<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات ایران شناسی</title>
        <link>https://virgool.io/Iranstudies/feed</link>
        <description>درباره هویت ایرانی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 11:12:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/soosee71xke9/376tnq.jpg</url>
            <title>ایران شناسی</title>
            <link>https://virgool.io/Iranstudies</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روح ایرانی</title>
                <link>https://virgool.io/Iranstudies/%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-zvekbpvuuh3g</link>
                <description>به یکی از مناظره‌های برنامه‌ی اینترنتی آزاد گوش می‌دادم. طرف توی هر جمله‌اش ۶ بار از کلمه‌ی «برساخت» استفاده می‌کرد و ضمن افاضات نامفهوم دیگرش همچون بسیاری از روشنفکران ایران ستیز معتقد بود که ایران مفهومی مدرن است. یعنی کشور ایران به فرض تا پیش از رضاشاه موضوعیت نداشته و به گونه‌ای نبوده که ساکنان این سرزمین خود را «ایرانی» بدانند. بلکه همچون ملیت‌های نوظهور در خاورمیانه، از قبیل عراق، سوریه، لبنان، ترکیه و پاکستان، محصول دوران مدرن است.بسیاری از مطالب قبلی ما پیرامون «روح ایرانی» بوده است. این روح ایرانی از مطالعه‌ی تاریخ، ادبیات، فرهنگ، حکمت و نیز از مشاهدات تجربی شناخته می‌شود. این روح ملی یک امر لطیف و اثیری است به نحوی که در همه جا حضور دارد و هر چند به راحتی قابل تشخیص نیست اما تشخص دارد. یعنی می‌توان فهمید که فلان چیز یا فلان ویژگی، چه مثبت و چه منفی ایرانی است یا انیرانی و در بین دیگر اقوام و ملتها دیده نمیشود یا به نسبت میزان تاثیرپذیری آنها از روح ایرانی کمتر و بیشتر می‌شود: از کشمیر گرفته تا پاکستان و بنگلادش، از بوسنی تا ترکیه، از عراق تا گرجستان.آن آگاهی تاریخی ایرانیان به گفته‌ی گوبینو نشانه‌ی همین روح ایرانی است که ابدا منحصر به دوران جدید نمی‌شود. اینکه ایرانی‌ها فقط به تاریخ خودشان علاقه نشان می‌دهند. همین الان هم مطمئنا تاریخ فرانسه و انگلیس برای مردم ایران جذابیتی ندارد مگر آنجا که بخواهند راز توسعه یافتگی غرب را بفهمند. اما ایرانی‌ها تاریخ خود را می‌شناسند و آن را همچون یک سند هویتی در خاطر می‌سپارند.شاهنامه خود سند هویت تاریخی ایرانیان است و اصلا نوع نگاه ایرانی‌ها به تاریخ خود را در بر دارد. تاریخی که از یکسو متعلق به ایران است و هویت ایرانی را باز می‌شناساند و از سویی انسانی است یعنی به جهانی ورای مرزهای ایران بسط می‌یابد و به حکمت و اخلاق و توحید میرسد. یعنی از حماسه‌ی ملی و تاریخ ایرانی به انسانیت می‌رسد.ایرانی‌ها جدای از اینکه نگاه خاص خود را به تاریخ دارند در سایر شئونات و جنبه‌های فرهنگی نیز منحصر به فردند. مثلا تقویم خاصی دارند که تنها در ایران استفاده می‌شود، سبک آشپزی، موسیقی، شاعرانگی و البته ادبیات.ادبیات فارسی در جهان یکتاست. اصولا معدودی از ملل ادبیات منحصر به فرد دارند. مارک تواین و ارنست همینگوی نشانه‌ی روحیات آمریکایی هستند و شاعران و ادیبان متعدد ایرانی نشانه‌ی روحیات و روح ایرانی. همانطور که با خواندن تواین و همینگوی می‌توان فهمید که داستان درباره‌ی یک آمریکایی است بدون آنکه نویسنده را بشناسیم، مثلا اینکه پیچیدگی‌های روانشناسی و دین شناسی ادبیات روسیه را ندارد و ادای روشنفکری فرانسوی در نمی‌آورد و نوع خاصی از سادگی و عملگرایی را به همراه دارد، در ادبیات فارسی نیز جدای از زبان فارسی که مشترک است روح ایرانی را می‌توان احساس کرد.برای مثال یکی از ژانرهای ویژه در ادبیات فارسی سیاست نامه است که در آثار سعدی، فردوسی، نظامی گنجوی وجود دارد و نیز متونی از قبیل نصیحت الملوک، سیاست نامه خواجه نظام الملک، قابوس نامه، مرزبان نامه، و اخلاق ناصری. سیاست نامه در هیچ جای دیگر به این شکل وجود ندارد. با اینکه این سیاست نامه‌ها نمودار نگاه ایرانی‌ها به سیاست و جامعه است و از متون پیش از اسلام وام می‌گیرد اما در عین حال به شدت انسانی و اخلاق مدار است. برای مثال کتاب بوستان که ارائه دهنده‌ی جهان معیار و آرمانی سعدی است دارای این عناوین است: عدل، احسان، عشق، تواضع، رضا، قناعت، تربیت، شکر، توبه، مناجات.نقشه‌ی زیر از سایت گنجور پراکندگی زادگاه سخنوران پارسی گوست که منطبق بر مرزهای فرهنگی ایران است. همین یک عکس دلیلی کافیست بر موجودیت تاریخی ایران، نه به عنوان کشوری که در دوران جدید تاسیس شده است بلکه به عنوان هویت پیوسته‌ی تاریخی و یک ملت تاریخی.البته فرقی که روح ایرانی با گفته‌های ناسیونالیست‌ها دارد در همین ویژگی اثیری بودن روح است. این روح یک چیز متمایزکننده نیست به نحوی که مثلا عربها و هندی ها و ترکها را از آن جدا کنیم و بگوییم که نژاد ایرانی بر همه‌ی اینها برتری دارد. ویژگی اثیری روح ایرانی که ماده المواد نگهدارنده‌ی این فرهنگها در کنار یکدیگر است، ضمن اینکه هویت و شخصیت خاص خود را دارد، اما با هیچکدام از هویت‌های دیگر تعارض و جنگ ندارد بلکه به مسالمت و تسامح گرایش دارد.</description>
                <category>ایران شناسی</category>
                <author>بهنام</author>
                <pubDate>Sat, 08 Jun 2024 14:53:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیاست ورزی ایرانی</title>
                <link>https://virgool.io/Iranstudies/%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%88%D8%B1%D8%B2%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-na5ukb3pgbek</link>
