<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات حکایات</title>
        <link>https://virgool.io/Iranian-folklore/feed</link>
        <description>خیلی فلسفه ها و حقایق و معارف، در قصه های کودکانه است که ظاهرش حقیر بنظر میرسد.-
کودکان افسانه‌ها می‌آورند--
درج در افسانه‌شان بس سر و پند--
هزلها گویند در افسانه‌ها--
گنج می‌جو در همه ویرانه‌ها--مولوی--
 بازگشت به فهرست اصلی&gt;
https://vrgl.ir/Eontk</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 13:18:53</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/jmzqelqiecxx/dzcdgm.png</url>
            <title>حکایات</title>
            <link>https://virgool.io/Iranian-folklore</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستان صوتی طوقی و زاغ و دوستان-2-(کلیله و دمنه)</title>
                <link>https://virgool.io/Iranian-folklore/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B7%D9%88%D9%82%DB%8C-%D9%88-%D8%B2%D8%A7%D8%BA-%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-2-%DA%A9%D9%84%DB%8C%D9%84%D9%87-%D9%88-%D8%AF%D9%85%D9%86%D9%87-gb6slnyeudpk</link>
                <description>صحبت زاغ با موش جهت دوستیدوستی زاغ و موشزاغ که به دنبال کبوتران آمده و همه‌چیز را دیده بود با خود گفت: شاید از این قبیل بلاها به سر من هم بیاید و این‌چنین دوستی به درد من هم می‌خورد و چرا من تاکنون به این فکر نبودم. زاغ پر زد و کنار لانه موش نشست و گفت: من از ابتدا که صیاد به دنبال کبوتران بود تا اکنون‌که تو بندهایشان را باز کردی همه‌چیزها را دیدم و همه صحبت‌ها را شنیدم و از این‌همه دوستی تو با کبوتران شاد شدم. فکر کردم آیا این دوستی بین من و تو هم ممکن است؟قبول کردن دوستی زاغ توسط موشموش از سخنان زاغ متوجه شد که قصد او راست است و فریبی در کار نیست پس از لانه خارج شد. زاغ گفت: اینجا زمینش کم آب و علف است در نزدیک خانه ما سبزه‌زار و برکه آبی است زیبا و دوستم لاک‌پشت دانا نیز در آنجا است.دوستی موش با زاغ و لاک‌پشتموش به لانه جدیدی در محله زاغ رفت و با لاک‌پشت آشنا شد. لاک‌پشت گفت: در این سرزمین احساس غربت مکن و شکر خدا کن که در میان این‌همه نعمت از آن‌همه رنج برستی و در کنار جمع دوستانی.دوستی زاغ و موش و لاک  پشتدوستی آهواین سه دوست روزهای زیادی را باهم بودند تا اینکه یک روز آهویی به‌سرعت خود را کنار برکه رساند و در حالیکه به پشت سرش با نگرانی نگاه می‌کرد و کمی آب خورد. زاغ و موش و لاک‌پشت فکر کردند که شاید شکارچی به دنبال آهو است. زاغ به هوا رفت و متوجه شد کسی به دنبال آهو نیست و به آهو گفت: با خیال راحت آب بخور، احتمالاً شکارچی تو را گم کرده، و اگر دوست داری می‌توانی  در اطراف همین برکه  با ما زندگی کنی تابه‌حال در اینجا شکارچی ندیده‌ایم.آهو خیلی شاد شد و در آنجا ماند. این چهار دوست روزها کنار هم جمع می‌شدند و از زندگی و سختی‌های گذشته می‌گفتند و نعمت‌های خدا در این آبگیر و هم‌صحبتی دوستان را شکر می‌گفتند و در آرامش و خوشی بودند.دوست آهودربند افتادن  و نجات آهویک روز همه آمدند ولی هرچه انتظار کشیدند آهو نیامد، نگران شدند. زاغ به هوا رفت و دید آهو به بند صیاد افتاده است  ولی صیاد هنوز دور است. موش و لاک‌پشت و زاغ به سمت آهو آمدند و موش مشغول جویدن بندهای دام شد و زاغ از آسمان مراقب بود تا صیاد نرسد. همه به لاک‌پشت گفتند: تو چرا از آبگیر دور شد اگر صیاد برسد اسیرت می‌کند. لاک‌پشت گفت: در فراق دوستان زندگی برایم شیرین نیست اگرچه در امنیت و راحتی باشم. در این میان صیاد از دور رسید، زاغ پرید و آهو از بند رها شد و فرار کرد و موش به سوراخی رفت. صیاد که از این اتفاق عصبانی بود نظرش به لاک‌پشت افتاد او را محکم بست و با خود برد.گرفتار شدن لاک پشتنجات لاک پشتزاغ و آهو و موش باهم گفتند: دوستی در  روزگار سختی معلوم می‌شود، ما باید نقشه‌ای بکشیم تا لاک‌پشت رها شود.