<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات هبوط درد</title>
        <link>https://virgool.io/Hoboote-dard/feed</link>
        <description>هبوط آدم، سقوط درد بود...دردی که از غم منشا می‌گیرد و غم&quot; عرفانی‌ترین حالت آدم است&quot; 
و آدم &quot; چو گلدان خالی لب پنجره، پر از خاطرات ترک خورده‌ست&quot; و این این ترک‌ها بالاخره روزی لبریز می‌شوند و کدام شنونده‌ای،  به صبوری کاغذ می‌رسد؟ 
پس &quot; حالا که در جنون گل داده‌ایم&quot; می‌نویسیم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 10:54:57</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/fzyqvimmm0ua/5sklry.jpg</url>
            <title>هبوط درد</title>
            <link>https://virgool.io/Hoboote-dard</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نشت درونی</title>
                <link>https://virgool.io/Hoboote-dard/%D9%86%D8%B4%D8%AA-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C-le2k8h4edfqh</link>
                <description>نویسنده‌های خوب اکثرا بیکار‌اند و از بیکاری، خوب می‌نویسند.ذهن مشغول نویسنده‌ی بهتری‌ست تا جسم مشغول.نویسندگی را در کنار همه‌ی رشته‌ها می‌توان ادامه داد، اما در کنار هیچ رشته‌ای نمی‌توان نوشت.همچو نویسنده‌ای که حسرت می‌خورد که چرا مدرسه‌ای برای نویسنده‌ها وجود ندارد، تا بنویسند و بنویسند و بنویسند.تا بنویسد و بنویسد و بنویسد.همچو من، که مدت‌هاست که دیگرنمی‌نویسم.&quot;کاش بنویسی&quot;مغزم می‌گوید. اما جسمم یارای حرکت نمی‌دهد.&quot;کل روز ای موجود دو پا؛ روی پا بوده‌ای&quot; پیکر بیچاره‌ام غر می‌زند.و به گفته‌ی خواب&quot; اعتراض وارد نیست.&quot;پلک‌هایم بی‌صدا چفت هم می‌شوند. پشتِ در های بسته به جهانی بی‌رویا خیره می‌مانم.&quot;خسته بود بی‌شک&quot; زمزمه می‌کنم. زمزمه تمام مغزم را فرا می‌گیرد و جیب‌های خوابش را می‌زند؛ خواب سبک می‌شود.و بیداری با زمزمه‌ی قرآنِ زیرلبِ مادر، در انگشتانم چون گره‌ای باز می‌شود و اندک اندک در تمام وجودم می‌پیچد.روزِ دیگری که نمی‌نویسم.جزوه‌ها و کتاب‌ها را روی هم چیده‌ام. ورق می‌خورند و تمامی نمی‌یابند؛ برخلاف عمر من که هر روز به پایان نزدیک‌تر می‌شود.دفتر زندگی‌ام را، اما خود ورق نمی‌زنم_چند صفحه‌ای را شاید ورق زده باشم.بقیه‌اش را کار‌ها و باد‌ها ورق می‌زنند و گاهی خودش برای اینکه استقلالش را ثابت کند چند صفحه‌ای را رد می‌کند...لجاجت‌اش را به ارث برده‌ام و بی‌خیالیش_کمی_ در من دیده می‌شود؛ برای همین است که نمی‌نویسم؛ بی‌خیالم.یا شاید هم خیالم آسوده‌ست که کلمات را گم نخواهم کرد و قلم را. به هر حال هرچه هست یک &quot;خیال&quot; دارد. بی‌خیالی شاید اما  بی&quot;خیال&quot; که نمی‌شود.چه روز‌ها که به بطالت می‌گذرند و کَکی خیالم را نمی‌گزد؛ آسوده است؛ گفته بودم.به دنبال تغییر شاید اما به دنبال ایجاد عادت نوشتن نمی‌گردم.چرا که همچو &quot;یک عاشقانه‌ی آرام&quot; من نیز از عادت بیزاری می‌جویم.اگر قرن‌ها ننوشتن، کلمات و ذوق ادبی‌ام را از من نگیرد، یک بار نوشتنِ به عادت، نوشتنی که صرفا برای نوشتن انجام می‌گیرد؛ قلمم را تا ابد نابود می‌کند.پس تا زمان تغییر، به گله و زاری مغز و جسمم گوش می‌سپارم.و به تماشای تکرارِ این نوشتن‌های ناگهانی می‌نشینم، این نشت درونی واژه‌های واژگون در سیلابِ تصاویر ذهنم...پی نوشت: وقتی کلمات بی‌اجازه می‌آیند_ کمی مانده‌ بود تا در ایستگاه اشتباهی، پیاده شوم.</description>
                <category>هبوط درد</category>
                <author>کمند...</author>
                <pubDate>Wed, 11 Feb 2026 17:25:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگِ قاطعانه‎‌ی تدریجی...</title>
                <link>https://virgool.io/Hoboote-dard/%D9%85%D8%B1%DA%AF%D9%90-%D9%82%D8%A7%D8%B7%D8%B9%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8E-%DB%8C-%D8%AA%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%AC%DB%8C-wuldn40jmvmx</link>
                <description>انگشتانم کیبورد را لمس نمی‌کنند، چنگ می‌زنند! نمی‌نویسند، زخم می‌زنند. مثل زبانم که امروز روحی را زخمی کرد....من یه عوضیم! و این حقیقت را حتی مرگ هم نمی‌شورد! شعار، شعار، شعار!پوچی بی عمل! ادبیات فخر می فروشد و دروغ می‌بافد. حقیقت؟ حقیقت چیز دیگری‌ست! من می‌دانم!می دانم می دانم می دانم می دانم.من قلبش را شکستم! قلبی را که برای من می‌تپید. قلبی که خون را در تنی پمپاژ می‌کرد، که خود را به فراموشی سپرده، همه، من بود!من بی لیاقت احمق! با منطقی احمقانه‌تر احساسش را زیر سوال بردم و کاش...کاش امشب بمیرم، همانطور که دخترانمان که همه شبیه من بودند، پیش از تولد مردند.من قاتلم. قاتل خوشبختی. و زین شب محکومم، به همان خوشبختی لعنتی‌ای که نمی‌دانم به چه...اما فروختمش! نوشته‌ی پای همه چیزش ایستاده‌ام را به یاد داری؟ حقیقت داشت...فقط به واقعیت نپیوست.من دروغ نگفتم، فقط بیش از حد و بی‌حمانه صادق بودم...صداقت گناه نیست. هست؟ صداقت نه...ندامتِ پس از شقاوتِ پس از صداقت چطور؟ دلتنگیِ پس از سخاوت چطور؟ سخاوت در عشقی که دیگر مثلش نمی‌آید. و من با تمام این درد، نمی‌دانم پای چه چیز این زهر که ذره ذره تنم را می سوزاند ایستاده ام. تصمیمم قاطع بود. آنقدر که قانع شدی و من رشته رشته اعصاب قلبم را قطع کردم. اما هنوز درد دارد...اعصاب خود مختار قلبم از من دستور نمی‌گیرند. تصمیماتم را با تپش‌های مداوم و بی امان خود زیر سوال می‌برند.بی‌رحمانه نیست؟ اینکه آغازگر این قاطعیت من بودم و مخالفش تو، و حالا بیشترین درد را من می کشم، برخلاف تو.برخلاف تو؟‌حداقل تو با تردید دست و پنجه نرم نمی‌کنی. دردمان برابری نمی‌کند. غم تو بیشتر است و زجر من_که از تردید می‌آید_ بیشتر.نامردی‌ست. لامروت! من با این حجمِ هجومِ خاطرات بی انتها چه کنم؟:)نُه ماه بعد، از ده سال بعد بهتر است، نیست؟ گمان می‌کردم که این &quot;ای کاش ها&quot; زجرآورترین شبه جمله‌ها اند که بشریت را از درون می‌جوند و در تالاب حسرت غرق میکنند؛ اما حقیقت ندارد.&quot; شاید&quot; کشنده‌تر است....اینکه شاید آینده‌ی آرام‌تری در انتظارمان بود، اگر من نمی‌رفتم. شاید تصورات وحشتناک ذهنم به حقیقت نمی‌پیوستند...و شاید ما با آن هزاران آدمِ غمگینِ گذشته، فرق می‌کردیم.نمی‌دانم. دیگر برای این حرف ها دیر است. کار خودم را کرده ام. آب از سر که هیچ، از انتهای چوبه‌ی دار ام هم گذشته‌ست...اگر این نوشته کاغذی بود، گمان می‌بردند در باران نگاشته‌ام. شاید جوهرش مثل اشک‌هایم بر چهره‌ی کاغذ می‌غلتید و خواندن کلماتش را دشوار یا حتی ناممکن می‌ساخت. شاید، در آن صورت همه چیز بهتر بود. شاید در آن صورت همه‌ی حرف هایی که هنگام گریه نوشته بودم را نمی‌خواندی.حالا که خواندی و آب، از سر همه ما گذشته‌ست. هم من و هم نوشته‌هایم. هم من و هم غصه هایم. هم من و هم تو.هم تو؟حالت چگونه‌ست جان من؟ به قول خودت پای معرفتت ایستاده‌ای یا به من نفرت می‌ورزی؟کاش مورد دوم حقیقت داشته باشد. وگرنه شاید‌های مورد اول مرا می‌کشد!حالا تنهای تنها‌ ام. مثل نوشته‌هایم. نگو تو هم تنهایی. تو دخترت را داری، همانی که گفتی خون تو در رگش نیست، اما هم نام من است. منی که پس از تو از عنوان خویش نیز گریزانم. اسمم را وقتی دوست داشتم که تو صدایش می‌کردی...حالم از خودم هم می‌خورد. کاش همه‌ی خودم را بالا بیاورم.آدمیزاد هیچ گاه مامن خوبی برای خود نبوده‌ست.و من علاوه بر خود، حتی نتوانستم مامن خوبی برای تو باشم.کسی که تمام هستی اش را پناه من کرده بود.متاسفم..._مُردم از دست سکوت! یکی فریاد بزنه...</description>
                <category>هبوط درد</category>
                <author>کمند...</author>
                <pubDate>Fri, 19 Dec 2025 21:16:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو همان سیزده‌ای...</title>
                <link>https://virgool.io/Hoboote-dard/%D8%AA%D9%88-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-x7ff1jdx6pkp</link>
