<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات یه دفترچه برا دل نوشته هام...</title>
        <link>https://virgool.io/HeartWrittenNote/feed</link>
        <description>هرچی دل تنگت میخواهد بنویس🙃</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 22:17:33</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/jpn5sts6vybi/vchq6a.jpg</url>
            <title>یه دفترچه برا دل نوشته هام...</title>
            <link>https://virgool.io/HeartWrittenNote</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از همه جا ، از همه رنگ</title>
                <link>https://virgool.io/HeartWrittenNote/%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%AC%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%B1%D9%86%DA%AF-zt8aho4xriuj</link>
                <description>خب خیلی کم کار شدم. و کارم به جایی رسیده که منه زاویه دار با پست نوشتن توی گوشی ، پست هایم را با گوشی تایپ میکنم و میفرستم. حالا الان هم چند تا داستان کوتاه از وقایعی که جدیدا برایم پیش آمده برایتان مینویسم و می روم.۱) همکارم حساب هایش مسدود شده بود و میگفت زنم مهریه اش را گذاشته اجرا و حساب هایم مسدود شده. ازش پرسیدم مگر طلاق گرفتی ؟ با خنده می‌گوید نه ، زن شیرازی ام این کار را کرده . پرسیدم مگر دو تا زن داری؟ گفت نه. باید بروم شیراز ببینم چه خبر است، چه اشتباهی شده و مشکل را حل کنم. رفته بود شیراز و گفته بودند ببخشید-احتمالا حسش نبوده- کد ملی فرد مورد نظر که زنش مهریه اش را اجرا گذاشته بوده را اشتباه زدیم و کد ملی شما خورده بجایش . برای همین حسابتان مسدود شده.خب شیرازی اند دیگر، من خیلی سوپرایز نشدم و تعجب نکردم. سر یک اشتباه یک بدبختی اینطور با ابرو و وقتش بازی میشود.  خلاصه کارش را راه می اندازند و حساب هایش را باز می‌کنند. غیر از یکی از حساب هایش که پول هایش هم در آن بوده که معلوم نیست چرا رفع مسدودیت نشده هنوز . خیلی دارک بود. معلوم نیست چطور به زنش توضیح داده که من بی گناهم و رفع اتهام کرده. ۲) سوار اسنپ شدم و راننده اصفهانی بود. صندلی جلویش ولی آمده بود پایین .. پرسیدم چه شده؟ چرا اینطوری شده؟ گفت مسافر عرب داشتم وزنش زیاد بوده و معلوم،نیست چیکار گرده شاه فنر ماشین پایین آمده. خیلی مسیر کوتاه بود ولی حرف خوب زیاد زدیم. از نویسندگی ام گقتم. از اسنپ نوشت هایم. او هم چند خاطره ای تعریف کرد. میگفت سرویسی را قبول کردم و رفتم دنبال خانومه، بهش زنگ میزنم که بیاید پایین.. گوشی اش را جواب نمی‌داد...آخرش زنگ زد و گفت کجایی؟ گفتم خانوم ده دقیقه س من منتظر شمام هر چی زنگ میزنم جواب نمیدین. خانوم هم گفته که ((من شماره غریبه جواب نمیدم)) واقعا شاهکار،بود این خاطره اش 😅 البته مخ راننده را هم زدم و عضو کانالم کردمش و پی دی اف رمان هایم را برایش فرستادم. گفت،نرم افزار تبدیل متن یه صوت دارد. می‌نشیند گوش می‌کند کتاب هایم را. البته یک بلفی زد. خدا داند .۳) رفته بودم دعای ندبه وبعد که تمام می‌شود دعا همه به هم دست می‌دهند.،من هم کمی حساس و وسواسی برای اینکه ایام مریضی و سرماخوردگی هست دوست نداشتم دست بدهم به کسی. البته باید اشاره کنم که چون بعد دعا بساط صبحانه برپاست و آدم میخواد چیزی بخوره دست نمیدم. وگرنه بعد صبحانه دست ، پا ، زبون ، بناگوش ، هر چی بخوان میدم . دعا تمام شد و من هر کی آمد دست بدهد در آغوش کشیدمش ، و شانه اش را بوسیدم. ولی نمیدانم با خودشان چه فکر کرده اند که من دیوانه ای چیزی هستم شاید 😅اینا همشون پی نوشت بودن ، پی نوشت نداریم دیگه </description>
                <category>یه دفترچه برا دل نوشته هام...</category>
                <author>سید مهدار بنی هاشمی</author>
                <pubDate>Thu, 20 Feb 2025 09:22:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای خاکستری</title>
                <link>https://virgool.io/HeartWrittenNote/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C-wshcqwzzb3de</link>
                <description>دنیای خاکستری پر از احساسات نا هموار درد‌ و دل های بیکران و زندگی نا‌هماهنگ دنیای خاکستری من این چنین سیاه شد با ادم‌هایی که نه میشد حذف‌شان کرد نه میشد ترک.....دنیای سیاه من این چنین رنگ خون گرفت با دوستان نا سازگاری که نه می‌توانست دوست‌شان نداشت نه میشد قبولشان کرد و دنیای خونینم آنگونه شد که از من فردی افسرده ساختند افسرده‌ای که حالش از مرغان مریض هم بد‌تر و از گوسفندان قربانی نیز قدمی ان‌طرف تر بود افسردگی آنگونه مرا داغان کرد و همانگونه از پای در آورد توضیح دادن پرحرفی بیش نیست فقط خواستم آرام شوم</description>
                <category>یه دفترچه برا دل نوشته هام...</category>
                <author>رها🤌⚘💜</author>
                <pubDate>Sat, 11 Jan 2025 20:18:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعد از مدتها🥲</title>
                <link>https://virgool.io/HeartWrittenNote/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%AF%D8%AA%D9%87%D8%A7-pvkes5c0rg1t</link>
                <description>خب خب اول از همه سلام دوم این که عذر میخوام نمینوشتم اما مقصر خودم نبودم (تا حدودی) انقد درگیر کارای دانشگاه بودم که وقت نمیشد بیام ویرگول و بنویسم... به هر حال قول داده بودم راجب شروع این زندگی جدید صحبت کنم و الان نیومدم درباره‌ش بنویسم👻 پس اومدم اینجا چیکار کنم؟ امروز یه روز خیلیییییییی خیلیییییییی خاصه! انقد خاص که فک کنم بشه حدس زد چه روزیه که برا من انقد خاصه خب اینا رو بیخیال! دلیل نوشتنم هم با وجود یه عالمه درس تلنبار شده خاص بودن امروزه :) از همۀ اینا بالاتر خود متنه! بریم سراغش:از آن روزی که پایت را به تقدیرم باز کردی شدی همه چیزم:) از آن روز معنای زندگی را یافتم. منی که سالیان سال بود خودم را گم کرده بودم، حال راهم را یافته بودم. آری! تو راه من بودی. نگاهی به خود کردم و دیدم آنچنان تغییر کرده ام که دیگر آن امیر نیستم. افسردگی کم رنگ شد. سختی هایی را با هم پشت سر گذاشتیم که اگر الان نام ببرم هیچ کس باورش نمی‌شود. اما تو که می‌دانی، مگر نه؟ همین برایم کافی است. آمدی و ناآگاهانه ماوای دل بیمارم شدی. تیمارم نمودی و پرستارم شدی. رویا و دلیل انتظارم شدی. خوابم شدی. خوراکم شدی. عاشقت بودم و عاشقم شدی. فرا رفتم... فراتر از چهارچوب هایی که به سختی خودم ساخته بودم. فرا رفتم تا تو را در یابم. بارها خودم را، غرورم را زیر پا گذاشتم اما فدای یکی از آن تار موهای خرمایی ات صفیح دل سیاه من:)روز زیبای میلادت برای من از چه روزی بالاتر است؟ بهتر از تولد تو برایم نیست:) ای بهترین رویای میان کابوس های من! ای سحر شبهای تار من! با تمام وجود، تولدت مبارک؛)تولدتتتتتتتتتت مبارک ماهو خانوممممممممم🫠🫠🫠 آرزوی نیست ولی یه قوله: خودم تو رو به تک تک آرزوهات میرسونم. شاید الان نتونم ولی قول دادم و خودت خوب میدونی الکی قول نمیدم:)))این یه چک سفید امضاس پس تا دلت میخواد آرزو کن😂ایشالا یه بار اینجوری تولدتو جشن میگیریم🫠پ.ن.: سوپرایزتم آماده‌س هر موقع این پستو خوندی لینکشو بفرست پیوی تلم و سوپرایزتو بگیر🥂😊🥲پ.ن.: خواننده‌ی گرامی! تولدش مبارک یادت نره😐😂</description>