موش به آهو گفت: تو خود را در برابر صیاد مریض و مجروح نشان بده تا به دنبالت بیاید و هر چه نزدیک شد تو دورتر شو تا ما فرصت داشته باشیم لاک‌پشت را آزاد کنیم. صیاد که آهو را از دور دید لاک‌پشت را به زمین گذاشت و به سمت آهو دوید. آهو کمی دورتر شد و لنگان به حرکت خود ادامه داد و دوباره کمی صبر کرد تا صیاد نزدیکش رسید و سپس دورتر شد. در این فاصله موش لاک‌پشت را آزاد کرد و لاک‌پشت به سمت آبگیر شتافت و زاغ از آسمان به آهو خبر داد که می‌تواند بدود و فرار کند. آهو فرار کرد و صیاد برگشت که لاک‌پشت را بردارد با تعجب دید بندهای تور پاره شده و لاک‌پشت رفته است، با خود گفت: این سرزمین دیگر جای من نیست و به جنگل دیگری رفت.زاغ و لاک‌پشت و آهو و موش پس از این‌همه سختی و خطر، در کنار هم سال‌های زیادی را  به خوشی گذراندند.&lt;- بازگشت به فهرست افسانه های قدیم ایرانی</description>
                <category>حکایات</category>
                <author>مهاجر</author>
                <pubDate>Mon, 13 Jan 2025 15:57:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان صوتی طوقی و زاغ و دوستان-1-(کلیله و دمنه)</title>
                <link>https://virgool.io/Iranian-folklore/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B7%D9%88%D9%82%DB%8C-%D9%88-%D8%B2%D8%A7%D8%BA-%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-1-%DA%A9%D9%84%DB%8C%D9%84%D9%87-%D8%AF%D9%88%D9%85%D9%86%D9%87-wyzzlauquyvm</link>
                <description>قسمت اول- زاغ و دیدن کبوتران در بند صیادزاغ و دیدن کبوتران در بند صیاداین داستان را از اصل کلیله دمنه نقل میکنم با اندکی تغییر و متناسب کردن برای بچه هازاغی بر درخت بلندی آشیانه داشت روزی دسته‌ای از کبوتران را دید که در آسمان پرواز می‌کردند و کبوتر زیبایی که جلوی همه حرکت می‌کرد و رهبر آنها بود طوقی به گردن داشت و شنید که کبوترهای دیگر او را طوقی صدا می‌کردند. طوقی متوجه دانه‌های زیادی شد که نزدیک درخت ریخته شده بود و به کبوتران گفت: پس از انهمه خستگی و گرسنگی می‌توانیم با این دانه‌ها سیر شویم.کبوتران پایین آمدند و با خوشحالی مشغول خوردن دانه‌ها بودند که ناگهان متوجه شدند نمی‌توانند حرکت کنند و در دام گیر افتاده‌اند. خیلی ترسیده بودند و هر یک به سمتی پرواز می‌کرد ولی باز بر زمین می‌افتاد.صیاد با خوشحالی از دور دوید تا همه آنها را ببرد. طوقی گفت: دوستان، اگر هریک از ما به دنبال نجات خود باشد فایده‌ای ندارد ولی اگر همه باهم و به یک‌جهت ناگهان پرواز کنیم دام را از جا خواهیم کند. کبوتران به‌فرمان طوقی دام را کندند و به هوا رفتند. صیاد در دنبال آنها منتظر بود تا وقتی‌که خسته شدند همگی را بگیرد.کبوتران در دام و کندن دام از زمینطوقی گفت: کمی تلاش کنید تا از چشم صیاد دور شویم، من موشی را در این نزدیکی می‌شناسم که بندهای تور را پاره خواهد کرد.کبوتران باآنکه خیلی خسته و گرسنه بودند ولی به‌فرمان طوقی آن‌قدر پرواز کردند تا از چشم صیاد غایب شدند و سرانجام همه نزدیک لانه موش فرود آمدند. موش از لانه بیرون آمد و پرسید: چه اتفاقی افتاده؟طوقی گفت: دانه برما جلوه کرد و با همه تیزبینی دام را ندیدیم و در این بلا افتادیم. اکنون به کمک و دوستی تو محتاجیم. موش شروع به جویدن بندهای طوقی نمود اما طوقی گفت: از دوستانم شروع کن و من را آخر آزاد کن. موش گفت: تو دوست من و رهبر آنهایی، سزاوار است زودتر آزاد شوی. طوقی گفت: درست است، اما من ریاست آنها را قبول کرده‌ام و آنها حقی به گردن من دارند. اگر از من که دوستت هستم شروع کنی شاید در آخر خسته شوی و صیاد برسد؛ اما اگر من بسته باشم با شوق بیشتری دوستانم را آزاد می‌کنی. آزاد شدن شدن کبوتران از بند صیاد توسط موشموش بندها را جوید و همه کبوتران آزاد شدند.زاغ که به دنبال کبوتران آمده و همه‌چیز را دیده بود با خود گفت: شاید از این قبیل بلاها به سر من هم بیاید و این چنین دوستی به درد من هم میخورد و . . .دنباله داستان در قسمت دوم</description>
                <category>حکایات</category>
                <author>مهاجر</author>
                <pubDate>Mon, 13 Jan 2025 12:42:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه کودکانه کلاغ و مار- قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/Iranian-folklore/%D9%82%D8%B5%D9%87-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86%D9%87-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%BA-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-dfz1wtgn5miv</link>
