<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات 🩸داستان‌های بی‌نقاب🩸</title>
        <link>https://virgool.io/HadisehWrites/feed</link>
        <description>در اینجا با داستان‌هایی روبه‌رو می‌شوید که حقیقت را از زیر خاک بیرون می‌کشند. قتل، راز، روان، و تصمیم‌هایی که بوی خون می‌دهند. اگر از تاریکی نمی‌ترسید، وارد شوید. 
⚠️ هشدار محتوایی دارد.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 06:45:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/gzmqioxkmx3h/elljhk.jpg</url>
            <title>🩸داستان‌های بی‌نقاب🩸</title>
            <link>https://virgool.io/HadisehWrites</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قتل Hello Kitty🎀</title>
                <link>https://virgool.io/HadisehWrites/%D9%82%D8%AA%D9%84-hello-kitty%F0%9F%8E%80-nfkqkoraeuny</link>
                <description>اول به عروسک مورد علاقتون فکر کنید، بعد تصور کنید به عروسکتون نگاه می‌کنید با این علم که سری بریده درحال پوسیده شدن در درون عروسک است. سری که متعلق به زنی بوده که چند مرد او را زجر دادند.این همان چیزیست که برای دختری 14 ساله اتفاق افتاد. دختری که الان پیش پلیس است و احضار می‌کند:«آقای پلیس باید یه چیزی به شما بگم.»«بله، شروع کن. می‌شنوم.»«یه روح منو دنبال میکنه. سیم های برق دور بدنشو پوشوندن و ولم نمیکنه.»«چرا؟ به چه دلیلی اینو میگی کوچولو؟ شاید خواب بد دیدی.»«نه، روحش منو دنبال میکنه چون توی قتل و زجرش شریک بودم.»«بله، چند سال پیش اینکارو کردم چون فکر میکردم باحاله. الان هم داره روحش دنبالم میکنه.»آیا این دختر چیزی مصرف کرده بود یا واقعیت را می‌گفت؟پلیس ها درون خانه ی دختر می‌روند و با عروسک های بزرگ و کوچک Hello Kitty، قاشق و چنگال، پتو، کاغذ دیواری Hello Kitty مواجه می‌شوند. انگار خانه مملو از شکل عروسک هلو کیتی شده بود. آنها عروسکی که دختر به انها نشان داد را باز کردند. دختر راست می‌گفت. پس، در اتاق بازجویی از دخترک سوال می‌پرسند:«میدونی سر متعلق به کی بوده؟»«نه، ولی دوست پسرم بیشتر میشناستش.»«هر اطلاعاتی درباره صاحب سر داری بهمون بگو.»«خب، اون دختره توی یه کلوپ شبانه کار می‌کرد و بدنشو به مردها میفروخت. بعد که فهمید دوست پسرم مواد مخدر میفروشه، باهاش دوست شد چون او هم معتاد بود... خانواده‌ای نداشت و 24 سالش بود.»«خودت چطوری با دوست پسرت آشنا شدی؟»«وقتی خونشو دیدم که پر از عروسک بود، عاشقش شدم! به فکر منم هست. دیگه توی خونش زندگی کردم.»«آهان... دوست پسرت چند سالشه؟»«34 سالشه عشقم.»پلیس به تحقیقاتش ادامه می‌دهد. اسم مقتول، فان بوده است. روزی برای ادای قرضش، اجاره‌ی خانه و خوراکش، تصمیم به دزدیدن کیف پول چَن (دوست پسرش) می‌گیرد؛ اما بعد، پشیمان می‌شود. پس، تمام تلاشش را می‌کند تا 4 هزار دلاری که دزدیده بود، همراه با سود 10 هزار دلاری به چَن پس دهد. اما چن، نگاهی به 14 هزار دلار می‌اندازد و با نگاهی غمگین می‌گوید: «اما به نظر من این پول برای خیانت در دوستی تو کافی نیست. اینطور فکر نمیکنی؟ 16 هزار دلار دیگه بهم بده تا ببخشمت.»چن به دو نوچه‌هایش دستور می‌دهد اگر فان نتوانست پول را جور کند، او را از محل کارش بدزدند.فان نمی‌تواند پول را جور کند و درنتیجه، نوچه‌ها او را داخل آپارتمانی پر از عروسک می‌آورند، مواد مصرف می‌کنند و بعد، رفتارهای دیوانه‌وارشان شروع می‌شود.آنها به فان تجاوز می‌کنند، نی های پلاستیکی را آب می‌کنند تا قطره قطره روی پوستش بریزد و پوستش را بسوزاند. بعد، تکه های پلاستیک را از پوست جدا می‌کنند و زخم‌ها را با روغن چیلی ماساژ می‌دهند. کمی هم از روغن در چشمش می‌ریزند. چَن و نوچه‌هایش، تمام انگشتان فان را می‌شکنند، مچ دستانش را با سیم برق می‌بندند و از سقف آویزان می‌کنند و با هرچیزی که دم دستشان بود، او را می‌زدند.دختر چهارده ساله شهادت می‌دهد که روزی چن، به سر فان ضربه‌های محکمی می‌زد طوریکه به توپ می‌زنند و دخترک هم به صورت فان سیلی زد.دادگاه از دخترک دلیل کارش را می‌پرسد. دخترک جواب می‌دهد: «من فکر کردم برای خوشگذرانی است.»فان مان ییآنها در دهان فان دستشویی کردند. از دخترک خواستند تا درون جعبه کارش را بکند و با قاشق، به فان بخوراند بعد از اینکه فان را مجبور به خوردن روغن ماشین کردند.بعد از اینکه خسته شدند، به بازی ویدئویی رو می‌آوردند.فان برای 30 روز زیر شکنجه‌ی چن و نوچه هایش عذاب کشید. تا روزیکه دخترک از خواب بیدار می‌شود و فان را تکان می‌دهد اما متوجه می‌شود بدنش سرد است و حرکت نمی‌کند.چن تصمیم می‌گیرد برای گیر نیوفتادن توسط پلیس، از شر بدن خلاص شود. به نوچه هایش دستور می‌دهد تا بدن فان را به وان حمام ببرند و اعضای بدنش را تکه کنند. بعد از 10 ساعت کار با اره، به مشکل جدیدی برمی‌خورند: بوی بد جسد.ایده‌ای به ذهنشان می‌رسد: تمام اعضای بدن، به اندازه‌ی کافی کوچک هستند تا در دیگ‌های بزرگ جا شوند. پس، اعضای بدن را می‌پزند و درکنارش، ناهار خودشان را درست می‌کنند. با همان قاشقی که درون دیگ است، غذای خودشان را هم، هم می‌زنند.تا چهار روز، کل بدن فان پخته می‌شود، دندان‌های او را به عنوان جایزه نگه می‌دارند و بقیه را در سطل آشغال می‌ریزند و سر را درون عروسکی می‌دوزند.پلیس هانگ کانگ، نوچه ها و چن را دستگیر می‌کنند و آنها قتل فان را انکار می‌کنند به بهونه‌ی اینکه فان، یک معتاد بود و حتما از مصرف مواد مخدر زیاد مرد.پلیس بخاطر وضعیت بدن فان، نتوانستند علت مرگش را بفهمند و به این نتیجه رسیدند که قتل فان، عمدی نبوده است.در دسامبر سال 2000 به حکم حبس ابد محکوم شدند اما از سال 2020 امکان آزادی مشروط دارند.</description>
                <category>🩸داستان‌های بی‌نقاب🩸</category>
                <author>حدیثه سادات حسینی</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 15:22:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یتیم خوانده ای که برای جلب توجه، خواهر و برادرش را کشت - داستان واقعی پشت فیلم «یتیم»</title>
                <link>https://virgool.io/HadisehWrites/%DB%8C%D8%AA%DB%8C%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%84%D8%A8-%D8%AA%D9%88%D8%AC%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%B1-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D8%B4%D8%AA-mkwcook8x48x</link>
                <description>زیر تخت قایم شدم و گوش‌هامو گرفتم تا صدای ضجه و جیغ خواهر و برادرم رو نشنوم. عرق دستام رو مدام به شلوار راحتیم میمالیدم تا بتونم صفحه‌ی گوشیمو روشن کنم. توی گروه خانوادگی پیام دادم: &quot;کمک، کمک... یه مرده در خونه رو شکونده و داره خواهر و برادرم رو میکشه 😭😭.&quot;کسی سین نکرد.توی فیسبوک هم درخواست کمک کردم.صدای جیغ و فریاد قطع شد و صدای بسته شدن در اومد؛ به سمت حموم رفتم تا دوش بگیرم و خون صورت و بدنم رو بشورم.برای اولین بار بعد از ۱۳ سال بی خانمانی و بی‌پولی با لذت حوله رو دور خودم پیچیدم. لباس خونی رو توی مشما چپوندم تا بیرون از خونه ببرم.توی پذیرایی خواهر و برادرم به قتل رسیده بودن. خون تمام فرش رو گرفته بود و گوش خواهرم کنده شده بود. به جای چشم، دو دایره‌ی خونی روی صورتش بود.از کنار خون با احتیاط رد شدم، تا میتونستم از خونه فاصله گرفتم و مشما رو روی زمین بین ساقه‌های گندم رها کردم. باید آماده‌ی مواجهه با پدر و مادر جدیدم می‌شدم. پدر و مادر! چه اسم قشنگی! دیگه یتیم نیستم!در خونه رو بستم، چاقوی قاتل جلوی در بود؛ از کنار جنازه‌ها رد شدم و به اتاقم رفتم. باید گریه می‌کردم.چند دقیقه بعد پدر به خونه اومد و اسممو با نگرانی صدا کرد. از خوشحالی توی پوستم نمی‌گنجیدم!&quot;بله پدر...&quot; با دیدنش دم در شدت گریه رو بیشتر کردم. رنگش مثل گچ سفید شده بود.&quot;چه اتفاقی افتاده؟ تا پیامت رو دیدم خودمو رسوندم...&quot;&quot;یه مرده در خونه رو شکست و با چاقو به جونشون افتاد. من توی اتاقم بودم و زیر تخت قایم شدم.&quot;به سمتم اومد و منو در آغوش کشید. آخیش...مادرم از پدر سفیدتر وارد پذیرایی شد؛ پدر و من پیش مادر رفتیم تا جیغ و ناله‌هاش رو به اشتراک بزاریم. تا مدتی به خواهر و برادرم نگاه می‌کردیم و اشک میریختیم.پدر به پلیس زنگ زد، قرار شد برای گشتن و بررسی خونه کمکشون کنیم.مادر شروع به تمیز کردن و منظم کردن خونه کرد تا حواسش کمی پرت بشه تا قاتل به زودی پیدا بشه؛ من توی آشپزخونه غذا میپختم.&quot;این کیف توئه؟ کارت بابات توش چیکار میکنه؟&quot;&quot;عه آره...&quot;&quot;نمیخوای توضیح بدی؟&quot;&quot;فکر کردم هرموقعی میتونید منو ول می‌کنید. ترسیده بودم. دزدی کار بدیه ببخشید.&quot;سکوت کرد و رفت.نگاهی به ماهی تابه‌ای که پر از گوشت و پیاز بود کردم. عطرش سرمستم می‌کرد.بعد از خواهر و برادرم حالا تمام توجهشون برای من خواهد بود. حالا همه چیز بعد از مردن اونها بهتر میشه! باید از دوست پسر اینترنتیم برای همکاریش با من تشکر کنم.پلیس بعد از سه ماه در خونمون رو زد و من رو دستگیر کرد؛ میدونستم این روز بالاخره میرسه. پنج ساله توی زندانم و پنج سال دیگه به خونه برمیگردم. مادر و پدرم منو بخشیدن؛ مهربونی و عشقشون رو وقتی به من ثابت کردن، پشیمون شدم از کشتن خواهر و برادرم.</description>
                <category>🩸داستان‌های بی‌نقاب🩸</category>
                <author>حدیثه سادات حسینی</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jan 2026 20:32:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من 7 سال با یک قاتل سریالی ازدواج کردم! کمکم کنید!</title>
                <link>https://virgool.io/HadisehWrites/%D9%85%D9%86-7-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%D9%82%D8%A7%D8%AA%D9%84-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-%DA%A9%D9%85%DA%A9%D9%85-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-etv4jyulvcd0</link>
                <description>جری از بچگی علاقه‌ی خاصی به کفش پاشنه بلند و فرم پای زنان درون آن داشت و تا زمانیکه بزرگ شد و ازدواج کرد، از بین نرفت. در مدرسه، وقتی معلم ریاضی را پشت میز با پاهای برهنه و کفش پاشنه بلند طوسی روی زمین دید، آرام زیر میز معلم به بهانه‌ی برداشتن پاک کن رفت تا کفش‌هایش را بدزدد اما با خوردن زنگ تفریح، موفق نشد. از کلاس به سمت کمد وسایلش رفت، با کتاب و دفترهایش لباس‌های زیر زنانه ته کیفش را هل داد، زیپ کیفش را بست و رفت.سر راه خانه، مایا را دید که منتظر او بود. قرار بود اتاقش را به دوست دخترش نشان دهد؛ به خانه وارد می‌شوند، جری او را به اتاقش با لبخند دعوت می‌کند و برای آوردن قهوه و پذیرایی از مهمان تنهایش می‌گذارد.در این فاصله، در اتاق دیگری لباس‌های مدرسه را عوض می‌کند، لباس‌های پدرش را می‌پوشد، ماسکی مشکی روی صورتش می‌گذارد و در اتاقش را باز می‌کند. مایا وحشت کرده است. جری با چاقو در دست او را تهدید به درآوردن لباس‌هایش می‌کند و بعد دست و پاها و دهانش را می‌بندد؛ از بدنش عکس می‌گیرد و می‌رود.دوباره جری لباس‌های پدرش را در می‌آورد، ماسک را جایی قایم می‌کند و به سمت اتاقی که مایا هست می‌رود: «چی شد؟ بهت آسیب نرسوند که؟ من نمیفهمم چجوری اون پسره‌ی کثافت وارد اتاقم شد؟» مایا گریه می‌کند. جری دست و پایش را باز می‌کند: «نگران نباش، حسابی زدمش.»ده سال بعد، جری با لابنا ازدواج می‌کند. دارسی از صبح تا بعدازظهر سرکار است و جری در خانه. رفتارهای او از بچگی عوض نشده است. او زنان را در غیاب همسرش به خانه می‌آورد، آنها را به قتل می‌رساند و از جنازه‌ی آنها به عنوان مدل استفاده می‌کند و با آنها بازی می‌کند. او لباس‌های زیر دزدیده شده‌اش را بر تن جنازه‌ها می‌کند و با آنها عکس می‌گیرد.پای یکی از جنازه‌ها را قطع و در یخچال گذاشت تا هرموقع مدل پا خواست، آنرا داشته باشد. او سعی می‌کرد شوک الکتریکی به جنازه‌ها وارد کند تا برقصند یا زنده به نظر برسند.اما چطور لابنا از کارهای جری خبری نداشت؟ حتی وقتی درحال خوردن شام با همسر و پسرش بود، نمی‌دانست جری یک قربانی دست و پا بسته در انباری نگه‌داری می‌کند؟ او با تاکید جری حق نداشت به انباری و پارکینگ رود چون دوست داشت آزادانه و بدون مزاحمت دیگران به هنر خوانندگی در اتاق عایق صدایش بپردازد. به پلیس می‌گوید: «او مردی خوش برخورد بود و همیشه لبخند بر لبان من می‌نشاند، در خانه کمک می‌کرد و به فکرم بود. چطور می‌توانم باور کنم او قاتل سریالی است؟»جری یک اکانت تیک تاک داشت و اسم خودش را «کریم» جا زده بود تا به مصری زبان‌ها انگلیسی آموزش دهد و معلم خصوصی بود؛ تا یکی از والدین به پلیس مراجعه کرد که دخترش گم شده است و آخرین بار به کلاس خصوصی با کریم رفته است. جری در آمریکا به دنیا آمده بود و در مصر زندگی می‌کرد. او با دلایل تصادفی و شاید بی‌اهمیت ناگهان از کوره در می‌رفت و عصبانیتش را سر همکارانش خالی می‌کرد تا فردا با شاخه‌ای گل رز به عنوان معذرت خواهی سراغ آنها رود.پلیس بدون خبر وارد خانه‌ی کریم می‌شوند و اتاق عایق صدا را پیدا می‌کنند، در آن اتاق وسایل شکنجه و مواد مخدر پیدا می‌کنند، کریم را دستگیر.پلیس از کریم می‌پرسد: «مادر پسرت کجاست؟»کریم: «او مرده است.»لابنا در تیک تاک خود به بیننده‌های عرب و انگلیسی زبانش خبر می‌دهد که کریم پسرش را دزدیده است و به کمک آنها برای پیدا کردن پسرش نیاز دارد. او بخاطر همسر قاتلش از مصر به آمریکا سفر کرده است و نگران پسرش: «هرموقع پلیس از من خبر می‌گیرد، کریم به دروغ به انها می‌گوید که من مرده ام و در نتیجه پسرم الان پیش مادرشوهرم است. من تمام مدارک لازم برای سرپرستی پسرم را دارم و الان مادرشوهرم را پیدا نمی‌کنم. کمکم کنید.»لابنا و پسرش زینکریم به زودی اعدام خواهد شد اما هنوز دارسی منتظر پسرش است.</description>
                <category>🩸داستان‌های بی‌نقاب🩸</category>
                <author>حدیثه سادات حسینی</author>
                <pubDate>Sun, 28 Dec 2025 13:33:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پسر عصبانی کره‌ای پس از درگیری با مادرش، 6 نفر را به طرز عجیبی کشت</title>