                <description>...تو همان نحس‌ترین رقمی. همان سیزده که هیچ کجای این دنیای آبی جایی برایش نیست. همانی که با خنده‌هایشان به در و با لعن و نفرین، در به درش می‌کنند. خرافی نیستم جان من...تو همان سیزده‌ای که نباید باشی. بودنت اشتباه است و همین است که نمی‌شمارنت.بودنت اشتباه است و همین است که نمی‌شمارمت. مرا ببخش که نمی‌توانم عاشقت باشم.می‌دانم که خواهان بخششی. سخاوت در امید...ولی بگو چطور در مورد چیزی که ندارمش سخاوتمند باشم؟شاید اگر اشک نمی‌ریختی، مدت ها پیش رفته‌ بودم. اگر نمی‌دانستم که به خاطر بودنم...به خاطر داشتنم، حتی به خدا هم فخر می فروشی، می‌رفتم.بدون گوشه چشمی به گذشته‌ی پر و فراز و نشیب مشترکی که با هم داشتیم، فراموشت می‌کردم.من نمی‌خواهم آدم بد قصه‌ی تلخمان باشم. نمی‌خواهم به احساسی پشت کنم که باور دارم با پاکی‌ای خالصانه عجین شده. مرا ببخش که دوستت ندارم...مرا ببخش که پشت سرت اشک می‌ریزم و نمی‌توانم تمام حقیقت را بگویم. برق نگاهت حواسم را پرت می‌کند. صدایم بند می‌آید. نمی‌خواهم اشک‌هایت را ببینم، شاید در دلم نداشته باشم‌ات، شاید جای جنون عاشقی، تردیدِ قلبم را پرتپش کرده باشی؛ اما هنوز هم روی چشمانت حساسم...جای خلوتی ایستاده‌ام، میانِ نیستی. و تو از آن دور برایم دست تکان می‌دهی و تمام احساست را در تک تک اجزای چهره‌ات که به طرز شیرینی با هم همخوانی دارند، می‌ریزی. و دوباره یادآور می‌شوی که یک بازیگر خارق العاده‌ای. بازیگری که هم خودش و هم چشمانش با احساساتم می رقصند و بازی می کنند. زندگی برایت یک نمایشنامه‌ی یک نواخت و ملال آور است؟ یا تراژدی‌ای پر فراز و نشیب؟ بگو باید خود را برای کدام نقش آماده کنم؟ کدام حس؟ آرامش یا اندوهی پرتنش؟لبخندم یا از سر اندوه ست یا شکل پوزخندی به زندگی‌ام را به خود می‌گیرد .توهم اینکه قلم در اختیار من است، بیش از پیش ابلهانه می‌نماید؛ آمدم از رفتن و نداشتنت بگویم، جمله به چطور داشتنت ختم شد. به قول صائب&quot; به چه مشغول کنم دیده و دل را که مدام، دل تو را می‌طلبد، دیده تو را می‌جوید...&quot; البته دل تو را می‌جوید، دیده تو را می‌طلبد. شاید در دلم نداشته باشمت، اما شدیدا به دیدنت محتاجم.به قول خودت، حرف کشیدن از زیر زبانم سخت است، تو که هیچ، خودم هم نتوانستم از زیر زبان دلم، حرفی را بیرون بکشم که یقین بدارم از اعماقش منشا می‌گیرد. همین است که می‌گویم به دیدارت محتاجم. همچو شاملو که می‌گوید&quot; من برای چیزی که از خود به تو بفهمانم، جز چشمانم چیزی ندارم...&quot;چیز زیاد و غیر معقولی‌ست اگر بخواهم یاری‌ام کنی؟ تا گره از راز دلم بگشایم؟چیز زیادی‌ست اگر بخواهم یک بار دیگر، به چشمانم طوری خیره شوی که حل شدن تو را در نگاهم احساس کنم؟ که دوباره گرمای تو در دلم بریزد و آنگاه که خود را در انعکاس شیشه‌ی شفاف چشمت می‌نگرم، در بازتابش چشمانم به دنبال ستاره‌ی دنباله داری بگردم که نشان از تو دارد...؟ستاره‌ای که دیدنش، آرزویِ درکِ بودنت را برآورده می‌کند. و شاید آنگاه که بفهمم نبودنت یعنی چه، دیگر از داشتنت نهراسم.</description>
                <category>هبوط درد</category>
                <author>کمند...</author>
                <pubDate>Tue, 07 Oct 2025 18:43:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکارگاهِ ققنوس...</title>
                <link>https://virgool.io/Hoboote-dard/%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87%D9%90-%D9%82%D9%82%D9%86%D9%88%D8%B3-tv7m8jl97lpi</link>
                <description>...حشرهِ کوچولویِ بدبخت!با خودت نگفتی اگر درگیرِ آرزوی بزرگ شوی؛ پاهایت می‌شکند.فکر نکردی که چه هیولایی هستم؟تو را در کفِ دست هایم می‌فشارم و زندگیِ ناچیزت را می‌گیرم.این همه تلاشت برای زندگی بهره ای ندارد.برایت بهتر نیست در پسِ بادهای آزادی میانِ چمن ها و عطر و بوی جهان به دنبالِ زیبایی ها باشی تا که بخواهی در گوشه هایِ انزوایِ تعفنِ وجودم به دنبال زندگی بگردی؟اما تو باز با پاهایِ شکسته‌ ات در تاریکیِ نفس‌ هایم برای شعله‌ ای کوچک از نور می‌دوی.چه لجاجتی در توست، که حتی در دهانِ مرگ، دانه‌ ی امید می‌ کاری و از زهرِ من، شهد می‌ سازی.رویاروی ات با چشم هایِ بدونِ تنفسم وقتی مجبور به دنبال شکار می روند؛ ته مانده‌ی تلاشم را مصرف می‌ کند.تقلایی برای یافتنِ هدفی احمقانه.حرف های امیدبخش وقتی امیدی وجود ندارد ناامیدکننده تر اند.باید بدانی ققنوس دروغ است.هیچ تولدِ دوباره‌ ای نیست.اینجا شکارگاه است؛ جایی که امید را با تیر می‌ زنندو نور، پیش از دمیدن می‌ میرد....🐦‍🔥...KRK</description>
                <category>هبوط درد</category>
                <author>KRK</author>
                <pubDate>Mon, 06 Oct 2025 20:18:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلبرگ های گنجشک...</title>
                <link>https://virgool.io/Hoboote-dard/%DA%AF%D9%84%D8%A8%D8%B1%DA%AF-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D9%86%D8%AC%D8%B4%DA%A9-v9oxndcbvb7h</link>
                <description>🪶...خداحافظی کوچکی بود.به اندازه ی بزرگی اندام نحیفش.سرما را کنار زد و به دنبال نجات فرزندش رفت.دانه های برف بر سرش سنگینی می‌کردند و سوزِ پرواز قلبش را یخ میزد.راه های درازی را رفت و رفت...هیچ یافته ای نبود.انگار زمینی که آنها را زنده کرده بود زیر خاکِ سفید مرده بود.مثل سنگ سفت شد و به درختی خورد، سقوط کرد و...بهار آمد.گل رویید،از اندامی که در گرمایِ زنده شدن زمین زنده شد.شکوفه داد و گلبرگ ها سایه ای شدند تا چشم هایش نسوزد.فرزندی نجات نیافت.ولی انگار وقتی خوراکِ حشرات شد توانست بچه هایی را نجات دهد.مرگش زندگی بود؛ فقط نه برای آنکه چشم انتظارش بود....KRK</description>
                <category>هبوط درد</category>
                <author>KRK</author>
                <pubDate>Sat, 20 Sep 2025 21:05:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیانت به خویش</title>
                <link>https://virgool.io/Hoboote-dard/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%DB%8C%D8%B4-moi1nplmfdat</link>
                <description>من دیوانه نیستم. او آنجاست.این متن به زبان هردوی ما نوشته شده‌ست، مگر نه آقای کامو؟ (هرچند زبان مادری شما انگلیسی نیست)زبان نباید مرزی بین عواطف باشد، یقینا هم عقیده‌ایم. بر خلاف غذایی که توسط دو آشپز پخته می‌شود، متنی که توسط دو نویسنده نگارش می‌شود نباید آنقدر ها هم بد باشد. البته، امیدوارم نبوده باشد. به هر حال هر کدام از ما در زبان خودمان تبحر داریم_فرانسه و انگلیسی زبان‌های خوبی‌ هستند_اما من پیچیدگی ادبیات پارسی را به هیچ زبان زنده_و مرده‌ای_ در دنیا، نمی‌فروشم.“In thy name&quot;Man is the only creature who refuses to be what he is. By this, I mean ‘human.&quot;But then, there is still a man in the word &quot;human&quot;. And in &quot;women&quot; too, another hidden&quot; men. I don’t mean anything particular—it’s just… interesting.Humans always try to be anything but human. They often despise behaving like themselves. They’re simply not fond of this way of life. So, they turn into animals, and in doing so, they build a wild world—a world meant to destroy whatever traces of humanity still remain. In this world they rule, the last true humans are forced to pretend, to deny what they really are. And, somehow… it feels understandable.Autumn is a second spring when every leaf is a flower. To me, they are the muted voices of flowers once plucked in spring—still blooming, yet carrying the death of unopened buds, the dreams of closed eyes and ears. The leaves commit suicide, protesting the cruel murder of the flower. I believe Autumn is secretly in love with poor Spring; and together, the three of them—Autumn, Spring, and Love—are victims of the actions of those human-shifted beings… of selfishness itself.