                <description>برداشتن دستبند زن توسط کلاغکلاغ خوشحال شد و به سمت روستای کنار جنگل پرواز کرد. در آنجا دید در کنار حوض خانه خانمی در حال شستن دست و رویش هست و دستبند طلایش را کنار حوض گذاشته است. کلاغ سریع کنار حوض آمد و دستبند را برداشت و پرواز کرد. زن متوجه شد و همسرش را صدا زد. همسرش به دنبال کلاغ دوید و مردم روستا هم با چوبدستی حرکت کردند تا کلاغ را بترسانند و دستبند طلا را بیندازد. قصه مار و کلاغکلاغ به سمت خانه مار که خوابیده بود رفت و دستبند را کنار مار انداخت. مردم که آمدند دستبند را بردارند اول مار را با چوبدستی کشتند و سپس دستبند را برداشتند. کلاغ خوشحال به لانه‌اش برگشت و دیگر برای همیشه از دست آن مار بدجنس و زورگو خلاص شد.&lt;- بازگشت به فهرست افسانه های قدیم ایرانی</description>
                <category>حکایات</category>
                <author>مهاجر</author>
                <pubDate>Sun, 12 Jan 2025 00:24:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه کودکانه کلاغ و مار- قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/Iranian-folklore/%D9%82%D8%B5%D9%87-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86%D9%87-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%BA-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-lue75yes7uqe</link>
                <description>قصه کلاغ و ماردر جنگل سر سبزی درخت بلندی بود که کلاغی روی آن لانه داشت . کلاغ 5 تا تخم گذاشته و روی آنها خوابیده بود. منتظر بود تا کی جوجه‌ها به دنیا می‌آیند. دو هفته گذشت همه‌چیز به‌خوبی پیش می‌رفت .کلاغ خوشحال بود که آخرای هفته دیگر جوجه‌های شادش را خواهد دید اما اتفاقی افتاد. متوجه شد که ماری دارد  از درخت بالا می‌آمد. مار گفت اینجا محله من است تو بی‌اجازه من آمدی حالا هم باید بروی. کلاغ گفت : الآن نمی‌توانم باید جوجه‌هایم به دنیا بیایند. مار گفت: من سرم نمی‌شود اگر می‌خواهی بمانی باید یکی از تخم‌هایت را به من بدهی. کلاغ با ناراحتی یک از تخم‌هایش را به مار داد. مار از درخت پایین آمد و گفت: یادت باشه فردا میام باید ازاینجا رفته باشی و الا یک تخم دیگرت را باید بدهی . . .کلاغ و شغالکلاغ که خیلی ناراحت بود رفت سراغ دوستش شغال و داستان را تعریف کرد. شغال گفت چه تصمیمی گرفته‌ای؟ کلاغ گفت: می‌خواهم به مار حمله کنم و با نوکم چشم‌هایش را زخم کنم تا دیگر به من کاری نداشته باشد. شغال گفت تو زورت به مار نمی‌رسد و ممکن است خودت هم آسیب ببینی من یک نقشه ای دارم. . .شغال نقشه‌اش را آرام به  کلاغ گفت تا کسی نشنود. کلاغ هم خوشحال شد و به سمت روستای کنار جنگل پرواز کرد.قصه از کلیله دمنه با اندکی تغییر جهت تناسب با کودکاندنباله داستان در قسمت دوم</description>
                <category>حکایات</category>
                <author>مهاجر</author>
                <pubDate>Sun, 12 Jan 2025 00:04:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>علی کوچولو گمشده</title>
                <link>https://virgool.io/Iranian-folklore/%D8%B9%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88-%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-yybvp5meuxi5</link>
                <description>علی کوچولو گمشدهاین قصه زیبا  را از زبان نوه سه سال و نیمه من خانم زهرا سادات خواهید شنید. برای اینکه بچه های کوچولو اگر جایی تو شلوغی گم شدن  نترسن و گریه نکنن و بدونن که باید چیکار کننعلی کوچولو گمشده &lt;- بازگشت به فهرست افسانه های قدیم ایرانی</description>
                <category>حکایات</category>
                <author>مهاجر</author>
                <pubDate>Sat, 06 Aug 2022 08:10:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان طوطی و بازرگان کودکانه</title>
                <link>https://virgool.io/Iranian-folklore/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B7%D9%88%D8%B7%DB%8C-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86%D9%87-hp9onkgptdgj</link>