                <link>https://virgool.io/HadisehWrites/%D9%BE%D8%B3%D8%B1-%D8%B9%D8%B5%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B1%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%B4-6-%D9%86%D9%81%D8%B1-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%B7%D8%B1%D8%B2-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D8%AA-qhlhlb4q7hfm</link>
                <description>خانه در آتش می‌سوخت و رو به ریزش بود. آتش‌نشان‌ها رو‌به‌روی خانه، در تلاش برای سرکوب‌کردنِ آتشِ خشمگین بودند که صدایِ زنیِ شصت‌وشش‌ساله را شنیدند:خواهش می‌کنم، پسرم درون خانه است. نجاتش دهید!آتش‌نشان‌ها می‌دانستند هر دقیقه‌ای ممکن است خانه سقوط کند، اما آتش‌نشان‌ها در هر شرایطی آماده‌ی قربانی‌شدن برای نجاتِ کسیِ دیگر بودند.ده آتش‌نشان به درونِ ساختمان رفتند و در آخر ۶ نفر از آن‌ها جانشان را از دست دادند.اما پسرِ خانمِ شصت‌وشش‌ساله، هیچ‌وقت پیدا نشد.او کجا بود؟ آیا وجودِ خارجی داشت؟ آیا مادرش از غیبتِ او خبر داشت؟ چه کسی آتش را شروع کرد؟ساعتِ ۴ صبح بود، آتش‌نشان‌ها نیرویِ کمکی درخواست کردند. ماشینِ آتش‌نشانیِ دوم هم مثلِ ماشینِ اول نمی‌توانست به ساختمان نزدیک شود.ساختمانِ آتش‌گرفته تنها یک ورودی داشت و به‌دلیلِ پارکِ ماشین‌هایِ زیاد در دو طرفِ خیابان، امکانِ رد شدنِ ماشینِ آتش‌نشانی نبود.پس شلنگ، کپسول های اکسیژن و هرچیزی که می‌توانستند را به خودشان وصل کرده و با پایِ دوان به سمتِ محلِ آتش‌سوزی دویدند. یکی از نیروهایِ آتش‌نشانی را از زیرِ آوار بیرون آوردند. او با تمامِ صدماتی که زیرِ آوار متحمل شده بود، شروع به کندنِ چاله برای نجاتِ دیگران از زیرِ آوار کرد.هر ماشینی که به آن‌ها در کندنِ چاله کمک می‌کرد، از صفِ ماشین‌هایِ پارک‌شده در دو طرفِ خیابان رد نمی‌شد.بعد از پنجاه دقیقه کندن، صدایِ فریادِ یکی از آتش‌نشان‌ها را می‌شنوند، او را از زیرِ آوار خارج و به بیمارستان می‌فرستند.تمام آتش نشان ها در سکوت به جان زمین افتاده بودند.بعد از دو ساعت، آتش‌نشانِ آسیب‌دیده درونِ چاله رفت و اطرافِ آن را لمس کرد تا اینکه دستش به دستی خورد. دومین آتش‌نشان هم نجات پیدا کرد.تا ساعتِ ۸ صبح، بقیه‌ی آتش‌نشان‌ها را هم پیدا کردند. ۶ آتش‌نشان از ۱۰ آتش‌نشان، جانشان را از دست داده بودند.اما هنوز پسرِ زنِ شصت‌وشش‌ساله را پیدا نکرده‌اند. تا این موقع، تمامِ کُره از اخبارِ این حادثه خبر دارد.درحال کوبیدن پتک هایشان روی زمین به صدای رادیو گوش می‌دادند:آتش‌نشان اپاچینو، ۳۲ ساله: برای ۸ سال آتش‌نشان بود. آتش‌نشانی دقیقاً خواسته‌ی او در زندگی نبود، اما به‌خاطر کمکِ مالی به والدینش، این شغل را انتخاب کرد. یک هفته‌ی دیگر، با همسرش ازدواج می‌کردند. آخرین پیامِ او به همسرش: «من همیشه از تو محافظت خواهم کرد.»آتش‌نشان اپاچینو در بیمارستان، مُرده اعلام شد.اپاچینواشک در چشمان آتش نشان ها حلقه زد و دوباره پتک به زمین کوبیدند تا پسرِ زن شصت و شش ساله را پیدا کنند.آتش‌نشان کیم چانگ هیو، ۳۸ ساله: او شغلِ آتش‌نشانی را دوست داشت. برای داروهایی که مادرش به آن نیاز داشت، سخت کار می‌کرد تا ۳۰۰ دلار اضافه‌حقوق بگیرد.آتش‌نشان کیم چانگ هیو در بیمارستان، مُرده اعلام شد.کیم چانگ هیواشک در چشمان آتش نشان ها حلقه زد و دوباره پتک به زمین کوبیدند تا پسرِ زن شصت و شش ساله را پیدا کنند.آتش‌نشان تانگ هوک چان، ۳۶ ساله: او صاحبِ دو بچه بود، در کنارِ آتش‌نشانی، دامپزشک هم بود و همسرش همیشه قبل از کار به او تشر می‌زد: «عزیزم، آیا می‌توانی برای اولین بار کمک‌کننده نباشی؟ کمی استراحت کن.»آتش‌نشان کیم تانگ هوک چان در بیمارستان، مُرده اعلام شد.کیم تانگ هوک چاناشک در چشمانِ آتش‌نشان‌ها حلقه زد و دوباره پتک به زمین کوبیدند تا پسرِ زنِ شصت‌وشش‌ساله را پیدا کنند.آتش‌نشان‌ها با خواندن دعای مخصوص، ادامه دادند:«وقتی که برای انجام وظیفه فراخوانده می‌شوم، خدایا هر جا که شعله‌ها زبانه می‌کشند، به من قدرت بده تا نجات دهم.یک زندگی، هر سنی که باشد، به من کمک کن تا کودکِ کوچک را قبل از اینکه خیلی دیر شود در آغوش بگیرم یا یک فردِ مسن را از وحشت نجات دهم.تا هوشیار باشم تا ضعیف‌ترین فریاد را بشنوم و به سرعت و به‌طورِ مؤثر آتش را خاموش کنم.می‌خواهم رسالتِ خود را انجام دهم و بهترین‌هایم را برای محافظت از همسایه‌ام واموالش و اگر طبقِ خواستِ تو مجبور شوم جانم را از دست بدهم، با دستِ محافظِ تو خانواده‌ی دوست‌داشتنی‌ام را برکت دهم.»نیروی تحقیقِ آتش‌نشانی به صحنه‌ی حادثه می‌رسد، برای اینکه بعد از این همه مدت هنوز پسر زیر آوار را پیدا نکرده‌اند.تمامِ نزدیکانِ مادرِ شصت‌وشش‌ساله اطرافش بودند تا اینکه یکی از آن‌ها با لحنی راحت گفت: «اوه! به من خبر دادند پسرِ زنِ شصت‌وشش‌ساله، در خانه‌ی عمویش است.»یکی از نیروهای تحقیقِ آتش‌نشانی، به زمین افتاد و گریه کرد. آن‌ها شش قربانی برای پسری که در خانه نبود، دادند.اسم پسرِ مادرِ شصت‌وشش‌ساله، تروی بود. او مشکلات روانی داشت و به مادرش شبِ قبل از آتش‌سوزی حمله کرد. مادرش به طبقه‌ی پایین رفت تا کمی تروی آرام بگیرد؛ اما تروی یک پتو را به آتش کشید و روی تخت پرتابش کرد؛ در آخر، از ترسش، بدون دادن هیچ اطلاعی به مادرش از خانه بیرون زد.تروی محکوم به فقط ۵ سال زندان شد.</description>
                <category>🩸داستان‌های بی‌نقاب🩸</category>
                <author>حدیثه سادات حسینی</author>
                <pubDate>Sun, 14 Dec 2025 22:07:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیولای کلمبیایی که روحش را به شیطان فروخت و ۲۲۱ پسر را قربانی کرد</title>
                <link>https://virgool.io/HadisehWrites/%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%84%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A8%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%AD%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%AE%D8%AA-%D9%88-%DB%B2%DB%B2%DB%B1-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-%D8%B1%D8%A7-%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-wfb5cpk5nbqi</link>
                <description>او روحش را فروخته بود و حالا برای راضی نگه داشتن شیطان، باید با اجساد مردگان و تخته احضار روحش انسان قربانی می‌کرد. بیش از ۲۰۰ جسد در کلمبیا پیدا شد که به طرز وحشیانه‌ای مورد حمله، شکنجه و مثله قرار گرفته بودند.برخی مطمئن بودند که قاتل زنجیره‌ای، کشیشی است که شب‌ها در فعالیت‌های شیطانی شرکت می‌کرد.برخی دیگر اظهار داشتند که او یک مرد دیوانه محلی‌ست که مرتکب جرم شده است.برخی حتی معتقد بودند که او یک جادوگر محلی است که برای قربانی کردن، آدم می‌کشد.هر کسی که بود - او به عنوان هیولای کلمبیا شناخته می‌شد. مرگبارترین قاتل زنجیره‌ای جهان... که قرار بود در سال ۲۰۲۳ از زندان آزاد شود.Luis Garavitoلوئیس از اینکه دیگران چیزی را که او نمی‌توانست داشته باشد، داستند، متنفر بود. در مدرسه هم از هرکسی که زندگی ای معمولی داشت متنفر بود. پدر او مدت زمان زیادی را در میخانه می‌گذراند و تمام پول خانواده را صرف الکل می‌کرد. وقتی به خانه‌ی کوچکش برمی‌گشت، 7 فرزند او و زنش از دستش قایم می‌شدند چون هرموقع کسی جلوی راهش بود، با تمام خشم با کمربند باز شده‌اش به او حمله می‌کرد.هروقت لوئیس به عنوان پسر بزرگتر سعی در آرام کردن او داشت تا مادرش را نزند، پدرش با قمه به او حمله‌ور می‌شد.حالا عکس‌العمل اتوماتیک لوئیس با هر اتفاقی که می‌افتاد، مشت زدن شد. در مدرسه بیشتر دانش‌آموزان او را مسخره می‌کردند.در نوجوانی، پدرش از او خواست تا با او به حمام رود تا پدرش، لوئیس را تمیز کند وگرنه دوباره با کمربند به جانش می‌افتاد؛ پس لوئیس با حالی ناراحت در حمام نشست تا پدرش او را بشوید تا اینکه این اتفاق دوباره با دوست پدرش افتاد، لوئیس یادش اشت که دوست پدرش، دست و پای او را در حمام بست، به او تجاوز کرد و بعد از آن، با نور شمع، اندام حساس لوئیس و موهای اطراف اندام را سوزاند. این کار تکرار شد تا اینکه دوست پدرش، با دندان به جان اندام حساسش افتاد و آن‌را گاز گرفت درحالیکه صدای خش دار لوئیس از شدت گریه را می شنید.کم کم احساس حسادت در وجودش شعله ور شد که چرا بقیه چیزی را دارند که او ندارد؟ قدرت.وقتی سوءاستفاده‌ی دوستان پدرش از او تمام می‌شد، بیرون می‌رفت، دو پرنده می‌گرفت و آنها را با سنگی بزرگ می‌کشت و بعد، پاره پاره شان می‌کرد تا حس خوبی به او بدهد.در سن 15 سالگی، خواهر و برادران کوچکترش را صدا می‌زد تا به صف شوند و چون او از همه بزرگتر بود، به آنها دستور می داد لباس هایشان را درآورند و لوئیس آرام به بدن‌هایشان دست میزد.در طول بیست سالگی اش، مشغول فروش نان شد، زنان محله از اخلاق خوب او لذت می بردند و به بهانه ی خرید نان، پیشنهاد ازدواج با دخترانشان را به او می دادند اما او تمام پیشنهاد ها را رد می کرد و در عوض در پارک نزدیک نان فروشی دنبال شکلات می رفت تا پسرها و در کل بچه ها به سمتش روند و درآخر به آنها تجاوز یا حمله کند اما با کمال تعجب، واکنش خاصی از آنها نمی دید. پس تصمیم گرفت با شدت بیشتر آنها را اذیت کند تا خوش بگذرد.تا جایی که لوئیس به 200 کودک تجاوز کرد و بعد آنها را رها. او سیستمی برای لذت از اذیت کردن قربانی هایش طراحی کرده بود.یک پسربچه ی کوچک در پارک دنبال درآوردن پول از واکس زدن کفش بقیه، انجام دادن کارهاشون یا به جای شما شکلات بفروشم؟ لوئیس پول زیادی را به سمتش گرفت و گفت: «فقط با من قدم بزن.»وقتی به سمت منطقه‌ای خلوت رسیدند، پسرک را به درختی بست و مثل 200 کودک دیگر او را عذاب داد. اما، این دفعه حسی عجیب از خشم درونش موج می زد. روی پسربچه نشست و انقدر به او مشت زد تا پسرک مُرد.او بعد از آن روز تا 10 سال دیگر (33 سالگی) به کشتن ادامه داد، همیشه بعد از کشتن احساس افسردگی می‌کرد و برای اینکه حس بهتری داشته باشد، به کلیسا می‌رفت و گریه می‌کرد؛ بعد از آن سراغ روانشناسش می‌رفت تا به او بیشتر تاکید کند که افسرده است. بعد از جلسه‌ای که سودی جز حال بدترش نداشت، الکل می‌خرید و دوباره به کشتن ادامه می‌داد با این بهانه که افسرده و تنها کاری که حالش را بهتر می‌کند، کشتن است و خرد کردن استخوان انگشتان کودکان، تکه تکه کردن اندام‌های تناسلی‌شان و فرو کردن آن‌ها در دهان سر بریده‌شان، درآوردن گوش و چشم‌های آنها با پیچ‌گوشتی.او همیشه حین زجر قربانی‌هایش سیگار می‌کشید.تا اینکه کسی لوئیس را از پشت درحال حمله به کودکی دید و زود به پلیس گزارش داد، پای راست لوئیس در حین فرار شکست و دیگر مثل قبل نشد.بخاطر ندیدن چهره‌ی لوئیس، پلیس تماس را نادیده گرفت اما حالا لوئیس از تمام کسانی که پای راست سالمی داشتند، متنفر بود. او ادعا می‌کرد روحش را به شیطان فروخت.احساسی بود که هرگز فراموش نخواهم کرد. وقتی که من پیمانی با شیطان بستم، صدایی پرده را تکان داد، موهای بدنم سیخ شد و وارد حالت روان‌پریشی شدم که در آن صدایی به من گفت که دوستم دارد. من گفتم قدرت می‌خواهم و آن گفت می‌خواهد به من خدمت کند. گفت: «می‌خواهم به شما خدمت کنم، قربان.» من روحم را به شیطان فروختم و ماجرا همین‌طور پیش رفت.بالاخره بودجه‌ی پلیس برای تحقیق و دستگیری لوئیس به حد حساب رسید تا از افراد محلی درباره‌ی لوئیس بپرسند. بعضی از او به عنوان کشیش یاد می‌کنند، بعضی گدا و بعضی جادوگر.لوئیس هویت‌هایی را انتخاب کرده بود که مردم زیاد به او نزدیک نمی‌شوند یا از زندگی شخصی‌شان جویا.اما پلیس امکانات کافی برای تشخیص دقیق قاتل را نداشت پس آتش‌سوزی زمین ذرت و پیدا کردن عینک و کفش لوئیس به دادشان رسید.لوئیس درحین آزار کودکی دیگر در آن زمین، سیگارش را کاملا خاموش نکرده بود و وقتی از آنجا فرار کرد که زمین آتش گرفته بود. پس به احتمال زیاد لوئیس درحال چرت زدن کنار جنازه بوده چون عینکش را روی زمین جا گذاشته و بدون پوشیدن کفش‌هایش، از صحنه فرار کرده است.کارآگاه مارک، که برای این پرونده تمام زندگی‌اش را کنار گذاشته است، روبه‌روی لوئیس نشست، در چشمانش نگاه کرد و گفت: «من هر قدمی را دنبال کرده‌ام، هر قربانی را دیده‌ام، هر نفسی را که در این دو سال کشیدی، نفس کشیده‌ام و حالا بالاخره تو را گرفتیم. همه‌چیز تمام شد.»لوئیس با آرامش پرسید که آیا می‌تواند دعا کند، به گوشه‌ی اتاق رفت و شروع به گریه کرد در حالی که با التماس دعا می‌خواند، اظهار ندامت کرد.براساس سیاست‌های دادگاه‌های کلمبیا، به 40 سال زندان محکوم شد اما با کارهایی که در زندان کرد، به 22 سال کاهش یافت و قرار بود در سال 2023 از زندان آزاد شود اما درنهایت، اکتبر 2023، در زندان بخاطر سرطان چشم مُرد.</description>
                <category>🩸داستان‌های بی‌نقاب🩸</category>
                <author>حدیثه سادات حسینی</author>
                <pubDate>Thu, 11 Dec 2025 13:26:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موسس بزرگترین فروشگاه صفحه‌های کی‌پاپ متهم به ارتباط با فرقه‌ای قاتل شد که جوانان را مجبور می‌کرد او را بچه صدا بزنند</title>
                <link>https://virgool.io/HadisehWrites/%D9%85%D9%88%D8%B3%D8%B3-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D9%BE-%D9%85%D8%AA%D9%87%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B7-%D8%A8%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D9%82%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%A7%D8%AA%D9%84-%D8%B4%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D8%AC%D8%A8%D9%88%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%D9%88-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D8%B5%D8%AF%D8%A7-%D8%A8%D8%B2%D9%86%D9%86%D8%AF-ml0gbyqkqdpx</link>