                <description>یکی از آثار و عوارض تمدن مدرن تغییر پارادایم شیء به سوژه است یعنی اشیاء به خودی خود دیگر محل منازعات فکری نیستند بلکه به شخص اندیشنده ارجاع داده می‌شوند. یعنی آن شیء یا حقیقت خارجی مستقل از ذهنی که به آن می‌اندیشد موضوعیتی ندارد. مثلا خدا را به امری ذهنی و درونی تقلیل می‌دهند که در سخیف ترین حالتش تنها سبب تسکین یا تخدیر می‌شود و آن را در حد یک مشاور و همراه دلسوز و البته مجانی و بی‌ضرر فرو می‌کاهند.یا به شکل مستهجن اسلام رحمانی در می‌آید که همه‌ی امور عالم را به «دل» شخص محول می‌کند و قائل به وجود حقیقت مستقل از شخص نیست یا چندان به آن معتقد نیست. حسن آقامیری را می‌توان مثال زد. از او دو سه کلیپ تاکنون دیده‌ام و به نظرم همین اندازه برای قضاوت کلی نظام فکری او کافی باشد. می‌گفت از فلانی پرسیدند که جهنم چگونه جایی است و او پاسخ می‌دهد که هیزمی و آتشی و سرب داغی است و اینها را لحنی بیان می‌کند که گویی از یک عقیده‌ی خرافی عامیانه رونمایی می‌کند که با واقعیات علمی سازگاری ندارد. حرف او این است که بهشت و جهنم درون ذهن توست و وجود واقعی و حقیقی ندارد. یا در جایی دیگر از کلیشه‌های رایج سخن می‌گوید. مسئولی را تصور می‌کند که جای مُهر در پیشانی‌اش است اما مثل زالو به جان اموال عمومی افتاده است. اگر از او بپرسید که این مسئول دقیقا چه نامی دارد و چه ما به ازای بیرونی و حقیقی برایش سراغ دارد احتمالا پاسخی نخواهید شنید. این حتی نقد اجتماعی یا سیاسی هم نیست چون قرار نیست به کسی بربخورد و هیچ مسئولی را نخواهید یافت که خود را مصداق عملی و واقعی این کلیشه‌ی ذهنی بداند. اینها تنها در جهت جذب مخاطب عامی کاربرد دارند. عبارات دیگری که از او شنیده می‌شود از این قبیل است که مردم دیگر کاری با قرآن ندارند و از دین برگشته‌اند.  این کلیشه‌ها درست مانند شخصیت‌ها و داستان‌هایی است که در داستان‌ها و رمان‌های کلاسیک وجود دارند که همگان می‌توانند درک کنند اما هیچ مصداق عملی نمی‌توانند برایش پیدا کنند.مثال دیگر از سوبژکتیویسم، تعبیر امروزی از ملت ایرانی یا کشور ایران است که آن را به ذهن ایرانی‌ها و تلقی آنها از مفهوم ایران تقلیل می‌دهیم. این تعریف جدید ملیت است که آن را به ذهن باشندگان و ساکنان یک سرزمین و تصور مشترک آنها تعبیر می‌کند اما در مورد ملیت ایرانی در ذهن گذشتگان، ایران یک ماهیت حقیقی و واقعی دارد. در ذهن سرایندگان کتاب‌های با عنوان شاهنامه، که یکی از آنها حکیم بزرگ توس است، ایران سرزمینی اهورایی است و پرتو نور ایزدی در ایران جلوه می‌یابد و از آن حفاظت می‌کند از جمله در وجود پادشاه که حافظ کشور است و مسئولیت برقراری عدل و نظم را بر عهده دارد.نور ایزدی از طریق آگاهی در هستی جلوه می‌یابد. در سنت عرفانی، سلسله مراتب هستی بر پایه‌ی این آگاهیست: جمادات، گیاهان، حیوان، انسان، فرشتگان و خدا. در واقع همه‌ی موجودات درجاتی از آگاهی را دارا هستند و این خود راهی را نشان می‌دهد که بدانیم آگاهی وجود دارد و بعد از طریق آن به وجود خدا برسیم. یعنی مشاهده‌ی آگاهی و سلسله مراتب آن دالّ بر وجود آگاهی مطلق است که همه‌ی انواع آگاهی در پرتو وجودی آن امکان پذیر است.به همین صورت اما به طور ضمنی، یکی از اشکال این آگاهی در مفهوم ایران رخ می‌نماید. یعنی همینکه افراد ایرانی در درازای تاریخ ایران به وجود ایران آگاهی داشته‌اند نشان از آن دارد که این یک مفهوم ایزدی و برگرفته از آگاهی مطلق است. همینکه بعد از هزار سال پراکندگی و جدایی میان اقوام ایرانی، شخصی مثل شاه اسماعیل مجددا ایران یکپارچه را تاسیس می‌کند، و در طول این زمان همواره اندیشه‌ی تاسیس مجدد ایران در ذهن ایرانی‌ها وجود داشته و از میان نرفته، همین نشان دهنده‌ی وجود این آگاهی تاریخی است.مزن زشت بیغاره ز ایران ‌زمین / ‌که یک شهر از آن به ز ماچین و چین‌از ایران جز آزاده هرگز نخاست‌ / خرید از شما بنده هر کس که خواست‌ز ما پیشتان نیست بنده کسی ‌/ و هست از شما بنده ما را بسی‌گرشاسپ‌نامه‌ی اسدی طوسیاینکه مفهوم چیستی و چگونگی ایران و ضرورت حفظ آن در ذهن شاهنامه سرایان زمان غزنوی در خراسان بوده، (برخی منابع تعداد این شاهنامه سرایان را تا شصت نفر دانسته‌اند مانند ابومنصور بلخی، اسدی طوسی و فردوسی)، این نشانه‌ی وجود این روح تاریخی است. این روح تاریخی مرزهای دقیقی ندارد. مثلا به لحاظ جغرافیایی مرزهای ایران تا حدودی روشن است اما شاید به معیار مرزبندی‌های امروزی چندان دقیق نباشد. ما می‌دانیم که خراسان و آذربایجان و سیستان همگی جزئی از ایران هستند و کاملا ایرانی‌اند. اما در مورد گرجستان یا بخش‌هایی از افغانستان و پاکستان و ترکمنستان این ایرانی بودن همانند یک طیف کمرنگ‌تر می‌شود. در طول تاریخ نیز حکومت‌هایی که بر این مناطق فرمان می‌راندند میل بیشتری به استقلال داشتند تا جایی مثل هرات که ذاتا ایرانی است و اگر دسیسه‌ی بیگانگان نبود هرگز از ایران جدا نمیشد.یک مغالطه‌ی رایج این است که مرزهای امروزی را ملاک و معیار حدود سرزمین می‌شناسند و مثلا می‌گویند اگر یک ایرانی که لب مرز زندگی می‌کند پنجاه کیلومتر آنطرف‌تر بود آنوقت عراقی یا ترکیه‌ای میشد و دیگر ایرانی نبود. این مغالطه است چون روح ایرانی مرز دقیقی نمی‌شناسد. اگر به شاهنامه نگاه کنیم مرزهای حدودی برای سرزمین ایران بدست می‌آید اما این مرزها آنطور نیست که با خطکش بتوانیم آنها را جدا کنیم بلکه نظیر هر ماهیت آگاهانه‌ی دیگری از یک طیف برخوردار است. همانطور که نمی‌توان بین حدود آگاهی دو عارف یا پیامبر خط کشی انجام داد. توضیحات بیشتر در اینجا: https://vrgl.ir/EL3yC این آگاهی یا روح تاریخی و اهورایی برخلاف تصور عده‌ای موید و مبلغ فاشیسم نیست. اگر فاشیسم بود میشد مانند قوم برگزیده که در سرزمین‌های اشغالی سکونت دارند. آگاهی تاریخی این قوم برگزیده مبتنی بر نژاد و زبان و مذهب است و مبتنی است بر برتری نژادی و مذهبی، در حالیکه آگاهی تاریخی ایرانیان ارتباط علّی با نژاد و زبان و مذهب ندارد. همه‌ی ایرانیان به زبان واحد تکلم نمی‌کنند و همگی مذهب واحدی ندارند و نژاد یکسانی هم ندارند. این نیز دسیسه‌ی دشمنان ایران و از جمله همین قوم برگزیده است تا این یاوه‌ها را سر هم کنند که زبان فارسی را زبان «قوم فارس» و مذهب شیعه را مذهب حکومت مرکزی قلمداد کنند. پیشتر در این باره اینجا نوشته‌ام: https://vrgl.ir/Id1KC در تصور تاریخی ایرانیان، عقل و دل در کنار هم و متمم و مکمل یکدیگرند و این را هم در انسان و هم در مورد کشور به کار می‌برند. همانطور که عقل مرکز خرد و اندیشه است و قلب محل احساس و شهود و ایمان است، شاه مظهر شور و احساس و تعلق و وزیر در جایگاه تعقل است.کارهایی که شاه می‌کند شاهانه است. مثلا عاشقی و شکار، بزم و سفره‌داری، انعام و بخشش یا خشم بی حساب و کتاب، قصر باشکوه، جمال و جلال. شاه همانطور که بر بندگان و رعایا بخشنده است و واسط فیض و کرم خداوند است، در هنگام جنگ نیز شجاع‌ترین رزمنده است و مسئول ایجاد شور و شعف.