                <description>طوطی و بازرگان - کودکانهاین حکایت طوطی و بازرگان از کتاب  مثنوی مولوی و به زبان ساده و کودکانه برای بچه ها گفته شده است. با توجه به روح لطیف کودکان، بخش هایی تعدیل شده استدر این قصه گویی نوه سه سال و نیمه من خانم زهرا سادات هم من را همراهی می کند تا قصه جذابتر گردد.&lt;- بازگشت به فهرست افسانه های قدیم ایرانی</description>
                <category>حکایات</category>
                <author>مهاجر</author>
                <pubDate>Mon, 25 Jul 2022 17:57:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خرگوش با هوش</title>
                <link>https://virgool.io/Iranian-folklore/%D8%AE%D8%B1%DA%AF%D9%88%D8%B4-%D8%A8%D8%A7-%D9%87%D9%88%D8%B4-rnf0chfw5bp5</link>
                <description>خرگوش باهوشاین داستان از کتاب کلیله و دمنه است که  با قصه گویی پدر بزرگ و همراهی پر از احساس و شیرین نوه کوچولو یش زهرا سادات که سنش سه سال و سه ماهه  می شنوید-  به نقل از قصه های خوب برای بچه های خوب آقای آذر یزدی -نقل به اختصار&lt;- بازگشت به فهرست افسانه های قدیم ایرانی</description>
                <category>حکایات</category>
                <author>مهاجر</author>
                <pubDate>Mon, 25 Jul 2022 17:34:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان صوتی-انگشتر سلیمان-عصر حاضر</title>
                <link>https://virgool.io/Iranian-folklore/%D8%A8%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%85-cvymfbvyuo4m</link>
                <description>این قسمت داستان مربوط به زمان حال است. زمانی که دانشجویان کم کم فارغ التحصیل شدند و به دنبال زندگی و اهداف خودشان، هرکدام مسیری را انتخاب کردند. اگرچه مربی را تنها گذاشتند ولی مربی، آن ها را فراموش نمی کرد و برایشان دعا می کرد و این باور را داشت که انگشتر سلیمان را به دست آورده است. این انگشتر، همان جوانان عزیزی بودند که در برابر سختیها ، با اراده پولادین خود همه نا ممکن ها را ممکن می ساختند، درست مانند  جادوی انگشتر سلیمان.بخش اول - بخش دوم - بخش سوم - بخش چهارم - عصر حاضر&lt;- بازگشت به فهرست افسانه های قدیم ایرانی</description>
                <category>حکایات</category>
                <author>مهاجر</author>
                <pubDate>Sat, 05 Feb 2022 21:52:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حکایت صوتی- نقشه مرغ ماهیخوار</title>
                <link>https://virgool.io/Iranian-folklore/%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B5%D9%88%D8%AA%DB%8C-%D9%86%D9%82%D8%B4%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%BA-%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B1-n3bhjkd4yi5j</link>
                <description>این حکایت از کتاب کلیله و دمنه است و به زبان ساده برای بچه ها گفته شده است. نوه من زهرا سادات هم من را همراهی می کند.روزی در کنار برکه آبی ماهی های زیادی به خوشی زندگی می کردند. مرغ ماهیخواری کنار برکه بود و هر روز یک ماهی می گرفت. تا اینکه ماهیخوار پیر شد و دیگر نمی توانست ماهی بگیرد و نقشه کشید تا ماهی ها خودشان داوطلبانه پیش او بیایند و ...&lt;- بازگشت به فهرست افسانه های قدیم ایرانی</description>
                <category>حکایات</category>
                <author>مهاجر</author>
                <pubDate>Sun, 14 Nov 2021 21:27:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حکایت صوتی بقال و مرد غریب- قسمت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/Iranian-folklore/%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B5%D9%88%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D9%82%D8%A7%D9%84-%D9%88-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-aqvofdafoptp</link>