                <description>یونا تمام روز در حال فروختن کیک برنجی به مردم بود تا رضایت «بچه» را جلب کند، در آخر شب خسته به سمت باغ بچه رفت تا کنار مادرش باشد. بی‌قرار برای دیدن «بچه»، این بی‌گناه که در این دنیای بی‌رحم است.فردا همه به نزد «بچه» می‌روند تا رقص او را تماشا کنند. یونا محو تماشای «بچه» است، موهایی خاکستری، قدی بلند، تور لباس سفید روی چروک چهره‌اش او را جذاب‌تر کرده است. او با پانزده مرد مانند فرشته‌ای معصوم می‌رقصد. یونا در دل به مردها ناسزا می‌گوید، کاش می‌توانست جای آنها باشد و شانس دیدن و لمس کردن بدن «بچه» را داشته باشد. تا رضایت خدا را جلب کند. آخر او «بچه» است، معصوم، خدا و عشق. تمام رابطه ها به «بچه» ختم می‌شود.«بچه»بعد از خروج پانزدهمین مرد، «بچه» روی تخت پر از پر قوی سفید که روی قایقی مجلل ساخته شده است، می‌نشیند: «من عشق هستم، برای ورود به بهشت فقط باید عشق بورزید، پاسخ تنها عشق است. من، عشقم.»جمعیت پایین قایق که لباس‌هایی یک دست پوشیده‌اند فریاد می‌زنند: « در عشق باز شده است. دنبال عشق باشید، ما به عشق نیاز داریم. «بچه»، لطفا به ما اجازه‌ی عشق ورزیدن بده.»«بچه» روی تخت سفید«بچه» لبخند می‌زند: «جا دارد به اعضای جدید به باغ بچه خوش آمد بگویم و قوانین را یادآوری کنم:قانون اول: تمام روابط دنیایی و همدردی و مهربانی را قطع کنید. مهم نیست همسر، برادر، خواهر، مادر یا پدر دارید، رابطه با آنها باعث ضعیف شدن رابطه‌ی شما با «بچه» است و شما را ضعیف می‌کند.قانون دوم: تمام روابط مادی را قطع کنید.قانون سوم: روابط جنسی ممنوع است. عاشق «بچه» بودن اشکالی ندارد ولی عاشق کس دیگری غیر از او، خیانت به خدا حساب می‌شود.قانون چهارم: تنبلی، غیر قابل قبول است.»در وسط جمعیت، پسر ِ «بچه» نگاهی به چهره‌ی فوق زیبای «می یانگ» می‌اندازد؛ در گوش «بچه» اشتیاق به داشتن می یانگ را بروز می‌دهد. می یانگ خانه دار بود و «بچه» او را به عنوان خدمتکار خانه‌اش استخدام کرد. بعد از مدتی پسر «بچه» به می یانگ تجاوز کرد، می یانگ بعد از آسیب روحی شدیدی که به او وارد شده بود، وسوسه‌ی گرفتن جان خودش را کرد و این تغییر حال او برای دیگران آشکار شد. «بچه» از ماجرا خبردار شد، می یانگ را در اتاقی حبس و پدر و مادرش را مجبور به کتک زدن او کرد، «بچه» مردهای بیشتری جمع کرد تا می یانگ بیشتر کتک بخورد و درآخر از درد، بمیرد.«بچه» به همه اعلام کرد که می یانگ پسرش را گول زده و بخاطر حس شرم از کاری که کرده، خودش را به کشتن داده است.پدر و مادر می یانگ بعد از دیدن جنازه‌ی دخترشان، از «بچه» برای ادب می یانگ تشکر کردند.***در باغ باز می‌شود و پنجاه نیروی پلیس وارد باغ «بچه». زن، بچه و مرد با عجله در باغ پخش می‌شوند، چند مرد به سمت نیروهای پلیس می‌آیند و آنها را زمین می‌زنند و با آنها مبارزه می‌کنند.«بچه» از تونلی زیر باغ فرار می‌کند و تا مدتی بسیار طولانی پلیس‌ها پیدایش نمی‌کنند. کسی از ساکنان باغ بچه، اطلاعاتی که پلیس به ان نیاز دارد را در دسترس آنها قرار نمی‌دهند تا «بچه» یا همان «کیم کی سوون» خودش را تسلیم پلیس می‌کند. از او می‌پرسند: «آیا تو خدایی؟»«نه.»کسانی که کیم کی سوون را قبل از تاسیس «باغ بچه» می‌شناختند از او به عنوان یک زن ناشناخته یاد می‌کردند.او چیزی نداشت و با خانواده‌اش در فقر زندگی می‌کردند و به اجبار با یک کشیش ازدواج کرد. او همیشه آرزوی درخشیدن و مورد احترام بودن داشت.</description>
                <category>🩸داستان‌های بی‌نقاب🩸</category>
                <author>حدیثه سادات حسینی</author>
                <pubDate>Fri, 21 Nov 2025 21:47:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«بامیه می‌خوای؟»: مردی ایرانی که با همین سوال، ۳۳ کودک را به قتل رساند</title>
                <link>https://virgool.io/HadisehWrites/%D8%A8%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D9%85%D9%84%D9%87-%DB%B3%DB%B3-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D8%AA%D9%84-%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%AF-rnqswb0pcyew</link>
                <description>این اولین ضربه‌ای بود که خانوادهٔ حسین پس از ناپدید شدنِ پسرِ ۹ ساله‌شان دریافت کردند. مأمورِ کلانتری گفت که بچه را ندیده، اما در قهوه‌خانهٔ کنارِ میدان، مردی با لباسِ بامیه‌فروشی دیده شده که بچه‌ها را صدا می‌زده.خانواده با نفس حبس‌شده نشسته بودند. چشمان‌شان در حالِ اسکنِ خاطراتِ محوِ روزِ قبل بود. برخی به آن‌ها دلداری می‌دادند که حسین را پیدا می‌کنند و سالم به خانه می‌آید.اما هیچ‌کس نمی‌دانست که آن مردِ بامیه‌فروش، اصغر قاتل بود — اولین قاتلِ زنجیره‌ایِ ثبت‌شده در تاریخِ ایران.اصغر بروجردیدر سال ۱۳۱۳، وقتی که هنوز واژهٔ «قاتلِ زنجیره‌ای» در زبانِ فارسی جا نیفتاده بود، علی‌اصغر بروجردی، معروف به اصغر قاتل، در میدانِ توپخانه به دار آویخته شد. او در مجموع، ۳۳ پسرِ خردسال و نوجوان را در ایران و عراق به قتل رسانده بود.او در خانواده‌ای بزرگ شد که سابقهٔ دزدی و بدنامی داشت. از همان کودکی، علاقهٔ خاصی به پسرها نشان می‌داد. در نوجوانی، چند بار به جرمِ تجاوز بازداشت شد، اما چون سنش کم بود، آزادش کردند. بعدها، وقتی دوباره به زندان افتاد، روشش را تغییر داد: هرکسی را که تجاوز می‌کرد، می‌کشت.او جنازه‌ها را در قنات، چاه، رودخانه یا کوره می‌انداخت. از بچهٔ ۵ ساله تا مردِ ۳۰ ساله، هیچ‌کس از دستش در امان نبود.اما چرا کسی جلویش را نگرفت؟گرفتند. اما دیر.در عراق، ۲۵ کودک را کشته بود. بعد از آخرین قتل، به ایران گریخت. در ایران هم ۸ قتل دیگر مرتکب شد.او بامیه‌فروش بود. با پسرهای نوجوان ارتباط برقرار می‌کرد، به آن‌ها تجاوز می‌کرد، و بعد جنازه‌شان را دور می‌انداخت.در یکی از پرونده‌ها، خانوادهٔ قربانی به کلانتری رفتند. مأمورِ کشیک گفت:«بچه‌تون خودش رفته. این‌قدر شلوغش نکنید.»پدرِ قربانی، با چشمانِ قرمز، گفت:«خودش رفته؟ با پای خودش رفته توی قنات؟»مأمور، بی‌تفاوت، گفت:«ما که ندیدیمش. اگه جنازه پیدا شد، خبرمون کنید.»در یکی از قتل‌ها، جنازهٔ بچه در چاهِ خانهٔ متروکه‌ای پیدا شد. اصغر قاتل، همان‌جا زندگی می‌کرد. همسایه‌ها می‌گفتند که شب‌ها صدای گریهٔ بچه‌ها را می‌شنیدند، اما جرأت نمی‌کردند چیزی بگویند.اصغر قاتل، در بازجویی، گفت:«آرزو داشتم سرم بالا باشه و همه زیر پام. حالا که طناب دار بالا می‌ره، به آرزوم رسیدم.»او در دادگاه، با خونسردی، به قتل‌ها اعتراف کرد. گفت که از نگاه کردن به ترسِ بچه‌ها لذت می‌برد. گفت که بعضی‌ها را با طناب خفه کرده، بعضی‌ها را با سنگ زده، بعضی‌ها را با چاقو کشته.در یکی از پرونده‌ها، پسرِ ۱۰ ساله‌ای که از دستِ اصغر قاتل فرار کرده بود، گفت:«منو برد توی خونه‌ش. گفت که برام بامیه داره. بعد درو قفل کرد...»پسر، در دادگاه، گریه می‌کرد. قاضی، با بغض، گفت:«چرا این‌قدر دیر فهمیدیم؟»اصغر قاتل، در میدانِ توپخانه، در معرضِ عام به دار کشیده شد. مردم جمع شدند. بعضی‌ها گریه کردند. بعضی‌ها فریاد زدند. بعضی‌ها گفتند:«این فقط یه نفر بود. اما چند نفر دیگه هنوز آزادند.»بعد از اعدامِ اصغر قاتل، قانونِ رسیدگی به جرایمِ جنسی علیه کودکان جدی‌تر شد. اما هنوز، خاطرهٔ آن جنازه‌ها در چاه و قنات، در ذهنِ مردم باقی مانده است.اصغر قاتل، نمادِ نخستین هراسِ زنجیره‌ای در ایران بود.</description>
                <category>🩸داستان‌های بی‌نقاب🩸</category>
                <author>حدیثه سادات حسینی</author>
                <pubDate>Sun, 16 Nov 2025 15:38:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زینب، کشته و پرتاب شده در زباله - بدترین قاتل سریالی پاکستان دستگیر شد</title>
                <link>https://virgool.io/HadisehWrites/%D8%B2%DB%8C%D9%86%D8%A8-%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%88-%D9%BE%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%A8%D8%AF%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%A7%D8%AA%D9%84-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C%D8%B1-%D8%B4%D8%AF-mkcizubr9zxg</link>
                <description>این اولین ضربه‌ای بود که خانوادهٔ زینب پس از مفقود شدنِ او دریافت کردند. صاحبِ مغازه گفت که او را شخصاً ندیده است، اما دوربین‌های مداربستهٔ بیرونِ مغازه‌اش دارد.خانواده نشسته بودند و نفسِ خود را حبس می‌کردند — چشمان‌شان در حالِ اسکنِ فیلمِ بی‌کیفیتِ دوربینِ مخفی بودند. برخی از دیگران به آن‌ها دلداری می‌دادند که زینب را در فیلم پیدا می‌کنند و سالم به خانه می‌آید.رویِ صفحه‌نمایش، زینبِ ۷ ساله را با کتِ صورتی‌اش دیدند که دست در دستِ مردِ غریبه‌ای راه می‌رفت. آن مردِ عجیب کسی نبود که خانواده می‌شناختند. او بدترین قاتلِ سریالیِ پاکستان بود.زینبدر سال ۲۰۰۵، یکی از خبرنگارانِ پاکستان ادعا کرد که یکی از بزرگ‌ترین وقایعِ شهر، یعنی سوء‌استفاده از بچه‌ها، به‌مدت ۹ سال مخفی نگه داشته شده است. بیش از ۴۰۰ ویدئو از شکنجهٔ بچه‌ها، جیغ و گریهٔ شدیدِ آن‌ها، استفاده از تبر، تفنگ و وسایلِ دیگر، سر و ته آویزان کردنِ قربانیان و ضربه زدنِ شدید به سرِ آن‌ها برای کشتن‌شان خبر می‌داد. بچه‌هایی که بیشترِ شهروندان آن‌ها را می‌شناختند.تمامِ این شکنجه‌ها در خانه‌ای خرابه با علامتِ «ورود ممنوع»، نزدیکِ ایستگاهِ پلیس انجام می‌شد. اگر بچه‌ای زنده می‌ماند، او را تهدید به شکنجه‌ای وحشتناک‌تر می‌کردند تا حرفی نزند و بعد به پدر و مادرش برمی‌گرداندند. آن‌ها از ویدئوهایی که ضبط کرده بودند، برای تهدیدِ بچه‌ها استفاده می‌کردند تا هر مقدار پولی که می‌خواستند از آن‌ها بگیرند. یا خودِ سوء‌استفاده‌گران، با ویدئوی بچه‌شان به خانهٔ پدر و مادر می‌رفتند و با تهدید به پخشِ عمومیِ آن، از آن‌ها پول می‌گرفتند.اما چرا پدر و مادرها سراغِ پلیس نرفتند؟رفتند. اما پلیس هیچ کاری برای آن‌ها نکرد. سوء‌استفاده از بچه‌ها در پاکستان، در آن زمان، قانونی بود.به‌طورِ متوسط، ۲۸۰ کودک موردِ سوء‌استفاده قرار گرفتند و پاسخِ پلیس این بود:«باشه، باشه... دوباره از یه بچه سوء‌استفاده شده. یه کیسِ جدید برامون بیارید.»پدر و مادرها ایستگاهِ پلیس را سنگ‌باران کردند و دمپایی به سمت‌شان پرتاب می‌کردند. در مقابل، پلیس با گازِ اشک‌آور و باتوم به آن‌ها حمله‌ور شد.وزیرِ قانون واکنش نشان داد:«در موردِ سوء‌استفادهٔ بچه‌ها، تا الان هیچ گزارشی به دست ما نرسیده. احتمال می‌ره برای گرفتنِ زمین، خواسته‌ان تهمتی به هم وارد کنن.»پدر و مادرِ زینب در حج بودند و عموی زینب از او مراقبت می‌کرد. پدرِ زینب گوشی را جواب داد:— «منظورت چیست؟ الان به من چه می‌گویی؟ چرا کسی با او نبوده؟»— «شما همان‌جا در مکه دعا کنید. ما تمامِ کاری که از دست‌مان برمی‌آید، انجام می‌دهیم.»صورتِ گریانش را به سمتِ همسرش برگرداند:— «زینب گم شده است...»مادرِ زینب در مکه و مدینه دست به التماس برداشت، تا جایی که به زمین افتاد. او برای به دنیا آوردنِ زینب سختی‌های زیادی کشیده بود و به‌محضِ زایمان، باید به ICU می‌رفت. حتی نتوانست تا دو هفته، زینب را در آغوش بگیرد.هرچه زینب بزرگ‌تر می‌شد، توجهِ اطرافیان بیشتر به لباس‌های صورتی‌اش جلب می‌شد.زینب یک دفتر خاطره داشت:من یک دخترم، اسمم زینب است و اسم پدرم امین. من 7 ساله‌ام. من در شهر Kasur زندگی می‌کنم. من دختر خوبی هستم و عاشق انبه‌ام!تمامِ مردم از خانه‌های‌شان با عکسِ زینب بیرون آمدند، ماشینِ پلیس را به آتش کشیدند و دست به اعتراضِ شدید زدند، تا اینکه در سالِ ۲۰۱۶ برای اولین‌بار، سوء‌استفاده از بچه‌ها در پاکستان غیرقانونی اعلام شد.پنج روز بعد، بدنِ بی‌جانِ زینب لابه‌لای تپه‌ای از آشغال پیدا شد. قاتلِ او، عمران علی، بدنِ او را دور انداخته بود — فقط ۱۰۰ متر با خانهٔ زینب فاصله داشت.عمران علی، مداح بود. او بر سرِ قبرِ بچه‌هایی که خودش کشته بود، ابرازِ تأسف می‌کرد. از بالای پشت‌بامِ خانه‌اش، که رو به مدرسهٔ دخترانه بود، دخترانِ کوچک را با دقت زیرِ نظر می‌گرفت. او مسئولِ بیشترِ سوء‌استفاده‌ها بود.عمران علیدر آخر، عمران علی در معرض عام به دار کشیده شد.</description>
                <category>🩸داستان‌های بی‌نقاب🩸</category>
                <author>حدیثه سادات حسینی</author>
                <pubDate>Tue, 11 Nov 2025 15:54:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرونده‌ی کلثوم اکبری، قاتل زنجیره‌ای سالمندان تهران</title>
                <link>https://virgool.io/HadisehWrites/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%DA%A9%D9%84%D8%AB%D9%88%D9%85-%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%D9%82%D8%A7%D8%AA%D9%84-%D8%B2%D9%86%D8%AC%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-wzzja1oy5hxm</link>