از آن طرف کارهای وزیر یا صدراعظم خردمندانه است و اوست که در مواقع ضرور باعث تعدیل تصمیمات احساسی شاه می‌شود و یا با او مشورت می‌کند و جوانب مختلف و نظریات گوناگون خواص و نخبگان را در اختیار او قرار می‌دهد تا شاه با در نظر گرفتن عواقب و فواید این راه‌ها قادر به گرفتن تصمیم خردمندانه باشد.بدان که مثال تن چون شهری است و دست و پای و اعضا پیشه وران شهرند و شهوت چون عامل خراج است و غضب چون شحنه شهر است و دل پادشا ه شهر است و عقل وزیر پادشاه است و پادشاه را بدین همه حاجت است تا مملکت راست کند.غزالیشاید آخرین نمودار شاه سرکش و وزیر خردمند مربوط به ناصرالدین شاه قاجار باشد که وزرای خردمندی همجون امیرکبیر، حاج میرزا آقاسی و میرزا حسین خان سپهسالار داشت. اما به تدریج و با ورود مدرنیته، تا حدودی این تعادل دوگانه به دولت و سازمانهای قانونی واگذار می‌شود.میتوان گفت پروسه‌ی انتقال قلب-عقل به سازمان‌های قانونی به طور کامل طی نشده است و آن دوگانگی که در نظر غرالی سبب میشد مملکت «راست» باشد اکنون به تضادهای درونی رسیده است. برای مثال این را در اجتماع گروه‌هایی از قشر مذهبی برای مبارزه با بی‌حجابی می‌شود دید. حرف اینها این است که ما به قانون یا به جنبه‌های عقلانی حکومت اعتمادی نداریم و کار خود را می‌کنیم. این وضعیت شبیه دوران آشوبناک مابین سقوط رضاشاه و کودتای ۲۸ مرداد ۳۲ یا مانند دوران مابین انقلاب مشروطه سال ۱۲۸۵ تا ۱۳۰۴ است.در ایران به طور کلی هر گاه که اقتدار حکومت مرکزی کاهش یابد نتیجه‌ی آن فقر و ناامنی و آشوب است. این در حالیست که امام خمینی به عنوان یک حکیم الهی برای نخستین بار رهبری مذهبی و پادشاهی سیاسی را در قالب ولایت فقیه متحد و یکپارچه کرد و عقل و دل در وجود ایشان یکجا جمع شده بود که این بزرگترین خدمت او برای حفظ ایران بود.نقش پادشاه در کشور همانند دل در بدن است و دل پادشاه دل کشور است. بر پایه‌ی آگاهی تاریخی ایرانیان، برای داشتن یک حکومت خوب در این سرزمین، و داشتن یک کشور معمور، باید دل پادشاه جمع باشد و پراکندگی یا تشتت قدرت کم باشد. به قول شیخ اجل:دل و کشورت جمع و معمور باد، ز ملکت پراکندگی دور بادکه بر خاطر پادشاهان غمی، پریشان کند دل عالمی</description>
                <category>ایران شناسی</category>
                <author>بهنام</author>
                <pubDate>Sat, 27 Apr 2024 19:09:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توحید، ایمان و زیبایی</title>
                <link>https://virgool.io/Iranstudies/%D8%AA%D9%88%D8%AD%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-frovaxlr6zga</link>
                <description>زمانیکه دامنه‌ی حملات چنگیزخان مغول و جانشینانش به اروپا رسید، آنها تازه به این فکر افتادند که با توجه به موقعیت جغرافیایی آسیب پذیر و عدم وجود موانع طبیعی، وجود نژادها و درگیری‌ها و تنش‌های قومی و مذهبی درون اروپا، جمعیت کم در مقابل قبایل مهاجم، ضعف تکنولوژی (مثل اطلاع نداشتن از باروت که مغولها در چین آموخته بودند و از آن استفاده می‌کردند) و احساس تهدید همزمان از ناحیه‌ی شمال آفریقا و مدیترانه در مقابل مسلمانان، باید از خواب غفلت بیدار شده سفیرانی را به جاهای دیگر دنیا از جمله دربار امپراطوری مغول گسیل دارند. از جمله‌ی نخستین این سفیران پلان کارپن بود که یک کشیش از طرف واتیکان بود و به قره قوروم فرستاده شده بود. هدف او یافتن گروه‌های مسیحی در میان جنگجویان مغول و یا احیانا دعوت مغول‌ها به دین عیسی بود و البته مهمتر از آن کسب اطلاعات درباره‌ی چیستی و چگونگی قوم مغول، اینکه مثلا چه عقایدی دارند و چگونه می‌جنگند و برای چه می‌جنگند. یک گزارش جالبی هم نوشته که قطعا به نظر اروپایی‌های آن زمان، دویست سال قبل از اختراع ماشین چاپ، بسیار بیشتر محل توجه بوده است.در قسمتی از این گزارش فهرستی از گناهان مغول آمده که جالب است از قبیل گذاشتن کارد در آتش یا به کار بردن تبر در نزدیکی آتش، زیرا ممکن است باعث قطع سر آتش شود! مجازات ادرار کردن درون چادر مرگ است و اگر شخصی لقمه‌ای را به دست کسی بدهد و آن لقمه از دهان او پایین نرود آن شخص لقمه دهنده کشته خواهد شد. در مقابل، کشتن انسان، غارت اموال دیگران ابدا گناه و جرم انگاشته نمی‌شود. این قوانین غیرانسانی حتی در آن روزگار برای همه عجیب بوده است. معمولا وقتی قومی حتی در نهایت بدویت به جایی حمله می‌کردند در عین کشتار و غارت، درجاتی از جوانمردی و بزرگواری را از خود نشان میدادند. مثلا اسیران را نمی‌کشتند و یا به زنان تجاوز نمی‌کردند. یا حداقل اصول و قواعدی برای تجاوز و غارت و قتل در نظر داشتند. اما مغول فاقد همه‌ی اینها بود.در مقابل قرآن می‌فرماید کسی که شخصی را نه در برابر فساد و تبهکاری بکشد مانند آن است که همه‌ی مردم را می‌کشد. اصطلاحی که برای یک شخص به کار می‌برد «نفس» است و اصطلاحی که برای مردم به کار می‌برد «ناس».نفس یکی از کلمات قرآنی است که برای توصیف بخشی از وجود انسانی به کار می‌رود. کلمات دیگر عبارتند از قلب، روح، و عقل. درباره‌ی تعریف این اصطلاحات و تفاوتهاشان متکلمانی همچون امام محمد غزالی بحث‌های فراوان کرده‌اند.نفس آن کیفیتی از وجود است که در میان همه‌ی موجودات زنده مشترک است و از ذات الهی نشات میگیرد. در قرآن هم به معنی ذات الهی به کار رفته هم به معنی انسان. این کلمه وقتی در مورد انسان به کار می‌رود بر انسان به طور مطلق و به عنوان یک موجود دارای حیات اشاره دارد و در عین اینکه  یک مفهوم مشترک میان خدا و انسان است اما بر آحاد انسانی به طور انفرادی دلالت دارد. یعنی هر انسان در دارا بودن نفس خود تنها و یکتاست. مثلا در پاداش و جزا تنهاست و هر کسی پاداش کار خود را مستقلا می‌بیند. یا در روز قیامت هر کسی تنها به فکر کار خودش است و نمی‌تواند به دیگری بپردازد. یا وقتی از تکلیف انسانها صحبت می‌شود هر کس به اندازه‌ی توانایی خودش مکلف خواهد بود و بیشتر از آن مورد بازخواست قرار نمی‌گیرد.واژه‌ی نفس به معنی ذات واجد حیات است که در تمام موجودات زنده و خدا مشترک است. اما واژه‌ی «قلب» یک مفهوم انسانی است که پیرامون وجدان و شناخت انسان است. قلب محل عواطف است و از دید قرآن، مرکز و کانون رشد و هدایت و ایمان به شمار می‌رود.