                <description>بقال که به بندگاه برگشت دید کشتی رفته و روی زمین نشست و با ناراحتی گفت خدایا، این دفعه هم اومدم یک کار خیر دیگه کنم و کشتی را از دست دادم، حالا در این شهر غریب چه بلایی قراره سرم بیاد؟همینطور در فکر بود که از پشتر سرش صدایی اومد،-یک نفر به من نابینا کمک کنه . . .لینک کامل داستان بقال و  مرد غریب: بخش اول - بخش دوم - بخش سوم&lt;- بازگشت به فهرست افسانه های قدیم ایرانی</description>
                <category>حکایات</category>
                <author>مهاجر</author>
                <pubDate>Thu, 04 Nov 2021 10:49:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حکایت صوتی بقال و مرد غریب- قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/Iranian-folklore/%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B5%D9%88%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D9%82%D8%A7%D9%84-%D9%88-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-ttufidflaf3r</link>
                <description>بقال برای پیدا کردن دزد اموالش سوار کشتی شد ولی در میانه راه کشتی به سخره ای برخورد کرد و سوراخ شد. پس از آن همه سختی بعد از سختی چاره ای نداشت و سرانجام به همراه دیگران مشغول خالی کردن آب کشتی شد.کشتی در شهر کوچکی در همان نزدیکی لنگر انداخت تا تعمیر شود  و بقال و پیرمرد مریض از کشتی پیاده شدند...لینک کامل داستان بقال و  مرد غریب: بخش اول - بخش دوم - بخش سوم&lt;- بازگشت به فهرست افسانه های قدیم ایرانی</description>
                <category>حکایات</category>
                <author>مهاجر</author>
                <pubDate>Thu, 04 Nov 2021 09:22:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حکایت صوتی بقال و مرد غریب-  قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/Iranian-folklore/%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%D9%82%D8%A7%D9%84-%D9%88-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-hqsrj8nkqegl</link>
                <description>دروزگاران قدیم در روزگاران قدیم در یکی از شهرهای کشور عزیزمان، بقال مهربونی زندگی می کرد. روزی مرد غریبی به او مراجعه کرد و نشانی را پرسید. بقال او را راهنمایی کرد و مرد غریب رفت. مدتی بعد مرد غریب برگشت و ضمن تشکر از بقال کیسه پولی را پیش او به امانت گذاشت و گفت: من در شهر سوال کردم و همه گفتند تو مرد امانتداری هستی و ...(به نقل از کتاب قصه ما همین بود آقای محمد میرکیانی  با اندکی تغییرات)لینک کامل داستان بقال و  مرد غریب:   بخش اول - بخش دوم - بخش سوم&lt;- بازگشت به فهرست افسانه های قدیم ایرانی</description>
                <category>حکایات</category>
                <author>مهاجر</author>
                <pubDate>Wed, 03 Nov 2021 19:43:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان صوتی-ماهان و شهر دیوان-قسمت سوم(آخر)</title>
                <link>https://virgool.io/Iranian-folklore/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B5%D9%88%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85%D8%A2%D8%AE%D8%B1-ce6czmxqugl1</link>
                <description>(تذکر: برای استفاده از فایل صوتی که در بالای تصویر فوق دانلود میشود باید چند لحظه صبر کنید)دنباله داستان ماهان، روز سوم، دیدن باغ بهشتی و صاحب ملکی بزرگ شدن و مجلس عروسیدید باغی نه باغ بلکه بهشت/ به ز باغ ارم به طبع و سرشتروضه گاهی چو صد نگار درو/ سرو و شمشاد بی‌شمار درو...اما در نهایت که چشمشش حقیقت را دید متوجه واقعیت آن مجلس عیش شد.همه آن غذا های معطر و شربت و شیرینی ها ، دلربایی عروسان،  چون دانه ای بود که او را به دام می انداخت و وقتی که به دام گرفتار می شد ، دانه مخفی می شد، دچار حال تهوع و تنفر از ان همه لذت می شد و  ناتوان تر از پیش،مولانا اشاره جالبی دارد:گوید او آن دانه بد من دام آنچون شدی تو صید شد دانه نهان...سر انجام روز چهارم  و توبه و پرستش خدا و یافتن راه سعادتکای گشاینده کار من بگشای/  وی نماینده راه من بنمایتو گشائیم کار بسته و بس/  تو نمائیم ره نه دیگر کسنه مرا رهنمای تنهائی/  کیست کورا تو راه ننمائیساعتی در خدای خود نالید/  روی در سجده گاه خود مالیدبخش اول - بخش دوم - بخش سوم&lt;- بازگشت به فهرست افسانه های قدیم ایرانی</description>