                <description>تصور کن زنی با چادری گل‌دار، آرام و بی‌صدا، از آستانه‌ی در عبور می‌کند. در دستش سینی‌ای‌ است با فنجانی چای، بخاری لطیف از آن برمی‌خیزد، و قندی که در نور عصر می‌درخشد. تو لبخند می‌زنی، او هم لبخندی نثارت می‌کند. اما آن قند، شیرین نیست. آن قند، مرگ است.در دل کوچه‌های جنوب تهران، زنی زندگی می‌کرد که مرگ را در جامی چای می‌ریخت. صدایی آرام، و لبخندی که بیشتر از آن‌که آرامش ببخشد، مرگ را پنهان می‌کرد. نامش کلثوم بود. کلثوم اکبری. و این، داستان اوست.کلثوم اکبریکلثوم، زنی بود با گذشته‌ای پرزخم. در یازده‌سالگی، به خانه‌ی مردی فرستاده شد که همسرش شد، اما نه همراهش. کتک، تحقیر، و سکوت، سه‌گانه‌ی روزهای نوجوانی‌اش بودند. او زنی بود که هیچ‌کس نخواست صدایش را بشنود، پس تصمیم گرفت صدای مرگ باشد.در طول زندگی‌اش، با بیش از سی مرد ازدواج کرد. بعضی رسمی، بعضی صیغه‌ای. بعضی پیر، بعضی بیمار. بعضی مردند، بعضی ناپدید شدند، و بعضی... هیچ‌وقت پیدا نشدند.اما آنچه کلثوم را به تیتر روزنامه‌ها رساند، نه ازدواج‌هایش بود، نه فقرش، بلکه قندهایی بود که مرگ را در خود پنهان کرده بودند.او به خانه‌ی سالمندان تنها می‌رفت. با چای، با لبخند، با وعده‌ی مراقبت. قربانیانش، زنانی لودند که سال‌ها از تنهایی رنج کشیده بودند. مردانی که فرزندانشان مهاجرت کرده بودند. آدم‌هایی که فکر می‌کردند بالاخره کسی آمده تا برایشان چای بریزد.اما آن چای، آخرین نوشیدنی زندگی‌شان بود.پزشکان گفتند سکته. فشار خون. مرگ طبیعی. اما وقتی آخرین قربانی، زنی با دختر پلیس، زنده ماند و آزمایش‌ها نشان دادند قند آغشته به داروی فشار خون بوده، همه‌چیز تغییر کرد.پلیس به خانه‌ی کلثوم رفت. قندهای آماده، داروهای مخفی‌شده، و لیستی از نام‌ها پیدا شد. نام‌هایی که حالا دیگر زنده نبودند.در بازجویی، کلثوم گفت:«اونا تنها بودن. من فقط کمک کردم زودتر برن.»اما روان‌شناسان گفتند او دچار اختلال شخصیت ضد اجتماعی است. زنی که از کنترل لذت می‌برد. زنی که مرگ را با مهربانی تعارف می‌کرد.در دادگاه، قاضی گفت:«شما با لبخند آدم می‌کشتید.»و خبرنگاران نوشتند: «او قاتل نبود، او قربانیی بود که تصمیم گرفت خودش شکارچی شود.»اما همسایه‌ها چیز دیگری گفتند. یکی گفت: «کلثوم همیشه تنها بود. ولی یه‌جوری نگاه می‌کرد که انگار از تنهایی نمی‌ترسه، از بی‌قدرتی می‌ترسه.»دیگری گفت: «اون زن، همیشه یه دفترچه داشت. اسم آدم‌ها رو می‌نوشت. بعد یه روز، اون آدم‌ها دیگه نبودن.»و دخترش؟ او گفت: «مادرم همیشه می‌گفت: هیچ‌کس برای من چای نریخت. پس من برای همه چای می‌ریزم. حتی اگه آخرش مرگ باشه.»کلثوم به ده بار قصاص محکوم شد. اما سؤال هنوز باقی‌ست:آیا او فقط یک قاتل بود؟ یا زنی که تصمیم گرفت در جهانی بی‌رحم، خودش قانون را بنویسد؟در سلول انفرادی‌اش، کلثوم هنوز چای می‌نوشید. با همان قندهای معمولی، بی‌دارو، بی‌مرگ. اما هر بار که قاشق را در فنجان می‌چرخاند، انگار خاطره‌ای را هم هم‌زمان هم می‌زد.روزی یکی از مددکاران زندان، دفتری را در دستش دید. جلد چرمی، کهنه، با گوشه‌هایی تاخورده. صفحه‌ی اول فقط یک جمله داشت:«هرکس که برایم چای نریخت، روزی چای مرا خواهد نوشید.»در صفحات بعد، نام‌هایی بود با تاریخ‌هایی دقیق. بعضی با علامت ضربدر، بعضی با دایره‌ای دورشان. و در حاشیه‌ی یکی از صفحات، با خطی لرزان نوشته شده بود: «او گفت: ممنونم که اومدی. من دیگه کسی رو نداشتم.»در یکی از شب‌های زمستان، نگهبانی گفت: «امشب، کلثوم برام قصه گفت. قصه‌ی زنی که هیچ‌کس را نداشت، پس تصمیم گرفت خودش را به همه بدهد. حتی اگر آن دادن، پایان باشد.»کلثوم به ده بار قصاص و ده سال حبس در زندان محکوم شد و تهران بالاخره به مکانی امن‌تر تبدیل شد.</description>
                <category>🩸داستان‌های بی‌نقاب🩸</category>
                <author>حدیثه سادات حسینی</author>
                <pubDate>Fri, 07 Nov 2025 18:17:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک برنامه تلویزیونی کره‌ای به طور تصادفی یک قاتل سریالی شوهر را دستگیر کرد</title>
                <link>https://virgool.io/HadisehWrites/%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AA%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D9%88%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%81%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%82%D8%A7%D8%AA%D9%84-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D9%87%D8%B1-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-mlbgsghnt9zi</link>
                <description>قرار بود آن ۷ «دوست» تمام روز را با هم در حال پرش از صخره در یک آبشار محلی بگذرانند، اما تمام روز پر از تنش بود.«اونهه» مهره اصلی گروه بود، او کسی بود که کل سفر را ترتیب داده بود و با دوست پسرش «جو» آنجا بود. اما دوست پسر سابقش و دوست دختر جدیدش (کلوئی) نیز در آنجا حضور داشتند.شوهر اونهه نیز آنجا بود و نمی‌دانست که اونهه با افراد دیگری قرار می‌گذارد.وقتی شوهر آن روز به طور مرموزی در آبشار می‌میرد، ۳ مظنون اصلی وجود دارند:دوست پسر اونهه - که مخفیانه یک حلقه قاچاق جنسی را اداره می‌کرد.دوست پسر سابق اونهه - که گفته می‌شود هنوز با او می‌خوابید.و اونهه - بیوه‌ای که زندگی دوگانه‌ای داشت و هیچ‌کس از آن خبر نداشت.اونهه به SPS، یک شبکه خبری بزرگ در کره شمالی زنگ می‌زند: «شوهرم همین چندساعت پیش مُرد و زندگی من بهم‌ریخته است. شوهرم همه چیز من بود و تنها کس قوی‌ای که در زندگیم وجود داشت. او یک مرد پرتلاش بود و همه‌کاری برای خانواده‌اش کرد. او به والدین فلجم پول می‌فرستاد. او حتی برای خودش کفش جدید نمی‌خرید تا جایی که کفش‌هایش نابود شده بود. اما حالا که مُرده است، شرکت بیمه، حق بیمه‌ی عمرشان را پرداخت نمی‌کند چون فکر می‌کنند تخلفی شده اما مرگ شوهر من اتفاقی تصادفی بود.»اما SPS، در یک مستند، حوادثی که منجر به مرگ سم شد را به بینندگان توضیح می‌دهد:7 دوست، چاقویی تیز برای برش هندوانه با خودشان به آبشار نبرده بودند پس سنگ، کاغذ، قیچی بازی کردند تا بازنده هندوانه را با سرش باز کند. اونهه باخت اما او کسی نبود که بخواهد هندوانه را با سرش باز کند، به جای اونهه، سم تصمیم به انجام این کار می‌گیرد. جیم، هندوانه را روی زمین نگه می‌دارد تا سم بعد از هر ضربه، با درد، دستش را روی جمجمه‌اش می‌گذارد که اونهه سرش غر می‌زند: «باید نصفش کنی، زود باش!» جیم می‌خندد و سم دوباره سرش را به هندوانه می‌کوبد.با اینکه سم شنا بلد نیست، لئو و جو قایق روی آب او را به سمت آب هل می‌دهند تا بیوفتد، سم سعی می‌کند دستان آنها را از قایق رها سازد درحالیکه همسرش اونهه درکنار آبشار از او فیلم می‌گیرد: «نمی‌توانند قایق سم را برعکس کنند.»آنها این‌کار را تا جایی تکرار می‌کنند که سم از شدت ترس گوش‌هایش را می‌گیرد: «خواهش‌میکنم بس کنید، من معذرت می‌خواهم. به من خوش نمی‌گذرد.»سه ساعت بعد از ویدئوی اذیت کردن سم در قایق بادی‌اش، سم می‌میرد؛ اما چطور؟هوا رو به تاریکی است و دختران بخاطر سرما در ماشین می‌نشینند و به سم اصرار می‌کنند که با جو و لئو به بالای آبشار بروند، سم پیشنهادشان را رد می‌کند تا اینکه اونهه می‌گوید: «تمام مردان بالای آبشار می‌روند به غیر از شوهر من... پس من به‌جای سم می‌روم.» تا اینکه سم در آخر به بالای آبشار می‌رود.سم و اونههلئو و جیم در آب می‌پرند و در آخر سم به سلامت با قایق بادی‌اش روی آب می‌آید تا جو به اونهه اشاره می‌کند. بلافاصله اونهه از کلوئی یک سیگار می‌خواهد، او به سمت کیفش خم می‌شود که صدایی می‌شنود، زود به آب نگاه می‌کند. سم که درحال شنا با قایق بادی‌اش بود، درحال غرق شدن است. سر جو فریاد می‌زند: «سم را نجات بده.» اما جو به طرز مشکوکی آرام شنا می‌کند. کلوئی قایق نجات را درون آب می‌اندازد ولی دیگر دیر شده است. لئو و جو بیرون از آب به بقیه توضیح می‌دهند: «من بخاطر تاریکی هوا نتوانستم او را ببینم.»اما هیچ‌کس خبر نداشت کسی که آن‌شب کشته شد، حتی با همسری که به زجر او می‌خندید، زندگی نمی‌کرد.سم بخاطر نزدیکی‌اش به سرکار، در انباری‌ای اجاره‌ای زندگی می‌کرد. او کار با حقوق خوبی داشت و خانه‌ای مجلل در شهر خرید که اونهه و هر مردی که معلوم نبود چه نسبتی با او دارد در آن زندگی می‌کردند. سم دختر اونهه را به سرپرستی گرفته بود و آن خانه متعلق به اونهه. با این‌حال، اونهه دخترش را به پدر و مادر ناتوانش سپرده بود و تمام پولش را صرف جراحی زیبایی می‌کرد.تمام حقوق سم مستقیم وارد حساب بانکی اونهه می‌شد. با اینکه قرار بود سم هر هفته به خانه‌اش سر بزند اما اونهه هیچوقت نگذاشت سم پایش را در آن خانه بگذارد و خودش هم به انباری‌ای که سم در آن زندگی می‌کرد، نرفت.سم به اونهه عکس کفش‌های پاره‌اش را می‌فرستاد: «وقتی پول به حسابت رسید، لطفا برای شوهرت کفش و عینک بخر! کفش‌هایم در محل‌کار، خجالت‌زده‌ام می‌کنند.»بعد از اصرار زیاد سم و بی‌توجهی اونهه، سم تصمیم به فروش اعضای بدنش گرفت.بیمه‌ی عمر سم، 650 هزار دلار بود و او فقط 4 ساعت، قبل از انقضای بیمه‌اش مرد. اونهه همزمان زیرنظر بیمه‌ی دوست‌پسرهای قبلی و دوست پسری که آن‌موقع با او می‌خوابید بود.اونهه از پرداخت ماهانه‌ی بیمه‌ی سم تنفر داشت، اما درست چندماه قبل از کشته‌شدن سم، اونهه سم را به خوردن گوشت ماهی پافر دعوت می‌کند. [خون و گوشت ماهی پافر پتانسیل کشتن 30 انسان دارد.] (و درنتیجه، مشاهده‌ی تجربیات نزدیک مرگ او) شروع به پرداخت بیمه کرد.ماهی پافرقبل از سم، اونهه با سه مرد ازدواج کرده بود و هرسه‌ی آنها مرده بودند. پلیس، اونهه، لئو و جو را در پارک دستگیر کردند. اونهه به عنوان گناهکار تا آخر عمر در زندان می‌ماند. جو (دوست پسرش) 30 سال در زندان می‌ماند.</description>
                <category>🩸داستان‌های بی‌نقاب🩸</category>
                <author>حدیثه سادات حسینی</author>
                <pubDate>Wed, 05 Nov 2025 21:00:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سر بریده‌ای که به نرده‌های مدرسه‌ای در ژاپن فرو رفته و یادداشتی در دهانش است: «بیا بازی کنیم»</title>
                <link>https://virgool.io/HadisehWrites/%D8%B3%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DA%98%D8%A7%D9%BE%D9%86-%D9%81%D8%B1%D9%88-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%88-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%87%D8%A7%D9%86%D8%B4-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-vqrfjx0xks0h</link>
                <description>برنامه‌ی صبح سه‌شنبه‌ی کنتا همیشه یکسان بود - صبحانه‌ای ساعت ۵ صبح شامل برنج، سوپ میسو و ماهی سالمون نمک‌سود، و پس از آن پیاده‌روی تا محل کارش در مدرسه‌ی راهنمایی توموگائوکا، جایی که هر روز صبح در دروازه‌های آبی به دانش‌آموزان خوشامد می‌گفت.اما امروز متفاوت بود.کنتا همان مسیر همیشگی را طی کرد - از همان گوشه پیچید - و کیفش را روی زمین انداخت. دستش به سمت دهانش رفت.کنتا در حالی که می‌لرزید، نامه را خواند:این شروع یک بازی است. ای پلیس احمق.اگر می‌توانید سعی کنید جلوی من را بگیرید.قتل چیزی است که نمی‌توانم از آن لذت نبرم.چیزی نیست که بیشتر از مرگ مردم بخواهم ببینم.بگذارید سبزیجات کثیف با مرگ مجازات شوند.بگذارید برای سال‌ها تلخی من داوری خونینی وجود داشته باشد.روی دروازه‌های فلزی آبی مدرسه - درست کنار تابلویی که روی آن نوشته شده بود مدرسه راهنمایی توموگائوکا - از یکی از میخ‌های فلزی ناهموار حصار جوانه زده بود -سر بریده یک کودک ۱۱ ساله.یادداشت را در دهانش فرو کرده بودند.کسی با ماژیکی قرمز با نام «قاتل مدرسه -که املای خوبی هم نداشت-» و شکلی عجیب در پایان نامه، پلیس را تهدید کرده بود. این خبر در تلوزیون پخش شد که بلافاصله آن شبکه نامه‌ای دیگر مشابه نامه‌های قبلی دریافت کرد: می‌دانید که تلفظ اشتباه اسم کسی مصداق بارز تمسخر است.اخیراً وقتی داشتم تلویزیون تماشا می‌کردم، شنیدم که گوینده خبر اسم من را اشتباه تلفظ کرد. اگر می‌خواستم، می‌توانستم بی‌سروصدا از قتل لذت ببرم، بدون اینکه کسی متوجه شود. دلیل اینکه عمداً به دنبال توجه از جامعه بودم این است که می‌خواهم حداقل در تصوراتم به عنوان یک انسان واقعی شناخته شوم. من همیشه یک حضور نامرئی بوده‌ام و خواهم بود. وظیفه‌ام را برای انتقام گرفتن از سیستم آموزشی که یک من نامرئی و جامعه‌ای که این نوع آموزش را ایجاد کرده است، فراموش نکرده‌ام.این بازی قتل را شروع کردم، با این حال حتی الان هم نمی‌فهمم چرا از کشتن لذت می‌برم، این چیزی است که من آن را ذاتی و یک غریزه طبیعی می‌دانم، فقط وقتی می‌کشم، آیا از آن آزاد می‌شوم؟ نفرتی که در من وجود دارد؟ آیا می‌توانم آرامش پیدا کنم؟ فقط درد دیگران می‌تواند درد خودم را تسکین دهد؟ در نتیجه، من معتقدم که تقریباً متوجه نوع نوشته شده روی این مقاله شده‌اید، اما من به وجود خودم وابستگی دارم که از مردم عادی فراتر می‌رود. بنابراین نمی‌توانم تحمل کنم که اسمم اشتباه تلفظ شود یا وجودم لکه‌دار شود. با مشاهده حرکات فعلی پلیس، به نظر می‌رسد که با وجود اینکه در درونم آن را مشکل‌ساز می‌دانم، آنها عمداً اسم من را پنهان می‌کنند. سعی می‌کنند وجودم را پاک کنند. من در این بازی جانم را به خطر می‌اندازم، اگر دستگیر شوم. احتمالاً به دار آویخته خواهم شد، بنابراین در حالی که نمی‌گویم پلیس باید جان خود را به خطر بیندازد، من فقط یک جنایتکار تازه‌کار نیستم که می‌تواندفقط بچه‌ها را بکشد. من توانایی کشتن یک نفر را دارم از این به بعد دو بار اگر اسم من را اشتباه بخوانید یا حالم را خراب کنید، سه سبزی -انسان- را در هفته خواهم کشت.والدین مدرسه به شدت مراقب بچه‌هایشان هستند و پلیس تنها یک شاهد از حادثه پیدا می‌کند: «او دو پلاستیک سیاه در دستانش بود، یکی زیر بازوی چپش و دیگری در دست راستش.»سال‌ها پیش، وقتی شینیچیتو 14 ساله بود و استرس داشت که چه کسی ممکن است قاتل دوستانش باشد، مادرش دست روی سرش می‌کشید و به او می‌گفت: «اگر هرموقع استرس داشتی، فقط تصور کن که آدمای اطرافت، سبزیجات هستند!»شینیچیتو در حمام، از وقایعی که در مدرسه برایش افتاده بود به دوستش می‌گفت و شانه را در موهایش فرو می‌کرد تا صدای دوستش درآید: «آخ! آرامتر شانه کن.»«هیس... آنقدر هم دردناک نیست. بعدش‌هم، زیباتر شدی!» نگاهی به صورت زیبای دوستش کرد. درست بود که در مدرسه، فرشته صدایش می‌کردند. سر قطع‌شده ی او را برداشت، ترشحات سفیدی که از اندام تناسلی‌اش خارج شده بود را پاک کرد و با ظرافت تمام، روی کابینت حمام گذاشت: «می‌دانم تاریکی را دوست نداری اما زود برمی‌گردم سبزی زیبایم.»لیوان پر از خون جوون را خورد تا خون پاکش، خون کثیف شینیچیتو را پاک کند.شینیچیتو و خانواده‌اش همراه با مادربزرگ راهی پارک می‌شوند. او مادربزرگش را خیلی دوست داشت. آن‌روز تصمیم گرفت از بلندترین درخت پارک بالا رود تا مادربزرگ تشویقش کند اما پایین درخت، دستان مادربزرگ روی صورت خیس از اشکش بود. شینیچیتو از درخت پایین آمد: «مادربزرگ چرا گریه میکنی؟»«نگران بودم که نکند بیوفتی و بمیری پسرم.» شینیچیتو او را در آغوش گرفت: «متاسفم، دیگر از درخت بالا نخواهم رفت.»آن‌روز، شینیچیتو سه چیز فهمید:مادربزرگ، برایش تمام دنیاست.او برای مادربزرگ تمام دنیاست.دیگران به او هیچ اهمیتی نمی‌دهند چون در مدرسه کسی کاری به کارش نداشت.مدیر مدرسه اخطارهای زیادی درباره کشتن ملخ به مادرش می‌داد: «این رفتار عادی نیست.» پس شینیچیتو آن‌شب، روی صندلی مطالعه‌اش بالا می‌رود تا پلاستیک مشکی را پایین آورد و به چهره‌ی جوون نگاهی بیاندازد: «بدون چشم‌هایت، بهتر است. راست است که چشم‌ها ما را به روح اشخاص وصل می‌کنند. حالا که چشم‌هایت را درآوردم، کمتر حرف میزنی.»در پلاستیک را بست و در سبد دوچرخه‌‌اش گذاشت، تا مدرسه آوازخواند و سر جداشده را بالای میله‌ها فرو کرد که همراه با لذت جنسی بدون هیچ تماسی شد.بعد از فوت مادربزرگ، تصمیم گرفتند از سگش مراقبت کنند. شینیچیتو احساس ضعف می‌کرد که چرا قدرت زنده نگه داشتن مادربزرگ را نداشت. چیزی نگذشت که سگ مادربزرگ هم مُرد و مادر شینیچیتو غذای باقیمانده‌ی او را به گربه‌های خیابان داد. شینیچیتو از این‌کار خوشش نیامد؛ پس، با آجر به پای گربه زد. گربه جیغ کشید و لنگان لنگان و با بدنی خونی از او فاصله گرفت اما شینیچیتو دست‌بردار نبود. گربه دستان شینیچیتو را محکم چنگال کشید؛ شینیچیتو به اتاقش برگشت، کاتر را از اتاقش برداشت. گربه را دوباره پیدا کرد و کاتر را درون چشمانش فرو. گربه جیغ کشید. شبنبچبتو کاتر را به کناری انداخت و با دستانش سعی در خفه کردنش کرد. شاخه درختی و کاتر را درون گردنش فرو کرد و شروع به چلاندن گردنش.وقتی لذت جنسی‌اش شروع شد، یک آجر را روی سر گربه گذاشت و روی آجر بالا و پایین پرید تا صدای خرد شدن استخوان‌های گربه را شنید و گربه دیگر حرکت نمی‌کرد.به جنازه‌ی گربه نگاهی انداخت. حالا اوست که مرگ را کنترل می‌کند و دیگر تحت کنترل غمی که مرگ به او میداد، نیست. این را در دفترچه خاطراتش نوشت.پلیس دست‌خط نامه را با دفترچه خاطراتش مقایسه کرد و وقتی با هم جور شد، او را دستگیر.پلیس با لحنی جدی از او پرسید: «یک مورد ضربه با چاقو ماه‌ها پیش داشتیم. تو بودی که به دختر مدرسه‌ای چاقو زدی. درست است؟ من عکست را به او نشان دادم و او تایید کرد تو بودی.»شینیچیتو چیزی نمی‌گوید.«در همان‌روز، یک دختر را با چکش زدی و او مرد. درست است؟»«گرچه دختری را که چاقو در شکمش کردم زنده ماند! آیا نابود کردن انسان‌ها سخت است یا آسان؟»شینیچیتواو بخاطر سنش، به 6 سال و 10 ماه به زندان نوجوانان محکوم شد و الان آزاد است.</description>