در واقع همانطور که بارها در مطالب قبلی گفته‌ایم و با متفلسفان علاقه مند به فلسفه‌ی من درآوردی اسلامی و ارزشی‌های طرفدار «مناظره و جدل علمی و تریبون و گفتمان» بحث کرده‌ایم، جایی که سبب هدایت و گمراهی انسان می‌شود قلب است و نه مغز. همانگونه که در دنیای جدید، رسانه و هنر است که افکار عمومی را جهت میدهد و نه آثار دانشمندان. هر جا صحبت از ایمان و کفر می‌شود، همزمان صحبت از احساسات مثبت و منفی نیز می‌شود از قبیل یاس و امید یا اندوه و شادی یا احساس تزلزل در برابر اطمینان. این قلب است که ایمان را می‌پذیرد:ولكن الله حبب إليكم الإيمان وزينه في قلوبكم (ولی خداوند متعال ایمان را محبوب شما گردانیده و آن را در قلب هایتان آراسته است.)سه واژه‌ی کلیدی حب، قلب و زینت به صراحت نشان می‌دهد که ایمان امریست مبتنی بر زیبایی شناسی و دوست داشتن. کسی که ایمانش استوار است حتما آن را زیبا می‌بیند و دوستش دارد.قلب اساس فطرت سلیم است یعنی اگر انسانی فطرتش آلوده نشده باشد به راحتی زیبایی حقیقت را می‌شناسد و ایمان می‌آورد. این را هم در مطالب قبلی عرض کرده‌ایم که وقتی کتاب‌های خاصی منتشر می‌شوند، هر مطلب ضد منافع ملی در شبکه‌های اجتماعی و حتی تلویزیون پخش می‌شود و هر کسی که بیشتر مدافع منافع کشورهای دیگر است تا ایران کاملا آزادی دارد تا هر چه می‌خواهد بگوید (البته تا زمانی که به حلقه‌ها و باندهای خاصی از قدرت متصل باشد)، آن جماعت انقلابی هر چقدر هم که تلاش کنند تا راه حقیقت را به مردم نشان بدهند و شبهه زدایی کنند موفق نخواهند بود. زیرا قلبی که ناپاک شود به سختی ایمان می‌پذیرد.واژه‌ی قرآنی دیگر در خصوص انسان «روح» است که عامل افاضه‌ی حیات از سوی خداوند به انسان است. مثلا جایی که خدا از روح خود در انسان می‌دمد یا جبرئیل را که حامل روح است بر حضرت مریم نازل می‌کند و نظایر اینها. پس نفس به معنی ذات انسانی یا الهی و روح به معنی منشاء و عامل حیات نفس است.عقل نیز با قلب در ارتباط است. قلب در لغت به حقیقت یا لُبّ یک چیز اشاره دارد. معنی دیگر قلب دگرگونی است که در حقیقت یک شیء رخ می‌دهد. اما غقل به بستن و نگاه داشتن یک چیز دلالت دارد. قلب به معنی حقیقت شیء و عقل به معنی پیدا کردن شناخت نسبت به آن شیء است.معرفتی که توسط عقل حاصل می‌شود یا از راه حواس است یا قیاس و استدلال. اما معرفت قلبی بی واسطه است و در اثر شیوه‌ی خاصی از زیست حاصل می‌شود. مثلا زیست اسلامی که عبارت است از زندگی در جامعه‌ی اسلامی همراه با تقید و التزام کامل به تمامی شئونات و ارزش‌ها و قواعد و احکام اسلامی. همانگونه که صوفیه معتقد به شیوه‌ی خاصی از زیست بودند، مثلا میگفتند باید دائما ذکر بگویی و ریاضت بکشی تا معرفت قلبی پیدا کنی و حقیقت را بی واسطه درک کنی، شیوه‌ی زیست اسلامی با الگو قرار دادن پیغمبر یک رکن اساسی در زندگی مسلمانان صدر اسلام بوده است.به طور اجمالی، چهار بُعد وجود انسانی یعنی نفس و روح، عقل و قلب، با هم در ارتباط هستند. نفس در عربی یعنی حقیقت حیات، و این حقیقت چیزی نفیس و ارزشمند است و در میان تمام موجودات زنده از جانب خدا گسترده است (جان شیرین خوش است). روح عاملی است که سبب حیات نفس می‌شود و بیشتر موضوعی است که اختصاص به انسان دارد. قلب دوردست ترین بخش وجود انسان است که سبب هدایت و گمراهی می‌شود. اگر قلب صاف باشد و توانایی حصول معرفت قلبی را دارا باشد، آن وقت به وجود حقیقت ایمان خواهد داشت و این معرفت متعالی ترین شکل عقل است. اگرچه معرفت غیرقلبی و صرفا عقلی نیز ممکن است و مثلا می‌توان دانش‌هایی را در زمینه‌هایی مثل فیزیک و شیمی از راه عقلی کسب کرد.نفس یک مفهوم کثیر و در عین حال واحد است. هر موجود زنده‌ای نفس دارد اما همه‌ی انفاس از ذات الهی سرچشمه می‌گیرند. اینجاست که قرآن می‌گوید کشتن یک انسان معادل قتل همه‌ی انسانهاست. انسانیت یک مقوله‌ی توحیدی است.و نیز گفته شد که ایمان یک امر مبتنی بر دوست داشتن و یک مفهوم زیبایی شناختی است. در دوران اوج تمدن اسلامی، هنر اسلامی نیز اوج می‌گیرد و این هنر همواره به منشاء توحیدی زیبایی توجه دارد. زیبایی در هنر اسلامی از طریق شباهت و تناسب جزء به کل شناخته می‌شود. یعنی می‌گوید هر جزئی و هر چیزی در جای خودش زیبا و نیکو و بدیع است.اصولا حکمت اسلامی به همین تناسبها و شباهتها خیلی اهمیت می‌دهد. سعدی می‌گوید:آدمی نیست که عاشق نشود وقت بهار / هر گیاهی که به نوروز نجنبد حطب (چوب خشک) استوقتی در نوروز طبیعت نو می‌شود و سرخوشی و طراوت و تازگی و شور می‌پذیرد، چرا آدمی نباید نو شود. چرا انسان نباید این شور طبیعت را در بهار بپذیرد و عاشق نشود.یا مولانا که بر پایه‌ی حدیث نبوی، فصل بهار را برهانی بر وجود روز قیامت و زنده شدن مردگان می‌داند:این بهار نو ز بعد برگ ریز / هست برهان وجود رستخیزاز این موارد در ادبیات فارسی و هنر ایرانی-اسلامی فراوان دیده می‌شود. اینها همگی نشانه‌ی وحدت انسان و جهان هستند:هر که امروز نبیند به جهان طلعت دوست / غالب ان است که فرداش نبیند دیدارآدمی‌زاده اگر در طرب آید نه عجب / سرو در باغ به رقص آمده و بید و چنارنکته‌ی دیگر اینکه قائل به تفکیک فرهنگ ایرانی و اسلامی نیستیم. مضمون این شعر سعدی:دشمن به دشمن آن نپسندد که بی خرد / با نفس خود کند به هوای مراد خویشبرگرفته از این حدیث نبوی است که:أعدی عدُوِّکَ نفسُکَ الّتی بینَ جَنْبَیْک (دشمن ترین دشمنان تو نفس تو است که در درون تو جای دارد)و این نیز خود شباهت دارد با این گفته در کارنامه‌ی اردشیر بابکان:چی داناکان گوپت ایستیت کو دوشمن پت دوشمن آن نی توبان کرتن اهچ ادان مرت هچ کونشنی خویش اویش رسیت (چه دانایان گفته اند که دشمن به دشمن آن نتواند کرد که به مرد نادان از کنش خویش به او رسید)(به نقل از کتاب تحلیل اشعار ناصرخسرو نوشته‌ی علامه مهدی محقق)آن شکلی از اسلام که در ایران هست کاملا ایرانی است و آن فرهنگ ایرانی که از مطالعه‌ی تاریخ و ادبیات و هنر سرزمین ایران شناخته می‌شود کاملا اسلامی است و جدا کردن و تفکیک اینها از همدیگر خیانت به فرهنگ ایرانی-اسلامی است.</description>
                <category>ایران شناسی</category>
                <author>بهنام</author>
                <pubDate>Sat, 30 Mar 2024 19:55:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفت زیبایی</title>
                <link>https://virgool.io/Iranstudies/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%D8%AA-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-ha8khdza9lzj</link>