                <category>یه دفترچه برا دل نوشته هام...</category>
                <author>رهگذر...</author>
                <pubDate>Sun, 03 Nov 2024 17:58:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جرم زمان کم نیست...</title>
                <link>https://virgool.io/HeartWrittenNote/%D8%AC%D8%B1%D9%85-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-xcfgfgheifwo</link>
                <description>گاه گاهی که دلم می‌گیرد به خودم می گویم این جهان چی دارد ؟خنده هایش کوتاه تر از ثانیه ها ولی غم هایش هر لحظه به اندازه ی یک سال می گذرد عشق هایش گذرنده مثل رودی فصلی انس هایش از سر ریاکاری مثل گرگی در لباس گوسفندینه قشنگی دارد که امید از دل آن بر دلمان بنشیندهر که را بر او باور انسان داشتیم حیوان بودهر که را چون فرشته پاک پنداشتیم شيطان بود و منی که پشت این پنجره ها می نگرم به زمانی که خودش فلسفه اش تنهاییست!به قدم های پی در پی و بی تردیدش هر که را  می‌بیند خوشحال است مثل جلاد سر از شادی او می گیرد می دود تا آن لحظه زیبا به پایان برسد ، کمتر از ثانیه هاهر که را می بیند که مرداب عظیمی از غم اسیرست لحظه نه  مکث می کند سال هاوحشیانه به غم در حال دریدن می نگرد .و من اینجا به سبابه خود بر لب پنجره ای فرسوده ضرب می گیرم با صدایی حزن انگیز روضه ای می خوانم تسلیت می گویم به خودم از  هر آنچه که روزی مرا خوشحال می کرد و سرانجام زمان آن را به سلاخی کشاند ... نسخه ی صوتی به زودی اضافه می شود :) </description>
                <category>یه دفترچه برا دل نوشته هام...</category>
                <author>فاطمه ملازاده</author>
                <pubDate>Fri, 11 Oct 2024 22:21:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سحر شب های تار من</title>
                <link>https://virgool.io/HeartWrittenNote/%D8%B3%D8%AD%D8%B1-%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%86-us6hp8xmuvdk</link>
                <description>به نام خدا عزیزم سلام خیلی بد حال و مریضم الان خیلی از روزا نوشتم دریغ از جوابفک میکنم الان غریبه‌م برات ...چشای‌تو‌کرد‌من‌و‌دیوونه؛سه سالی میشه آهنگشو گوش نکردم ولی هنوزم یه چیزایی یادمه. خب از همه‌ی اینا میگذریم و میریم سراغ خودم. خب سوال اول این که این روزا کجا بودم؟ چرا نمینوشتم؟ خب خب خب سوال خوبیه😅  سوال بعدی... اهم چیزه ...درگیر عقد داداشم، مراسماش و رسم و رسوماتش بودم( البته هنوزم هستم)دوم این که انقد ذهنم به هم ریخته‌ست که نمیدونم از کجا شروع کنم بنویسم ولی خب به یه بنده خدایی یه قول دادم که یه پست تو ویرگول برای اون بنویسم... حالا به اونجاهاشم میرسیم سوم این که به دلیل این که دو هفته‌‌ی دیگه نتایج میاد تک تک رفقا ازم میخوان برای یه بارم که شده باهاشون برم بیرون و ماشالا یکی دوتا که نیستن... دست به سر کردشون هم کلی وقت میخواد یه حس بدی دارم... حس میکنم دوباره درگی. افسردگی شدم. نباید میشدم ولی شدم...خلاصه کلی دردسر بود ولی خب بازم بودم تو ویرگول و پست دوستان رو میخوندمتو‌مرا‌خواهی،نخواهی‌ما‌خواهان‌توئیم‌دلبر.همه و همه و همه‌ی اینا بهونه‌ست...! من اگه میخواستم میتونستم بنویسم ولی نخواستم🙃 خب بریم برای شروع: جانا و نگارا! بردی تو دل مارا:) از کجا بگویم؟! از زیباییت که گفتنی نیست؟ از مهربانی ات که بی همتا‌ست؟ از دوست داشتنت که بی‌اندازه‌ست؟ یا از دردهایی که مرا برای تو ساخت؟!خلاصه که ای دختر تو قلب مرا بردی بدون آن که خودت بدانی:) شاید نباید بگویم اما میگویم چون تو خواستی...خواستنت برای من از هر امری والاتر و اولاترست. دیوانگی که حد و مرز ندارد!!! به همین دلیل باری دیگر دل‌باخته‌ام🫠 به من قول دادی بمانی و امید دارم سر قولت بمانی اما خودت هم میدانی که در نبودت چه میشود🙃آری تو سحر شب های تار من شدی:) تو بودی که جانی دوباره به من بخشیدی میخواهم مرا ببخشی اگر حالم خوب نیست... اگر سردرد دارم... اگر حال تو را نیز بد میکنم بدان که قدر این دنیا و بیشتر از این ها برایم ارزش داری اگه چیزی میگم به دل نگیر لطفا:)))تحملِ‌سختیاش‌با‌من،قشنگیِ‌آخرش‌با‌تو :)خلاصه که ماهو خانوم اینم از این!:)</description>
                <category>یه دفترچه برا دل نوشته هام...</category>
                <author>رهگذر...</author>
                <pubDate>Thu, 03 Oct 2024 18:11:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آشنای سایه ها</title>
                <link>https://virgool.io/HeartWrittenNote/%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7-llbhhoth4ncl</link>
                <description>یه عصر تابستونی تو هوای شهریور زیر نور خورشید یه عکس یهویی سلام دوستان از اونجایی که زیاد وقت نمیکنم تایپ کنم تلاش کردم وویس بزارم و یک پادکست درست کنم صدای موسیقی کمی تیزه مراقب باشید با آرزوی سلامتی و شادی و یک سال تحصیلی خوب برای همه ی دانش آموزا و دانشجو ها :)</description>
                <category>یه دفترچه برا دل نوشته هام...</category>
                <author>Karma</author>
                <pubDate>Thu, 26 Sep 2024 11:49:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این داستان ادامه دارد....</title>
                <link>https://virgool.io/HeartWrittenNote/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-jwhhhuqygi7c</link>