                <category>🩸داستان‌های بی‌نقاب🩸</category>
                <author>حدیثه سادات حسینی</author>
                <pubDate>Fri, 24 Oct 2025 13:39:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو نوجوان عاشق، هر کسی را که نمی‌گذارد با هم باشند، می‌کشند و سپس در خانه‌شان مهمانی می‌گیرند</title>
                <link>https://virgool.io/HadisehWrites/%D8%AF%D9%88-%D9%86%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D9%87%D8%B1-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%86%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D9%86%D8%AF-%D9%88-%D8%B3%D9%BE%D8%B3-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D9%86%D8%AF-otqleaomlwna</link>
                <description>فهرست کارهای مهمانی عمدتاً شامل خرید مواد غذایی، تمیز کردن اتاق‌های طبقه بالا و بیرون راندن بوی تند حمام است.کاساندرای ۱۷ ساله بطری سفیدکننده را برمی‌دارد و آن را روی کف حمام می‌ریزد.دوست پسرش، جانی، به او کمک می‌کند تا در حمام را ببندد. آن را با تفنگ درزگیر آب‌بندی می‌کند تا بو به طبقه پایین نرسد و حال و هوای آنجا را خراب نکند. حالا هیچ‌کس نمی‌تواند وارد شود و هیچ‌کس نمی‌تواند خارج شود.«این مشکل فاضلاب است.» چیزیست که به مهمانان می‌گویند.جانی ۱۹ ساله از دستشویی استفاده کرده بود و بخاطر لوله‌های فاضلاب مسدود شده، نمی‌توانست سیفون را بکشد.زوج جوان، کاساندرا و جانی، به مهمانان نگفته بودند که درست زیر دو جسد که در طبقه بالا در حال تجزیه بودند، در حال نشئگی هستند.جانیکاساندراجانی به مادرش پیغام صوتی می‌فرستد:سلام مامان. جانی‌ام. حالم خوب است. من آدم بدی‌ام. متأسفم. به میندی بگو متأسفم. به کوین بگو متأسفم. من خوب نیستم. الانی که داریم باهم حرف می‌زنیم، درحال مردنم. دوستت دارم. بعداً می‌بینمت، باشه؟ دوستت دارم. خداحافظ.پیغام صوتی درست قبل از پیدا کردن بدن بیهوش جانی و کاساندرا روی زمین دستشویی توسط پلیس است. چندروز بعد، کاساندرا که به مرگ نزدیک بود، چشمانش را روی تخت خواب بیمارستان باز می‌کند.پلیس بلافاصله از او بازجویی می‌کند: «در آن دستشویی چه اتفاقی افتاد؟»کاساندرا جواب می‌دهد: «سعی کردم جان خودم را بگیرم.»«چرا می‌خواستی همچین کاری کنی؟»«نمی‌دانم، خیلی عصبانی و افسرده بودم. انگار دنیا روی سر من خراب شده باشد.»«چرا؟ چه اتفاقی افتاده بود؟»«جانی، دوست پسرم چاقویی که می‌خواست را برداشت.»«چه چاقویی را برداشت؟»«تیزترین و بزرگترین چاقو را برداشت و ... سراغ پدربزرگم رفت و بعد... سرش را بریدیم.»«بریدیم؟ با هم این کار را کردید؟»«اوه، نه... او این‌کار را کرد. من به پدربزرگ دست نزدم.»«راستش را بگو.»«من از روی قصد به کشتن پدربزرگ و مادربزرگم فکر نکردم.»در شب حادثه، کاساندرا و جانی از تیشرت‌های قدیمی‌شان به عنوان ماسک استفاده می‌کنند. کاساندرا در اتاق مادربزرگ است که صدایی مثل ضربه‌های شدید به گونی‌ای پر از گوشت که بلند و بلندتر و همراه با داد و فریاد است، از اتاق پدربزرگ می‌شنود. انگار کسی عذاب می‌کشد.جانی، دوست‌پسر 19 ساله‌اش، درحد کشت، پدربزرگ را می‌زند. کاساندرا از فرط استرس دستانش عرق کرده و گیج شده است.او آچار چرخ در دستش را با شدت به سر مادربزرگ می‌کوبد، دهانش را چسب می‌زند و بدن خونینش را به سمت اتاقی که جانی و پدربزرگ هستند، می‌کشد.جانی رو به کاساندرا می‌کند: «چند چاقو بیاور.»کاساندرا بزرگترین چاقوهای آشچزخانه را به جانی می‌دهد.جانی چاقو را به سمت مادربزرگ می‌گیرد: «رمز گاوصندوق چیست؟» مادربزرگ چیزی نمی‌گوید.جانی جلوی چشمان مادربزرگ چاقو را پنج‌بار در شکم پدربزرگ فرو می‌کند که صدای ناله‌ی مادربزرگ از پشت چسب روی دهانش را درمی‌آورد؛ کاساندرا چسب را باز می‌کند و رمز را وارد.1000 دلار در گاوصندوق بود، آن‌را برداشتند و درون کوله‌پشتی چپاندند. جانی به سمت پدربزرگ برگشت، جلوی چشمان مادربزرگ گردنش را برید، مادربزرگ تا الان به نظر کاساندرا خودش را به مردن زده بود، با دیدن جانی و چاقوی در دستش شلوارش را خیس کرد. بعد از کشتن هردو با کاساندرا از خانه بیرون رفت.پلیس از کاساندرا پرسید: «آیا میدانستی که در گاوصندوق انقدر پول است؟»«یادم است قبلاً به من پیشنهادِ دادنِ هزار دلار می‌داد تا دنیا به جای بهتری تبدیل شود و من گفتم نمی‌خواهم.»جانی سوئیچ ماشین پدربزرگ را برداشت تا به سوپرمارکت روند، غذا و مخلفات خریدند و به خانه‌ی پدربزرگ برگشتند تا در آن استراحت کنند. به مدت یک هفته، در آن خانه با جنازه‌های آن دو سر کردند و دوستانشان را دعوت به مواد مخدر.پلیس: «بعد از آن چه شد؟»«خب، نقشه این بود که پدر و مادر جانی هم کشته شوند و بعد باهم فرار کنیم اما نقشه‌مان بهم خورد.»خواهر جانی، ملیسا، همراه با دوست پسرش وارد اتاق خواب شدند. تمام وسایل بهم ریخته بود. ملیسا درحال گرفتن شماره پلیس است که ابری نارنجی جلوی چشمانش ظاهر می‌شود و پشت آن ابر، کاساندرا با چوب بیسبال به سمت او می‌آید. چشمان ملیسا و دوست پسرش مثل آتش می‌سوزند. چوب بیسبال به کمر ملیسا می‌خورد و به زمین می‌افتد. کاساندرا با چوب بیسبال به سر و شکمش می‌زند. دوست پسر ملیسا سعی دارد چوب بیسبال را از دست جانی بگیرد که چشمش به شراب‌خوری شیشه‌ای می‌افتد: «چوب بیسبال را زمین بگذار یا این شیشه را روی سرت خرد می‌کنم.»«هیچ‌چیز من را متوقف نمی‌کند.» دوست پسر ملیسا شیشه را روی سرش خرد می‌کند که جانی رو به کاساندرا می‌کند: «برو و چکش را بیاور.»مادر ملیسا وارد خانه می‌شود و ملیسا فریاد می‌زند: «آنها می‌خواهند ما را بکشند. مادر کمک.» که جانی و کاساندرا ماشین پدربزرگ را جا می‌گذارند و با ماشین ملیسا فرا می‌کنند. در راه، یک گالن شیر می‌خرند تا اثرات اسپری خرس که از اسپری فلفل صدها بار قوی‌تر است، کمتر شود.پلیس آخرین سوالات را از او می‌پرسد: «چرا در خانه‌ی مادربزرگ و پدربزرگت زندگی میکردی؟»«اوه، چون پدرم به من تجاوز کرد و مادرم هیچ واکنشی نشان نداد.»«آیا کشتن مادرت هم جزو نقشه بود؟»«من می‌خواستم این کار را بکنیم اما جانی گفت وقت تلف کردن است و اینکه آنقدری که با پدربزرگ و مادربزرگم نزدیک بودم و میشناختمشان، به پدر و مادرم نبودم. پس ریسک هم بود.»کاساندرا و جانی تا آخر عمرشان در زندان خواهند بود و در 60 سال آینده، امکان آزادی مشروط خواهند داشت.جانی در دادگاه ابراز تأسف کرد:از همه‌شما التماس می‌کنم که من را ببخشید. اگر من را بخاطر گناهانم ببخشید، پدر آسمانی هم شما را خواهد بخشید اما اگر این کار را نکنید، او هم شما را نخواهد بخشید.</description>
                <category>🩸داستان‌های بی‌نقاب🩸</category>
                <author>حدیثه سادات حسینی</author>
                <pubDate>Thu, 16 Oct 2025 12:11:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیمار روانپزشکی کل کلینیک را می سوزاند و 26 بیمار و کارکنان دیگر ژاپنی را می کشد</title>
                <link>https://virgool.io/HadisehWrites/%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9%DB%8C-%DA%A9%D9%84-%DA%A9%D9%84%DB%8C%D9%86%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%B3%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D9%88-26-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%DA%98%D8%A7%D9%BE%D9%86%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D8%AF-lyaxhw0kg5j8</link>
                <description>کارکنان بیمارستان با عجله در تلاش بودند تا ۲۶ جسدی را که به اورژانس منتقل می‌شدند، نجات دهند. یک کلینیک روانپزشکی به طرز مشکوکی آتش گرفته بود. متخصصان سلامت روان، پزشکان و بیماران به سرعت به بیمارستان منتقل می‌شدند.پزشکان بر نجات جان آنها تمرکز کردند. آنها مردی را که همراه دیگران با ویلچر حمل شده بود ماساژ قلبی دادند، علائم حیاتی‌اش را بررسی کردند و به دلایل ایمنی جیب‌هایش را خالی. چیزی عجیب در جیبش بود.دو قوطی گاز اشک‌آور، یک چاقو و یک فندک ذوب شده.آنها خیلی زود متوجه شدند که در تلاش برای نجات جان قاتل هستند. مردی که آتش را روشن کرد و ۲۶ نفر را کشت. اما چه کسی یک کلینیک سلامت روان را هدف قرار می‌دهد و کسانی را که از قبل بسیار آسیب‌پذیر بودند، می‌کشد؟آتش سوزی بیشتر از نیم ساعت طول کشید، بیش از هفتاد ماشین آتش نشانی و آمبولانس در محل حادثه حضور دارند و جمعیت دور ساختمان را گرفته است.یکی از مغازه داران نزدیک ساختمان به گزارشگر اظهار کرد: «آتش خیلی ترسناک است. همه چیز را از شما می‌گیرد. یک دزد چند چیز را می‌تواند بدزدد، اما آتش همه چیزت را.»خانمی در میان جمعیت فریاد می‌زند: «پسر من روانپزشک اینجا بود، او در اینجا کار می‌کرد. آیا او زنده است؟» پلیس‌ها سرشان را پایین می‌اندازند و مادرِ روانپزشک، نیشی زاوا، میان دستان خواهر، پدر و همسرش به آغوش کشیده می‌شود. آنها با چهره‌ی آرام نیشی خداحافظی می‌کنند. پدرش به چشمان بسته‌ی او نگاه می‌کند: «تو تلاشت را کردی پسرم.»اما چرا این اتفاق افتاد؟ تنها کسی که می‌توانست به این سوال پاسخ دهد، کسی بود که آتش نشان ها به بیمارستان منتقل کرده بودند و منتظر به هوش آمدنش. آقای موریو تانی موتو. یکی از بیماران دکتر نیشی زاوا. او بیش از صدبار به آن کلینیک سر زده، از سر و ته همه چیز آگاه و قبل از حادثه، بشکه های بزرگ نفت خریده بود. همسایه ها درباره ی موریو می‌گویند: «موریو و خانواده اش ده سال پیش اینجا زندگی می‌کردند تا اینکه پارسال موریو بدون خانواده به اینجا برگشت.» موریو در سال 2003 با خانمی ازدواج کرد و صاحب دو بچه شد، اما در طول 5 سال، از خانمش جدا شد، از کارش انصراف داد و به خانه‌ی قدیمی‌اش برگشت. در طول این سال‎ ها تلاش کرد تا خانواده‌اش را دوباره بسازد و با زنش دوباره زندگی مشترک را شروع کنند؛ اما زن سابقش بیشتر و بیشتر از او فاصله می‌گرفت و موریو بیشتر درون چاه افسردگی فرو می‌رفت.روزی، یکی از پسران موریو او را به خانه‌ی آنها دعوت می‌کند و موریو با لبخندی غیرطبیعی و چند چاقوی آشپزخانه در جیب وارد خانه می‌شود. او می‌خواست جان خودش را همراه با جان خانواده‌اش بگیرد تا اینطور بتواند خود را درون خانواده جا کند.Morio Tanimotoموریو و پسر بزرگش تا 6 صبح بیدار می‌مانند تا اینکه بالاخره موریو چاقوی 15 سانتی متری را بارها درون سر پسرش فرو می‌کند اما پسرش موفق به دفاع از خود می‌شود و هردو به بیمارستان فرستاده می‌شوند. موریو بعد از حادثه به 5 سال زندان محکوم می‌شود. بعد از 5 سال، موریو هیچ مخاطبی در گوشی‌اش نداشت. در خانه‌ی او دفتری مملو از گزارش رفت و آمد کلینیک روانپزشکی دیده می‌شد:پنج شنبه، 9 سپتامبر ساعت 9:13 دقیقه‌ی شب:دکتر نیشی زاوا از طبقه‌ی اول خارج شد.هر جمعه، در کلینیک، جلسه‌های دورهمی برگزار خواهد شد. حدود 20 نفر. بهترین زمان برای آتش سوزی.او چند روز قبل از آتش سوزی، دور محفظه‌ی کپسول آتش نشانی داخل کلینیک را چسب زد تا باز نشود و دور خروجی اضطراری ساختمان را بست. تنها در خروجی و ورودی کلینیک، رو به روی صندلی های انتظار بود و همانجا نفت های مایعی که درون بسته های کاغذی مخفی کرده بود روی زمین ریخت و فندک را روشن کرد تا تمام افراد درون کلینیک در فضایی بسته حبس شوند و راهی به سمت راه پله یا آسانسور نداشته باشند. هیچ پنجره‌ای درون کلینیک وجود نداشت به غیر از نزدیک جایی که موریو ایستاده بود. دومین بسته‌ی نفت را درون آتش انداخت و کاملا راه های خروجی را با آتش بست. یکی از بیماران کلینیک، سعی دارد از آتش رد شود که موریو خودش را جلوی او می‌اندازد و او را به سمت آتش هل می‌دهد.بعد از نیم ساعت، 27 نفر جان خود را از دست می‌دهند.پلیس قبل از به هوش آمدن موریو، هویت او را به شهروندان ژاپن اعلام می‌کند.تا اینکه در 30 دسامبر 2021 موریو در بیمارستان، بخاطر استنشاق کربن مونوکسید، می‌میرد.اما دکتر نیشی زاوا عادت داشت تا دیروقت درون کلینیک بماند تا کسانی که کار تمام وقت داشتند هم، فرصت درمان داشته باشند. خیلی کم استراحت می‌کرد، صف بستن بیماران پشت در کلینیک او اتفاق غیرمنتظره‌ای نبود. همیشه لبخند بر چهره داشت و به بیمارانش اهمیت می‌داد؛ آنها برای از دست دادن دکتر نیشی زاوا بسیار متاسف شدند و با گل های فراوان نزدیک ساختمان روانپزشکی، یادش را زنده نگه داشتند.</description>
                <category>🩸داستان‌های بی‌نقاب🩸</category>
                <author>حدیثه سادات حسینی</author>