“Fiction is the lie through which we tell the truth. And I love that. It’s like you’re speaking the truth and saying nothing at the same time—anything but a story. You can hide countless truths within it. And then, you let the reader decide which truth he or she wishes to believe, to embrace. I love giving readers that right to choose. It reveals their true personality, you know.”“In general, the purpose of a writer is to keep civilization from destroying itself. It doesn’t matter whether through fiction or any other form of writing.”“They say: ‘In order to understand the world, one has to turn away from it on occasion.’ My mom always said something similar about God: ‘Do not search for Him, do not question Him, if you don’t want to lose your beliefs.’ She wanted me to accept everything they told me. But—Mommy!—I’m not afraid of losing my beliefs.”“Always go too far, because that’s where you’ll find the truth. Far away from yourself—you can only see the truth when you’re no longer trapped in your body. Try to fly out of it… or wait for a friend to die… or for someone to kill you with a single word. You’ll automatically drift away from this body. And from that distance, you’ll finally discover the bitter truth within yourself.The other advantage of being far away in that moment is that you can cry out freely. Because these kinds of truths always hurt…”“I used to advertise my loyalty, and I don&#039;t believe there is a single person I loved that I didn&#039;t eventually betray.” This is one of those truths I discovered. At first I denied it; then I shouted in anger. I felt upset for a moment as I dug deeper into my memories. After that I wanted to cry, but I couldn&#039;t anymore. So I stayed quiet—not because I couldn&#039;t accept the truth; I could. I accepted it: I&#039;m a traitor. And I didn&#039;t want to be a liar either.“At the heart of all beauty lies something inhuman.” Some goods must always be sacrificed for other goods to survive. We only see the beauty because we refuse to shatter our fantasies.“O Light! This is the cry of all the characters of ancient drama brought face to face with their fate. This last resort was ours too, and I knew it now. In the middle of winter, I at last discovered that there was in me an invincible summer.”I will feel it. I will find it someday… It is important that I will, no matter when or how. I don’t care if I find this summer in the very last moments of my life.“I do not believe in God, and I am not an atheist.” My God is different from theirs. Different from what they told me about. And they have no right to call me an atheist. I’m not a completely good person, but I’m not that bad, am I?“When I look at my life and its secret colours, I feel like bursting into tears.” Oh, my dear tears… You are a gift from my God. When He is busy and cannot deal with my loneliness, you are the only light in my dark nights.So, O Light! Put your shadow upon my face, because it seems my God is busy with someone else’s loneliness.(این نوشته را ابتدا به زبان انگلیسی نگاشته و حالا به زبان پارسی بر می‌گردانم، در صورت هرگونه تداخل در ترجمه و شیوایی نوشتار، عذر من را به بزرگواری خود بپذیرید.)《به نام تو》«مرد، تنها موجودی‌ست که خویش را انکار می‌کند.» منظورم همهٔ مردم است؛ فارغ از جنسیت...اما هنوز یک «مرد» در واژهٔ مردم حضور دارد. و همین‌طور در واژهٔ «زن».یک مردِ پنهانِ دیگر...از بیان این مورد هدف خاصی ندارم، تنها برایم جالب است.انسان‌ها همیشه در تلاش‌اند تا هر چیزی جز انسان باشند. آن‌ها از اینکه همچون خودشان رفتار کنند بیزارند. دلبستگی و علاقه‌ای به این سبکِ زندگی در آنان دیده نمی‌شود. پس حتی ترجیح می‌دهند به حیوان بدل شوند تا در طی این دگرگونی، جهانی درنده‌خو و وحشی بسازند و هرچه از انسان و انسانیت باقی مانده را با خاک یکسان کنند.در این جهان که آنان بر آن حکومت می‌کنند، انسان‌های حقیقی محکوم‌اند به تظاهر و انکارِ موجودیتِ خویش.و این به نحوی… قابل درک است.«پاییز، بهارِ دوم است که در آن هر برگ یک گل است.»برای من، برگ‌ها صدای خاموشِ گل‌هایی هستند که در بهار، در اوج شکوه، چیده شدند.آن‌ها حاملِ مرگِ غنچه‌های نگشوده و رؤیاهای چشم‌ها و گوش‌های بسته‌اند. برگ‌ها در اعتراض به مرگِ بی‌رحمانهٔ گل، خود را به دارِ بادِ غم‌انگیزِ پاییز می‌آویزند.من در میان خیالاتم یقین دارم پاییز عاشقِ بهارِ بی‌نواست؛ و این سه—پاییز، بهار و عشقشان—قربانیِ امیالِ همان انسان‌گریزان می‌شوند. قربانیِ خودخواهی.«داستان، دروغی‌ست که از خلالِ آن، حقیقت را می‌گوییم.»و من دیوانه‌وار دلباختهٔ این بخش از ادبیاتم. مثل آن است که حقیقت را بگویی و در همان حال، هیچ نگویی—هیچ چیز جز یک داستان.در دلِ هر داستان می‌توان بی‌شمار حقیقت پنهان کرد؛ حقایقی که تلخی‌شان گوشتِ زبان را می‌جود. به همین دلیل فهمشان را به چشم‌ها می‌سپاریم، چشم‌هایی که آن‌قدر باریده‌اند و به گل نشسته‌اند و شاهدِ ریزشِ امید و آرزوهایشان بوده‌اند که از پسِ تحملِ این‌ها هم برمی‌آیند.و آنگاه، خواننده را آزاد می‌گذاری تا خود حقیقتِ دلخواهش را برگزیند. کدام را پس بزند و کدام را در آغوش بگیرد. با حقیقتی بخندد، یا در آغوشِ واقعیتی اشک بریزد.و من عاشقِ اهدای چنین حق انتخابی به خوانندگانم. می‌دانی… این انتخاب، پرونده‌ای دشوار را به‌سادگی حل می‌کند و شخصیتِ حقیقی آنان را آشکار می‌سازد_ از پاسخ به پرونده‌ ‌های جنایاتی که حلشان از مکافات بیشتر جلوگیری می‌کند لذت می‌برم_«به‌طور کلی، هدف نویسنده این است که نگذارد تمدن، خودش را نابود کند.»فرقی نمی‌کند با داستان، یا با هر شکلِ دیگری از نوشتار.می‌گویند: «برای درک جهان، گاه باید از آن روی برگرداند.»مادرم همیشه چیزی مشابه دربارهٔ خدا می‌گفت: «دنبالش نگرد، درباره‌اش سؤال نکن، اگر نمی‌خواهی ایمانت را از دست بدهی.»او می‌خواست هرچه را که می‌گفتند بی‌چون‌وچرا بپذیرم.اما—مامان!—من از، از دست دادن باورهایم نمی‌ترسم. و حتی از بابتش متأسف هم نیستم…«همیشه بیش از حد پیش برو، زیرا آنجاست که حقیقت را خواهی یافت.»دور از خویشتن. تو حقیقت را تنها زمانی می‌بینی که دیگر در زندانِ تنت اسیر نباشی.تلاش کن که بمیری.یا صبر کن تا دوستی بمیرد… یا به انتظار بنشین تا همان دوست، تو را با یک واژه بکشد. آن‌گاه در لحظه‌ای از این پیکر دل می‌کنی. و از آن فاصله، تلخ‌ترین حقیقت را در درونِ خودت می‌یابی.فایدهٔ دیگرِ دور بودن در آن لحظه این است که می‌توانی بی‌پروا فریاد بزنی. چرا که این‌گونه حقیقت‌ها همیشهدرد دارند…«من روزگاری وفاداری‌ام را جار می‌زدم، و باور ندارم حتی به یک نفر که دوستش داشته‌ام، در نهایت خیانت نکرده باشم.»این یکی از حقیقت‌هایی بود که کشف کردم. نخست انکارش کردم؛ سپس با خشم فریاد زدم. لحظه‌ای آزرده شدم؛ آنگاه که عمیق‌تر در خاطراتم فرو رفتم.بعد خواستم گریه کنم، اما دیگر نتوانستم. پس خاموش ماندم—نه از آن رو که نتوانستم حقیقت را بپذیرم؛ توانستم. پذیرفتم: من خائنم. و نخواستم علاوه بر آن، دروغ‌گو هم باشم.«در دلِ هر زیبایی چیزی غیرانسانی نهفته است.»برخی خوبی‌ها همیشه باید قربانی شوند تا خوبی‌های دیگر زنده بمانند. ما تنها زیبایی را می‌بینیم، چون از شکستن و مرگ رؤیاهایمان می‌ترسیم.«ای روشنایی! این فریاد همهٔ شخصیت‌های نمایشِ باستانی‌ست که با سرنوشتِ خویش روبه‌رو شده‌اند. این آخرین پناهِ ما هم بود، و اکنون آن را دریافتم. در میانهٔ زمستان، سرانجام کشف کردم که در درونِ من، تابستانی شکست‌ناپذیر هست.»احساسش خواهم کرد. روزی آن را خواهم یافت… مهم این است که بیابم، هر زمان و هر طور که باشد. برایم مهم نیست اگر این تابستان را در واپسین لحظاتِ زندگی‌ام بیابم.«من به خدا ایمان ندارم، و در عین حال بی‌خدا هم نیستم.»خدای من با خدای آنان فرق دارد. متفاوت است با آنچه به من گفته‌اند. و آنان حقی ندارند مرا بی‌خدا بخوانند. من انسانی کاملاً نیک نیستم، اما آن‌قدر هم بد نیستم… هستم؟«وقتی به زندگی‌ام و رنگ‌های پنهانش می‌نگرم، احساس می‌کنم می‌خواهم بزنم زیر گریه.»ای اشک‌های عزیزم… شما هدیه‌ای از سوی خدای من‌اید. آن زمان که او مشغول است و نمی‌تواند به تنهایی‌ام رسیدگی کند، شما تنها روشناییِ شب‌های تارِ من‌اید.پس، ای روشنایی!سایه‌ات را بر چهره‌ام بیفکن.چرا که گویی خدای من سرگرمِتنهاییِ دیگری‌ست…پی نوشت یک: . &quot;نوشتن، تنها شکلی از خیانت بود که پس از آن، دیگر از خودم بیزار نبودم.&quot;پی نوشت دو:&quot;و اینک، من — خائنِ خویش — همچنان در جستجوی آن تابستان شکست‌ناپذیرَم.&quot;</description>