                <description> https://www.aparat.com/v/r986n96  سلام امروز آخرین روزی بود که تو خونمون بودم اگر به تمسخر گرفته شدن داروهام توسط یه آدم مضخرفی که تو داروخونه کار می کرد و نادیده بگیریم روز خوبی بود یه روز به معنای حقیقی پاییزی یه عصر دلگیرانگار عصر جمعه بودن برای دلگیر بودن آسمون کفایت نمی کرد اولین روزای پاییزم به کمکش اومدن انگار غروب خورشید به تنهایی برای فشردن قلبم کافی نبود این عصر از اون عصرا نبود با اینکه رفتنم همیشگی نیست اما حس غریبی دارم انگار قرار نیست برگردم انگار قراره تو یک نقطه از زمان گم بشم که همیشه آرزوش و داشتم یه جایی بین خاطراتم تو یک عصر پاییزی شیفت عصرم و مدرسه تموم شده و من می رسم خونه اتاقا همه سرد بودن مامان و بابام تو اتاق من نسته بودن و تنهایی با هم حرف می زدن فقط چراغ اون اتاق روشن بود همیشه از اینکه تو یک اتاق بشینم دلم می گرفت کنارشون نشستم و از گرمای وجودشون لذت بردم اون لحظه نفهمیدم اون لحظه متوجه نشدم اما مشعل وجودم از آتیش روحشون تغذیه می کرد یه حسی بهم میگه قراره برای همیشه تو اون لحظه ای که صدای زنگ آخر به گوش می رسید گم بشم بین تمام تمسخرای دیگران بین همه ی اون لبخند هایی که ریشخند بودن واسه اینکه دوباره استارگرل به این خونه برگرده یه نشونه رو دیواراش حک کرده اسمش و تو گوش تک تک آجرای این خونه فریاد زده و هنوز با ستاره هاش خداحافظی نکرده چون این داستان هنوز ادامه داره .....~•°stargirl°•~</description>
                <category>یه دفترچه برا دل نوشته هام...</category>
                <author>Karma</author>
                <pubDate>Fri, 20 Sep 2024 21:17:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهمون ناخوانده ؛)</title>
                <link>https://virgool.io/HeartWrittenNote/%D9%85%D9%87%D9%85%D9%88%D9%86-%D9%86%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-uelxpjelad8b</link>
                <description>سلام دوستان امروز مهمون ناخوانده داشتیم ولی خیلی خوش گذشت :)اون خوشگل خانم دختر خاله گرامی هستنالانم جاتون خالی باهاش پشت بوم خونه نشستم هوا سرررردددد داریم آسمون و شب و ستاره ها و ماه و تماشا می کنیم و آهنگ گوش میدیم جاتون خالی خلاصه .... </description>
                <category>یه دفترچه برا دل نوشته هام...</category>
                <author>Karma</author>
                <pubDate>Tue, 17 Sep 2024 21:51:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اما،نه</title>
                <link>https://virgool.io/HeartWrittenNote/%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87-ypqfpxahsmpm</link>
                <description>چیز زیادی در خاطر ندارم که بگویم گاها با خود تنها می‌مانم و انتظار‌ها را روی دیگری میچینم تا زمان فوت اتمام انتظار فرا رسد و ریزش تمام روزهای رفته ام را ببینمغمگین و ناراحت نیستیم در کل هیچ نیستم در خنثی‌ترین حالت ممکن نفسی می‌اید و میرودغیرمعقولانه به بعضی افکار فکر میکنم اما،عمل نهدستانم به نوشتن نمی‌رود ولی دلم می‌گویید بنویس اما از چه،نمیدانماگر بازهم از تو بنویسم پژمرده میشمبیا باهم دوست شویمامایک دوست عادی،نهبگذار یکبار ببینمت امادر واقعیت،نهلمست کنم اما حقیقی،نهاسمش را بگذاریم پریشانی اما،موقتیبیا بهم بگوییم می‌مانیم اما ماندن،واقعیقول مردانه بدهیم اما،عمل کنیمحرف بزنیم اما منطقی؟(...)زمستونی که بهار بود..!</description>
                <category>یه دفترچه برا دل نوشته هام...</category>
                <author>Baharii</author>
                <pubDate>Tue, 17 Sep 2024 21:22:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Big Bang ....</title>
                <link>https://virgool.io/HeartWrittenNote/big-bang-auygp4pgpe1c</link>
                <description> https://www.aparat.com/v/b81o1n9 خوبی بس است این دنیا به ادم های خوب نیازی ندارد اینجا قتلگاه است یا خون می ریزی یا خونت را می ریزند یا شکار میکنی یا شکار می شوی اینجا شکارگاه است می خواهم خون بریزم خون میخواهم تشنه ام عطش دارم عطش اتش عطش خون زمانش رسیده است تیغی که مدت هاست در قلبم فرو شده را در قلبی دگر فرو کنم و از تماشای سرخی خون لذت ببرم زمانش رسیده است دگر عشق ورزیدن بس است نفرت خونخشمآتشلذت بردید نگویید نه که نمی پذیرم آتش درونتان شمارا به اینجا کشانده آخر آتش آتش را جذب میکند ....~•°stargirl°•~</description>
                <category>یه دفترچه برا دل نوشته هام...</category>
                <author>Karma</author>
                <pubDate>Tue, 17 Sep 2024 11:45:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندوه تابستانهِ من:)</title>
                <link>https://virgool.io/HeartWrittenNote/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%90-%D9%85%D9%86-nbnon0hqxjat</link>
                <description>خوب این تابستون پر ازاتفاقای عجیبحس های قشنگآدمهای خوب کار های هیجان انگیز تصمیم های سخت بود. اتفاق های عجیبی افتاد؛ اتفاق هایی که باعث میشد برگردم تو آینه رو نگاه کنم و بپرسم این اتفاق برای من افتاده؟ برای منِ ماهو؟خودِ خودِ من؟حس های خیلی خوبی ایجاد شد و حس شد؛ بهم فهموند احساسی بودن اونقدر ها هم که فکرشو میکردم بد نیست.آدمهای خوبی پیدا شدن؛ آدمهایی که نشون دادن خارج شدن از نقطه امنی که برای خودت ساختی میتونه برات خیلی مفید باشه.کارهای هیجان انگیزی بهم پیشنهاد شد ؛ کارهایی که بیشتر موقع ها با خودم فکر میکردم واقعا میتونم از پسش بربیام؟تصمیم های سختی باید میگرفتم؛ تصمیم هایی که باعث میشدن همش به بعد نگاه کنم، به اینکه اگه تصمیم اشتباهی باشه چی؟ اگه اوضاع بهتر که هیچ فقط بدتر بشه چی؟ اگه یکی بخواد یه کار اشتباهی بکنه چی؟توی این تابستون حس میکنم اندازه چند سال بزرگتر و عاقلتر شدم و فکر کنم این همون بلوغیه که درباره اش حرف میزنن؛ یهو به خودت میای و میبینی خیلی تغییر کردی و دیگه اون ادم قبل نیستی.  البته برای من اینجوری نبود؛ این تغییر برای من خیلی اهسته رخ داد جوری که خودمم نفهمیده بودم تا اینکه یهو شروع کردم به سکوت کردن، خوب این برای منی که همیشه در حال حرف زدنم چیز واقعا ترسناکی بود.من اون کسی بودم که همیشه یه عالمه حرف برای گفتن داشته و پشت تلفن یه دقیقه هم سکوت نمیکرده اما الان به جایی رسیده که تو یک ساعت تماس تلفنی نیم ساعتش رو ساکته. من ترسیدم نکنه این سکوت کردن نشونه یه فاجعه باشه برای همین انقدر نگران شده بودم دربارش اما این فقط نشونه یه تغییر بود.یه هفته درگیرش بودم ؛ امیر میگفت خب تغییر خوبه ، تو فوق العاده ای فوق العاده تر میشی!