                <pubDate>Mon, 13 Oct 2025 20:04:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواهر می‌فهمد برادرش، قاتل مادرشان و با مغزش بازی کرده است</title>
                <link>https://virgool.io/HadisehWrites/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D9%81%D9%87%D9%85%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%B4-%D9%82%D8%A7%D8%AA%D9%84-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%BA%D8%B2%D8%B4-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-frtp1ydfqclb</link>
                <description>سخت ترین قسمت برای درک کردن این است - می دانید که آنها مرده اند، اما همچنان انتظار دارید که آنها شروع به حرکت کنند. این همان چیزی است که تکنسین‌های CSI می‌گویند عجیب‌ترین بخش کارشان است و عکس هایی که آنها باید بگیرند. تصاویری از درب سبز رنگی که به داخل واحد منتهی می شود. واحد #1707. تصاویری از دنباله غلیظ خون که از کاناپه اتاق نشیمن، به راهرو و مستقیم به اتاق خواب می‌رود.تصاویری از چکش پنجه خونی.تصاویری از مواد مغزی پراکنده در سراسر فرش.اما دو عکسی که محققین واقعاً مجذوب آنها می شوند، دو نامه به جا مانده از قاتل است.اوه منو تعقیب کن - و بابت این آشفتگی متاسفم.سرت را از دست نده. او ممکن است هنوز زنده بماند (اگرچه من شک دارم). عجله کن دزیرا.دزیرا دختر 23 ساله قربانی قتل است. چرا باید مادر دزیرا را بکشند؟چرا الان دزیرا را هدف قرار می دهند؟و آیا قاتل قبل از اینکه پلیس بتواند، به دزیرا می‌رسد؟صبح روز پنج شنبه، در خانه‌ی لاواندا و تیمِثی را می‌زند. از سوراخ پشت در مردی کوتاه قد، با سبیلی کم پشت و عینکی می‌بیند. در را باز می‌کند که مرد بدون هیچگونه مقدمه شروع به صحبت می‌کند:«سلام. آیا می‌توانم با تلفن شما به پلیس زنگ بزنم؟ همین الان کسی را به قتل رساندم.»کِوینلاواندا تلفن را برمی‌دارد و 911 را شماره گیری می‌کند: «الان کسی پشت در خانه‌ی ماست و از ما خواست تا به شما زنگ بزنیم چون یک نفر را به قتل رسانده است.»«بله، و او آنجاست؟»«بله و من ترسیده‌ام.»«بله، الان آنجا می‌آییم.»لاواندا جلوی در می‌رود. شوهرش تیمثی از مرد جوان می‌پرسد: «چرا کسی را کشتید؟»کِوین با چهره‌ای آرام پاسخ می‌دهد: «دلایل زیادی.» و هر سه سکوت می‌کنند.بعد از مدتی لاواندا از کوین می‌پرسد: «نوشیدنی میل دارید؟»«من از شما می‌ترسم. خیلی با من خوب هستید. هیچ‌وقت کسی با من مثل شما خوب نبوده است.»لاواندا از در فاصله و دوباره به 911 زنگ می‌زند تا هرچه زودتر خودشان را برسانند.دزیرای 23 ساله را به اتاق بازجویی راهنمایی می‌کنند. افسران پلیس بعد از سلام و آشنایی با دزیرا، خبر فوت مادر دزیرا را می‌دهند. دزیرا با مشت روی میز می‌کوبد، از روی صندلی بلند می‌شود و دوباره می‌نشیند، با صدای بلند گریه می‌کند.افسران پلیس بعد از آرامش نسبی دزیرا شروع می‌کنند: «می‌خواهیم چیزی به شما بگوییم که به کس دیگری نگفته‌ایم. اما برادر ناتنی شما، کوین، قصد قتل شما را داشت و در یادداشتش اسم شما را دیدیم. برادر شما الان در اتاقی دیگر درحال بازجویی است. آیا برادرتان سابقه‌ی حمله‌ی فیزیکی داشته است؟»«ما با هم دعواهای لفظی داشته‌ایم اما هیچموقع او کسی را نمی‌زد. حتی ندیدم با مشت به دیوار بکوبد.»در اتاقی دیگر، افسران پلیس از کوین می‌پرسند: «آیا دوست دارید ما را بکشید؟»«اوه، نه، من بیشتر به کشتن زنان علاقه دارم.»«آیا تا به حال با زنی رابطه داشته‌ای؟»«خیر.»«از فانتزی خودت درباره‌ی قتل یک زن بگو.»او سرش را بالا می‌گیرد، به نقطه‌ای روی دیوار خیره می‌شود، دستش را زیر چانه می‌گیرد و لبخند می‌زند: «می‌توانم کت و شلوار زیبایی بپوشم، به درون خانه‌اش بروم و شوهرش را فلج کنم. همیشه خفه کردن را دوست داشتم اما الان چیزهای تیز را ترجیح می‌دهم. سر زنش را می‌برم. من زنان مرده را دوست دارم. لباسی زیبا به جنازه‌اش می‌پوشانم و سرش را به گردنش بخیه می‌زنم. بعد از آن شب خوش، همه چیز را می‌سوزانم و فرار می‌کنم.»«چطور مادرت را به قتل رساندید؟»«خب، مادرم روی مبل نشسته بود و درحال تماشای تلوزیون بود. من از واکنش خنثی او وقتی گفتم قصد آسیب زدن به خودم را دارم تا برای همیشه از دنیا بروم، ناراحت بودم. تلاش کردم از پشت سر خفه‌اش کنم، اما او داد زد. من هم به سمت کشوی اتاقش رفتم، چکش را برداشتم و محکم به سرش کوبیدم.»«چندبار با چکش به سرش کوبیدی؟»«حداقل بیست بار. بعد از به قتل رساندنش، او را به سمت اتاق کشیدم و با جنازه‌اش برای اولین بار رابطه‌ی جنسی برقرار کردم. بعد از آن، چون از روش‌های هنرمندانه‌ی قتل خوشم می‌آید، پوست سرش را بریدم تا مغزش را ببینم. با عشق و مواظبت.»«بعد از آن چه کار کردید؟»«با چاقو مغزش را تکه تکه کردم اما چون تکه‌ها از هم جدا نمی‌شدند، با دستم آنها را جدا کردم.»«آیا احساس پشیمانی از کاری که کردید دارید؟»«تقریباً، کمی او را دوست داشتم و او مادر خوبی برای من بود.»افسران پلیس از او درباره‌ی یادداشتی که کوین روی موکت خون آلود برای خواهرش گذاشته بود پرسیدند.من همیشه در مورد قتل و حرف زدن شما دو نفر خیال پردازی کرده ام، به نوعی خنده دار است که شما هرگز واقعا نمی دانید.موفق باشید با شوکی که به شما دو نفر صادقانه یا نه وارد کرده‌ام.پی نوشت: من آن احمق را کشتم گربه خاکستری چون یک روز حوصله ام سر رفته بود ببخشید.«شما یادداشتی درباره‌ی قتل خواهرتان نوشتید اما او را نکشتید.»«با خودم فکر کردم لذتی که می‌خواستم را بردم و بهتر است زیاده روی نکنم.»قاضی کوین را به 60 سال زندان محکوم می‌کند. کوین لبخند می‌زند.</description>
                <category>🩸داستان‌های بی‌نقاب🩸</category>
                <author>حدیثه سادات حسینی</author>
                <pubDate>Fri, 10 Oct 2025 14:36:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شوهر فرانسوی با مواد مخدر، همسرش را ۱۰ سال در معرض آزار جنسی ۷۲ مرد قرار داد</title>
                <link>https://virgool.io/HadisehWrites/%D8%B4%D9%88%D9%87%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%B3%D9%88%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D8%AE%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%B1%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%DB%B1%DB%B0-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D8%B6-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%DB%B7%DB%B2-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-esge3yexxvc0</link>
                <description>مرد هنوز نمی‌داند، اما زنش، جیزل، در شُرُف طلاق گرفتن از اوست. آنها ۵۰ سال است که با هم ازدواج کرده‌اند و هر کسی که آنها را می‌شناسد، معتقد است که آنها زوج کاملی هستند.چگونه می‌خواهد توضیح دهد که همه اینها یک تصادف بوده است؟ دامینیک قصد نداشت از دامن دختر در سوپرمارکت فیلم بگیرد؟دامینیک سعی می‌کند جیزل را متقاعد کند که ممکن است مغزش بالاخره در سن پیری از کار افتاده باشد؛ پس با زنش به کلانتری می‌رود تا مشکل را حل کند.اما همیشه داستان‌های بیشتری وجود دارد... اینطور نیست؟پلیس می‌خواهد با جیزل صحبت کند. به تنهایی.مشکل چیست؟پس از دستگیری شوهرش به دلیل فیلمبرداری از دامن‌های برهنه در بازار، آنها دستگاه‌های او را بررسی و پوشه‌ای با عنوان «سوءاستفاده‌ها» پیدا کردند.بیش از ۲۰ هزار فایل دیجیتال وجود داشت.از سال ۲۰۱۱ تا ۲۰۲۰ - تقریباً به مدت ۱۰ سال - دامینیک به همسرش مواد مخدر می‌داد و حداقل ۷۲ مرد غریبه را به خانه‌ی آنها راه داده بود تا در شب با بدن همسرش هرکاری می‌خواهند، کنند.یک راز پزشکی در خانواده وجود دارد. جیزل مریض است. جیزل و همسرش در فرانسه زندگی می‌کنند و رابطه‌ی او با دختر و نوه‌هایش تلفنی است چون آنها در شهری دیگر هستند. دختر هر روز به مادر زنگ می‌زند اما با نهایت تعحب مادر وقایع دیروز را به کلی از یاد برده است. بعضی اوقات در میان گفت و گو با نوه‌هایش، سوالاتی بی ربط از آنها می‌پرسد. دخترش گوشی را از بچه‌ها می‌گیرد: «مادر، امروز چندشنبه است؟» جیزل جواب سوالش را نمی‌داند.دختر جیزل به دامینیک زنگ می‌زند: «حال مادر خوب است؟ دکتر رفته؟»«اوه! حتماً از خستگی است، فردا حتما پیش متخصص مغز و اعصاب هم رفتیم و گفت که بخاطر سنش است و باید استراحت کند.»روزی جیزل رو به دامینیک کرد و به شوخی گفت: «من معمولاً حافظه‌ی خوبی دارم... نکند به من مواد مخدر میدهی؟!» دامینیک سرش را پایین گرفت، با لحنی لرزان پاسخ داد: «آیا اینطور درباره‌ی من فکر می‌کنی؟»چه چیز دیگری باید می‌گفت؟ جیزل نباید می‌فهمید که هرشب، دامینیک لورازپام [یکی از داروهای پرکاربرد در گروه بنزودیازپین‌ها است. این دارو به گیرنده‌های گابا در مغز متصل می‌شود و باعث آرام‌سازی سیستم عصبی می‌شود. کاربرد اصلی آن درمان اضطراب شدید، بی‌خوابی کوتاه‌مدت و کنترل تشنج یا حالت‌های حاد روانی است.] در غذای او می‌ریخت تا میزبان مهمانان ویژه‌ی شبانه باشد. مهمانان قبل از آمدن به خانه، قوانین را می‌دانستند:ادکلن، عطر، قلیان یا سیگار ممنوع استبعد از ورود، دستانتان را با آب گرم بشویید یا نزدیک شوفاژ گرم کنیدزمانیکه از آشپزخانه خارج می‌شوید، قبل از اینکه به راه پله برسید، باید کاملا بخت باشید. تمام لباس‌هایتان را روی مبل ایوان بگذاریدنزدیک مدرسه پارک کنید و در تاریکی تا خانه پیاده روی کنید تا همسایه‌ها بیدار نشوندتلفن همراهتان را در ماشینتان بگذاریددامینیک، درطول شب، مشغول فیلم و عکس گرفتن از رابطه‌ی جنسی مردان غریبه با زن بیهوشش می‌شد و تمام عکس و فیلم‌ها را در وب‌سایتی مخصوص این‌کار پخش می‌کرد. او در طول تجاوز جنسی به همسرش، او را هرزه خطاب می‌کرد.وقتی جیزل، فیلم و عکس‌های خودش را در اداره‌ی پلیس دید، خرد شد: «من یک وسیله برای او بودم.»همان‌روز جیزل آن خانه را با متانت ترک می‌کند.دختر جیزل، کارولاین، به خبرنگاران می‌گوید: «بعضی‌اوقات پدرم، مردان را تشویق به رابطه جنسی با ریسک مبتلا به HIV یا STD دعوت می‌کرد. مادرم به STD مبتلا و تحت درمان است.»جیزلتا اینکه پلیس به کارولاین زنگ می‌زند تا به ایستگاه پلیس رود. کارولاین همراه با برادرش به آنجا می‌روند اما پلیس نمی‌گذارد تا برادرش به اتاق وارد شود.افسر رو به کارولاین می‌کند: «شما از پس تمام مشکلات برمی‌آیید.»«منظورتان چیست؟»«ما فقط می‌خواستیم ببینیم که شما خودتان را در این تصاویر می‌بینید یا نه.»تصویری از زنی با باسنی لخت به او نشان دادند، به تصویر دوم که رسیدند: «این همان خال روی گردن شما نیست؟»کارولاین روی صندلی می‌افتد، گوشش صوت می‌کشد: «بله... منم. چطور من هشیار نبودم؟ این لباس زیر من نیست.»کارولاین باور نمی‌کرد پدری که جلوی بقیه فقط از خوبی همسر و دخترش می‌گوید، چطور در ویدئوها به آنها توهین می‌کند. او قدرتی که الکل، مشروب و قرص به او داده بود حرف می‌‌زد و از مردهایی که شب به خانه‌اش می‌آمدند، نظر می‌خواست که چه روشی را دوست دارند. او بعد از 6-5 ساعت تماشای مردان دیگر و خودارضایی، بدن جیزل و اتاق را تمیز می‌کرد تا مشکوک نشود.تا اینکه نوبت خود دامینیک می‌شد و به خانه‌ی بقیه برای لذت جنسی با سایر زنان می‌رفت تا اینکه یکی از آن زن‌ها تصمیم گرفت نوشیدنی‌اش را نخورد. با شنیدن صدای باز شدن در و زیپ شلوار دامینیک، چراغ اتاق را روشن کرد که دامینیک پا به فرار گذاشت.عکس‌هایی از خانه‌ی عروسش پیدا شد. از زمانی که در اتاق لباس عوض می‌کرد یا حمام می‌رفت. او در خانه‌ی آنها بدون اجازه یا دانششان دوربین مخفی کار گذاشته بود. او این عکس و فیلم‌ها را به اشتراک می‌گذاشت تا بقیه به خانواده‌اش توهین کنند. هیچ زنی در خانواده‌اش، از عکس و فیلم‌های گرفته شده توسط او در امان نبود.جیزل، کارولاین، همسر کارولاینهمسر کارولاین، پاول، آخرین پیامش را به دامینیک می‌فرستد:دارم برات یه پیام می‌نویسم که هیچ‌وقت نمی‌خونی. دارم یه مسابقه‌ی المپیک رو تماشا می‌کنم. با نوه‌ات هر 5 دقیقه یه بار می‌شنوم که «به پدربزرگ می‌گی مسابقه رو ببینه؟» ، اما نمی‌تونم چیز بیشتری به پدربزرگ بگم. تو به خاطر کاری که کردی خیلی رقت‌انگیزی. تو به خاطر اینکه مجبور شدی پسرم رو از آخرین پدربزرگش محروم کنی، خیلی رقت‌انگیزی و من دارم گریه می‌کنم و لعنت بهت.دامینیکِ 72 ساله به بیش از 20 سال در زندان فرانسه محکوم شد.</description>
                <category>🩸داستان‌های بی‌نقاب🩸</category>
                <author>حدیثه سادات حسینی</author>
                <pubDate>Thu, 02 Oct 2025 22:48:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معلم کره‌ای پس از اینکه دانش‌آموز ۸ ساله‌اش را برای «می‌خواهم با کسی بمیرم» با چاقو به قتل رساند، خندید</title>
                <link>https://virgool.io/HadisehWrites/%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-%DA%A9%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2-%DB%B8-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%A7%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D8%A7-%DA%86%D8%A7%D9%82%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D8%AA%D9%84-%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D8%AE%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%AF-dyvoko54xpkb</link>