                <category>هبوط درد</category>
                <author>کمند...</author>
                <pubDate>Thu, 18 Sep 2025 23:49:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حق دارم فریاد بزنم!</title>
                <link>https://virgool.io/Hoboote-dard/%D8%AD%D9%82-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D8%B2%D9%86%D9%85-cui4ldgwzjwb</link>
                <description>در این تئاتر، تا می‌توانید بخندید، تاوان این خنده‌های شما را هم من پس خواهم داد.من واقعی هستم.من واقعی هستم.من واقعی هستم.نه یک تابلوی رنگین که همیشه خندان است. مرا بنگرید! مردم! من همانم که شما را به آرامش دعوت کرده‌ام، همانم که آرامش را برگزیدم، همانم که برای آرامش جنگیدم، برای آرامش حرف زدم، برای آرامش دست زدم، برای آرامش سکوت کردم، برای آرامش خفه شدم، خفه خون گرفتم، ذوب شدم، جمع شدم، برای آرامش در تن ناآرامم نیست شدم، هیچ شدم، مُردم...این که سینه‌ام مالامال از آن‌ست، نه غم است و نه اندوه. نه عشق است و نه جنون...آنچه از درونم زبانه کشیده به گلویم هجوم می‌آورد، بغض نیست.ترس نیست، درد نیست، رنج نیست، هجر و شعر و واژه و خط و نقطه، نیست.خشم است. و من حق دارم که خشمگین باشم. چونمن واقعی هستم.من واقعی هستم.من واقعی هستم.نه یک تابلوی رنگین که همیشه خندان است! مرا بشکنید تا شعله‌ور شم و همه را بسوزانم، همه‌ی شما با من خواهید سوخت... گرمای این آتش سرخ و لرزان همه‌ی شما را در آغوش خواهد کشید.با هم می‌سوزیم.از تنها سوختن خشمگینم. از تنها درد کشیدن بیزارم...عمری‌ست که واقعی نخندیدم. هربار از ته دل احساس زندگی کردم، چندی بعد از اعماق همان دل، آرزوی مرگ داشتم.این زندگی کجا به من عدل ورزیده که من بخواهم با او و مردمانش عادل باشم؟کجا یک لبخند...یک لبخند بی‌تاوان را بر من روا داشته؟این دنیا متشکل از ریاضیاتی بی رحم است که برای خنثی ماندن تمام شیرینی‌ها را با تلخی، فدا می‌کند.چقدر از ریاضی بدم می‌آید. چقدر از دنیا متنفرم. و چقدر از شبیه شدن به این آدم‌ها بیزارم...آن‌ها خودشان‌اند و خود را به دنیا تحمیل می‌کنند و من هم خودمم_ همانی که باید باشم تا آن‌ها راحت خودشان باشند_ و از این خودم بدم می‌آید. من حق دارم فریاد بزنم چون منمن واقعی هستم.من واقعی هستم.من واقعی هستم.مگر من انسان نیستم؟ چرا باید از خودم بگذرم...من حق دارم که خودخواه باشم. لااقل گاهی...می‌توانم.می‌توانم؟من حق دارم که در جایی بیرون از این پوست رنگ پریده و یخ زده فریاد بزنم. چون منواقعی هستم._افکار یک تناقض به شدت مضطربپ.ن: هشدار! زمان پس دادن تاوان است_ تقاص لبخندی که برای من نیست_</description>
                <category>هبوط درد</category>
                <author>کمند...</author>
                <pubDate>Sat, 06 Sep 2025 23:18:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعرِ بی‌مخاطب</title>
                <link>https://virgool.io/Hoboote-dard/%D8%B4%D8%B9%D8%B1%D9%90-%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%A8-djjesvolf9z2</link>
                <description>خیلی تنهام ...  و می دانم که این جمله توان بیان کردن حجم واقعی تنهایی من را ندارد . نه از آن تنهایی‌های شلوغ که آدم‌ها در میان جمع تجربه‌اش می‌کنند بلکه از آن جنس تنهایی هایی که شب ها با صدای سکوت در گوشم زمزمه می کند (تو هنوز کسی را نداری که نامت را به یاد بیاورد ). نه دستی که در سرمای روزهایم گرما ببخشد ، نه نگاهی که در میان هزاران نگاه من را بخواند .   میلیسنت عزیز! نمی دانی چه قدر دلم می خواهد عاشق باشم . نه از آن عشق‌های گذرا که با یک پیام شروع و با یک سکوت تمام می‌شوند، بلکه از آن عشق‌هایی که ریشه در جان دارند، که با یک لبخند، جهان را روشن می‌کنند، و با یک آغوش، تمام دردها را بی‌اثر می‌سازند.من با خیال او زندگی می‌کنم، با تصویر دختری که هنوز نیامده، اما در قلبم خانه‌ای دارد از جنس امید. شاید روزی بیاید، شاید روزی عشق، در کوچه‌ی تنهایی‌ام قدم بزند و من، برای اولین بار، با تمام وجود زندگی را لمس کنم. در کوچه‌های خاموش دلتنهایی ام چون باد بی قرار می وزد بر برگ های خاطره بی آنکه دستی از جنس مهر تنه این درخت بی شاخ و برگ را نوازش کند . نه نگاهی که در آن گم شوم نه آغوشی که پناه بغض های هر شبم باشد .ای عشق، اگر روزی از خوابِ ستاره‌ها برخیزی، و بر لبانم طلوع کنی، من تمام شب‌های بی‌تو را چون شمعی در آستانت آرام آرام آتش خواهم زد.</description>
                <category>هبوط درد</category>
                <author>خُنیاگرِ رستاخیز</author>
                <pubDate>Sun, 24 Aug 2025 20:00:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پای همه چیزش، می‌ایستم.</title>
                <link>https://virgool.io/Hoboote-dard/%D9%BE%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2%D8%B4-%D9%85%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-njbx1g7cegwz</link>
                <description>آنچه می‌خواهیم، حتی دیر هم شده، همان می‌شود.به قول خودت؛ آدم نمی‌شوم. دنیای زن‌ها و دختر‌ها همین گونه است. نگرانی و ترس_حتی اگر بروز داده نشود_ برای جزئی‌ترین چیز‌هایی که ظاهرا احمقانه و فاقد اهمیت‌اند. دلایل خودم را دارم که نگران باشم.در میان بحث‌هایمان...درمیان اشک‌هایمان، که تا حد زیادی تقصیر من است؛ لرزش صدایت از احساس آشنای ترس و دلهره‌ای شیرین به هنگام گفتن جمله‌ی &quot; اما من دوستت دارم...&quot;همان اندازه که ناراحتم می‌کند، خیالم را آسوده می‌سازد. دانستن اینکه تو هم به اندازه‌ی من که در پیش تو احساس ضعف دارم و جعبه‌ی واژگان بی‌رحمانه‌ای که همیشه بر زبانم می‌لغزند را در شیفتگی صادقانه‌ی نگاهت گم می کنم، پیش من ضغیفی، برایم...شیرین است. تنها با این کلمه توصیف می‌شود، &quot;شیرین&quot;. همان طعمی که در قلبم می‌پیچد و سپس در زیر زبانم احساسش می‌کنم و بعد در نگاهم جریان میابد.حقیقتی در کلماتت نهفته‌ست که با هیچ منطقی قادر به انکارش نخواهم بود!شدتی در احساست هست که با هیچ واژه‌ای قادر به جبرانش نخواهم بود.قرارمان، هنوز پا برجاست. دوستت دارم و پای همه چیزش هم ایستاده‌ام.قول انگشتی...(یعنی قرار داد رسمی‌ست!)</description>
                <category>هبوط درد</category>
                <author>کمند...</author>
                <pubDate>Sat, 23 Aug 2025 22:35:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دروغ موروثی‌.</title>
                <link>https://virgool.io/Hoboote-dard/%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-%D9%85%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%AB%DB%8C-cnal4ona7noh</link>
