زنده بماند (اگرچه من شک دارم). عجله کن دزیرا.
دزیرا دختر 23 ساله قربانی قتل است. چرا باید مادر دزیرا را بکشند؟
چرا الان دزیرا را هدف قرار می دهند؟
و آیا قاتل قبل از اینکه پلیس بتواند، به دزیرا میرسد؟
صبح روز پنج شنبه، در خانهی لاواندا و تیمِثی را میزند. از سوراخ پشت در مردی کوتاه قد، با سبیلی کم پشت و عینکی میبیند. در را باز میکند که مرد بدون هیچگونه مقدمه شروع به صحبت میکند:
«سلام. آیا میتوانم با تلفن شما به پلیس زنگ بزنم؟ همین الان کسی را به قتل رساندم.»

لاواندا تلفن را برمیدارد و 911 را شماره گیری میکند: «الان کسی پشت در خانهی ماست و از ما خواست تا به شما زنگ بزنیم چون یک نفر را به قتل رسانده است.»
«بله، و او آنجاست؟»
«بله و من ترسیدهام.»
«بله، الان آنجا میآییم.»
لاواندا جلوی در میرود. شوهرش تیمثی از مرد جوان میپرسد: «چرا کسی را کشتید؟»
کِوین با چهرهای آرام پاسخ میدهد: «دلایل زیادی.» و هر سه سکوت میکنند.
بعد از مدتی لاواندا از کوین میپرسد: «نوشیدنی میل دارید؟»
«من از شما میترسم. خیلی با من خوب هستید. هیچوقت کسی با من مثل شما خوب نبوده است.»
لاواندا از در فاصله و دوباره به 911 زنگ میزند تا هرچه زودتر خودشان را برسانند.
دزیرای 23 ساله را به اتاق بازجویی راهنمایی میکنند. افسران پلیس بعد از سلام و آشنایی با دزیرا، خبر فوت مادر دزیرا را میدهند. دزیرا با مشت روی میز میکوبد، از روی صندلی بلند میشود و دوباره مینشیند، با صدای بلند گریه میکند.
افسران پلیس بعد از آرامش نسبی دزیرا شروع میکنند: «میخواهیم چیزی به شما بگوییم که به کس دیگری نگفتهایم. اما برادر ناتنی شما، کوین، قصد قتل شما را داشت و در یادداشتش اسم شما را دیدیم. برادر شما الان در اتاقی دیگر درحال بازجویی است. آیا برادرتان سابقهی حملهی فیزیکی داشته است؟»
«ما با هم دعواهای لفظی داشتهایم اما هیچموقع او کسی را نمیزد. حتی ندیدم با مشت به دیوار بکوبد.»
در اتاقی دیگر، افسران پلیس از کوین میپرسند: «آیا دوست دارید ما را بکشید؟»
«اوه، نه، من بیشتر به کشتن زنان علاقه دارم.»
«آیا تا به حال با زنی رابطه داشتهای؟»
«خیر.»
«از فانتزی خودت دربارهی قتل یک زن بگو.»
او سرش را بالا میگیرد، به نقطهای روی دیوار خیره میشود، دستش را زیر چانه میگیرد و لبخند میزند: «میتوانم کت و شلوار زیبایی بپوشم، به درون خانهاش بروم و شوهرش را فلج کنم. همیشه خفه کردن را دوست داشتم اما الان چیزهای تیز را ترجیح میدهم. سر زنش را میبرم. من زنان مرده را دوست دارم. لباسی زیبا به جنازهاش میپوشانم و سرش را به گردنش بخیه میزنم. بعد از آن شب خوش، همه چیز را میسوزانم و فرار میکنم.»
«چطور مادرت را به قتل رساندید؟»
«خب، مادرم روی مبل نشسته بود و درحال تماشای تلوزیون بود. من از واکنش خنثی او وقتی گفتم قصد آسیب زدن به خودم را دارم تا برای همیشه از دنیا بروم، ناراحت بودم. تلاش کردم از پشت سر خفهاش کنم، اما او داد زد. من هم به سمت کشوی اتاقش رفتم، چکش را برداشتم و محکم به سرش کوبیدم.»
«چندبار با چکش به سرش کوبیدی؟»
«حداقل بیست بار. بعد از به قتل رساندنش، او را به سمت اتاق کشیدم و با جنازهاش برای اولین بار رابطهی جنسی برقرار کردم. بعد از آن، چون از روشهای هنرمندانهی قتل خوشم میآید، پوست سرش را بریدم تا مغزش را ببینم. با عشق و مواظبت.»
«بعد از آن چه کار کردید؟»
«با چاقو مغزش را تکه تکه کردم اما چون تکهها از هم جدا نمیشدند، با دستم آنها را جدا کردم.»
«آیا احساس پشیمانی از کاری که کردید دارید؟»
«تقریباً، کمی او را دوست داشتم و او مادر خوبی برای من بود.»
افسران پلیس از او دربارهی یادداشتی که کوین روی موکت خون آلود برای خواهرش گذاشته بود پرسیدند.
من همیشه در مورد قتل و حرف زدن شما دو نفر خیال پردازی کرده ام، به نوعی خنده دار است که شما هرگز واقعا نمی دانید.
موفق باشید با شوکی که به شما دو نفر صادقانه یا نه وارد کردهام.
پی نوشت: من آن احمق را کشتم گربه خاکستری چون یک روز حوصله ام سر رفته بود ببخشید.
«شما یادداشتی دربارهی قتل خواهرتان نوشتید اما او را نکشتید.»
«با خودم فکر کردم لذتی که میخواستم را بردم و بهتر است زیاده روی نکنم.»
قاضی کوین را به 60 سال زندان محکوم میکند. کوین لبخند میزند.
مطلبی دیگر از این انتشارات
یک برنامه تلویزیونی کرهای به طور تصادفی یک قاتل سریالی شوهر را دستگیر کرد
مطلبی دیگر از این انتشارات
پرونده اتوی موی چئونگجو ۲۰۰۶ - داستان واقعی پشت سریال «افتخار»
مطلبی دیگر از این انتشارات
اسکویید گیم در واقعیت