(جوری که بهم اعتماد به نفس میده رو خیلی دوست دارم)maybe we???پری بهم گفت همه ادمها درحال عوض شدن هستن و حتی ادمی که الان باهاش در ارتباطی ورژن عوض شده خودِ قبلیشه.خوب حرفهاش واقعا حقیقت داشت. خلاصه که یکی از چیزهایی که این تابستون بهم داد یه تغییر بزرگ بود. تغییری که اگه تو هر فصل دیگه ای میخواست اتفاق بیفته از اتفاق افتادنش جلوگیری میکردم. امسال تابستون به لطف امیرِ عزیز شجاعت انجام خیلی از کارها رو پیدا کردم. میتونم بگم با اومدنش یه انقلابی به پا کرده. جرئت انجام کارهایی رو بهم داد که اگه به خودم بود هیچوقت سمتشون نمیرفتم. اینجوری نبود که بهم بگه اینکار رو انجام بده، تو میتونی و...نه. فقط انگار خیالم راحت بود که یه نفر هست ، یه نفر حواسش بهم هست ، هوامو داره. انگار نیاز داشتم یه نفر بهم تلنگر بزنه.همین برام کافی بود تا بتونم دست به تجربه های جدید بزنم؛ تجربه هایی که  شاید برای بقیه خیلی ساده و پیش افتاده باشه ولی برای من همیشه یه چالش بزرگ بوده.(یه چیزی که میخوام بهش اشاره کنم روند تغییر کردنم هستش که از پیشنویس های ویرگولم قابل فهمیدن هستش)یه حصار خیلی سفت و سخت دورم ساخته شده شایدم خودم ساختم هر چی هست ازش متنفرممتنفرم که باعث شده انقدر مضطرب بشم وقتی میخوام با فرد جدید اشنا بشممتنفرم که به خاطرش نمیتونم مثل بقیه انقدر راحت دوست پیدا کنم و انقدر راحت با بقیه گرم بگیرم این یکی از پیشنویس هایی هستش که متعلق به دو ماه پیشه و من یکی از مشکلاتی که نمیدونم دقیقا از کیِ بهش دچار شدم همین بود. من از ارتباطات جدید میترسیدم، از صمیمی شدن با بقیه میترسیدم، جرئت نمیکردم به غیر از چندنفری که نزدیکم هستن ارتباط جدیدی رو با فرد جدیدی شروع کنم. برای همین میگم با اومدنش یه انقلاب به پا کرد.تابستون منظورمه!این تابستون بهم یاد داد چجوری ترس هام رو از بین ببرم و خوشحالم که تونستم اینکار رو بکنم؛انگار تازه تونستم از اون حصار بیام بیرون و رها باشم، شاید هم چون هنوز اتفاق بدی نیفتاده خوشحالم، شاید اگه یه اتفاق غیر منتظره بیفته نظرم عوض بشه اما پشیمون نمیشم، هیچوقت.هیچوقت پشیمون نمیشم از اینکه بهت پیام دادم.maybe we???من همیشه از ریسک کردن دوری میکردم و تا حد امکان سعی میکردم زیاد خودمو وارد بحث های مختلف نکنم.میخواستم اون دختر خوبی باشم که همش به حرفهای مامان باباش گوش میده و تنها دغدغه اش درس خوندنه ولی یه روز به خودم اومدم و گفتم یعنی قرار نیست هیچ خاطره هیجان انگیزی از نوجوونی داشته باشم؟ راستش دل رو زدم به دریا؛ گفتم چی میشه اگه منم یه نوجوون باشم؟ تازه میتونم یه عالمه کار انجام بدم و هیچکس ازم توضیح نخواد چون به عقیده شون هنوز یه بچه ام.فکر میکنم اتفاقا الان که هیچ مسئولیتی رو گردنم نیست میتونم یه عالمه چیز رو امتحان کنم حتی میتونم اشتباه کنم. هنوز فرصت اشتباه کردن رو دارم. اشتباه میکنم،یاد میگیرم،جبران میکنم. تابستون دیگه به اخرای عمرش رسیده ولی خوشحالم عمر اینها به پایان نرسیده؛هنوز اون ادمها تو زندگیم وجود دارن و هنوز اون حس ها مثل همون روز اول برام تازه است.اخرای تابستون همیشه برای من غم انگیز بوده؛اما امسال یه ذوق ریزی برای شروع فصل جدید دارم و اتفاقا میخوام یه فصل جدید رو کنار اون ادمها و اون حسها تجربه کنم.maybe we???با اینکه همش همراه با دوری و دلتنگی بود اما همونم قشنگ بود.یادته بهت گفتم تازگیا هر چی که غم داره برام قشنگه؟برام مهم نیست چقدر طول میکشه...</description>
                <category>یه دفترچه برا دل نوشته هام...</category>
                <author>mahoo</author>
                <pubDate>Fri, 13 Sep 2024 16:11:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غریبه‌ی آشنا ¹</title>
                <link>https://virgool.io/HeartWrittenNote/%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7-%C2%B9-iyqxsguhzmwh</link>
                <description>راستش  چند وقت پیش ایده خیلی خوبی به ذهنم رسید و خوب با امیر که خیلی تو این کار ماهره و کار بلده مطرح کردم و قرار شد واقعا انجامش بدیم.تا همین الان هم باورم نمیشه این ایده عملی شده و دارم پستش میکنم.امیدوارم ازش لذت ببرین:)پارت اول: شروع یک دوستیجلسه‌ی اول:- سلاااااام! چطوری؟! قراره با هم دیگه حالتو جا بیاریم+...- پس نمیخوای همکاری کنی. مامانت ناراحت میشه ها!-بیخیال! یکم حرف بزن. قراره با هم دوست بشیم- باشه! پس فقد حرف میزنم تو گوش کن... ببین میدونم مشکلاتی تو زندگیت داشتی و کلی سختی کشیدی... ولی این دلیل نمیشه بخوای خونواده‌تو اذیت کنی. مگه مامانت چه گناهی کرده؟!-هووووف! دیگه داری اذیت میکنی. خودمم خسته‌م. بقیه‌ش باشه برا جلسه بعدجلسه‌ی دوم:+ سلام!- سلام چطوری؟+ جای سوال داره؟- نه واقعا! اگه خوب بودی که اینجا نمی اومدی، درسته؟!+ ها ها ها! فک کردی خیلی بامزه ای؟ که چی مثلا؟!- قراره با هم درمانت کنیم+ خودت مرض داری عوضی! من فقد یکم خسته‌م همین- میدونم! کمکت میکنم این خستگی رو از خودت دور کنی+ نمیخوام. مشکلیه؟!- آره! مامانت اینو میخواد و اگه نخوای کمکم کنی منم نمیتونم کمکت کنم.+ اینقد خسته شدم از این که فک کنم بقیه چی دوست دارن... اگرم الان دارم حرف میزنم فقد به خاطر مامانمه- خب همینم یعنی یه پیشرفت!+ میشه اینقد الکی حرفای قلمبه سلمبه نزنی؟!- ای بابا! باز که داری لج میکنی. اینجوری کاری از پیش نمیبریم.+ مهم نیست.- اگه نمیبود الان باهام حرف نمیزدی+ به خاطر مامانمه - خب همون دیگه! خوشحالی مامانت برات مهمه. مامانت در صورتی خوشحال میشه که ما بتونیم کارمونو پیش ببریم و این یعنی پیش رفتن کار هم برات مهمه.+ نه نیست.- خب باشه! ببین میخوام برام تعریف کنی.+ چیو؟!- داستان زندگیتو... من وقت زیادی دارم. میخوام با جزئیات کامل تعریف کنی تا با هم بتونیم مشکل کار رو پیدا کنیم.+ اون وقت چرا فک کردی من همچین کاری میکنم؟!- چون ما دوستیم.+ من هیچ دوستی ندارم.- برا همونم به دوستی با من نیاز داری.+ به هیچ کس نیاز ندارم.- خودتو گول نزن. میدونم که خیلی دلت میخواد حرف دلتو پیش کسی بزنی. به من اعتماد کن. من دوستتم.+ قلبی برام نمونده💔- تو دختر خیلی قوی ای هستی... حتی شاید اگه من جای تو بودم دچار جنون میشدم.+ هیچی نگو! تو هیچی راجب زندگی من نمیدونی.- خیلی هم خوب میدونم. فقد میخوام ببینم قراره باهام دوست شی یا نه؟+ هیچی نمیدونی.- چیه؟! فک کردی ماجرای حمزه رو نمیدونم؟! یا آقا عماد؟! یا مشکل قلبی مامان وخواهرتو؟! فک کردی درباره پدرت هیچی نمیدونم؟! من همه رو میدونم...