                <description>دارم به یک‌سری موضوعات جالب فکر می‌کنم؛ تفکراتی که با خواندن این کتاب شکل گرفته‌اند. در واقع، این فکرها اتفاقات اطراف را روشن‌تر می‌کنند.فکرش را بکن؛ ما هر روز داریم با آدم‌های عوضی اطرافمان سر و کله می‌زنیم. علاوه بر اینکه باید مراقب قلب معشوقمان باشیم، باید به این فکر کنیم که یک عوضی به قلبمان دستبرد نزند و بعد، تلاش کنیم تا انسان بمانیم.در برابر همه‌ی این‌ها، سوالی که بارها پرسیده می‌شود این است:«آیا ما هنوز انسانیم؟»البته این سوال از ریشه غلط است. «هنوز» باید حذف شود، چون ما از اول انسان نبودیم. یک موجود کوچک چهار دست‌وپا با عنوان &quot;آدم&quot; بودیم که در زیرشاخه‌ی جانوران و در نهایت حیوانات قرار داشت. پس می‌شود گفت با حیوانات فرقی نداشتیم؛ چشم‌بسته تلاش می‌کردیم تا زنده بمانیم.برای یک مایع سفیدرنگ، له‌له می‌زدیم، چون دریافتش حس خوبی برایمان داشت و احساس قدرت می‌کردیم. کم‌کم فهمیدیم این قدرت، حق طبیعی ماست ــ در واقع، به ما تلقین شد. پس به خودمان اجازه دادیم هرکسی که آن مایع سفید را از ما گرفت، را چنگ بزنیم، جیغ بزنیم و با گریه‌های وحشیانه، ادعای مالکیت کنیم.از همان اول، برای بقا تلاش کردیم. هرچه بزرگ‌تر شدیم، حباب دنیای رویایی‌ای که در ذهنمان ساخته بودیم، در هم شکسته شد و کم‌کم با قانون جنگل آشنا شدیم. برای هر چیزی جنگیدیم... هر چیزی.در نتیجه، کامل‌تر که نشدیم هیچ، روزبه‌روز وضعمان وخیم‌تر شد و حرکاتمان حیوانی‌تر و وقیح‌تر. چیزهایی از قبیل احساسات و عقایدی را که زمانی مقدس می‌دانستیم، زیر پنجه‌هایمان له کردیم، چون به ما تلقین شده بود که این حق طبیعی ماست که آزاد باشیم. اما نمی‌دانم چرا، بیشتر احساس خفگی می‌کنیم.انسانیت دقیقاً می‌تواند چه شکلی باشد؟ به نظر نمی‌آید بشود با کلمات شاعرانه توصیفش کرد. گمان نمی‌کنم در ادبیات بگنجد یا حتی بشود با چشم دیدش. خیلی‌ها ادعا دارند که آن را دیده‌اند ــ چون به آن‌ها تلقین شده.البته ممکن است همه‌ی این حرف‌ها را غم به من تلقین کرده باشد، از آن مدل منطق‌هایی که دوستش دارم.اما یک سوال واقعی:به نظر تو من انسانم؟ چرا آره؟ چرا نه؟اگر بخواهم به این سوال راجع به تو جواب بدهم، الان می‌توانم بگویم که نمی‌دانم. انسان بودن را حداقل من نمی‌توانم تعریف کنم. مسیح و زرتشت یا تمام آدم‌های پاک و بی‌نقص دنیا، تا حالا کار اشتباهی انجام نداده بودند که انسانیتشان زیر سوال برود؟ یا اصلاً انسانیت واقعی یعنی انجام ندادن هیچ کار اشتباهی؟ یا شاید انسان بودن یعنی اشتباه کردن ــ البته اشتباهی که به کس دیگری صدمه نزند.اگر بخواهم بزرگ‌ترین گناه دنیا را معرفی کنم، اسمش را می‌گذارم «دزدی».دزدی گناه بزرگی‌ست...در همه‌ی زمینه‌ها.پی‌نوشت: این نوشته، نامه‌ی کوتاهی به یکی از دوستانم است. خواستم با ساختاری منسجم‌تر در صفحه‌ی ویرگولم هم باشد تا شاید خواندنش برایتان جالب بوده و خالی از لطف نباشد.دزدی، گناه بزرگی‌ست... در همه‌ی زمینه‌ها.</description>
                <category>هبوط درد</category>
                <author>کمند...</author>
                <pubDate>Thu, 14 Aug 2025 22:44:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در کوره‌ی &quot; ای‌کاش ها!&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/Hoboote-dard/%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%88%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D9%87%D8%A7-fegfwotpc4dw</link>
                <description>هر وقت آدم بودن برایم سخت می‌شود، با زمزمه‌ای با این مضمون همراه می‌شوم که: «کاش آدم نبودم!»توپ فوتبالی کهنه‌ای بودم در خیابان؛ مدام از این سو به آن سو غلت می‌خوردم و لحظات خوشی را با درد کشیدنم برای دیگران به ارمغان می‌آوردم. اما در قالب یک آدم، درد کشیدنم تنها گریبان خودم را نمی‌گیرد؛ حتی اگر بخواهم گوشه‌ای ذره‌ذره بمیرم، باز هم دیگران به زحمت می‌افتند، و این چیزی‌ست که از شنیدنش به شدت بیزارم. حالا دیگر جایی برای افسوس نیست.زنجیر پاره‌پاره، اگر در کوره بسوزد، حرارت دوباره آن را جوش می‌دهد و یکپارچه می‌کند.اما انسان، وقتی خود را در کوره‌ی «ای‌کاش»ها می‌سوزاند، نه محکم‌تر می‌شود، نه یکپارچه‌تر، و نه آرزوهایش به حقیقت می‌پیوندند؛ تنها ذره‌ذره فرسوده و نابود می‌شود و در نهایت به هلاکت می‌رسد — حتی اگر هنوز قلبی در سینه‌اش در تپش باشد_ او مرده‌است‌.مغلوب و مغروق — می‌دانم چنین کلمه‌ای وجود ندارد، اما ای‌کاش وجود داشت — در حسرت کاش‌هایی که هیچ بذری برای کاشتن ندارند.چه مرگ رقت‌انگیزی!زندگی، چون حیوانی درنده، به چنین فضاحتی شرف دارد.و حالا، تنها برای نابودی یک «ای‌کاش» تلاشی نمی‌کنم؛ و آن این است که، حالا که آدمم… کاش انسان باشم.</description>
                <category>هبوط درد</category>
                <author>کمند...</author>
                <pubDate>Thu, 14 Aug 2025 14:27:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ آهسته‌ی بی‌تو</title>
                <link>https://virgool.io/Hoboote-dard/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%A2%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%AA%D9%88-px2nf8dqjpdi</link>
                <description>خیال بودنتمدت‌هاست که حسرت‌هایم را نمی‌کِشم. می‌گذارم روی دلم بمانند و تَلی شوند از آرزو‌های مرده‌ام.می گذارم قلبم در زیر فشارشان فشرده‌تر از پیش، با آهنگی کند و نامنظم در تپش باشد؛ و هربار که لحظه‌ای از تپش می‌ایستد تا نفسی تازه‌ کند و دوباره به این چرخه‌ی بی‌پایان باز گردد، دلیل ادامه دادنش را به یاد آورم.نمی‌گذارمحسرت تو، بر دلم بماند.حسرت نگاهی که پر تنش و ناآرام چشمم را نشانه می‌گیرد و دستانی که دستم را در گرما یا شاید هم سرمایشان، حبس می‌کنند.من تاکنون دستانت را نگرفته‌ام اما می‌دانم حتی اگر همچون تکه‌ای یخ باشند، وجودشان دست که هیچ، قلب مرا حرارت می بخشد. قلبی که این چنین رنجور خون را چون آه سردی در مسیر باریک و خاموش رگ‌هایم می‌دمد.حسرت تو نباید بر دلم بماند.آخر می‌دانی، تو همان&quot; نبایدِ لازم&quot;ی هستی که حضورش برای ادامه‌ی حیات الزامی‌ست.منطقم اینجا سکوت می‌کند، چون منطقی برای این ناگریزگاه خواستنت، وجود ندارد_الزامی هم نیست_ همین که قدری ضربان این قلب خسته را بالا می‌بری و به این جسم پوشالی و پیکر مفلوک، روح تازه می‌بخشی، کفایت می‌کند.فقط فکر رفتن به سرت نزند، همینجا بمان‌.به دستت می‌آورم؛ چون این تنها راه نجات من از مرگ آهسته‌ی بی‌تو بودن است.</description>
                <category>هبوط درد</category>
                <author>کمند...</author>
                <pubDate>Sat, 09 Aug 2025 22:55:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میانِ سه نقطه...</title>
                <link>https://virgool.io/Hoboote-dard/%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%B3%D9%87-%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-zbfaqsyvvgu0</link>