                <description>دو نفر به اورژانس منتقل می‌شوند. پزشکان و پرستاران سؤالی نمی‌پرسند چون تنها هدف آنها، نجات این افراد است.هر دو از زخم‌های چاقو رنج می‌برند. متأسفانه، فقط یکی از آنها زنده می‌ماند. هانول 8 ساله، بر اثر ضربات متعدد چاقو به گردن، پشت و سینه‌اش فوت می‌کند.با این حال، زن 48 ساله زنده است.پرستاران با اطلاعات کمی که دارند، حدس می‌زنند چه اتفاقی افتاده است. زن مسن‌تر معلم و دختر ۸ ساله در مدرسه ابتدایی خود مورد حمله قرار گرفته است.شاید، یک دیوانه چاقو به دست، مخفیانه وارد مدرسه شده و به دختر کوچک حمله کرده است. شاید، معلم سعی کرده از دانش‌آموز خود محافظت کند اما در این حین چاقو خورده است.اما وقتی معلم از خواب بیدار می‌شود ... او می‌خندد.او ریزریز می‌خندد و پرستاران نمی‌دانند باید چه واکنشی نشان دهند.او هانول 8 ساله را کشته و ظاهراً خوشحال است. راضی. از هیجان گیج و منگ.هانولبعد از اتمام کلاس، معلم هانول را به سمت راهرو هدایت می‌کند تا به کلاس‌های بعد از مدرسه‌اش برود، مادربزرگش برای ده دقیقه جلوی در راهرو منتظر او می‌ماند اما هانول هیچوقت به در خروجی نمی‌رسد.کارکنان مدرسه، پلیس، مادربزرگ و پدر هانول، تمام مدرسه‌ی خالی را می‌گردند. زیر میزها، سلف مدرسه، کلاس‌ها و ... اما هانول غیبش زده است. مادربزرگ از طریق برنامه‌ی ردیابی‌ای که روی گوشی هانول نصب کرده بود، صدای آژیر گوشی هانول را بلند می‎‌کند تا راحت‌تر او را پیدا کند اما آن طرف خط، صدای باز شدن زیپ کیف هانول و دکمه‌های گوشی هانول می‌آید، کسی در کشویی‌ای را باز و بسته می‌کند که به گوشی هانول دسترسی دارد و مدام صدای آژیر را قطع.مادربزرگ برای بار دهم طبقه‌ی دوم مدرسه را جستجو می‌کند که چشمش به در کوچکی می‌افتد، بالای در نوشته شده است: «اتاق صدا و تصویر»این اتاق را همه‌ی مدرسه های کره دارند. اتاقی که معلم ها دانش آموزان را برای دیدن کلیپی مرتبط با درسشان یا شنیدن سخنرانی می‌برند. همیشه درِ این اتاق قفل است تا دانش‌آموزان به آن سرک نکشند.دستگیره‌ی در را می‌چرخاند و در بدون نیاز به کلید، باز می‌شود. اتاق کاملاً تاریک است. با چراغ گوشی، اتاق را می‌گردد تا به یک کمد نسبتاً بزرگ می‌رسد. درون کمد پاهای بزرگ یک زنِ خوابیده است. چراغ گوشی‌اش را بالاتر می‌برد که با دیدن سر خونین زن، گوشی از دستش می‌افتد. با نفسی عمیق گوشی را از زمین برمی‌دارد تا چهره‌ی زن را ببیند: «آیا نوه‌ام را دیده‌اید؟ اسمش هانول است.»زن پاسخ می‌دهد: «نه.»چند دقیقه‌ی بعد پلیس به اتاق صدا و تصویر می‌رسد اما در اتاق از پشت قفل شده است.هر مدرسه‌ای در کره، داستانی درباره‌ی روح در مدرسه دارد و داستان این مدرسه، معلمی است که همه با دیدنش ساکت می‌شوندو رو به دیوار می‌ایستند. او کاتر در دستش را باز و بسته می‌کند.پلیس بالاخره در را باز می‌کند، معلم ترسناک و هانول با هم در کمد، در خون غلتیده و بی‌هوش هستند. او با چاقو سمت چپ گردن هانول، سینه و شانه‌اش را مورد شتم قرار داده بود. روی گردن معلم هم اثری از چاقوی خودش بود.هانول یک ساعت بعد در بیمارستان، مُرده اعلام و معلم به ICU برده شد. معلم بعد از شنیدن این خبر، به قهقهه می‌افتد. قهقهه‌ی معلم انگیزه‌ پرسش و پاسخ به پلیس‌ها از معلم می‌دهد:«آیا هانول را میشناختی؟»«نه.»«پس چرا او را کشتی؟»«من فقط می‌خواستم همراه با کسی بمیرم.»«چطور او را کشتی؟»«بعد از تمام شدن کلاسش، به او گفتم که باید کتابی بخواند تا مادربزرگش از راه برسد و در اتاق صدا و تصویر خفه‌اش کردم و به او چاقو زدم.»«کار دیگری هم کرده‌ای؟»«4 روز پیش وسط کلاس به زمین خیره شده بودم و به این فکر می‎‌کردم که چرا فقط من باید افسرده باشم که یکی از معلم ها وارد کلاس و نزدیک من شد، دستانش را از پشت گرفتم و یقه‌ی لباسش را از پشت کشیدم تا خفه شود... معلم هم به مدیر گزارش می‌دهد و مدیر پیشنهاد می‌کند تا 6 ماه مرخصی درمانی بگیرم، اما بعد از 20 روز برگشتم.»نه دانش آموزان و نه بقیه‌ی معلم ها دلیل رفتار عجیب او را نمی‌فهمیدند. او قبل از این 20 روز، معلمی مهربان و چند جایزه به عنوان بهترین معلم برده بود.حالا معلم تا آخر عمرش در زندان خواهد ماند.مردم هم به نشانه‌ی احترام، کنار دروازه‌ی مدرسه گل و اسباب بازی به یادگار گذاشتند</description>
                <category>🩸داستان‌های بی‌نقاب🩸</category>
                <author>حدیثه سادات حسینی</author>
                <pubDate>Thu, 25 Sep 2025 22:53:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قاتل، پس از زنده پیدا شدن قربانی ۸ ساله، زجه می‌زند</title>
                <link>https://virgool.io/HadisehWrites/%D9%82%D8%A7%D8%AA%D9%84-%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DB%B8-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%B2%D8%AC%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF-yfswmsabjbjs</link>
                <description>دنیس بردفورد به‌مدتِ دو دهه، وزنِ سنگینِ رازی هولناک را به‌دوش می‌کشید؛ رازی چنان شوم که از هر انسانی در این سیاره — همسرِ سابقش، همسرِ فعلی‌اش و فرزندانِ خودش — پنهان ماند. تنها کسی‌ که از این راز خبر داشت، آن را با خودش به‌گور برد.بااین‌حال، ۲۰ سال بعد، او به‌طورِ غیرمنتظره‌ای به اتاقِ بازجویی احضار شد.هنگامی‌که کارآگاهان با او روبه‌رو شدند، کلماتشان مانندِ تکه‌های یخی در ضمیرش نفوذ کرد:«آن دخترِ هشت‌ساله، جنیفر شوییتِ بی‌گناه را به‌خاطر داری؟ همان‌ کسی‌ که او را به عذابی وصف‌ناپذیر دچار کردی، گلویش را بریدی، و او را در لانهٔ مورچه‌ها، درحالی‌که ضعیف بود برایِ مواجهه با مرگش، رها کردی؟ او زنده‌است و ۲۰ سالِ گذشته، هر روز در حالِ شکارِ تو بوده‌است.»شده است:چند کودک در گندم‌زار با هم مسابقهٔ دو می‌گذارند تا ببینند چه‌کسی سریع‌تر از همه می‌دود. ساقه‌های گندم آن‌قدر بلند است که همدیگر را سخت می‌بینند، تا این‌که یکی از آن‌ها با سر به زمین می‌خورد. برمی‌گردد تا ببیند به چه برخورد کرده‌است. ساقه‌های گندم را کنار می‌زند و دختری خوابیده روی زمین می‌بیند. او لخت است و خطِ زخم روی گردنش، گوش‌هایش را به‌هم وصل می‌کند و نفس‌های آخرش را می‌کشد.جنیفر روزها و شب‌ها در آن گندم‌زار رها شده‌بود. با این‌که فریاد می‌زد، اما صدایی از گلویش بیرون نمی‌آمد. دستش را روی گلویش گرفت تا شاید کمی از درد بکاهد. وقتی دستش را برداشت، از حجمِ خونی‌ که می‌دید یخ زد و بیهوش شد. مورچه‌های آتشین، بدنِ بی‌لباسش را پر از زخم کرده‌بودند.مادرِ جنیفر با جنیفر نزدیک بود. آن‌ها یک آپارتمانِ کوچک در تگزاس اجاره کرده‌بودند و بیشترِ شب‌ها پیشِ هم می‌خوابیدند. مادرِ جنیفر برای کارش باید زود می‌خوابید، اما جنیفر در خواب تکان می‌خورد و او را از خواب بیدار می‌کرد. پس مادر از او خواست تا در اتاقِ خودش بخوابد. نسیمِ تابستانی‌ که از پنجرهٔ بازِ اتاقش می‌وزید، او را به خوابی عمیق فرو برد.تا این‌که با قدم‌های تندِ مردی که با یک‌دستش او را بغل کرده‌بود و دستِ دیگرش روی دهانش بود، از خواب پرید. جنیفر تا می‌توانست تقلا کرد، اما زورش به او نمی‌رسید. پس تصمیم گرفت از ذهنش استفاده کند. به اطراف نگاه کرد و با خودش زمزمه کرد: دو در، رنگِ آبیِ چندش‌آور. دنیس، جنیفر را روی صندلیِ جلو نشاند و هر زمان ماشینی از کنار رد می‌شد، با دستش به سرِ جنیفر فشار می‌آورد تا پایین رود و کسی او را نبیند. بعد از مدتی، دنیس سکوت را شکست:«همه‌چیز روبه‌راه است، من پلیسِ مخفی هستم.»«پس، می‌توانم تفنگ و نشانتان را ببینم؟»«نه، همراهم ندارم.»«بله؟»جنیفر فهمید که دروغ می‌گوید و این بیشتر او را ترساند. پس به ذهنش پناه آورد و تکرار کرد: عینک، سبیل، موهایِ به‌هم‌چسبیده، زخمی روی صورت.دنیس، جنیفر را روی گندم‌زار می‌اندازد و چاقویش را روی گلویش می‌گذارد:«دخترک، می‌ترسی؟»چاقو را به زمین انداخت و بارها با دست سعی کرد تا جنیفر را خفه کند. جنیفر از هوش رفت و وقتی بیدار شد، فهمید که به او تجاوز شده‌است و زخمی طولانی روی گردنش وجود دارد. تنها، روی گندم‌زار، با بدنی بی‌جان، مرتب بی‌هوش می‌شد و دوباره به‌هوش می‌آمد.دخترکی که با دوستانش جنیفر را در گندم‌زار پیدا کرده‌بود، او را به بیمارستان بردند. شانسِ زنده‌ماندنِ جنیفر نزدیک به صفر بود. پوستش رنگ‌پریده و مملو از جایِ زخمِ مورچه‌هایِ آتشین بود. دنیس او را زده‌بود و به‌طرزِ فجیعی به او تجاوز کرده‌بودجنیفر تنها قادر به حرکت دادن چشمانش بود و هر زمانی که دکتر مرد یا هر مردی کنارش می آمد، چشمانش از ترس بزرگ می شد. دکترها گفتند جنیفر دیگر نمی تواند حرف بزند؛ پس به جنیفر خودکار و کاغذ دادند تا به سوالات پلیس جواب دهد. جنیفر با جزئیات کامل و دقیق هرچه می توانست روی کاغذ نوشت.جنیفر تنها قادر به حرکت‌دادنِ چشمانش بود و هر زمانی‌که دکترِ مرد یا هر مردی کنارش می‌آمد، چشمانش از ترس بزرگ می‌شد. دکترها گفتند جنیفر دیگر نمی‌تواند حرف بزند؛ پس به او خودکار و کاغذ دادند تا به پرسش‌های پلیس پاسخ دهد. جنیفر با جزئیاتِ کامل و دقیق، هرچه می‌توانست روی کاغذ نوشت.۱۹ سال از آن روزِ کذایی (سال ۱۹۹۰) می‌گذرد و پلیس تا سال ۲۰۰۹ هنوز نتوانسته‌است دنیس را پیدا کند، اما جنیس ناامید نشده‌است. او توانست در ۲۵ سالگی به ترسش از مردها غلبه کند و با مردی‌ که دوستش داشت، ازدواج کند. دکترها به او گفتند به‌خاطر تجاوزی‌ که در ۸ سالگی به او شد، نمی‌تواند باردار شود؛ پس تصمیم گرفت شانسش را با IVF امتحان کند که منتهی به تولدِ دو فرزند شد!ساعت ۲ نیمه‌شب، جنیفر با صدای تلفن بیدار شد. پلیس دنیس را پیدا کرده‌بود. دنیس بعد از جنیفر، سراغِ دخترِ دیگری رفته‌بود و شبیهِ جنیس به او صدمه زده‌بود، اما خوشبختانه گلویش را نبرید.دنیس رو به پلیس اعتراف کرد: «هر روز تصویرِ آن کودک جلوی چشمم است. او معصوم بود و من یک مریضِ روانی. تا امروز نفهمیده‌ام چرا به خانه‌شان رفتم.»«فکر کنم اگر او را می‌دیدی، به او افتخار می‌کردی. او الان این‌جاست.»دنیس سرش را پایین گرفت و هق‌هق‌کنان گفت: «او زنده‌است؟ هیچ ایده‌ای ندارید چقدر سخت برای زنده‌ماندنش دعا کردم.»اما دنیس بعد از بازجویی، در زندان، خودکشی کرد. جنیفر متنی را که در دادگاه برای دنیس آماده کرده‌بود، بالای قبرش خواند:دنیس بردفورد، من ۱۹ سال، دو ماه و سه روز منتظر ماندم تا نام خانوادگی‌ات را بفهمم و ببینم که بالاخره گیر افتادی. تو دختر کوچکی را برای قتل انتخاب کردی که فقط ۲۰ کیلو وزن داشت و هشت سالش بود—اشتباه بزرگی کردی. چون من ۱۹ سال هر روز به تو فکر کردم. در تمام این سال‌ها در جستجویت بودم. نمی‌دانستم که کی هستی یا کجا هستی، اما در ذهنم می‌دانستم که زنده‌ای—یا در زندان یا در حال زندگی با دروغ. و حالا می‌دانم که گوش دادن به قلبم در تمام این سال‌ها و تسلیم نشدن در پیدا کردن تو، کار درستی بود. تو تمام این مدت با دروغ زندگی کردی. فکر کردی من را کشتی. فکر کردی آن بازی بیمارگونه‌ای که شروع کرده بودی را بردی. اما باز هم اشتباه کردی.من را در میان توده‌ای از مورچه‌های آتشین رها کردی، مثل اینکه هیچ ارزشی نداشتم، مثل یک عروسک کهنه که بعد از تفریح و شکنجه‌اش، آن را در مزرعه‌ای دور انداخته باشی. ۱۴ ساعت آنجا افتاده بودم، در حال خون‌ریزی، با این باور که روزی با تو روبرو خواهم شد. و دانستن اینکه دیگر هیچ‌کس را آسیب نخواهی زد، همان چیزی بود که من را زنده نگه داشت.امروز، من به عنوان یک زن ۲۸ ساله روبروی تو نشسته‌ام و می‌خواهم بدانی که قربانی نیستم—نه به خاطر آنچه ۲۰ سال پیش اتفاق افتاد. من ۲۰ سال منتظر این روز بودم. و امیدوارم حالا همان‌قدر ضعیف شده باشی که آن سال‌ها من را ضعیف کردی، وقتی کودک بودم.دنیس بردفورد، من قربانی تو نیستم. من پیروز هستم.</description>
                <category>🩸داستان‌های بی‌نقاب🩸</category>
                <author>حدیثه سادات حسینی</author>
                <pubDate>Fri, 12 Sep 2025 20:43:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرونده اتوی موی چئونگجو ۲۰۰۶ - داستان واقعی پشت سریال «افتخار»</title>
                <link>https://virgool.io/HadisehWrites/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D9%85%D9%88%DB%8C-%DA%86%D8%A6%D9%88%D9%86%DA%AF%D8%AC%D9%88-%DB%B2%DB%B0%DB%B0%DB%B6-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%B1-ikn0lpdwiaes</link>
                <description>تنها اشتباه دانش آموز اول برداشتن گوشی بود. همین. او نمی‌دانست که دوست پسر کسی که عذابش می‌داد با او تماس گرفته است. این «اشتباه» تقریباً به قیمت جانش تمام شد.تا سرحد مرگ کتکش زدند. سپس بعداً، او را به کوچه‌ای نزدیک یک کارخانه متروکه کشاندند و در آنجا توسط 5 قلدر مورد ضرب و شتم قرار دادند. آنها ساعت‌ها به دانش آموز اول حمله کردند تا اینکه غرق در خون شد و همه چیز توسط دوربین مداربسته ضبط شد.دانش آموز اول به سختی زنده ماند، اما کابوس او تازه شروع شده بود. این عکس‌ها در دبیرستان او شروع به پخش شدن کردند و قربانی به خاطر شکنجه شدنش مورد تمسخر قرار گرفت.این فقط داستان یک قربانی است. قربانی دیگری تمام بدنش با اتوی مو سوزانده شد. قربانی دیگری برای تولدش به عنوان «شمع جشن» آتش زده شد.اینها داستان‌های خشونت واقعی در مدرسه هستند که الهام‌بخش سریال کره‌ای «افتخار» شدند.سریال «افتخار» درباره ی داستان زنی به نام مون دون اونگ هست که هدفش انتقام گیری از تمام کسانی است که در دبیرستان عذابش دادند، برای زمانی که دست و پایش را بستند تا با اتوی مو دستش را داغ کنند، به او تجاوز کنند و در آخر هیچ حوابی به کسی پس ندهند. مون دون به پلیس و مدیر مدرسه همه چیز را گفت اما آنها بخاطر پولدار بودن دانش آموزان مدرسه کاری نکردند. او به فکر گزفتن جان خود بود که به فکر انتقام خود افتاد و درطول بیست و هشت سال تنها هدف و تمرکزش انتقام شد.دانش آموز دوم، برای دو ماه در بیمارستان بستری شده بود. پلیس و دکتر به او سر زدند چون برای آنها جراحات او عجیب بود. دانش آموز دوم در طول سال تحصیلی بارها و بارها به والدینش التماس می‌کرد تا مدرسه‌اش را عوض کنند، اما وقتی والدین از او دلیل می‌خواستند، سکوت می‌کرد. دانش آموز دوم کاری به کار بچه های قلدر مدرسه نداشت و حتی چشم در چشم آنها نمی‌شد تا اینکه یچه‌های قلدر از او سوالی پرسیدند و دانش آموز دوم با سری پایین جوابی نداد، شاید در فکر بود یا شاید می‌ترسید که چک محکم یکی از آنها مقدمه‌ی عذاب او شد. او را مجبور کردند تا تمام پول توجیبی‌اش را به آنها بدهد و از پدر و مادرش پول بیشتری بخواهد. دانش آموز دوم روی زانوانش افتاد: «التماستان می‌کنم، خانواده‌ی من فقیرند و نمی‌توانم بیشتر از این چیزی به شما بدهم.» یکی از دانش آموزان او را محکم با مشت زد و دیگری با چک به جانش افتاد. اتوی مو را داغ کردند و ساق دستش را لای آن گذاشتند تا پوستش سرخ شد و صدای جلز ولز داد. بعد از مدتی که جای زخم‌ها دلمه می‌بست، قلدرها زخم دلمه شده را از پوستش می‌کندند که دردی شدید داشت و بعضی اوقات خودش باید این کار را می‌کرد. او را با چوب بیسبال می‌زدند.