+ پس اصن چرا داری با من حرف میزنی؟! - چون من قراره دوستت باشم و بهت کمک کنم.+ پس بیا زندگیمو درست کن...- زندگی درست شدنی نیست!+ پس شما روان شناسا فقد الکی به اسم روان شناسید.- زندگی تا اینجا پیش رفته و هیچی از گذشته رو نمیشه عوض کرد. هیچ روان شناس یا آدمی نمیتونه همچین کاری کنه...حتی گذشته داخل مغز آدم حک شده و فراموش شدنی نیست.+ پس چرا الکی باهات صحبت کنم؟!- من قراره کیفیت زندگیتو از این به بعد بالا ببرم. من قراره ادامه‌ی زندگیتو درست کنم. + هیچ وقت دردای منو تجربه نکردی پس درک نمیکنی...- وقتی از زندگی کسی هیچی نمیدونی پس هیچی نگو.+ خب راست میگم. تو زندگی شما پولدارا نهایت مشکلی که بوده اینه که چطور از زیر بار مالیات فرار کنین.- یه قولی بده.+ چرا؟!- فک میکردم دیگه دوست شدیم.+ فرضا که دوست شدیم‌. چه قولی؟!- اول من داستان زندگیمو میگم بعد تو بگو.+ تا ببینم.- خب همینم خوبه. فقد میخوام بدونی منم از اوناش نبودم که از بدو تولد پولدار باشم. فقد یاد گرفتم که برای هر چیزی که میخوام تلاش کنم و پا پس نکشم. + از همون خزعبلات همیشگی! - اسمم امیره و تو اینو میدونی...+ خب که چی؟!- شیش سالم بود که طی یه تصادف مامانمو از دست دادم و بابام قطع نخاع شد. خودمم بیناییمو موقت از دست دادم که خیلی برام ترسناک بود. فک میکردم دیگه هیچ وقت قرار نیست چیزیو ببینم. بعد از مرخص شدنم از بیمارستان چهار ماه خونه‌ی عموم بودم ولی بعدش خودمم حس میکردم سربارم. بابامم روز به روز داشت حالش بدتر میشد. عموم معتاد بود و وضع مالی خوبی نداشت و نمیتونست هم خرج خونواده‌شو بده هم خرج منو بابامو. یه شب که به اتاق رفتم که کنار بابام بخوابم صدای جر و بحث عمو و زن عموم رو میشنیدم: ببین یا زودتر برای اینا یه کاری میکنی یا من از این خونه میرم. معتاد شدی باهات راه اومدم ولی آخه اینا تا کی میخوان اینجا باشن؟! برادرت که خوب بشو نیست... بچه‌شم که خیلی بچه‌ست. با این یه قرون پولی که تو میاری خونه من تو آب و غذای بچه‌های خودم موندم چه برسه به اونا! یه فکری براشون بردار. من بچه بودم و تا اون موقع فک میکردم از اینکه خونه عموم بمونم عموم خوشمال میشه و شنیدن این حرفا مث سطل آب یخی بود که روی سرم پاشیدن. فرداش عموم منو بابامو برد موسسه خیریه‌. بعد از کلی صحبت به این نتیجه رسیدن که ما بی بضاعت نیستیم پس جایی توی موسسه نداریم. شبش با عموم خداحافظی کردم و گفتم میرم جای خونه‌ی خاله. عمو قبول کرد و گفت منو میرسونه و گفتم نیازی نیست میخوام یکم قدم بزنم. با بابام بیرون اومدم و در حالی که ویلچرو هل می‌دادم غر میزدم.+ آب میخوام.- باشه!.....- یه پارچ آب لطفا!.....+ حقیقتش حرفاتو باور نمیکنم. شاید این یه داستان دروغه چیدی که مردم بهت اعتماد کنن.- جلوتر نشونه‌هاشو بهت نشون میدم تا باورت بشه. اون شب وقتی غر میزدم اشکای بابامو دیدم‌. پشت اون اشکا کلی درد نهفته بود‌. مامانم جزو عشایر کرد بود که وقتی بابام عاشقش شد پدرش اینو از عشیره اخراج کرد. منم تصمیم گرفتم حالا که توی همچین وضعیم برم سراغ عشایر کردی که مامانمو بیرون کردن. بچه بودم و ساده لوح. اونا هم گفتن اگه میخوای خودت میتونی برگردی قبیله ولی بابات چون کرد نیست حق نداره تو قبیله باشه. یه روز و نیم بود هیچی نخورده بودم. کسی به یه پسر بچه هفت ساله برای کار نیاز نداشت. بعد از دو سه ماه آشغالگردی تو کوچه پس کوچه های تهران........- دیر آب میاری!!!* ببخشید. آخه یه خانومی پشت درن که منو کلافه کردن بس که اصرار دارن شما رو ببینن. هر چی هم بهشون میگم آقای دکتر جلسه دارن حرف سرشون نمیشه.- یه چند لحظه تو این جا باش من الان میام......- مگه بهت نگفتم دیگه اینجا پیدات نشه؟!× امیر! من دوستت دارم. چرا منو پس میزنی؟! مگه خودت نبودی که میگفتی همه چیزو برام مهیا میکنی؟! - فقد برو! دیگه نمیخوام ریخت نحستو ببینم........- ببخشید جلسه‌ی امروزو باید همین الان تموم کنیم. + اون خانومه کی بود؟- بعدا برات توضیح میدم. فعلا باید دنبالش برم قبل این که بره سراغ ابوالفضل! + ابوالفضل کیه؟!- برات توضیح میدم. حالا پاشو! برسونمت بیمارستان؟!+ آقا برات نیم ساعت دیگه میاد دنبالم.</description>
                <category>یه دفترچه برا دل نوشته هام...</category>
                <author>mahoo</author>
                <pubDate>Fri, 30 Aug 2024 00:05:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش 4 ساید</title>
                <link>https://virgool.io/HeartWrittenNote/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-4-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%AF-tp6jqmwztcxq</link>
                <description>خوب این یه چالشه و ممنون از Lonarkaid که این چالش رو راه انداخته و ایده برای نوشتن بهم داد.خوب میریم سراغ سوال چالش؛اگر شخصیت/ مود/ ساید خودم رو توی 4 دسته تقسیم کنم، هر دسته چه اسمی داره؟ یا اون کاراکتر، چه لباس و رفتارهایی داره؟کاراکتر اول: دخترکِ خیالپردازاینجوریه که بعضی موقع ها زیادی تو خیالات خودش غرق میشه و فقط بهشون شاخ و برگ میده درباره چیزهایی خیالپردازی میکنه که تو دنیای واقعی شانس رسیدن بهشون از یک درصد هم کمتره!اون بعضی موقع ها تصور میکنه بزرگترین استاد درس زیست شناسی تو یه دانشگاه معتبر هست!( البته اینو میشه تو دنیای واقعی بهش رسید)بعضی موقع ها هم  خیال میکنه مدرس هوش مصنوعی برای پسرهای دبیرستانی هستش!اون همیشه در حال بدو کردنه نمیدونم با این سرعت به سمت کجا حرکت میکنه ولی میدونم میتونه تا بینهایت هم بره.اون خیلی پر سروصدا نیست خیلی ساکت هم نیست میدونه کجا حرف بزنه و کجا سکوت کنه.به کار کسی هم کار نداره سرش تو لاکِ خودشه و همین ویژگیش باعث شده تبدیل به موجود بی آزاری بشه که بقیه ازش استفاده کنن!بعضی موقع ها توهم اینو میزنه که آدمها عاشقشن؛ فقط کافیه یه نفر بهش لبخند بزنه اوه! اون موقع تا چند روز نمیتونی رو زمین پیداش کنی! البته همیشه یه نفر هست که جلوشو بگیره...اون به شدت احساسیه درباره هر چیزی باهاش صحبت کنی ربطش میده به احساسات و میگه: اوه مطمئنا عاشق شدی. یا میگه: مطمئنم طرف عاشقت شده.همیشه در حال عشق ورزیدن به بقیه اس همه رو مثل خودش صاف و ساده میبینه. فکر میکنه همونجور که اون بقیه رو دوست داره بقیه هم دوسش دارن.بعضی موقع کمتر از سنش رفتار میکنه یعنی ممکنه باهات دعوا کنه که چرا شبکه ای که باب اسفنجی نشون میده رو نذاشتی اره!همیشه یه دلیل برای شاد بودن داره همیشه.