                <description>حسرت تو از آن چیزهایی است که انجام دادی، یا از آن سکوت‌هایی است که در دلِ کلماتِ ناگفته مانده؟Part 1&quot;من در حسرت چیم؟&quot;استاد این سوال را گوشه ای از کاغذ نوشته بود و کاغذ بسیار خالی؛ مثل افکارم بعد از خواندن سوال. هر دو پیچیده شده میان میلیون ها واحد سازنده بودند ولی هیچ چشمی عمقشان را نمی‌دید.حسرت، اصلا نمی‌دانستم چیست. رباتِ راهنمای گوشی ام گفت که یعنی ناراحتی و اندوهی که از انجام دادن یا انجام ندادن کاری داریم.انگار یه جوان ۲۱ ساله حسرت های زیادی دارد. اندوه های خورده نشده ای که در حلق مانده اند و نه خفه می‌کنند و نه هضم می شوند.انگار مردم گنجاندن احساس را در کلمات برتری می‌دانند. آخر چگونه می‌توانند این همه حجم و تاریخچه های درهم را در درون کلماتِ خط خطی وارد کنند. نمی‌شود. خیلی از آنها جا می‌مانند و از کاغذ می افتند و جایشان گم شدن بین دندانه های جاروی سرایدار است.کلاس جالبی ست. استاد جالبی هم دارد. حتی این تقلایم برای فهمیدن این سوالِ کم حجم هم جالب است. این گشتن در نورون های تصمیم و خاطره با این حافظه ماهی قرمزی که دارم را دوست دارم.از این و آنِ حسرت های همه چیز بگذریم آخر به آنجا می‌رسیم.زندگی را انتخاب میکنی؟حسرت آخر همین است.انتخابش نکن.مثلا انگار چه چیزی انتخاب کرده ای.کمی به اطرافت نگاه کنی همه چیز را میبینی. که همه چیز سه نقطه ای خالی ست...شاید اصلِ حسرت، همان «حسرتِ فهمیدنِ حسرت» باشد؛ مثل افکار تو که روی کاغذ پیچ می‌خورند ولی هرگز کاملاً آشکار نمی‌شوند.Part 2امیدوارم گوش کنی!شاید حسرت تو، حسرت همان سه نقطه ی خالی باشد. همان فضای سفید بین کلمات، همان سکوتی که پیش از هر آره یا نه ای قطعی، در گلو گیر می‌کند. حسرت انتخابی که هنوز انجام نشده، ولی انگار از پیش شکست خورده است.استادت با آن کاغذ تهی، شاید می‌خواست بگوید: حسرت، همیشه مال چیزهای از دست رفته نیست؛ گاهی مال چیز هایی است که هرگز به اندازه ی کافی وجود نداشتند. مثل عمری که صرفِ تصمیم نگرفتن می‌کنی، یا عشقی که پیش از اعتراف، پشت نقطه‌ چین‌ ها گم می‌شود.تو در حسرت انتخاب نکردن هستی، اما از قضا همین انتخاب نکردن هم یک انتخاب است انتخابی که مثل جاروی سرایدار، ردپایت را از کاغذ روزگار پاک می‌کند. پس آیا حسرت تو، در واقع حسرت نوشته نشدن است؟ حسرتِ آنچه می‌توانستی باشی، اما در هیاهوی نقطه‌ چین‌ ها گم شدی؟شاید جواب در همان کمی به اطرافت نگاه کنی نهفته باشد: همه چیز سه نقطه است، چون زندگی پیش از آنکه جوابی بدهد، مکث می‌کند. و این مکث این نفس‌کشیدنِ بینِ انتخاب و حسرت همان جایی است که تو ایستاده‌ای.پس به جای پرسیدن حسرت چیه؟ بپرس: حسرت را کجا جا گذاشتم؟شاید آنجا، بین خطوط نانوشته ی همان کاغذِ خالی باشد.شاید هم درون سایه‌ی همان جارو... که هر روز ردی از تو را می‌رُباید، اما هرگز نمی‌پرسد: چرا نخواستی انتخاب کنی؟ می‌توانستی خشمگین تر میانِ ستون کلمات بایستی.این کلاس و این تقلای فکری، خودش ممکن است روزی تبدیل به حسرتی زیبا شود حسرتِ زمانی که هنوز سوال‌ها از جواب‌ ها بزرگ‌تر بودند....</description>
                <category>هبوط درد</category>
                <author>KRK</author>
                <pubDate>Sat, 09 Aug 2025 21:30:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ستاره کوچولو بیا روی دستم بشین...</title>
                <link>https://virgool.io/Hoboote-dard/%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%A8%D8%B4%DB%8C%D9%86-mxvkqfbbivbz</link>
                <description>raw textروشنایی زیبایی قشنگ تری توی تاریکی داره تا تاریکی توی روشنایی. به ستاره های توی دلت نگاه کن.کوچولوی های دوست داشتنی!ولی چرا بهم نگفته بودی اینقدر درد داره.درسته یه قایق کوچولو توی اقیانوس تاریک هستی ولی یادت نره ستاره های کوچولو همیشه روشن هستن. شاید هم خانه ای از نور با پنجره ای روبروی تاریکی بدون خورشید. در هر صورت یادت باشه وقتی زنگوله ها به صدا در میاد باید به یاد بیاری که بیدار بشی.هی صبر کن دیگه خیلی داری به این خونه عشق میدی. این خیلی دلگرم کننده و ترسناکه. هیچوقت تعادل رو بهم نزن....تو یه آدم احمقِ مهربون و دلسوز هستی اگه میتونستم احساستو در می‌آوردم اجازه نمیدادم خرج آدم های مزخرف بشه. درسته که باید انسان ها رو هر جوری که هستند قبول کرد چون تو رو همونطورکه هستی قبول کردن ولی همه ی اونها نیازه ازت معذرت خواهی کنن بخاطر درد و رنجی که بهت دادن....مضحک نیست؛ فرار کردن.اینکه فقط یه جا بشینی و بگی راه رو بلد نیستم.از بدی های سازنده و خوبی های امیدبخش استفاده کن. شاید تلاشت کافی نباشه ولی این تلاش تو هست و قابل تحسین. زیادی به خودت سخت نگیر فقط اذیت میشی. در دنیای دیوانه ها تو هم دیوانگی کن. فرار نکن. در کنار دیگران باش چون در کنار دیگران بودن باعث میشه خجالت بکشی و زیادی فکر نکنی حتی اگه صدای افکارت رو نمیشنون....خدای من یعنی من چجور آدمی ام که توی زندگی تو هستم ولی باز تو تنها و ناراحتی. متاسفم. بقیه آدما اشکالی نداره ولی تو حق نداری احساساتت رو مخفی کنی همشو بگو. مفهوم بودن همینه. گوش دادن به تو. درد تو خنده دار نیست.داری باهام حرف میزنی! این چیزی نیست که همه بتونن انجامش بدن. اونم درباره‌ی درد و چیزی که اذیتشون میکنه. خوشحال کننده است. نمیتونم زندگیت رو زندگی و احساست رو احساس کنم ولی میدونم درد داره. راستش منم نمیدونم باید چه احساسی داشته باشی وقتی آرزوهات توی دستای یکی دیگه است و تو از هر نظر تنهایی. نمیخواد ناراحت بشی. از تاریکی های دنیا نترس. در واقع یجورایی دوست داشتنی هم هستن. تمام روزا خاص و قشنگن فقط اگه بتونی خاص و قشنگ بهشون نگاه کنی.به همین راحتیروزهایی که هرگز فکرش رو نمی کنی در لحظه ای که هرگز فکرش رو نمی کنی اتفاق می افتند.بیا با هم این زندگاني رو بگذرونیم و به تاریخ بپیوندیم.سوال خوبیه یعنی حتما باید در حال مرگ باشیم که یادمون بیوفته یه چیزی به اسم مهربونی هست؟...</description>
                <category>هبوط درد</category>
                <author>KRK</author>
                <pubDate>Sat, 26 Jul 2025 19:41:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما عقده‌های متحرکیم.</title>
                <link>https://virgool.io/Hoboote-dard/%D9%85%D8%A7-%D8%B9%D9%82%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%B1%DA%A9%DB%8C%D9%85-mjp0kfrs4o1g</link>
                <description>به مردم که نگاه می‌کنم، طنابی نامرئی از جنس غم می‌بینم که آنان را به یکدیگر متصل می‌کند. از غم می‌گویند ویکدیگر را درک می‌کنند و با غم‌‌های همدیگر شادند. حالا اگر این وسط یک نفر حقیقت را بگوید، می‌شود آدم بی درکی که حرف زدن بلد نیست. آدمی بی‌غم...مگر وجود دارد؟ مگر غمی هست که آدمی را اسیر خود نکرده باشد؟ من نگفتم غمت کوچک است، نگفتم بی‌جهت غصه داری...گفتم این حجم غصه خوردن برای مسئله‌ای که این چنین قابل حل است، احمقانه‌ست...تو که می‌دانی نمی‌توانم اینگونه ببینمت، دلواپس و نگران و پرغصه!فقط نمی‌توانم مثل تمام عاشقان جهان، با سیاست و احساس بیشتری ابراز دارم. وقتی،گفتم نمی‌دانی غصه یعنی چه، اغراق نکردم.اندوه حقیقی آنی ست که هیچ گاه حل نمی‌شود...گفتم جمله‌ای هست که حتی به صمیمی‌ترین دوستم هم نمی‌گویم. آن جمله تمام اندوه غیر قابل حل مرا، می‌رساند. آن جمله‌ای که هیچ گاه نخواهی شنید.اندوهی که از کودکی، کنج سینه‌ام جای دارد و هر بار که بدان می اندیشم، گلویم در شعله‌ای نامرئی می‌سوزد و در عوض چشمان همیشه بازم، قدری نم دار می شوند.نم دار از قطرات حاصل از تقطیر حقیقتی که در سینه‌ام می‌سوزد...اشک‌هایم بی‌درنگ و بدون آنکه بدانم و بخواهم، روی گونه‌ام می‌ریزند.خیلی درد‌ها روزی درمان و خیلی خلا ها روزی اغنا می‌شوند و بعضی، هرگز التیام نمیابند.و در نهایت، عزیز من؛همه‌ ما عقده‌های متحرکیم.پی‌نوشت: دلنوشتی ناگهانی و بدون اندیشه‌ای سازمان یافته‌.پی نوشت دو: راهی برای اتمام پروسه‌ی این تقطیر بی‌ارادی می‌دانید؟</description>
                <category>هبوط درد</category>
                <author>کمند...</author>
                <pubDate>Sat, 26 Jul 2025 03:21:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درون یک دلقک (۲/پایان)</title>
                <link>https://virgool.io/Hoboote-dard/%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%84%D9%82%DA%A9-%DB%B2%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-pkqpkbqvgqq3</link>