                <description>نصیحت کسی سودمند آیدش، که گفتار سعدی پسند آیدشپسندیدن پیش زمینه‌ی سودمند بودن نصیحت است یعنی کسی گفتار سعدی به کارش می آید که درک و معرفت زیبایی شناسی اش به حد کافی رشد یافته باشد. در واقع معرفت زیبایی شناسی مقدم بر اصلاح است. خود سعدی بارها به «ذکر جمیل» یا زیبایی سخنش اشاره می‌کند که شیرین تر از قند مصری است و با این حال حاوی «داروی تلخ نصیحت» است که به «شهد ظرافت» آمیخته شده تا طبع خواننده «ملول» نشود، یعنی نصیحت‌های رایج اخلاقی را موعظه‌وار و مکررا دریافت نکند زیرا که ملال ناشی از تکرار است. اما وقتی که سخن به شکل «بدیع» یعنی تازه و نو در ذهن مخاطب جای گیرد و معنای آن آشکار شود، معرفت مبتنی بر زیبایی شناسی سبب می‌شود تا آن نصیحت تلخ به خوبی جذب روح انسان شود.بدیع یکی از شکل‌های زیبایی است که معمولا یا به آفرینش خدا و یا آفرینش ادبی تعلق می‌گیرد زیرا در هر دو نوع آفرینش خلق از هیچ رخ داده و بدون سابقه‌ای. همچنین کلمات دیگر که برای زیبایی به کار می‌رود مانند جمال، حُسن، زینت و وجیه هر کدام کاربرد خود را دارند.در فرهنگ ما زیبایی در مراتب گوناگونش شناخته می‌شود. هم خال و زلف و ابروی یار زیباست، هم صبر جمیل و هم حُسن خُلق. صبر جمیل صبری است که با رضایت از مقدرات الهی همراه است مثل آنجا که گفت «ما رایت الا جمیلا» و شاید از این جهت زیباست که فرد خود را هماهنگ با آنچه که خدا خواسته می‌یابد و حُسن خُلق از این جهت زیبایی شمرده می‌شود که نیکو و پسندیده است. یعنی غالب مردم آن را می‌پسندند و باز هم هماهنگی با کُنه هستی دارد.زیبایی در منتهی الیهش همین درک هماهنگی با کلیت هستی است و اصولا می‌توان آدمها را بر حسب اینکه معرفت زیبایی شناسی‌شان تا چه حد پیشرفته است دسته بندی کرد. در مراتب پایین خلقت یعنی در دنیای حیوانات، درک زیبایی کاملا غریزی است. یک عقل برتر یعنی عقل طبیعت بر زیبایی شناسی حیوانات حکمرانی می‌کند. مثلا زیست شناسان می‌گویند دلیل زیبا بودن طاووس نر جذب جفت ماده است. پس طاووس ماده این زیبایی را می‌شناسد همانطور که انسان آن طاووس را زیبا می‌شناسد. این در بسیاری از حیوانات دیگر هم هست. عقل طبیعت اینجا حکم می‌کند که حیوانی که سالم‌تر و برای جفت‌گیری مناسب‌تر است یا حیوانی که باروری و بارداری بهتری دارد یا بهتر می‌تواند از فرزندان آن جفت مراقبت کند، در چشم جفت خود زیباست و این زیبایی در ابتدا باعث جلب توجه او می‌شود. در انسان‌ها نیز زیبایی شناسی مشابهی در خصوص اندام و چهره‌ی زن و مرد وجود دارد که مثلا نشان بدهد که توانایی یک زن برای بارداری تا چه حد است. در واقع زیبایی محرکه‌ایست که سبب جذب دو جفت می‌شود.معرفت زیبایی در ابتدا شهوت محض است که از سوی عقل طبیعت به انسان تحمیل می‌شود اما این شهوت ممکن است مدارج استعلایی پیدا کند. به قول مولانا، هر نیاز غریزی و پایه‌ای می‌تواند سبب تعالی شود:بس عداوتها که آن یاری بود / بس خرابیها که معماری بودمعرفت متعالی زیبایی زمانی است که انسان از عقل طبیعت مستقل شود یعنی از شهوت فارغ شود و زیبایی را آنچنان بشناسد که واقعا هست و نه آنطور که از سوی غریزه‌ی بقا به او تحمیل می‌شود. بسیاری از انسان‌ها در مراحل حیوانی شناخت از زیبایی باقی می‌مانند. مثلا کوهی که زیباست را به چشم این نگاه می‌کنند که چه تعداد شکار می‌توانند در آن بکنند یا چه معادنی در آن کشف کنند یا کجایش را تصرف کنند. یا چهره‌ای که زیباست را تنها به چشم «سیب زنخدان و نار پستان» نگاه می‌کنند و نه «حظ روحانی».اما می‌توان گفت که عالی‌ترین سطوح انسانی که مربوط به انبیاء و اولیاء است به درک مطلق از زیبایی رسیده‌اند. این را از توجه و مهربانی آنها نسبت به همه‌ی انسانها و موجودات و حتی زمین و گیاهان می‌شود فهمید. آنها بسیار در نسبت موجودات با هستی تعمق و تفکر کرده‌اند و به همین دلیل به این اصل بنیادین زیبایی شناسی رسیده‌اند که همه‌ی هستی هماهنگ و یک شکل و از یک جوهره است. این متعالی ترین تعریف زیبایی است که هر چیزی در جای خودش منطبق بر کلیت هستی است. هر چقدر که انسان به مراتب بالاتری از معرفت رسیده باشد زیبایی را کلی‌تر می‌بیند و ادراک او نسبت به زیبایی عام‌تر خواهد بود.هر چیز که هست، آنچنان می‌باید / آن چیز که آنچنان نمی‌باید نیست (خواجه نصیر طوسی)غزالی نیز می‌گوید:لیس فی الامکان ابدع مماکان. یعنی بدیع‌تر از چیزی که وجود دارد امکان ندارد. آفرینش عین زیبایی است زیرا چیزی که آفریده می‌شود عین تکه‌ی گم‌شده‌ی پازل درست همان چیزی است که باید باشد و این چیز مفقوده که اکنون هستی یافته، نسبت به کلیت هستی تناسب دارد.این زیبایی شناسی که در نتیجه‌ی اصل توحید به استعلاء رسیده است، سبب هدایت مردم می‌شود. همانطور که قرآن و ادعیه‌ی مذهبی را با آواز قرائت می‌کنند و اساسا قرآن در درون خودش موسیقی و غنای سرشار ادبی و هنری دارد و پیامبر نیز بسیار به زیبایی و مصادیق زیبایی توجه داشت یا برنامه‌های موسیقی سنتی رادیو که باعث آشنایی مردم با ادبیات فارسی می‌شود. اگر قرآن را بدون توجه به جلوه‌ی هنری آن و صرفا از روی تعبد بخوانیم، معرفت زیبایی شناسی باعث می‌شود که مخاطب جذب چیزهای دیگر شود و هر جلوه‌ی زیبایی که بر او دلبری کند به سمت آن برود:پر طاووس بر اوراق مصاحف (قرآن) دیدم، گفتم این منزلت از قدر تو می بینم بیشگفت خاموش که هر کس که جمالی دارد، هر کجا پای نهد دست نداردندش پیشدر واقع همانطور که «مفتی ملت اصحاب نظر» سعدی در ابتدای این مطلب گفت، «پسندیدن» یا درک زیبایی شناسی مقدمه‌ی برخورداری است و بدون آن کار مشکل می‌شود.</description>
                <category>ایران شناسی</category>
                <author>بهنام</author>
                <pubDate>Fri, 15 Mar 2024 08:38:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تلازم</title>
                <link>https://virgool.io/Iranstudies/%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B2%D9%85-e8yggmi82soh</link>