لبخند از لبهاش جدا نمیشه همیشه بهت لبخند میزنه جوری که باعث میشه خودتم لبخند بزنی به چیزی که نمیدونی چیه اره ! احساساتی بودن من را ببخشید. من در رویا هایِ بی‌نهایت کوچک و جاودانه زندگی می‌کنم.کسی او را دوست نداشت؛ اما شاد و بیخیال بود.کاراکتر دوم: پسرِجذاباون خیلی کم خودشو نشون میده نه اینکه خجالتی باشه نه فقط موقع هایی که ببینه به وجودش نیاز هست سر و کله اش پیدا میشه!( اون بتمنه) او خیلی باحاله البته منظورم از باحال اینه که شوخی های بامزه ای میگه، خیلی خوب میتونه بقیه رو تحت تاثیر قرار بده. ( همون مخ زدن) بعضی موقع ها جمله هایی میگه که میمونی چی جوابشو بدی!خیلی وقتها همه از دستش کفری میشن آخه یه سری چیزا رو جور دیگه برداشت میکنه!زیاد اهل تیپ زدن نیست معتقده ادما باید جذب رفتار و افکارش بشن نه نوع پوشش.یه عادت بدی داره اونم اینه که خیلی زود با همه صمیمی میشه و این باعث میشه بقیه فکر های دیگه درباره اش بکنن.بیشتر موقع ها تنهاس با این موضوع خیلی مشکل داره ولی داره سعی میکنه باهاش کنار بیاد.تو نوشتن هم مهارت خاصی داره یه متن هایی مینویسه که خودش هم باورش نمیشه خودش اونا رو نوشته!اغلب کم‌رنگ‌تر از آن بودم که یادها بمانم.آنقدر پیرامونِ خودش دیوار کشیده بود، که روزی خودش را نیز برای همیشه در هزارتویِ خود گم کرد.کاراکتر سوم: دخترِیاغیاون خیلی شخصیت خوبی داره از اسمش بد برداشت نکنید.خودش رو درگیر چیزهای اضافی نمیکنه؛ منظورم از چیزهای اضافی چیزهایی هست که الان به درد سنش نمیخوره اره!و خوب یه بار نزدیک بود یه بنده خدایی رو برای همیشه از نعمت پدر شدن محروم کنه اینجوریاست.هیچ جوره نمیتونه حرف زور رو قبول کنه باید حرفشو بزنه، بعضی موقع ها خیلی بی پروا میشه.همیشه هم مواظبه تا دخترک خیالپرداز خودشو تو چاه نندازه.شخصیت منطقی داره و برای هر چیز یه دلیل قانع کننده میخواد، سوالهای زیادی میپرسه و تو و پشیمون میکنه از اینکه درباره احساساتت باهاش حرف زدی!چیزی از احساس حالیش نیست؛ معتقده احساسات آدمو تو دام میندازه برای همین سعی میکنه ازشون دوری کنه به همین دلیل خیلی دعواش میشه با دخترک خیالپرداز.من از اتفاق‌هایِ خوبم می‌ترسم. وقتی همه چی خوبه منتظر میشم تا یه اتفاق بد بیوفته.‏می‌گفت گربه بهتر از هر حیوانی غم انسان را درک می‌کند؛ با نوعی سکوت و همراهی بردبارانه با او همدردی می‌کند.کاراکتر چهارم: مامانِ فداکار همیشه نگران حال و اوضاع بقیه اس. شعارشم اینه میگه تا وقتی بقیه حالشون خوب باشه منم حالم خوبه . به شدت تو احساس همدردی کردن مهارت داره ؛ با حوصله به حرفهات گوش میده، برات چای فرح بخش میریزه، آخرش نمیره تو فاز نصیحت فقط بهت پیشنهاد و راهکار میده.همیشه حرفهای خوبی میزنه نه اینکه خیلی قشنگ قشنگ باشه مثل کتابها و فیلمها نه ، با همون زبون عامیانه خودش باهات حرف میزنه.بعضی موقع حالش اصلا خوب نیست اما همراه با خوشحالی بقیه اونم خوشحالی میکنه ، با غمشون ناراحتی. بعضی موقع ها دیگه زیادی به فکر بقیه اس و اصلا به خودش و زندگیِ خودش اهمیتی نمیده بعضی موقتها شده وقتی کسی ازش میپرسه حالت خوبه؟ واقعا تو فکر میره که خودش خوبه یا نه؟خیلی وقته خودشو از خودش دریغ کرده.‏تمام رنج من از این است که می‌خواهم هرکسی مرا آنطور دوست بدارد، که من او را دوست دارم.نیازمند محبتی بیرونی بود؛ گرمایی که پاسخ گرمایش را بدهد و حداقل یک بار هم که شده به او بفهماند که تنها نیست.و این منم ؛ پر از عادتهای خوب و بد که باعث شده بشم ماهویی که الان هستم.</description>
                <category>یه دفترچه برا دل نوشته هام...</category>
                <author>mahoo</author>
                <pubDate>Tue, 27 Aug 2024 19:54:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رقص مداد و اشک من و صدای ادل</title>
                <link>https://virgool.io/HeartWrittenNote/%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D9%88-%D8%A7%D8%B4%DA%A9-%D9%85%D9%86-tmqpjd9hbona</link>
                <description>_دیدی چی شد ؟ دیدی بازم یه نفر دیگه بهم خنجر زد ؟ دیدی یکی دیگه هم ولم کرد ؟ نمی دونم من خار دارم ؟ چرا هرکسی به پستم میخوره آدم عوضی از آب در میاد (تو خار نداری فقط مشکلت اینه که با همه زود صمیمی می شی فکر می کنی همه مثل خودتن )_مگه نباید آدمایی که مثل خودمن به پستم بخورن ؟ (نه صرفا )_پوفففف تف تو این زندگی دارم منفجر میشم دلم می خواد داد بزنم یه جوری داد بزنم که به گوش همه ی اون آشغالایی که ازم سوء استفاده کردن برسه قلبم شکسته بد جورم شکسته حس می کنم تنم پر از زخمه ظاهرم خوبه هرکس از دور می بینه می گه چه دختر شاد و شنگولی ولی هیچکس نمیدونه چه قدر دارم جون می کنم که با مسخره بازیام سر خودم و گرم کنم که یادم بره چه قدر برای همه بی ارزشم اونقدری که مثل دستمال کاغذی بعد از استفاده پرتم می کنن دور (می دونی آدم باید اونقدر خنجر بخوره تا بفهمه چه جوری زندگی کنه یه جایی خوندم متاسفانه تو این دنیا نمیشه هم آدم خوبی باشی هم حالت خوب باشه )_آخه چراااااااااااااا چرااااا مگه من باهاش چی کار کرده بودم که منو دور انداخت دوست داشتن گناهه ؟ عاشق شدن گناهه ؟ چرا با این حال و روزم رهام کرد ؟ فقط اومده بود ازم پول بگیره و بره ؟ گناه من چی بود ؟ چرا هیچکس نمیفهمه حالم خرابه (هیشششش آروم باش عزیزم آروم باش بمیرم الهی برات که اینقدر قلبت و شکستن :(((  )حتی صدای ذهنم هم داشت گریه می کرد حتی خودمم داشتم گریه می کردم چند وقتی بود که باهاش آشنا شده بودم می گفت خیلی دوستم داره می گفت حال روحیم براش مهمه می گفت هر وقت تو گریه می کنی منم گریه می کنم می گفت اگه تو خودکشی کنی منم خودکشی می کنم ولی همش دروغ بود همشششش _نمیدونم چرا وقتی آدما می فهمن در شکننده ترین حالت ممکن قرار داری سنگ به دست می گیرن (مژده گریه نکن :((( بمیرم الهی )_تو اگه بمیری من دیگه کسی رو ندارم تو فقط زمانی میمیری که منم بمیرم (از این حرفا نزن دیگه مگه قول ندادی به زندگی فکر کنی ؟)_هر دفعه تلاش می کنم زندگیم و از نو بسازم یکی پیداش میشه که تیشه میزنه به ریشه ی وجودم و هرچی رشتم و پنبه می کنه اصلا من دیگه دل به هیچ بشری نمیبندم من دیگه نمیخوام عاشق بشم دیگه قلبی تو این سینه نمونده که بخوام درش و روی کسی باز کنم من دیگه عشق و حس نمی کنم من یک رباتم فقط نفس می کشم و سعی می کنم انسان جلوه کنم اما خودم می دونم که هیچ حسی درونم نیست هیچچچ حسی حتی اشک هام هم خشک شدن مغزم هنوز شوکه ست از اتفاقاتی که افتاده وقتی بهش فکر می کنم هیچ حسی بهش ندارم اما یک چیزی راه نفسم و می بنده بازم همون احساس خفگی مضخرف همیشگی بعد از مدت ها دست به قلم شدم و تلاش کردم طراحی کنمبا هر رد مدادی که روی کاغذ می افتاد خراشی هم روی قلب من می افتاد در حالی که صدای ادل توی گوشم طنین انداز می شد قلم همراه با نت های موسیقی روی کاغذ می رقصید و می گریست چه  تناقض زیبایی....می خواستم یک قلب شکسته بکشم اما در آخر این تنها چیزی بود که روی کاغذ مونده بودسعی کردم ادل و بکشم نمیدونم چه قدر شبیهش شده  https://www.aparat.com/v/8tms9 </description>