                <category>حکایات</category>
                <author>مهاجر</author>
                <pubDate>Sat, 10 Apr 2021 21:44:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جوان عاشق(داستان صوتی)</title>
                <link>https://virgool.io/Iranian-folklore/%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B5%D9%88%D8%AA%DB%8C-us1pqgz0yzty</link>
                <description>داستان جوان عاشقداستان جوانی است که عاشق زنی بوده ولی به او نمیرسیده،و هر بار اتفاقی او را از عشقش دور می کرده،کان جوان در جست و جو بد هفت سالاز خیال وصل گشته چون خیالهفت سال در تلاش بود و ضعیف و لاغر و ناتوان شده بود اما دست بردار نبود:سایهٔ حق بر سر بنده بودعاقبت جوینده یابنده بودگفت پیغامبر که چون کوبی دریعاقبت زان در برون آید سریچون نشینی بر سر کوی کسیعاقبت بینی تو هم روی کسیتا انتهای داستان را در فایل صوتی می شنوید&lt;- بازگشت به فهرست افسانه های قدیم ایرانی</description>
                <category>حکایات</category>
                <author>مهاجر</author>
                <pubDate>Sat, 27 Mar 2021 00:32:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طوطی و بازرگان -داستان صوتی-قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/Iranian-folklore/%D8%B7%D9%88%D8%B7%DB%8C-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B5%D9%88%D8%AA%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-ncnvllo4qy9b</link>
                <description>طوطی و بازرگاناشعار مولوی و تحلیل آن ها توسط استاد دکتر سید ضیاءالدین تابعی-قسمت دومدر تحلیلی از داستان مولوی که به زیبایی زندگی انسان را در تمثیل طوطی بیان می کند به مراحل زیر توجه خواهیم کرد:شناخت-نیاز-انگیزه-عزم-تفکر-مشورت-توکل-صبر&lt;- بازگشت به فهرست افسانه های قدیم ایرانی</description>
                <category>حکایات</category>
                <author>مهاجر</author>
                <pubDate>Mon, 22 Feb 2021 00:04:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طوطی و بازرگان -داستان صوتی-قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/Iranian-folklore/%D8%B7%D9%88%D8%B7%DB%8C-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B5%D9%88%D8%AA%DB%8C-yii1vwljtcbm</link>
                <description>طوطی و بازرگاناشعار مولوی و تحلیل آن ها توسط استاد دکتر سید ضیاءالدین تابعی-قسمت اولامسال طی تماس تلفنی که با استاد تابعی عزیز در شیراز داشتم داستان طوطی و بازگان را مروری نمودیم و این گفتگو را هدیه می کنم به دانشجویان عزیزم تا چون آن طوطی راه یابند و به آرامش و آزادی و بندگی برسند.در تحلیلی از داستان  مولوی  که به زیبایی زندگی انسان را در تمثیل طوطی بیان می کند به مراحل زیر توجه خواهیم کرد: شناخت-نیاز-انگیزه-عزم-تفکر-مشورت-توکل-صبر&lt;- بازگشت به فهرست افسانه های قدیم ایرانی</description>
                <category>حکایات</category>
                <author>مهاجر</author>
                <pubDate>Sun, 21 Feb 2021 23:53:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان صوتی-انگشتر سلیمان-قسمت چهارم(آخر)</title>
                <link>https://virgool.io/Iranian-folklore/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B5%D9%88%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85%D8%A2%D8%AE%D8%B1-nulvj6nyyxhp</link>