                <description>دوست محترمی در اینجا نظری گذاشت:https://virgool.io/@mnoaein/comment/jfbfdmseb1ydy7eدر دانشگاه درخوابگاه ما پسری بود كه واقعا دختر بود ، من گاهی  او را رصد  می كردم ، تمام حركاتش ، غذا خوردنش آشپزی كردنش ، اتاق مرتب كردنش و هر  كاری كه می كرد دخترانه بود ، بنده خدا از فشاری كه جامعه او را نمی پذیرفت  عاقبت خوبی پیدا نكرد ، معتاد شد و ...و البته بعد از دانشگاه دیگر خبری  از او ندارم یا همین الان كه باشگاه بدنسازی می روم یك نفر هست ، كه او  هم اینگونه است  ،انها نگاه های سنگین دیگران به خودشان را متوجه می شوند ،  جالب است كه در هر دو مورد یك رفتار مشترك دیدم ، آنها با یك پسر قوی خیلی  صمیمی می شوند تا از انها در مقابل جامعه مردانه محافظت كندپاسخی را که به او دادم در اینجا بسط می‌دهم.در دنیا هر چیزی جفت دارد. این را حکما و عرفای ما خیلی خوب می‌دانستند. هر بلا و مصیبتی حکمتی دارد، هر دردی را درمانی است، هر گیاهی که بر زمین می‌روید را خداوند خواصی در آن قرار داده، اگر طفل گریه می‌کند حتما پستان شیردهی هست که او را سیراب کند، اگر سیمرغی در قاف یا پشه‌ای به زیر صخره‌ی صماست حتما روزی مقرر دارد، برای خوراک عنکبوت بیچاره حشره‌ی بالداری هست و برای روباه بی‌دست و پا بازمانده‌ی غذای شیر، تا نگرید کودک حلوا فروش بحر رحمت در نمی‌آید به جوش، هر چیزی جفتی دارد، هر موجودی خواهانی دارد و مراقبی، هیچ موجودی و هیچ امری منفرد و تنها و تک افتاده نیست، هر عملی عکس العملی دارد و هر عکس‌العملی دال بر وجود عملی است.روزی عنکبوت مسکین را / پر دهد تا به نزد او آید (سعدی)این قانون جهانی می‌گوید که هیچ چیزی عبث و بیهوده نیست. برخلاف هیچ‌انگاران و پوچ نگران دوران مدرن و پسا مدرن، هر چیزی معنایی درون خود دارد که انسان باید آن را کشف کند.این قانون همچنین انسانی است زیرا به تفاوت‌های طبیعی انسان‌ها احترام می‌گذارد. خیر و شر همواره ملازم و همراه یکدیگرند همانند سایه و نور یا سردی و گرمی، و بدون یکی دیگری معنی نمی‌پذیرد.لذا ما تفاوت‌های طبیعی را می‌شناسیم و گناه و اشتباهی را متوجه اشخاص منفرد نمی‌دانیم. همه‌ی صحبت ما از سیستم است.اگر پسری دخترنماست یا دختری پسرنما، حتما در دنیای اطراف او ما به ازایی دارد که خواهان اوست. اگر پسری آرایش می‌کند یا دختری به سراغ ورزش‌ها و کارهای مردانه می‌رود، جدای از خواست‌ها و آرزومندی‌ها، یا جدای از ژنتیک و وراثت و مشکلات روحی روانی، ما به ازای خارجی حتما باید داشته باشد.این ما به ازا یک اقتصاد است یعنی «سبک سنگین» کردن. اگر یک رفتار یا یک نحوه‌ی تظاهر خاص، خواهان داشته باشد و محل توجه واقع شود و سبب ارضای درونیات فرد شود، حتما آن شخص بیشتر به آن رفتار و تظاهر متمایل می‌شود. اما اگر هزینه‌ای برای او به دنبال داشته باشد یا محل توجه واقع نشود، و در واقع جفتی برای آن رفتار و تظاهر پیدا نکند، آن رفتار نیز ترک خواهد شد.ما می‌گوییم اگر فردی بی‌حجاب است باید این اختیار و آزادی را داشته باشد که آنگونه که دوست دارد زندگی کند اما باید هزینه‌اش را پرداخت کند. این عین آزادی است. آزادی بدون پرداخت هزینه یعنی هرج و مرج.این هزینه‌هاست که افراد را مقید به پیروی از سنت‌ها و هنجارها می‌کند.در جامعه‌ی قدیم و سنتی ایرانی، که هنوز سنت‌ها محل رفت و آمد و شک و تردید و چکش کاری روشنفکران نشده بود، و مدرنیسم کج و کوله، همانطور که در معماری شهرها دیده می‌شود، فرهنگ مردم را به فرهنگ شتر گاو پلنگ تبدیل نکرده بود، این هزینه‌ها به طور طبیعی وجود داشت.اگر زنی دوست داشت که در کاباره برقصد کسی جلوی او را نمی‌گرفت. اصلا اگر کسی دوست داشته باشد که اینگونه زندگی کند چگونه می‌توان جلویش را گرفت. این پری‌رویی را که تاب مستوری ندارد، «در ار بندی سر از روزن برآرد».اما جامعه به طور طبیعی هزینه‌هایی را بر گردن این زن می‌نهاد. او را گرفتار عذاب وجدان می‌کرد و از خود می‌راند و بی‌پناه و سرگردان می‌کرد و به جای مردان غیرتمند خانواده و محل، او را گرفتار چنگال مردان هرجایی و موقتی می‌کرد. این واکنش یک جامعه‌ی سالم است. در چنین جامعه‌ای زنان یا مردانی که خارج از حدود عرف قدم بردارند، یا کسانی که می‌گویند هر طور دوست داشته باشم عمل خواهم کرد، هزینه‌اش را نیز خواهند پرداخت.این را درست گفته‌اند که آزادی هزینه دارد. اما هزینه را غلط معنی کرده‌اند. مثال از انگلیس می‌زنند که چگونه و در طی چند صد سال پادشاهی را به مقامی تشریفاتی تبدیل کرد و بعد باعث شدند که نسل‌های بعدی آزادانه زندگی کنند.اما این غلط است. همه‌ی کسانی که آزاد زندگی می‌کنند در حال پرداخت هزینه هستند.یک خیابان شلوغ را در نظر بگیرید مثل میدان انقلاب یا توحید. غالبا هر عابری هر موقعی که اراده می‌کند از عرض خیابان عبور می‌کند (jaywalking) و خودروها نیز به هر سویی حرکت می‌کنند. یعنی افراد فاصله‌ای میان اراده و عمل‌شان ندارند و می‌توانند اراده و خواست خود را سریعا محقق کنند. این یک آزادی از نوع هرج و مرج است.اما در کشوری مانند انگلیس یا حتی در برخی چهارراه‌های ایران که نظم و مقررات بیشتری حاکم است، افراد ناچارند که پیش از آنکه بگویند که هر طور دوست دارم رفتار می‌کنم، از قوانین تبعیت کنند.  زندگی این افراد خیلی بیشتر از آنکه آزادانه از نوع هرج و مرج باشد تحت تاثیر قانون است و افراد ناچارند که اراده‌شان را در مجرای قانونی خودش به عمل درآورند و خواست خود را آزاد کنند. در واقع آنها برای تامین خواسته‌های خود ناچار به پرداخت هزینه اند و اگر بخواهند منفرد و منفک از جامعه عمل کنند، یا مثل آن شخصی که در کشتی زیر پای خود را سوراخ می‌کرد، اولا با موانع قانونی از قبیل جریمه و زندان مواجه می‌شوند، دوما از نگاه جامعه طرد می‌شود. این معنی امر به معروف و نهی از منکر است.لذا اولا زندگی آزادانه اینگونه نیست که امیال و خواسته‌های درونی سریعا به نتیجه‌ی بیرونی مبدل شوند بلکه اولا این امیال باید در مجرای قانونی قرار گیرند و در صورت خروج از قانون هزینه‌ای باید بابت آن پرداخت شود.غالب افراد حاضر به پرداخت هزینه‌ی گزاف برای اعمال آزادانه نیستند و ترجیح می‌دهند از میانگین جامعه تبعیت کنند. حتی وقتی از قوانین اطلاع ندارند ترجیح می‌دهند که جانب احتیاط را نگه دارند تا مبادا که دست از پا خطا کرده باشند و خود خبر نداشته باشند یعنی که «اگر خواهی سلامت بر کنار است». اما وقتی حاکمیت قانون مورد تعدی واقع شده باشد دیگر افراد ترسی از قانون گریزی ندارند.