                <category>یه دفترچه برا دل نوشته هام...</category>
                <author>Karma</author>
                <pubDate>Fri, 23 Aug 2024 21:47:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من یک دیوونه ام</title>
                <link>https://virgool.io/HeartWrittenNote/%D9%85%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A7%D9%85-t1pzvg9q02s5</link>
                <description>😂سللاااامممم ببینین کی اینجاست ؟ خدای جذابیت کارما  https://www.aparat.com/v/hphfr2e خب می خواستم این پست و به ضایع کردن یک بنده خدایی اختصاص بدم که به بنده گفتن شیرین عقل 😂ولی خب دیدم ارزشش و نداره انرژیم و بزارم سر موضوعی که کوچکترن اهمیتی نداره !! چه اهمیتی داره کی راجع بهم چی فکر میکنه من همینم اگه گاهی دیوونه بازی در میارم و شیطون میشم خب خودم و دوست دارم تک تک اون شیطنت های بچگونه ای که تمام مدت سعی داشتم پنهانشون کنم تا خودم و بالغ جلوه بدم رو دوست دارم اصلا بلوغ چه معنی ای داره ؟ خانومانه رفتار کردن ؟ ساکت بودن ؟ آروم بودن ؟ بله چشم گفتن ؟ حرف گوش کن بودن ؟ اگه معیارا اینه نمی خوام بالغ باشم آره منو ببین دارم توی خیابون با آهنگ معین می رقصم 😂_مژده یکم آروم تر بخند زشته دختر باید خانومانه رفتار کنه ببین بزار یه چیزی رو برات جا بندازم با من که می گردی باید قید آبروتو بزنی نمیزارم کسی مزاحمت بشه مزاحم بیاد نزدیک سگگ میشم ولی عزیزم همینه که هست من خانوم نیستم من دخترم دختررررررر دلمم می خواد یه جوری موقع خوشحالی داد بزنم که همه برگردن نگاهم کنن اره دوست دارم خنده هام و با کل این دنیا سهیم بشم در حالی که تو خلوت خودم همیشه واسه خودم گریه می کنم آره من همونیم که تمام عمرم بهم گفتن آروم بخند ولی هیچ کس هیچ وقت بهم نگفت بلند گریه کن بزار خالی بشی نزار چیزی تو دلت بمونه که اذیتت کنههیچکس بهم نگفت اشکالی نداره اگه گریه کنی گریه کردن نشونه ی قوی بودنه اینارو همه رو خودم فهمیدم می دونین بیشتر آدما ترجیح می دن طبق یک برنامه ی از پیش تعیین شده و در چهارچوب خاصی زندگی کنن و تمام عمرشون نمیفهمن خارج از اون چهاچوب چه خبر بوده حتی اگر چهارچوب ها برای محافظت از ما باشن بازم باید خارج از چهارچوب و تجربه کرد و مفهوم خطر رو درک کرد تا چهارچوب مناسب رو برای زندگی ساخت من آدمی نیستم که زندگی مطلقا آزادی داشته باشم چهارچوبا و قوانین خودم و دارم اما می دونین فرق خط قرمزای من با بقیه چیه ؟ اینه که من خارج از چهارچوب بودن و تجربه کردم صدای نعره ی گرگا رو شنیدم ترس رو از عمق وجودم حس کردم خشم و شعله های آتش رو درونم با چشمای خودم دیدم که چه طور ذره ذره روحم و می سوزوندن و اینطور شد که تصمیم گرفتم چهارچوب بسازم آره من بدون چهارچوب بودن و تجربه کردم بعد تونستم یه خونه ی امن برای خودم بسازم گاهی خارج از این خونه ی به ظاهر امنی که ساختی چیزای قشنگ تر و زیباتری منتظرته که تو می ترسی قدم تو اون عرصه بزاری اما شاید معنای زندگیت خارج از اون دیوار ها باشه شایدم تنها خطر در کمین تو باشه کسی چه می دونه ؟ فقط با تجربه کردن میشه فهمید مگه زندگی چیزی به جز تجربه کردنه ؟ همینش زندگی رو لذتبخش می کنه ما قرار نیست رو یه خط صاف از پیش تعیین شده راه بریم ببینین من دارم زیگ زاگ راه می رم هنوزم زنده م 😂😂~•°stargirl°•~</description>
                <category>یه دفترچه برا دل نوشته هام...</category>
                <author>Karma</author>
                <pubDate>Thu, 22 Aug 2024 10:05:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می دانی ...</title>
                <link>https://virgool.io/HeartWrittenNote/%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-ypovr4no6jad</link>
                <description>توضیحی ندارم همه چیز واضح است هر توضیحی برای تماشای غروب در کنار دریا اضافیست گویی شاهد اتحاد دو عنصر آب و آتش بودممی دانی من با خورشید سخن گفتم آب که به درون کفش هایم نفوذ کرد با دریا آشتی کردم مگر می شود کنار دریا بود و خود را در چشمانش غرق نکرد مگر می شود به قعر قلب خورشید نفوذ کرد و دل بدان نبست می دانی خورشید عاشق است یک عاشق دیوانه که هر روز در پی معشوق از ورای کوه ها سرک می کشد مگر معشوق را در میان انسان هایی که درون هم می لولند بیابد اما گویی سرنوشتش با فراق گره خورده است که اگر معشوق رخ می نمایاند خورشید پیمان خویش را با زمین می شکست می دانیتو را در غروب ها یافتم هر غروب به آغوشم کشیدی و من نفهمیدم جای بوسه هایت روی قلبم می سوزد هرازگاهی خون می چکد خون من خون خورشید گویی در یک رگ جریان دارند و هر غروب خون به دل هر دوی ما می شود که دل هست و دلدار نیست ....~•°stargirl°•~</description>
                <category>یه دفترچه برا دل نوشته هام...</category>
                <author>Karma</author>
                <pubDate>Sun, 18 Aug 2024 21:24:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دورترین نزدیکِ من</title>
                <link>https://virgool.io/HeartWrittenNote/%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9%D9%90-%D9%85%D9%86-g5cchmoegnix</link>
                <description>دلم برایت تنگ است.آنقدر تنگ که دیگر نمی توانم این اشک ها را درونش جا دهم آنقدر تنگ که دیگر نفس کشیدن برایم مشکل شده و هنگام نفس کشیدن گویی تمام حجم ریه هایم را دلتنگی تو پر کرده و راه نفس کشیدنم را بسته و من برای رهایی از این وضعیت به اجبار می خواهم دلتنگیِ تو را از راه چشمانم از وجودم خارج کنم غافل از اینکه دلتنگی ات ریشه کرده در روحم نه فقط جسمی که جا به جا می شود و کار ها را انجام می دهد.میدانم.میدانم هیچگاه زبری دستانت را درون دستهایم حس نکرده ام،میدانم تا به حال هرگز نتوانسته ام در آن قهوه ای های سوخته خیره شوم،میدانم تا به حال فرصت اینکه بتوانم دستانم را زیر چانه ام گذاشته و به صدایت گوش فرادهم را نداشته ام،اما من باز هم دلم برای همه اینها تنگ شده است.