                <description>...دوباره که شما را میبینم...از آن آپارتمان رو به اسکله،برای ملاقاتم به زندان پا پیش گذاشتید...چشمهایتان متعجب‌اند قربان...نکند منتظر بودید، الان با یک صورت ترکیدهیا دست و پای زخم خورده از رد شکنجه رو به رو باشید؟!نه!بیخیال... یعنی فکر کردید بعد از اینهمه سال یکی دو نفری رفیق جینگتوی این خراب شده ندارم؟!بله حق دارید اینطور فکر کنید...آب توی پارچ اینجا امن است؛خیالتان تخت تخت!یک لیوان بنوشید!لب هایتان از بُهت خشک شده...بگذارید کمی قضیه را شفاف کنم...چشمهایتان را کمی آنطرفی هل بدهید؛به طرف آن مرد عینکی که دارد باآن زن صحبت میکند...آفرین بله همان مرد؛پول داده بود تا زنش را بکشمتا بتواند به معشوقه‌اش برسد...چقدر داده بود؟!یادم نیست ولی دخترش را به جای پول کشتم!اعضای بدنش که خیلی به کار آمدند!چندین برابر بیشتر ازچندرغازی که قرار بود این دلقک به من بدهد...نه... نه بدنش را نخوردمقسم می‌خورم!آخر وسایل پخت و پزم راخانه جا گذاشته بودم و خب نمیشدکه جلوی این مردک که شاهدکوبیده شدن سر زنش به دیوار بوده واعضای بدن دخترکش رابه چشمش دیده و حتی مجبورش کردملمس کند، بنشینم و استیک درست کنم!کاری بسیار خارج از اخلاق است عزیز من!اینجا دیگر سمتم نمی‌آید و تازشم خبرچینم شده...مثل یک کلاغ سیاه کثیف، برایم اخبار می‌آوردو در ازایش پنیر میگیرد!حالا سمت راست را نگاه کنید...مثل یک جغد کامل سرتان را بچرخانید و آن دو قلچماق را ببینید...به آنها مواد ناب می‌رساندم تا سوت پرواز بزنند و توی آسمان چرخی بزنند!البته بعداً ها که چند تا ام الفساد را اجیر کردم آنها مواد میدادند و اینها بزن و برقص...هنوز هم قضیه همین استو کسی حتی پایش را نزدیکمچپ نمی‌گذارد...یکی از این لاشخور ها نیروی ارتش بود!ولی معتاد شد و اخراج شد...همیشه که قرار نیست وظیفه‌ام را با ریختن خون یک مشتانسان گناهکار بپردازم...نه! من اینقدرها هم آدم بدی نیستم!فقط گاهی یادم میرود چقدر از انسان هامتنفرم و دوست دارم اعضایلختشان را خونی در بغل بگیرم...به به بو بکشید...بوی آزادی را می‌شنوید؟!البته که آزادی یعنی بترسیدچون شاید بعدش بیایم دنبال شما تا با هم برای شام به یک رستوران مجلل برویم...سرتان را بالا بگیرید قربان!فکر نمی‌کردم اینقدر نازک نارنجی باشیدکه حالتان بد شود...تازه کجا را دیده‌اید؟!دیشب یک درازپایی قصد کرده بودوقتی خوابیده بودم و قلچماق هاداشتند توی دستشوییزیر نور زیبای ماه شب آخر که معمولا گرد وقرص استمواد می‌زدند،مرا بکشد! آن هم با یک چاقوی میوه خوری!عجب غلط ها!یک لگد زیر جفت پایش حواله دادم ومثل سگ دم بریده پرتش کردم بیرون...ولی آخر کارش راوقتی توی تخت خوابش با پارچه آغشته به بنزیناو را خفه کردم در حالی که داشت مثل یک خوک کثیف ناله میکردو التماس میکرد که نمی‌تواند نفس بکشدو تصور کنید زیر آب دهانتان را باز کنید نمیتوانید نفس بکشید و دارید میمیرید اما اینبار سریع تر است؛و جسدش رادر یکی از توالت ها رها کردیم...دارید میپرسید مگر بالا و کنارشیکسری آدم های به خواب الکیرفته نبود که...از ترس عرق کردید...سرتان را بالا بیاورید و بپرسید!میخواهم توی چشمهایتان نگاه کنم...شما فقط داستانش را شنیدید و ترسیدید!آنها که صدای ناله و التماس این خوک راشنیده بودند و خب، خودتان دو دوتایی کنید میفهمید که چرا هیچکسبرای کمک پا پیش نگذاشت!هممم... شما در نقش یک وکیلکه فکر میکند وجدانش بی تقصیر و آرام است و شب را با فشار قرص خواب آور می‌خوابد جلوی من نشسته‌اید؛یا در نقش یک قاضی که فکر میکند دارد عدالت راتوی جامعه جاری می‌کند؟!اوه فهمیدم...برای شام آخرم؟!هممم احتمالا یک تکه از کبدتانتازه و داغ توی روغن غلطیده و کنارش یک مشت سیب زمینی سرخ کردهبا اسانس خون خوک...شوخی میکنم قربان...نترسید!فقط یک تکه نان تست با فنجانی قهوه سیاه...میخواهم سبک و بی‌گناه، مثل آن دخترکاز دنیا بروم...البته که دینم را به جامعه پرداخته‌ام!هزاران هزار نفر حتی بدتر از مندارند توی کیف شما هر روز اینور و آنور میروندو حتی نمی‌فهمید!من هم برمی‌گردم...اوه..‌. قرار است با صندلی الکتریکی اعدام شوم؟!همه هم قرار است تماشا کنند؟!ای بابا، آرزو میکردم کاش خودمم می‌توانستم شاهد مردنم باشم!ببین چقدر باشکوه استکه خانواده یک مشت مردهقرار است بیایند و ببینند که قاتل،البته اسمی‌ست که جامعه به مناعطا کرده و الا اسم پاپ را انتخاب میکردم،قرار است اعدام شود!با شکوه!حتی به من غذا هم نمیدهید؟!الان میخواهید اعدامم کنید؟!چقدر شما سنگدلید!حرف آخرم؟!من از کارم لذت می‌بردم زمانی که نفس های یک نفر رامثل یک بسته آدامس توی دهنم میریختمو در نهایت تف میکردم روی زمینتا بقیه آنرا جمع کنند!حالا هم از این مرگ با شکوه لذت ببرید!بخندید مثل یک فیلم سینمایی!آرزو میکردم آنور اینشیشه کدر باشم تا مرگم را ببینم!مثل یک بچه، بی گناه...من یک شاه ماهی ام...</description>
                <category>هبوط درد</category>
                <author>الف نوشته</author>
                <pubDate>Fri, 25 Jul 2025 12:52:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هم نوعان کثیف تو...</title>
                <link>https://virgool.io/Hoboote-dard/%D9%87%D9%85-%D9%86%D9%88%D8%B9%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%AB%DB%8C%D9%81-%D8%AA%D9%88-b3sag5m4v4ai</link>
                <description>شاید حق با تو باشد. شاید من زیادی خوش بینم.نسبت به آینده‌ای که تا این اندازه نامعلوم است، نسبت به افرادی که هنوز ندیدمشان. نسبت به هم نوعانی که این چنین با نفرت ازشان می‌گویی. موجوداتی که مخوف و ترسناک‌اند. کسانی که قادرند بی‌رحمانه ما را از هم جدا کنند، حتی اگر خودمان دخالتی نداشته باشیم. می‌گویی به من اطمینان داری و قلبت تماما برای من می‌زند. می‌گویی دوستم داری...اما حاضری پیش از اینکه از هم دورمان کنند، ترکم کنی.برایم قابل درک نیست. شاید حق با تو باشد، شاید من زیادی خوش بین و ساده لوحم. اما ماه من، می‌دانی به چه فکر می‌کردم؟ درحالی که آهنگ پر احساسی که برایم خوانده بودی را گوش می‌دادم و به چشمانت که کنار چشمانم جای گرفته بودند و از صفحه‌ی گوشی نگاهم می‌کردند خیره بودم؛ به این فکر می‌کردم که تو هم یکی از آن‌ها‌یی.آن کسانی که این چنین بهشان نفرت می‌ورزی، از جنس و هم نوع خودت‌اند.حالا باید تصمیم بگیرم که بمانم یا بروم.بمانم و دل خوش کنم به احساسات قشنگی که بینمان جریان دارد و چشم ببندم روی تمام چیز‌هایی که فهمیده‌ام؟یا بروم و بگزارم یک نفر دیگر هم به جمع کسانی که ازشانمتنفری، اضافه شود؟نمی‌دانم، اما مطمئنم این چشمانی که این چنین شیرین نگاهم می‌کنند، روزی خواهند توانست تلخ ‌ترین زخم‌ها را بر قلب و روحم برجای بگذارند.با آگاهی از چنین حقیقت دردناکیبمانم؟</description>
                <category>هبوط درد</category>
                <author>کمند...</author>
                <pubDate>Mon, 21 Jul 2025 18:13:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ روان.</title>
                <link>https://virgool.io/Hoboote-dard/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-nzxd46gngxuv</link>
                <description>مقدمهدر مقالات قبلی، بارها درباره‌ی انزواطلبی، اوتیسم و مشکلاتی که این شرایط برای افراد ایجاد می‌کنن صحبت کردیم.  از تنهایی‌هایی گفتیم که انتخابی نیست، از تلاش‌هایی که دیده نمی‌شن، و از دنیایی که گاهی برای بعضی‌ها بیش از حد شلوغ و خسته‌کننده‌ست.اما این‌بار می‌خوایم درباره‌ی پایان حرف بزنیم؛  پایان کسی که سال‌ها درون خودش زندگی کرده، جنگیده، ولی کم‌کم داره خاموش می‌شه.  پایان یک انزواطلب.مثل هر بیماری‌ای که اگر درمان نشه ممکنه به از دست دادن بخشی از بدن یا حتی مرگ منجر بشه، انزواطلبی هم اگر طولانی بشه و جدی گرفته نشه، ممکنه به چیزی ختم بشه که روان‌درمان‌گرها بهش می‌گن مرگ روان.مرگ روان، با خاموش شدن ناگهانی همراه نیست؛  آروم و بی‌صدا میاد، بدون اینکه اطرافیان حتی متوجه بشن.  نه صدایی داره، نه مراسمی، نه کسی براش سوگواری می‌کنه. اما دردش، واقعی‌تر از خیلی از مرگ‌های فیزیکی‌ـه.قبل از اینکه ادامه‌ی این مقاله رو بخونی، لطفاً قضاوت نکن.  خودت رو با این افراد مقایسه نکن.  فقط با دقت بخون.  شاید همین خوندن، به درک بهتر یک انسان دیگه کمک کنه...  شاید هم به خودت.مرگ روان چیست؟مرگ روان حالتی‌ست که معمولاً در نتیجه‌ی انزواطلبیِ طولانی‌مدت، سرخوردگی‌های پنهان، و خستگی‌های مزمنی به‌وجود می‌آید که سال‌ها در لایه‌های زیرین روان فرد انباشته شده‌اند.  در این وضعیت، فرد به‌تدریج توانایی درک و تجربه‌ی طبیعی احساساتی مانند شادی، غم، هیجان یا حتی ترس را از دست می‌دهد.  