                <description>لطفا جهت دانلود فایل صوتی که بالای تصویر فوق خواهید دید شکیبا باشیداین داستان را از کتاب افسانه های کهن مرحوم صبحی با اندکی تغییر جملات جهت روانتر شدن بیان داستان جهت عزیزانم نقل میکنم.قسمت چهارم: با نقشه سگ و گربه که به یاری بهرام آمده بودند انگشتر به بهرام بازگشت و ...بخش اول - بخش دوم - بخش سوم - بخش چهارم - عصر حاضر&lt;- بازگشت به فهرست افسانه های قدیم ایرانینظرات دانشجویان عزیز و دیگر دوستان، در جای دیگری که داستان را گفته بودم:ف.شیر نکات با ارزش در این داستان اهمیت رازداری٫وفاداری٫قناعت٫صبر٫عدم حرص به مادیات٫ ارزش انجام کار نیکو٫ تلاش برای بدست آوردن روزی حلال ٫ ارزش خانواده و احترام به والدین بود.ز.نور... استاد.....چه خوب که دو قسمتش رو پشت سر هم گذاشتید، تمام شد ولی وقتی رسید به قسمت اخرش....اونجا بود که داستان کلا چرخید، پیکان داستان رو به سمت ما شد و قهرمان داستان عوض شد....... به نظرم خدا توی دنیای بزرگ خودش، ادم هایی مثل بهرام زیاد داره، ادمهایی که میبینیم، از روی پاکی و صداقت کار میکنند، یک جاهایی علی الظاهر شکست خورده هستند ، ولی خود خدا هواشون رو داره....هوای دلشون رو و هوای زندگی روزمره شون رو....مثل اون عبارت که میگه: تو &quot;بندگی&quot; خودت رو بکن، خدا خوب بلده &quot; خدایی&quot; خودش رو به جا بیاره...حالا اخر قصه، ادم های خوب، همدیگه رو پیدا می کنن، خیلی هم دنبال اسم و شهرت و قدرت نیستن، نه که نخوان، میتونن بهش برسن و به وسیله قدرتشون، خیلی چیزا به دست بیارن ولی بسنده میکنن به یه سرپناه و یه دل خوش و انگشتر رو پرت میکنن تو دل دریا... اوج رهایی.. ولی قسمت b4،این قسمت فرق میکند کاملا...من رو برد به سالها پیش که با چندین ارزو وارد جلسه ... میشدیم و با چندین برابر انگیزه و ایده خارج می شدیم...ان دوران اوج جوانی و تصمیم های روح انگیز...... هیج کسی نمیتونه یک سن خاصی رو برای پایان جوانی تعیین کنه، و بگه که از فردای تولد چند سالگی دیگه وارد مرحله بعدی زندگی میشیم،  من احساس میکنم این یه حس درونیه...کم کم به سراغت میاد و درون تک تک سلول هات رسوب میکنه و اون وقته که این پیام عصبی به مغز میرسه که جوونی رو به اتمامه...... و برای من این سیناپس عصبی داشت به سمت مغز منتقل میشد که برود مهار کند تمام حس های مثبت جوانی ام را... و این صوت به منزله بلوکر و مهارکننده این سیناپس عمل کرد، و از اونجایی که مهار مهار کننده میشود تحریک، حس جوانی مجدد تحریک شد....این کل پروسه بود... و من هیچ وقت اسم، محتوا و حس و  حال  این صوت رو فراموش نمیکنم، برای من ماندگار شد به b4 Motivatorف. غن استاد عزیز من الان تونستم داستان انگشتر سلیمان رو تا پایان گوش بدم .حس دلنشین شنیدن یکی بود یکی نبود ابتدای داستان که مدت ها بود ازش دور بودم بسیار خاطره انگیز و لذت بخش بود.داستان های تمثیل گونه از قدیم ابزاری برای یادگیری بودند که نقل میشدند. این داستان مهم ترین نکته ای که از نظر بنده داشت مهار حس طمع بود که بهرام با عدم استفاده ی نادرست از انگشتر سلیمان و در پایان با غرق کردن اون برای نیفتادن به دست انسان های طمع کار بود ؛ انجامش داد .مر.عا سلام عزیزان دل.استاااااد.چقد قشنگ‌بود این وویس ها چقد لحن قشنگ قصه گویی جدای از پیامهای اخلاقی و جنبه سرگرمی داستان آرامش میده به آدم.خیلی وقت بوداینطوری کسی برام قصه نگفته بود.نهایتش این بودکه یه سری پادکست رو برای سرگرمی با دورتندگوش میدادم.اما این شکل قصه گویی آدم رو اززندگی شلوغ وپرتکاپو و خستگی هاش دورمیکنه و به یه دنیای دیگه ای میبره.چقدر ذوق کردم وقتی تو وویس آخر اسم مهاجر... رو شنیدم از زبونتون.خوش بحالمون که شما حواستون بهمون هست واین آرزوها و دعاهای خوب رو برامون دارین.حال دلم خوب شد با شنیدن این پیام ها و این داستان...ن.رحدر اين لحظه از سير زندگي ام به چنين داستان و واقعه و چنين سخنان ارزشمندي نياز داشتممتشكرم.</description>
                <category>حکایات</category>
                <author>مهاجر</author>
                <pubDate>Thu, 18 Feb 2021 19:48:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان صوتی-انگشتر سلیمان-قسمت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/Iranian-folklore/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B5%D9%88%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-rake1hxjne5n</link>
                <description>انگشتر سلیمانلطفا جهت دانلود فایل صوتی که بالای تصویر فوق خواهید دید شکیبا باشیداین داستان را از کتاب افسانه های کهن مرحوم صبحی با اندکی تغییر جملات جهت روانتر شدن بیان داستان جهت عزیزانم نقل میکنم.قسمت سوم: پیرزن ساحره مکاره، مکرش بر همسر بهرام اثر کرد و انگشتر را دزدید و پیش پسر پادشاه توران برد. پسر پادشاه توران قصر و همسر بهرام را کنار کاخ خودش آورد و ...بخش اول - بخش دوم - بخش سوم - بخش چهارم - عصر حاضر&lt;- بازگشت به فهرست افسانه های قدیم ایرانی</description>