ما باری یکدیگر را ملاقات میکنیم پس نگران مباش باری من خستگیِ یک روز طولانی و تو فنجانی چای باری من سیگاری نیمه سوخته در آستانه سقوط و تو زیرسیگاریباری من لب و تو خنده، من چشم و تو اشک ، من قلم و تو کاغذ...ما می توانیم بار ها یکدیگر را ملاقات کنیم فقط کافی است صبر داشته باشیم و ناامید نشویم.اگر در این زندگی نشد در زندگی های دیگر حتما می شود این دنیا آنقدر ها هم که ما فکرش را می کنیم بزرگ نیست کافی است ایمان بیاوری به...ما فرار می کنیم از مردمان عصبانی؛پناه می بریم به آسمان ها،در حالیکه به یکدیگر تکیه دادیم،به ابر ها نگاه می کنیم،و خودمان را در حالی پیدا می کنیم،که بدون یکدیگر نمی توانیم زندگی کنیم.کاری که پیامهات باهام میکنه:</description>
                <category>یه دفترچه برا دل نوشته هام...</category>
                <author>mahoo</author>
                <pubDate>Sat, 17 Aug 2024 20:14:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسافر کیهان</title>
                <link>https://virgool.io/HeartWrittenNote/%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%81%D8%B1-%DA%A9%DB%8C%D9%87%D8%A7%D9%86-me7gfm75xfxb</link>
                <description>یه روزی تو یک سیاره ی دور افتاده یه نقطه ی نامعلومی ازاین کیهان تو یک سیاره ی متروکه یک آدم فضایی کوچولو متولد شد اولین باری که چشم باز کرده بود و به یاد نداشت اما هنوزم اون سیاره براش عجیب ترین مکان دنیا بود هیچکس روی اون سیاه زندگی نمی کرد هیچ اثری از وجود کوچکترین موجودی نبود اون آدم کوچولو هیچ تصوری از جمعیت نداشت هیچ تصوری از زندگی اجتماعی نداشت نمیدونست روابط اجتماعی چیه فقط می دونست باید به گلای توی باغچه ی کوچیک جلوی خونه ش آب بده فقط می دونست باید آواز بخونه گاهی احساس خلاء می کرد گاهی حس می کرد یک چیزی کمه کمبود چیزی رو به وضوح حس می کرد هر شب که زیر آسمون پر ستاره دراز می کشید با خودش فکر می کرد یعنی ممکنه کسی اون بالا باشه ؟شایدم کسایی شایدم یه عده ی خیلی زیادی اون هیچ تصوری از رفاقت نداشت تنها رفیق و همدمش مارمولکی بود که همیشه کنار باغچه ملاقات می کرد و بلافاصله فرار می کرد اون هیچ تصوری از خانواده نداشت اصلا نمیدونست چه طور متولد شده بود اون با موسیقی آشنا نبود نمی دونست ریتم چیه فقط گاهی اصوات عجیبی از دهانش خارج می کرد که صوت زیبایی داشت شبیه صدای پرنده ها تو فصل بهار شبیه سرود جیرجیرک ها ترکیب دل انگیزی از صدای بارون و دریا صدای اون صدای طبیعت بود حرف زدن یاد نداشت با حروف و لغات عامیانه آشنا نبود فقط آواز طبیعت سر می داد صدای دل انگیزی داشت وقتی شروع می کرد آواز خوندن تمام وجود اون سیاره متروکه به وجد می اومد دیگه متروکه نبود گل و گیاها و درختا با رنگ صدای اون آدم کوچولو سال های سال زندگی می کردنکنار هم خاطره می ساختن کنار هم آواز می خوندن و رشد می کردن آدم فضایی کوچولو دیگه کوچولو نبود بزرگ شده بود اما هنوز تنها بود اون هنوزم طعم کتاب خوندن رو نچشیده بود حتی نمی دونست کتاب چیه فارغ از همه ی چیزایی تا حالا تجربه نکرده بود یک چیزی کم بو همیشه یک چیزی کم بود که نمی دونست بالاخره روزی رسید که آدم فضایی کوچولوی تنهای داستان چشم به روی دنیا بست با مرگ اون گل و گیاها خشک شدن دیگه صدای طبیعت تو دل جنگل های وحشی اون منطقه نمی پیچید تا لحظه ی آخر یک چیزی درون آدم فضایی کوچولو کم بود فقدان چیزی اذیتش می کرد زندگی آدم فضایی کوچولو هیچ معنایی نداشت , هیچ معنایی.....~•°stargirl°•~</description>
                <category>یه دفترچه برا دل نوشته هام...</category>
                <author>Karma</author>
                <pubDate>Thu, 15 Aug 2024 14:57:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>our personal prison</title>
                <link>https://virgool.io/HeartWrittenNote/our-personal-prison-giublqefsrvw</link>
                <description> https://www.aparat.com/v/OgB9o _ببخشید میشه لطفا یه وقت مشاوره بهم بدین ؟مکث کردم و بعد از چند ثانیه پیامک و فرستادم برای مشاورم چند وقتیه که حالم به معنای واقعی داغونه _عزیزم من قراردادم با دانشگاه تموم شده نمی تونم بهتون مشاوره بدم اما از مشاورای خوبدانشگاه و می تونم بهتون معرفی کنم....دیگه بقیش و نخوندم نمیخواد ادامه بدی فهمیدم تو هم مثل بقیه وسط کار تنهام گذاشتی دقیقا همونجایی بیشترین نیاز و به کسی داشتم که حرفام و بشنوه دوباره واسه کدوم مشاور بشینم قصه لیلی مجنون تعریف کنم ؟ باز کدوم یکیشون می خواد بگه درکت می کنم در حالی که فقط فکر اینه که آخر ماه حقوقش توی حسابش باشه (داره شعله ور میشه )_می دونم نمیخواد یادآوری کنی داشتم می سوختم آتیشی که هر لحظه شعله ور تر می شد قلب و روحم و سوزونده بودبرای خودم متاسفم که نیازمند آدمای پستی هستم که فقط فکر خودشونن برای خودم در جایگاه یک انسان متاسفم که نیازمند زندگی اجتماعی ام من برای خودم و این دنیا بابت به وجود اومدنمون متاسفم من حالم از هرچی آدمه به هم می خوره من حالم از هرچی موسیقیه به هم می خوره تمام آهنگام یادآور خاطرات تلخم هستن هر آهنگی که پلی میشه منو غرق روزای جهنمی گذشته می کنه روزای سیاهی که تو مخیلم هم نمی گنجید که بتونم ازشون عبور کنم مدت هاست صدایی توی ذهنم میگه روزهای خوبم می رسه پس کی ؟ کی قراره تموم بشه ؟ _صبر کن ! نگو تا وقتی خودت نخوای تموم نمیشه که خودم و از همین پنجره پرت می کنم بیرون چون خواستم و نشد پس ساکت شو و شعارای روانشناسی بهم نده  https://www.aparat.com/v/m72560k بین صفحات آپارات داشتم می چرخیم که این موزیک ویدئو از فیلم میان ستاره ای رو دیدم ما کجا گیر افتادیم ؟ یه جهان چند بعدی مضخرف ؟یه جهان هولوگرامی انتزاعی؟ یا یک توهم پوچ می خوام از این هزارتو فرار کنم I&#x27;m a prisoner he made the biggest prison ooooh!!! congratulation honey you won !!he&#x27;s a torturer trust me !!!~•°stargirl°•~</description>
                <category>یه دفترچه برا دل نوشته هام...</category>
                <author>Karma</author>
                <pubDate>Wed, 14 Aug 2024 19:22:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>الان چه حسی داری ؟ هیچی</title>
                <link>https://virgool.io/HeartWrittenNote/%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%86-%DA%86%D9%87-%D8%AD%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%87%DB%8C%DA%86%DB%8C-rufi2dcgg27g</link>
                <description>خب دروغ چرا ؟!صرفا این پست و گذاشتم که یه چیزی گفته باشم این روزا خیلی دوست دارم بنویسم تمام وجودم فریاد می زنه شروع کن اون کتاب کیمیاگر و که یک ساله گوشه اتاق خاک می خوره رو بخون مغزم داره داد می زنه کتاب در جست و جوی معنا رو تموم کن چشمام می خوان فیلم ببینم گوشام ازم آهنگ درخواست می کنن و اما هنوز یه سایه ای روی وجودم افتاده یه سایه ی شومی که نمیزاره از همه ی چیزایی که قبلا لذت می بردم لذت ببرم هیچ حسی ندارم و این خود جهنمه بی حسی مطلق تمام احساساتی که در طول روز از خودم بروز میدم فیکه صرفا محض اینکه نگن آدم نیست وگرنه به من چه طرف تو دو قدمی من تصادف کرد می خواد تند نره شایدم درستش همین باشه شاید باید نقش بازی کرد تا اون عواطف به خورد روحت برن شاید باید اونقدر تو نقشای خودم غرق بشم که مژده ی بی حس الان یادم بره بشم یک انسان غرق احساسات ضد و نقیض گذشته پر از شور و حال قلم به دست گرفتن سرشار از عشق به نوشتن و طالب زندگی .....~•°stargirl°•~</description>
                <category>یه دفترچه برا دل نوشته هام...</category>
                <author>Karma</author>
                <pubDate>Tue, 13 Aug 2024 22:37:14 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>