دانش آموز سوم، پارک سانگ مین، الان 31 ساله است و در دوران دبیرستان ساق دستانش را لای اتوی مو گذاشتند تا بسوزد و حالا یک پرستار است. او را هیچوقت با لباس آستین کوتاه ندیده‌اند و هروقت لباس آستین کوتاه می‌پوشید و چشمش به دستانش می‌افتاد، بغضش می‌ترکید. سال دوم راهنمایی، چند قلدر از او یک دلار خواستند، پارک سانگ به آنها یک دلار داد. روز بعد، دو دلار خواستند و همینطور به صدها دلار رسید. پارک سانگ از انها پرسید: «شما چرا انقدر از من پول می‌خواهید؟» و آنها در جواب گفتند: «چون وجود تو ما را نارحت می‌کند، پس باید به ما پول بدهی.» تا اینکه از او صدها دلار خواستند و وقتی پارک سانگ پول به آنها نداد، او را به خانه‌ای کشاندند و هروقت دلشان می‌خواست به هر دلیلی به جانش می‌افتادند. او را تهدید کردند که اگر چیزی به کسی بگویند، به جان برادرش بیوفتند. بعد از مدتی چنگال در بدن او فرو می‌کردند و هرچیزی دم دستشان بود را به سمت صورتش پرتاب می‌کردند تا چشمش آسیب دید و از آن روز تار می‌دید.دانش آموز چهارم، یک مرد جوان بیست و دو ساله را در روز تولدش، به سمت پارکینگی بردند، به صندلی بستند و چشمانش را با کلاهی پوشاندند تا سوپرایز تولدشان را به او بدهند: «خب، بیا جشن تولدت را شروع کنیم!» قلدرها روی دانش آموز نفت ریختند و با کبریت آتش زدند. او سعی کرد صندلی را روی زمین بیاندازد تا بچرحد و آتش خاموش شود. یکی از قلدرها گفت: «همینطور غلت بزن!»«خواهش می‌کنم به اورژانس زنگ بزن، دارم می‌سوزم.»«این پارکینگ خیلی دور افتاده است، اگر هم زنگ بزنم به موقع نخواهند رسید.»40 درصد بدن دانش آموز چهارم به سوختگی درجه سه مبتلا شد. خرج عمل پوستش، 80 هزار دلار شد که والدین قلدرها فقط 40 هزار دلار به او دادند.در سال 2021، دانش آموز پنجم، اهل مغولستان که در کره شمالی زندگی می‌کند، توسط قلدرهای مدرسه‌اش برای 6 ساعت عذاب می‌کشد. قلدرها از شکنجه‌ی او فیلم می‌گیرند و به دانش آموزان دیگر با قیمت 5 دلار می‌فروشند. آنها لباس زیر او را روی سرش می‌کشند، توهین‌های نژادپرستی روی پیشانی‌اش می‌نویسند، با مشت به صورتش می‌کوبند.دانش آموز ششم، 9 ساله به زور پسری 12 ساله به پشت بام خانه رفتند. پسر گفت دوست دارد با دختر بازی کند. پس برف های زمین را مانند تخت مرتب کرد و دختر روی آن خوابید، پسر 12 ساله به او تجاوز کرد.هیچکدام از این دانش آموزان تحت بازداشت یا تنبیه قانونی قرار نگرفتند چون دولت کره شمالی به افراد زیر 14 ساله کاری ندارد؛ پس جای تعجب ندارد که در 10 سال گذشته، آمار خودکشی جوانان در کره شمالی، 50 درصد افزایش داشته است.برای همین سریال «افتخار» مورد توجه بسیاری قرار گرفته است و گذشته‌ی بسیاری از جوانان را نشان می‌دهد.</description>
                <category>🩸داستان‌های بی‌نقاب🩸</category>
                <author>حدیثه سادات حسینی</author>
                <pubDate>Fri, 05 Sep 2025 19:45:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جوان ترین قاتل سریالی دنیا</title>
                <link>https://virgool.io/HadisehWrites/%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%A7%D8%AA%D9%84-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-q9xrbeookr2i</link>
                <description>پارول نفسش بند آمده بود که وارد خانه شد. او پسر ۸ ساله‌اش را تنها گذاشته بود تا از برادرزاده‌ی ۶ ماهه‌اش مراقبت کند و خودش هم به کارهای خانه رسیدگی می‌کرد.پسرش با اسباب بازی هایش بازی می کرد، اما نوزاد غیبش زده بود. از پسرش پرسید:«نوزاد کجاست؟»او لبخند زد.پارول دوباره پرسید تا اینکه بالاخره پسرش پاسخ داد:«من او را کشتم. سرش را با آجر خرد و دفنش کردم.»این داستان جوان‌ترین قاتل زنجیره‌ای جهان است.Amarjeet Sadaپارول لبخند می زند. پسرش حتما شوخی می کند: ـجدی باش، بهم بگو بچه را کجا قایم کردی.»عمار دست مادرش را می گیرد و هر دو به حیاط خانه می روند. به ته حیاط که رسیدند، عمار با دست کوچکش به خاک بهم ریخته ی زمین را نشان می دهد. پارول بدون معطلی خاک را کنار می زند تا دستانش به پوستی نرم برخورد می کند. نوزاد را از بین خاک ها بیرون می آورد و وقتی به سر ضربه دیده ی نوزاد نگاه می کند، کنار درخت استفراغ می کند. عمار در خانواده ای با وضع مالی متوسط در هند به دنیا آمد، مادرش هر روز به چهره ی همیشه خندان عمار نگاه می کرد که به سمت بچه های دیگر می رفت تا بازی کند. آنها به بدن همدیگر می زدند و شوخی فیزیکی می کردند مثل بیشتر پسربچه های دیگر اما عمار با چهره ای خندان و مشت هایی کوبنده جمعشان را از هم پاشید.عمار روی پله های خانه تنها نشسته بود که دید بچه های محله برای تفریح به سمت دریاچه می روند. یکی از آنها عمار را صدا کرد: «عمار، میخوای بیایی و با ما بازی کنی؟». عمار با تمام توان سر آنها داد کشید: «نه.» بچه ها که چهره ی سرخ و رگ بیرون زده ی عمار را دیدند، سریع از او فاصله گرفتند.تا روزی که خواهر پارول در خانه را زد و از او خواست تا از نوزاد 6 ماهه اش مراقبت کند تا بتواند در خانه های مردم کار کند و حداکثر 100 دلار در ماه درآمد داشته باشد. گرچه زیاد نبود اما به این پول کم هم نیاز داشت. این بهترین گزینه برای او بود چون پارول هم دو ماهه حامله بود و میتوانست به نوزادش شیر دهد.پارول گفت: «نمیدانم مینا، ما خودمان پول کافی برای سیر کردن شکممان نداریم و یک بچه تو راهی هم دارم. نوزاد تو شرایط را سخت تر می کند.»«اگر کمی از درآمدم را به شما بدهم راضی میشوی؟»پارول با اکراه قبول کرد، نوزاد را گرفت و در را بست؛ وقت ناهار بود، باید برای ناهار سبزی می خرید. نوزاد را به عمار سپرد: «حواست به نوزاد باشد، من مغازه ی سر کوچه میروم و زود برمیگردم.»عمار به سمت نوزاد رفت، در آرامش خوابیده بود. لپش را گرفت. دستش را بالا برد، کمی مکث کرد و در نهایت با تمام توان سیلی محکمی به نوزاد زد. نوزاد با چهره ای حیرت زده و گریه از خواب بیدار شد. عمار با لبخند، دوباره به نوزاد ضربه محکمی زد تا صدای نوزاد از شدت گریه گرفت. در آخر، گردن نوزاد را گرفت و فشار داد تا چشمان نوزاد قرمز شد و روح از بدنش خارج.عمار قبل از رسیدن مادرش به مغازه، نوزاد را کشت.جنازه را به حیاط کشاند، با آجر به سر نوزاد تا جایی زد که محتویات مغزش از جمجمه بیرون ریخت. بیل را برداشت و قبر کوچکی برای نوزاد کند و او را خاک کرد.مادر عمار به خواهرش یا پلیس زنگ نزد و منتظر شوهرش شد که با کمربند عمار را تا لبه ی مرگ کتک زد. چطور یک بچه ی 8 ساله میتوانست قاتل باشد؟مینا در خانه ی پارول را زد تا نوزادش را بگیرد و سهم پول آنها را بدهد که با صحنه ای عجیب رو به رو شد. شوهر پارول جلوی او زانو زده و پارول دستانش را روی صورتش گرفته و با شانه هایی لرزان گریه می کند.«چه شده؟ اتفاقی افتاده؟»پارول نفسی عمیق می کشد: «التماست میکنیم مینا، فقط یک حادثه بود.»شوهرش ادامه داد: «نوزادت در بازی با عمار از دنیا رفت.»مینا متوجه چهره ی قایم شده ی عمار پشت دیوار شد. او لبخند میزد.8 ماه بعد، مرگ نوزاد شش ماهه فراموش شد و عمار در خانه به بهترین نحو زندگی میکرد، خواهرش به دنیا آمده بود و با هم لحظات خوشی را میگذراندند. یک آخر هفته وقتی همه در چرت بعد از ظهر بودند، عمار به سمت خواهر چند ماهه اش رفت، سریع گردنش را محکم فشار داد تا زمانیکه خواهرش از لگد زدن دست برداشت.چند ساعت بعد، پارول به نوزاد سری زد، خوابیده بود. لپش را که کشید، سریع دستش را از نوزاد دور کرد، پوست نوزاد به سردی یخ بود. نگاهی به عمار که با اسباب بازی هایش بازی میکرد انداخت: «دوباره چکار کردی؟ تو خواهرت را کشتی؟»عمار با لبی خندان پاسخ داد: «آره.» پدر عمار تا جایی او را زد که همسایه ها دم در خانه ی آنها ظاهر شدند. مردان پدر عمار را آرام کردند و همه نوزاد بی روح را در خانه دیدند. عمار با چشمانی گریان فریاد زد: «حالا او را کشتم، مگر چه شده؟»همسایه ها بهت زده از پدر و عمار فاصله گرفتند.روز بعد بخاطر حفظ نام خوب خانواده، پدر و مادر عمار در خانه ی همسایه ها رفتند و التماس کردند که به هیچکس چیزی نگویند و به پلیس زنگ نزنند.سه ماه بعد، در مهدکودکی در محل، نوزادی درون کالاسکه اش کرده است. مسئولین مهدکودک پرس و جو می کنند تا یکی از افراد نزدیک به خانواده ی پارول به مسئول مهدکودک میگوید: «به نظرم کار عمار است. او این نوزاد را کشته.»پلیس از عمار می پرسد: «چرا آن نوزاد را کشتی؟»«چون میخواستم بکشمش. دلیلی ندارد که او را نکشم.»عمار طبق مقررات هند، تا سه سال به زندان می رود و تا سن 18 سالگی در بازداشتگاه نوجوانان خواهد بود.</description>
                <category>🩸داستان‌های بی‌نقاب🩸</category>
                <author>حدیثه سادات حسینی</author>
                <pubDate>Thu, 21 Aug 2025 12:25:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برادر سرآشپز بخاطر DNA  خواهرش در پلوپزش دستگیر شد</title>
                <link>https://virgool.io/HadisehWrites/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%D8%A2%D8%B4%D9%BE%D8%B2-%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1-dna-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%B1%D8%B4-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D9%84%D9%88%D9%BE%D8%B2%D8%B4-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C%D8%B1-%D8%B4%D8%AF-hk71kopgezsd</link>
                <description>لوسی تازه با شوهر جدیدش زندگی را آغاز کرده بود. اگرچه او از روی عشق نبود، اما احساس می‌کرد عاشق شدن با این مرد آسان خواهد بود. شوهرش روزی سه وعده غذا برایش می‌پخت و هر وقت لوسی پایش را داخل آشپزخانه می‌گذاشت، ناراحت می‌شد چون زنش باید استراحت کند و خوشحال باشد.اما حتی نزدیک شدن به آشپزخانه هم شوهر تازه ازدواج کرده‌اش را عصبی می‌کند... انگار چیزی در آن آشپزخانه بود که لوسی اجازه نداشت ببیند.یک روز که لوسی سر کار بود، لوسی برای درست کردن یک میان وعده کوچک به آشپزخانه رفت. فریزر را باز کرد و با کسی در فریزر تماس چشمی برقرار کرد.سر یک زن. یخ زده. چشمان گشاد شده. به او خیره شده بود.همه در معبد 250 ساله مشغول عبادت هستند و کسی دوست ندارد سکوت را بشکند، اما یک زن بدون خبر قبلی در را با شتاب باز می‌کند، به سمت مرکز معبد می‌دود و بلند بلند حرف می‌زند؛ چند دقیقه ی بعد پلیس می خواهد دوباره همه چیز را به او توضیح دهد: «درحال تمیز کردن دستشویی معبد بودم که دیدم مشمایی سیاه پشت توالت است، اول فکر کردم کسی چیزی جا گذاشته است اما اینطور نبود. مشما را باز کردم تا درونش را ببینم، بویی قوی و بد با مشت به بینی ام کوبید. هرگز همچین بویی را فراموش نمی‌کنم. با خودم فکر کردم شاید پوشک بچه درون آن بوده است پس تمام لباس هایی مشما را هم درآوردم که با سر انسان مواجه شدم که با نمک پوشانده شده تخمیر شده بود.»بعد از سه ساعت پیغامی به پلیس میرسد: «سلام افسر، جنازه ی سی سی درون دستشویی مردانه ی معبد در شمال تایوان است. لطفا دفنش کنید، من حوصله ندارم. ممنون.» -مردی با قلب مهربانپلیس شروع به بازجویی همسایه های سی سی کرد: « سی سی کیست؟» پلیس عکس سی سی را به همسایه نشان داد. همسایه نگاهی به عکس کرد:« اوه! این دختره! کمی تنها و عجیب بود، ما «عزیزم» صدایش می کردیم. رفتارهای عجیبی از خودش نشان میداد، در بالکن میرفت و به همه خیره می‌شد و اگر چشمت به او می‌افتاد، سی سی درجا قهقهه می‌زد. همیشه از آپارتمانش مردهای گوناگون وارد و خارج میشدند. همیشه مواد مصرف می کرد یا مست بود. اما برادرش دوست داشتنی است، او همیشه از سی سی مراقبت می‌کرد و حتی نامزدش بخاطر سی سی از او جدا شد. آنها با هم زندگی می‌کنند.»پلیس به بررسی بیشتر سر سی سی پرداخت، سر او مملو از مایع منی مردان و واضح بود که قبل از نمک پاشیدن روی سر، سر سی سی پخته شده بود. یک یادداشت با نام «چین وان تین اسم اصلی اوست.» پلیس دی ان ای سر را بررسی کرد که متعلق به یک راننده تاکسی بود اما راننده به آنها ثابت کرد که او بیگناه است و همه چیز به یک طالع بین برمی گردد.سی سی درباره ی آینده اش از طالع بین پرسید و طالع بین به او گفته بود اگر نامش را عوض کند، آینده اش هم تغییر خواهد کرد؛ برای همین تصمیم گرفت نامش را از از چین وان تین به سی سی تغییر دهد. پس قاتل او شخصی نزدیک به او بوده است چون همسایه ها هم اسم جدیدش را نمیدانستند.پس پلیس دوباره به بازجویی ادامه داد و همسایه ها با جزئیات بیشتر از سی سی حرف زدند: «شاید به درد بخور نباشد اما سی سی میگفت بعضی اوقات باید برای پول درآوردن با برادرش رابطه ی جنسی داشته باشد.»همسایه ی دیگری گفت: « برادر سی سی مردی عجیب بود، در دفتری عشق خودش را نسبت به بازیگری مشهور ابراز کرده بود و به او دستمال هایی غوطه ور از مایع بدنش را میفرستاد و تهدید میکرد که اگر با کس دیگری ازدواج کند، اتفاقات بدی برای او خواهد افتاد.»«و گوشت چرخ کن آنها... صدای تبر تا خانه ی ما هم می آمد، طوریکه انگار سعی داشت استخوان بشکند؛ مدام صدای تبر او و دستگاه گوشت چرخ کن شنیده میشد و چون او آشپز است، ما فکر کردیم شیفت شب کار میکند و لازم دارد گوشت چرخ کند و همان روز، سی سی را دیگر ندیدیم.»پلیس دی ان ای سی سی را در پلوپز خانه، درون قابلمه، روی چاقو ها. باقیمانده ی بدن سی سی نه در چاه فاضلاب، سطل آشغال و هیچ جای دیگری نبود؛ پس یا اجزای بدن سی سی توسط نامزد جدیدِ برادرِ سی سی (فَنگ) خورده شده بود یا خودش آنرا خورده بود؛ نامزدش به پلیس جریان سر یخ زده در فریزر را بعد از قول پلیس برای دستگیر شدن نامزدش تعریف کرد.فَنگ بعد از دو روز، سر جدا شده‌ی سی سی را از فریزر خانه به دستشویی معبد منتقل کرده بود.پلیس فَنگ را دست بسته و با صورتی پوشانده دستگیر کرد. او در دادگاه مدعی شد که موجودات فضایی او را مجبور به این کار کرده بودند تا بخاطر بیمار روانی بودن، بیگناه شناخته شود اما او تا آخر عمرش در زندان خواهد پوسید.</description>
                <category>🩸داستان‌های بی‌نقاب🩸</category>
                <author>حدیثه سادات حسینی</author>
                <pubDate>Fri, 01 Aug 2025 22:32:08 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>