ذهن او غرق در اضطراب‌های گنگ و مبهمی‌ست که حتی خودش هم قادر به توضیحشان نیست، و هیچ نقطه‌ی روشنی برای تکیه‌گاه عاطفی درونش باقی نمانده.تمرکز از بین می‌رود، واکنش‌ها سطحی می‌شوند، و روزمرگی‌ جای احساسات را می‌گیرد.  انگار روح، از جسم جدا شده و تنها چیزی که مانده، فقط یک «بقا»ی بی‌جان است.رفتار مردم با فرد دچار مرگ روان چگونه است؟از بیرون ممکن است همه‌چیز عادی به‌نظر برسد.  فرد همچنان به سر کار می‌رود، گاهی می‌خندد، شاید حتی شوخی کند یا در جمع حضور داشته باشد.  اما در عمق وجودش، احساسات مرده‌اند، یا دست‌کم چنان کمرنگ شده‌اند که دیگر قابل تشخیص نیستند.این افراد ساکت‌اند، اما نه از سر آرامش؛ بلکه از خستگیِ توضیح دادن برای کسانی که نمی‌فهمند.  و همین‌جاست که اطرافیان، به‌جای حمایت، شروع به قضاوت می‌کنند.جملاتی مانند:  «تو خودت نمی‌خوای خوب بشی»  یا «اگر فلان کارو بکنی، حالت بهتر می‌شه»  نه‌تنها کمکی نمی‌کنند، بلکه با تحقیر و بی‌توجهی ناخواسته، فرد را بیش‌تر درون خودش فرو می‌برند.  بسیاری از اطرافیان، مرگ روان را با افسردگی اشتباه می‌گیرند، و تلاش می‌کنند با نسخه‌های سطحی، آن را درمان کنند؛ غافل از اینکه این‌بار، زخم عمیق‌تر از هر داروی عمومی‌ست.آیا مرگ روان درمان دارد؟درمان مرگ روان ممکن است، اما نه سریع، نه ساده، و نه با جملات آماده.  زیرا چیزی که در طول سال‌ها شکل گرفته، نیاز به زمان، صبر، و حضور عاطفی واقعی دارد تا بهبودی آغاز شود.فردی که به مرگ روان رسیده، نیاز به کسی دارد که برایش واقعی باشد.  کسی که دیدنش، برایش معنا بیاورد.  کسی که حضورش، مثل نوری در انتهای تونل تاریک، انگیزه‌ی حتی کوچکی برای ادامه‌ دادن بدهد.این فرد الزماً نباید شریک عاطفی یا جنس مخالف باشد.  می‌تواند یک دوست قدیمی، یک خواهر، یک پسرخاله، یا حتی همسایه‌ای که فقط شنونده‌ی خوبی‌ست، باشد.  کسی که بدون قضاوت، فقط گوش کند و فقط باشد.چیزی که مهم است، درک، حضور، و علاقه‌ی بی‌قضاوت است.  نه درمان فوری، نه نصیحت، نه عجله برای «خوب شدن».و در پایان...مراقب سکوت کودکان، نوجوانان، و حتی بزرگسالانی که زیادی ساکت‌اند باشید.  سکوت گاهی فریادی‌ست که شنیده نمی‌شود.  هیچ‌کس، بی‌دلیل خاموش نمی‌شود.  و هیچ‌کس، بی‌دلیل به پوچی نمی‌رسد.لطفاً به این افراد برچسب نزنید.  سرزنش نکنید.  تحقیر نکنید.  شاید آنچه به‌نظرتان «بی‌حوصلگی» یا «کم‌انگیزگی» است،  در واقع فریاد خاموش یک روح در حال مرگ باشد.و جمله‌ای از دکتر اروین یالوم برای به‌یاد داشتن:«گوش دادن واقعی، یعنی اینکه کنار رنج بمانی؛ نه اینکه تلاش کنی هرچه سریع‌تر آن را از بین ببری.»</description>
                <category>هبوط درد</category>
                <author>یونس داستانی</author>
                <pubDate>Thu, 17 Jul 2025 12:45:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انعکاس آینه ی خالی...</title>
                <link>https://virgool.io/Hoboote-dard/%D8%A7%D9%86%D8%B9%DA%A9%D8%A7%D8%B3-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-yhe5igovj3hj</link>
                <description>نگو من آن نیستم.احساسش می کنم، تو چطور؟می توانی باد را وقتی بوی نم خاک را بلند می‌کند حس کنی؟ وقتی که با اشتیاق آن را مکرر وارد بدنت می کنی و از هوایی که آرامش دارد و از سردی آن لذت می‌بری؛آیا احساس زندگی را میچشی؟من که با یادِ طبیعت عجین شده ام. جنگل، جنگل ترسناک است یا همانی ست که می‌خواهم تا ابد در جای جای آن زندگی کنم. حس کرده ای لحظاتی که می خواهی تا همیشه در آن بمانی؛ نقطه ای دست نیافتی از احساساتی که همانی است که می خواهی.من کرده ام. در چه چیزی؟...برای منِ بی‌احساس و سنگ قلب بود و هست پس برای تو که عجیب در احساس زیبایی چرا نباشد....در نقاط کور چه چیزی ست، در سیاهی، در آن ناشناخته ها چه پنهان شده هر چه که هست؛ هر چه که در خیال است، هر چه که در آن نظاره‌گرِ اندیشه ی من است، زیباست.آیا می ترسم از صدای درندگان یا همراهی برای آنها می شوم؛ نمی دانم. من آن اهلی با درونی انسانی نیستم. همانی ام که نیست ولی عجیب می دانی چگونه است....یعنی اشتباه است. چرا می خواهم خودم را وقتی راحت آسمان را می بینم بعد از دیدن موج های خروشان دریا که صدایم می‌زنند و مرا فرا می‌خوانند، احساس کنم؟شاید لذت بخش است هجوم آب سرد، از طمع شور بدم میاید؟ شاید، ولی در آن لحظه این را می فهمم؟ نمی دانم فقط می خواهم نفس بکشم، بارها و بارها می خواهم باد را میان تک تک وجودم حس کنم ولی احمقانه است؛ یک بار و فقط یک بار می‌شود پس نمی کنم؛ نمی‌شود؛ همه اش را نمی خواهم..........چیزی در عصب هایت راه می رود؛ آروم آروم خوره مانند زجرت می دهد. کِی تمام می‌شود؛ کی نمیشم آزاری که وجودت را می مکد. چرا اینگونه کرد؛ چرا اینگونه شد؛ گفت؛ گذاشت؛ برداشت؛ نوشت؛ خواند. بس نیست برایت، کافی نیست؟ تا کی تا کجا ادامه دارد؟دوستت دارم نه برای نداشته هایت؛ برای هیچی؛ همان گونه که هستی. آرامش را می‌خواهم؛ کاش همراهی می شدم برایت؛ برای آرزوهایت، برای خودت، برای تمام چیزهایی که می خواهی و لیاقتش را داری ولی حیف... امیدی هست می دانم آن را پیدا می کنی، کمی کنار بکش، کمی بخواه، کمی احساس کن، کمی فکر کن. رویا کافی نیست. شاید اصلا زیبا نیست چه می دانی از چه می گوید؛ به دنیایت می خورد یا در سمت دیگری ست؛ خودت را اصلا می شناسی؟...من که نه. همیشه بستگی دارد چه می‌شود آخر تو انسانی؛ چه می‌شود کرد با روح و مغزت؛ چه می‌شود کرد با احساس و قوای انسانی ات.عجیب است. نه؟ تو آن تفکرات خشک نیستی تو کمی لبخندهایت، گریه هایت، تنهایی ات، همه اش زیباست.زیبا؟ شاید ترحم برانگیز، شاید بی اهمیت.چه احساسی به تو دارم؟ وقتی در تلاطمی، وقتی آن قلبت بی امان حمله ور می‌شود و تو سردرگمی می‌خواهم کنارت باشم و تو را در آغوش بگیرم و بگویم مرا داری که در تنهایی خودت را ول نکنی که گاهی خودت را دوست بداری.ولی نبودم چرا؟ شده اصلا مرا بخواهی....در حال غرق شدنی در آن همه هیچی که خودت ساخته ای. صدایم کن دستت را می‌گیرم، همه وقت؛ آن زمانی که چشم‌هایت را بسته ای و در حال نجوا هستی آغوشم را دیواری می کنم که بتوانی در آن سمت نفس بکشی؛ ببینی همانی که باید ببینی همراه با احساسی که می خواهی.امیدوارم به دستم بیاوری؛ همان آرامش، همان درونِ آرام، همان که باید داشته باشی، همان که تنها برای تو زیباست، تنها برای تو است، همان که تو را می‌رساند به سکوت؛ به حس پرواز در آبی آسمان و نوازش ابریشمی ابرها؛ به نوای نفس های آرام و ریتمی رقصان از بادی که به وجودت طراوت گل ها را هدیه می دهد. برایت هدیه هایی از جنس های ناب دارم؛ لبخندهای قلبت؛ حمایت های مغزت و تغییر برایمان در راه است....امیدواری هیچ چاره ای ندارد که دروغ نباشد.</description>
                <category>هبوط درد</category>
                <author>KRK</author>
                <pubDate>Wed, 09 Jul 2025 22:31:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و هنوز مغلوبم.</title>
                <link>https://virgool.io/Hoboote-dard/%D9%88-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%85%D8%BA%D9%84%D9%88%D8%A8%D9%85-at4atmutv0i6</link>
                <description>...توان جنگ با مردم را ندارم؛ من آنقدر با خودم جنگیده‌ام و آنقدر بر خود چیره شده‌ام، که دیگر جز پیکره‌ای بی‌جان چیزی برایم باقی نمانده...چطور می‌توانی بگویی که برایت نجنگیده‌ام؟وقتی شیپور هر رزم من با خودم، صدای تو بوده‌ست؛ آنگاه که می‌گفتی:&quot; دوستت دارم&quot;من نه تنها در پیکار خویش، همیشه مغلوب گشته‌ام، بلکه در چیره شدن بر ترس‌هایم نیز، شکست می‌خورم...ترس اینکه مبادا ترکم کنی...مبادا دلسرد شوی آنگاه که بگویم: &quot;دوست‌ترت می‌دارم.&quot;...</description>
                <category>هبوط درد</category>
                <author>کمند...</author>
                <pubDate>Thu, 12 Jun 2025 16:10:52 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>