مشکل ایران دو چیز است. یکی این است که هزینه‌ی طبیعی که قانون شکنان باید بپردازند باید متناسب باشد با فاصله‌ای که از عرف و میانگین جامعه گرفته‌اند. این هزینه در جامعه‌ی سنتی ایران به طور طبیعی محاسبه میشد.مثلا در جوامع عشایری ایران تقریبا زنا و لواط وجود نداشت و نه از دختران پسرنما خبری بود و نه پسران دخترنما. به این دلیل که نقش «باروری» برای زن به طور جدی در تمامی ارکان فرهنگ و جامعه پذیرفته شده بود و حتی هدف افراد برای ازدواج بیش از آنکه غرایز جنسی باشد میل به بقای نسل و گستردن آن و داشتن فرزندان بسیار بود. در چنین جامعه‌ای فساد جنسی اصلا نمی‌تواند وجود داشته باشد زیرا هزینه‌ی طبیعی گزافی بابت آن باید پرداخته میشد که گاه تا نابودی یک طایفه و قبیله یا جا به جایی و حل شدن آنها در طوایف دیگر ممکن بود برسد.اما عرف جامعه‌ی کنونی ایران با زن بی حجاب یا پسر دخترنما و دختر پسرنما یا دختر و پسری که هرگز ازدواج شرعی نمی‌کنند و حاضر به پذیرش مسئولیت تشکیل خانواده نمی‌شوند مشکلی ندارد. پلیس می‌خواهد وظیفه‌ی هدایت جامعه را بر عهده بگیرد که کاملا و از بیخ و بن غلط است و حتی به باقیمانده‌ی شانیت و حیثیت قانون در کشورر لطمه می‌زند.مجازات پلیسی با مجازاتی که جامعه به طور طبیعی اعمال می‌کند فرق دارد. در مجازات طبیعی افراد به شرط پرداخت هزینه حق انتخاب دارند و این دیگر با خودشان است که آیا در عوض قانون شکنی و هنجارشکنی می‌توانند هزینه‌اش را پرداخت کنند یا نه. آیا آن رقاص کاباره که معمولا یک زن بیچاره است می‌تواند از خانواده و خویشان و محله و زادگاهش کناره بگیرد و به غربت و فلاکت دچار شود. اما در رفتار پلیسی و قهری چنین انتخابی وجود ندارد.مشکل دوم این است که حاکمیت قانون در ایران ضعیف است و حیثیت قانون دائم لکه‌دار می‌شود. مثلا وقتی رئیس یا نماینده‌ی مجلس قانون گذار مرتکب خلاف می‌شود، عده‌ای شروع به جهاد ماله کشی می‌کنند و هیچ برخورد شایسته‌ای نه از سوی نهادها و سازمان‌های حکومتی و دولتی و نه از طرف نهادهای اجتماعی و مردمی با این قضیه نمی‌شود.البته خوشبختانه این قضیه منحصر به ایران نمی‌شود و حتی در آمریکا نیز اشخاص قانون شکن و سوء استفاده گری نظیر نانسی پلوسی در ارکان قدرت به وفور دیده می‌شوند. اما برای یک شهروند عادی، حاکمیت دولت در آمریکا بسیار قاطعانه‌تر و تمامیت‌خواه تر و پایش‌گرانه تر عمل می‌کند تا حاکمیت دولتی در ایران.این در واقع به دلیل ضعیف بودن حاکمیت دولتی در ایران است. برخلاف تصور رایج، دولت در ایران کوچک و ضعیف است. این را دقیقا می‌توان با وفور آزادی هرج و مرج طلبانه در ایران مرتبط کرد. یعنی همانطور که در خیابان هر کسی از هر طرف که بخواهد عبور می‌کند یا آن ساختمان‌ساز هر طور که دلش بخواهد خانه‌اش را می‌سازد و در واقع هر کسی آزادانه به دلخواه خود عمل می‌کند، حاکمیت قانون آنطور که در یک کشور آزاد! بر تمامی امور حتی خصوصی شهروندان سایه می‌افکند وجود ندارد.از این رو یک فرد ایرانی کمتر متوجه اهمیت وجود قانون در کنترل نظم و بقا و سعادت جامعه است. لذا کمتر به رفتارها و حرکات خارج از حدود عرفی عکس العمل نشان می‌دهد. در واقع کمتر مایل به دخالت و مسئولیت پذیری اجتماعی می‌شود یا همان امر به معروف و نهی از منکر.از آنجایی که در جامعه‌ی سنتی ایران مراد از قانون شریعت بود و نظام معنایی شریعت هنوز در پرتو مدرنیسم دچار شکست نشده بود، افراد واقعا به قوانین شریعت باور داشتند. اما در جامعه‌ی مدرن، قوانین تا حدودی به قوانین رسمی استحاله یافته‌اند اما باور به قوانین دیگر مانند باور به شریعت مستحکم نیست به دلیل ضعیف بودن نهاد دولت مدرن در ایران.به طور خلاصه هر موضوع انفسی یک ما به ازای آفاقی دارد. مسائل را نباید صرفا اخلاقی و فردی انگاشت. در جهان هیچ چیزی منفرد نیست. عنکبوت مسکینی که در ته یک چاه خشک تار می‌تند حتما باید حشره‌ی بالداری باشد تا به دام او بیفتد. موعظه‌ی اخلاقی برای ترغیب جوانان به ازدواج و فرزندآوری یا تشویق آنها به حفظ حجاب و رعایت حدود شرعی و سنتی یک بخش کوچک از مساله است. بخش بزرگتر این است که این افراد حق انتخاب دارند و از میان گزینه‌هایی که در پیش رو دارند، بنا بر محاسباتی که می‌کنند، و با در نظر گرفتن تمامی سود و زیان‌های مادی و معنوی، یک گزینه را انتخاب می‌کنند.در واقع انتخاب فرد، اگر فرض کنیم که آن فرد عاقل باشد و دچار اشتباه نشود، تا حد زیادی وابسته به آن ورودی است که از جهان پیرامون می‌گیرد.به همین نسبت تقلیل دادن مسائل حیاتی جامعه به بحث‌های روانشناسی و ژنتیک به معنی نادیده گرفتن جهان ملازم و همبسته‌ی بیرونی است.</description>
                <category>ایران شناسی</category>
                <author>بهنام</author>
                <pubDate>Sat, 02 Mar 2024 18:04:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا در هندوستان مدارای دینی هست و در سرزمین‌های اسلامی نیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/Iranstudies/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D9%86%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-rkg5hpdimwi5</link>
                <description>بهرام مشیری در یکی از ویدئوهایش ستایشی از فرهنگ کهن هندوستان کرده که پیروان هزاران دین و مذهب با آسودگی در کنار هم زندگی می‌کنند در حالیکه مسلمانان نمی‌توانند اینگونه باشند و نزاع‌های مختلف بین معتقدان فرقه‌ها و مذاهب اسلامی همیشه وجود داشته، و نمونه‌اش اینکه بخشی از مسلمانان هند در دوران معاصر تصمیم به جدایی گرفته و دو کشور بنگلادش و پاکستان را تاسیس کرده‌اند.نخست اینکه این قضیه ارتباطی با مذهب ندارد. یعنی اینگونه نیست که تصور کنیم اسلام دین خشونت است و مذاهب شبه عرفانی هندی دین تساهل و مدارا. پیروان همین مذاهب نیمه عرفانی هندی کم خشونت نداشته‌اند و درون خودشان هم ناسازگاری‌ها زیاد هست.هندوستان دارای فرهنگ بسیار کهن و ریشه‌داری است. به عنوان مثال به گفته‌ی ویل دورانت قدمت سروده‌های «ریگ ودا» به دوازده هزار سال پیش می‌رسد. اما تمدن هند توسط مسلمانان ساخته شده است و بدون این تمدن هندوستان هیچوقت توانایی آن را پیدا نمی‌کرد تا وارد دنیای جدید شود.