برسد به دست فردوسی

داشتم ترانه‌ی تکیه بر باد خانم مرجان رو می‌شنیدم
داشتم ترانه‌ی تکیه بر باد خانم مرجان رو می‌شنیدم

ابوالقاسم محبوبم در این سیاره، سلام.

ماه‌ها از آخرین نامه‌ای که در وبلاگ برای شما نوشتم می‌گذرد و جبر زمانه و زمان بی‌تکرار، در نامه‌رسانی‌ام به شما خلالی ایجاد کرد. علتی که امروز دست به قلم گرفتم و برای شما می‌نویسم، به پایان رسیدن آن نمایشنامه‌ای‌ست که پیش‌تر حرفش را زده بودیم. نمایشنامه‌ای در باب پر سوم سیمرغ‌ قصه‌تان. دیروز تمامش کردم فردوسی! باورتان می‌شود؟ دیروز که آخرین دیالوگ دخترک را می‌نوشتم، تماما به شما فکر می‌کردم. به خیالاتی که در پس شاهنامه داشتید. به پسرکشی و برادرکشی و لشکرکشی‌. خیال می‌کردم حتما شبی بوده که خواب به چشم‌تان نیاید و به دختری فکر کنید که در روزگاری دور، رویای اقتباس از شاهکارتان را می‌پرورد در خیال.

"پر سوم، خیالیه که اگه باورش کنی، کلمه می‌شه رو زبونت، فکر می‌شه تو کله‌ت، قصه می‌شه و می‌شینه توی دفترت."

: پریِ نمایشنامه‌ام

فردوسی عزیز. خیالی که سال‌هاست در دلم‌ ساکن شده را قرار است روی صحنه ببینم. قرار است زنی با گیسوان بلند، گردآفریدتان شود و دیالوگ‌هایی که برایش نوشته‌ام را با لحن زنی بگوید که هزاران سال پیش، شما آن را نوشته‌اید. نوشتن با لحن شاهنامه و تکیه بر اتفاقات تراژیکش سخت‌تر از آن بود که پارمیس کوچک فکرش را می‌کرد. نیمی از عمرم را خیال کرده‌ام که قصه‌ی شاهان و پهلوانانی که شما روایت کرده‌اید، روزی بر ما عیان می‌شود. که به‌جای خودم، دخترکی خلق می‌کنم تا شگفتی‌ام را از جهان شما نشان داده باشم. می‌خواستم بنویسم که شما نجات‌دهنده‌اید. که میراث شما، دارایی این سرزمین بی‌مرز است. این سرزمین که با خون آرش‌ها و شجاعت گردآفریدها و پهلوانی رستم‌ها گسترده شده. با زبانی شیرین، که شما آن را دوباره به ایران‌زمین بخشیدید. آن‌چه اوی کوچکم خیال داشت را شب گذشته نوشتم ابوالقاسم عزیز. نقطه‌اش را گذاشتم و چشمم تر شد. شما هم چنین بودید؟ می‌دانم که بوده‌اید. می‌دانم که خالق قصه‌ی عشق پدر و زال، فرنگیس و کیخسرو و او که گیسوان رودابه را به پنجره انداخت تا دمی معشوقه را ببیند، از احساس تهی نبوده. پس بیش از این، بابت اشک ریختن خودم را سرزنش نمی‌کنم. می‌خواهم نقطه را بگذارم و بروم پی ویرایش نمایشنامه. در انتهای این‌نامه باید بگویم که حالم بهتر است. که مثل آن‌وقت‌ها خاطرتان را مشوش نمی‌کنم با گله و شکوه از تقدیر. خیال‌تان آسوده و شاهنامه‌تان پر اقتباس. پیگیر احوال‌تان هستم جناب فردوسی؛ در هر دو جهان که باشید.

دوست‌دار شما، پارمیس.