                <category>حکایات</category>
                <author>مهاجر</author>
                <pubDate>Thu, 18 Feb 2021 19:38:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان صوتی-انگشتر سلیمان-قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/Iranian-folklore/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B5%D9%88%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-vrt7avmmnddv</link>
                <description>لطفا جهت دانلود فایل صوتی که بالای تصویر فوق خواهید دید شکیبا باشیداین داستان را از کتاب افسانه های کهن مرحوم صبحی با اندکی تغییر جملات جهت روانتر شدن بیان داستان جهت عزیزانم نقل میکنم.قسمت دوم: فرستادن بهرام مادرش را برای خواستگاری دختر پادشاه به قصر بخش اول - بخش دوم - بخش سوم - بخش چهارم - عصر حاضر&lt;- بازگشت به فهرست افسانه های قدیم ایرانی</description>
                <category>حکایات</category>
                <author>مهاجر</author>
                <pubDate>Thu, 18 Feb 2021 19:29:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان صوتی-انگشتر سلیمان-قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/Iranian-folklore/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B5%D9%88%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-qt0act4t2lcr</link>
                <description>این داستان را از کتاب افسانه های کهن مرحوم صبحی با اندکی تغییر جملات جهت روانتر شدن بیان داستان جهت عزیزانم  نقل میکنم.یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود در زمان های قدیم زن وشوهری بودند که زندگی آرومی داشتند و ...بخش اول - بخش دوم - بخش سوم - بخش چهارم - عصر حاضر&lt;- بازگشت به فهرست افسانه های قدیم ایرانینظرات دانشجویان عزیز در جای دیگری که داستان را گفته بودم:ن.صا. واقعا  خوبی و محبت هیچ وقت فراموش نمیشه...حتی خوبی کردن به حیواناتز.نور. سلام استاد.ممنون???خیلی  روان و گیرا بود داستان.یک نکته ای که همه داستان ها، افسانه ها و یا حتی و اتفاقاتی که قدیم واقعا رخ دادن و ما الان شرح اونها رو میشنویم دارند اینه که با محاسبات کنونی ما قابل حل شدن نیستن.یعنی اگر دوباره این صورت مسئله اتفاق بیفته، هر کسی یه راه کار متفاوت و  جدید مطرح میکنه و چه بسا اون شخص اول داستان  رو هم متهم میکنه که چرا تصمیم اشتباه گرفت....ولی نکته مهم این داستان ها، پاک بودن و دست نخورده بودن روح و تفکر شخص اول داستان هست...چیزی که جامعه نیاز داره یاداوری بشه بهش، حتی اگر به قیمت این تموم بشه که مورد تمسخر اونا واقع بشه.  مهم اینه که رسالت داستان، که یاداوری ارزش ها است، انجام بشهح.سا سلام به همه و استاد عزیزماول که اسم گروهو دیدم با خودم فکر کردم چه اسمی! و دنبال وجه تسمیه اش میگشتم.. داستان رو که گوش دادم گفتم ظاهرابخاطر اسم داستان هست ولی مطمئنم که پیامی عمیق داره.. و زمانی که پیام استاد رو خوندم که نوشته بودند «بعدا درمورد علتش گفتگو میکنیم» بسیار مطمین تر شدم و مشتاق تر که اون علت رو بفهمم. زمان زیادیه شاید بیشتر از ۲۰ سال که کسی برام قصه نگفته بود و این عبارت «یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود» مخاطبش من نبودم... و شنیدنش الان منو پر حس خوب کرد و اینکه مخاطب استادم قرار گرفتم یکی از منحصر به فردترین تجارب من هست..از اینجای قصه که احتمالا مربوط به نحوه برداشت از داشته هامون میشه و اثرات و عواقب خیلی جالب خواهد بودو بسیار مشتاق شنیدم☺️ن.رحاستاد من اين داستان را در كشيكم گوش ميدهم  بسيار جالب استبسيار زيبا نقل مي شودممنونمبي صبرانه منتظر قسمت هاي بعد و تحليل هاي زيباي دوستان هستم</description>
                <category>حکایات</category>
                <author>مهاجر</author>
                <pubDate>Thu, 18 Feb 2021 18:56:34 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>