چگونه میتوانم زندگیام را برای شما شرح دهم! بسیار میخوانم، زیاد فکر میکنم، موزیک میشنوم، سخت تمرین میکنم و گلها را بسیار دوست دارم.
نخواهم گذاشت ناامیدی بر من غلبه کند...
دیشب مادر و خواهر کوچک آمدند. امروز هم خانم "سین" و آقای "ح" آمده بودند. شب و روز خوبی بود. آنقدر گفتیم و شنیدیم تا کمی سبک شدم. من و خانم سین حرف هم را میفهمیم. این فهم و درک و اندیشهی مشترک حالم را خوب میکند. به داشتنش افتخار میکنم و به خودم میبالم که همدم من است. پایه به تمام معناست و بله بعد از یار خوب، رفیق خوب تمام ماجراست.
بعید میدانم هرگز آن آدم قبل از ۱۸ و ۱۹ دی بشوم. حدودا چهل روز دیگر وارد چهل سالگی خواهم شد. در این سالهای گذشته از عمرم برای بدست آوردن خیلی چیزها جنگیدهام. صبورم و صبورانه برای بدست آوردن تمام چیزهایی که دارم تلاش کردهام. در خانوادهای بزرگ شده و رشد یافتهام که خیلی چیزها تابو بوده و گذشتن از هر کدام آنها همچون عبور از هفت خان رستم بودهاند.
حالا در همین هفت، هشت روز گذشته تا به امروز چیزهایی در من تغییر کرده، قلب غمگین و شکستهام هنوز میتپد و هنوز هستم. پس باید کاری کنم. هر چند کوچک باشد ولی از پا نخواهم نشست.
حتی اگر همه چیز را هم از ما بگیرند و بخواهند ما را در تاریکی نگهدارند باز هم نمیتوانند فکر و عقیده و نظرمان را از ما بگیرند. نمیتوانند مغزهایمان را خاموش کنند.
نخواهم گذاشت ناامیدی بر من غلبه کند...
"خاطرات خانهی اموات" از "داستایفسکی"
ما چگونه نجات توانیم یافت
ما باید به خود کمک کنیم
به آنها نشان دهیم که دیگر نمیتوانیم
تحمل کنیم.
تحمل کنیم.
مطلبی دیگر از این انتشارات
انتشاراتِ روزنه ی نور
مطلبی دیگر از این انتشارات
از من، از شهر من
مطلبی دیگر از این انتشارات
پنجشنبه