تسامح و مدارای مذهبی را مسلمانان پی‌ریزی کردند که ریشه‌هایش به تصوف ایرانی-اسلامی برمی‌گردد. برای مثال در روزگار جنگ‌های صلیبی مولانا اختلاف میان «مومن و گبر و جهود» را در زاویه‌ی نگاه آنها دانسته و در جاهای دیگر نیز تاکید می‌کند که پیروان مذاهب مختلف، همانند آن چهار نفری هستند که انگور را به زبان‌های مختلف می‌نامیدند و با هم گلاویز شدند اما خبر نداشتند که مقصود همه‌شان یک چیز است.یا عین القضات همدانی که می‌گفت اگر هر مسلمان می‌توانست در مسیح آن چیزی را ببیند که مسیحیان می‌بینند حتما مسیحی میشد. یا شیخ محمود شبستری که می‌گفت اگر مسلمان می‌دانست که بت چیست، آنگاه می‌دانست که «دین در بت پرستی است».ریشه‌ی اتحاد مذاهب اینجاست و این خود ارتباط عمیقی با مفاهیم اسلامی دارد. ارتباط دارد با اینکه بدانیم دین و ایمان ربطی به دلیل و جدل و استدلال ندارد و نتیجتا نمی‌توان با جنگ و جدال عقیده‌ی خود را بر دیگری تحمیل کرد.قرآن به وضوح می‌گوید اولیاء خدا نمی‌ترسند و دچار حزن نمی‌شوند. هیچوقت نمی‌گوید اولیاء خدا با دلیل و استدلال خدا را پذیرفته‌اند. در جاهای دیگر هم وقتی از تفاوت میان ایمان و کفر می‌گوید یا تفاوت میان اردوگاه مومنان و کفار، از احساسات و عواطف‌شان سخن به میان می‌آورد. اگر بخواهیم نیکان و بدان را از دیدگاه قرآنی از هم جدا کنیم، باید ببینیم آنها از چه چیزهایی شاد می‌شوند و از چه چیزهایی غمگین، به چه چیزهایی امید بسته‌اند و از چه چیزهایی قطع امید کرده‌اند، آرامششان به چه چیزهایی است و اضطراب و تشویش‌شان از چه چیزهایی، حب چه چیزهایی را دارند و بغض چه چیزهایی.سرتاسر قرآن وقتی چیزی به کفار نسبت داده می‌شود فقط احساسات و هیجانات منفی است و به مومنان احساسات و هیجانات مثبت نسبت می‌دهد. مثلا گفته می‌شود «رجاء»، یا هر کسی که از رحمت خدا مایوس شود شرک ورزیده است و یاس یکی از احساسات و هیجانات است. در هیچ جای قرآن نیامده است که فرق تو با دیگر در باور تو است.پس اینجا به منشاء نظر عین القضات دست می‌یابیم که آن شخص مسیحی در دین و اعتقادات خودش به ایقانی دست یافته و به شهود و ادراکات قلبی رسیده که خاص خودش است و قابل انتقال به غیر نیست. و اگر مسلمان در ایقان آن شخص مسیحی شریک میشد قطعا خودش نیز مسیحی میشد.به گفته‌ی دکتر زرینکوب در «تصوف ایرانی در منظر تاریخی آن»، اندیشمندان هندو در قرن شانزده میلادی همین افکار صوفیه را الگو قرار دادند تا از آن به منظور «وحدت مذاهب» استفاده کنند آن هم در کشوری که دچار اختلافات شدید مذهبی است.برای مثال وقتی یکی از صوفیان هند - کبیر عارف - درگذشت، بین مسلمانان و هندوها نزاع درگرفت که آیا جنازه‌اش باید سوزانده شود یا به خاک سپرده شود.در نهایت اکبرشاه امپراطور مسلمان مغول و جانشینان او از این مبنای نظری تصوف ایرانی-اسلامی استفاده کردند تا به مشاجرات مذهبی در هند خاتمه دهند.</description>
                <category>ایران شناسی</category>
                <author>بهنام</author>
                <pubDate>Tue, 26 Dec 2023 08:17:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا سعدی و حافظ همجنسباز بودند؟</title>
                <link>https://virgool.io/Iranstudies/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C-%D9%88-%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D9%87%D9%85%D8%AC%D9%86%D8%B3%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86%D8%AF-cwgps0nk0oam</link>
                <description>چند سال پیش دانشمند برجسته‌ی حوزه‌ی سبک شناسی و نقد ادبی ایران آقای دکتر سیروس شمیسا کتابی منتشر کرد به اسم «شاهدبازی در ادبیات فارسی» که حقیقتا نمی‌دانم کدام مسئول ابلهی به این کتاب مجوز نشر داد و البته فورا آن را جمع‌آوری کردند.آقای شمیسا نظریه‌ای مطرح کردند که معشوق در ادبیات فارسی عمدتا مرد بوده است که البته نمی‌توان به موجب این نظریه حکم به همجنس‌باز بودن شعرا و بزرگان تاریخ ایران کرد اما آسیب این کتاب این بود که نباید به صورت عمومی منتشر می‌گردید و عموم مردم را که نه نقد ادبی می‌شناسند و نه نسبت به ماهیت شعر و ادبیات آگاهی کافی دارند، نظرشان را نسبت به ذخیره‌های فرهنگی بدبین کرد.این است که می‌بینیم کسانی را که حتی یک بیت شعر از سعدی و حافظ بلد نیستند بخوانند و هیچ شناختی نسبت به ادبیات ندارند به آنها نسبت همجنس‌بازی داده و خود را از خواندن آثار آنها بی‌نیاز دانسته و دیگران را هم منع می‌کنند.اولا باید به این نکته توجه داشت که همگان نیاز به آگاهی داشتن در همه‌ی موضوعات ندارند. این همان اشتباهی است که بعضا جناح انقلابی نیز مرتکب می‌شوند و تصور می‌کنند که اگر با قدرت و منطق و استدلال کافی به جنگ دشمن (عمدتا یعنی رسانه) بروند می‌توانند آنها را شکست داده، و اگر احیانا شکست بخورند (که معمولا همینطور است) نشان از این دارد که هنوز خوب نتوانسته‌اند بجنگند و روش جنگ رسانه‌ای را نمی‌دانند.لذا وقتی یک احمقی مثل بهرام مشیری در ماهواره زر می‌زند و می‌گوید حضرت علی هفتصد نفر را یکجا گردن زد، اینها شروع می‌کنند به استدلال که منبع این روایات ضعیف است و چنین است و چنان است و غیره، و به عبارت دیگر «شبهه زدایی» کنند.در حالیکه راه حل بدیهی مساله این است که خود را درگیر جنگ رسانه‌ای نکنید بلکه به این نکته آگاه شوید که همه‌ی مردم نیازی به دانستن همه‌ی چیزها ندارند و اصلا توان آن را هم ندارند. آن کسی که دم از دشمنی با حضرت علی می‌زند ریشه‌ی مشکلاتش جای دیگری است و اگر با هزار دلیل و برهان هم برای او ثابت کنی که اینگونه نیست باز راه دیگری برای دشمنی خواهد یافت. قبلا هم ناصرخسرو و فردوسی با طعن و کنایه به دشمنان علی گفته بودند که ریشه‌ی مشکلاتشان با علی جای دیگری است.پس می‌بینیم که انتشار این کتاب یک کار خائنانه بود و خلاف حفظ و ترویج و تقویت هویت ما بود.این منتقدان نسبت به تاریخ ایران و ادبیات فارسی هیچ اطلاعی ندارند و به طور خاص آثار سعدی و حافظ را هرگز نخوانده‌اند. لذا نمی‌دانند که شیخ بزرگوار وقتی در تنگنای معیشت قرار می‌گیرد حاضر نمی‌شود بر سر سفره‌ی اطعام یکی از همین مخنث‌ها حاضر شود که مالش را از راه لواط با این و آن کسب کرده بود. یا آنجا که به پسران نوجوان نصیحت می‌کند که «ز نامحرمان گو فراتر نشین». اینجا سعدی در نقش یک پدر یا معلم حکیم ظاهر می‌شود. جای دیگر ممکن است روحیات شاعری او بر روحیات پدرانه‌اش چیره شود و صحبت از عشق و جوانی کند که البته آن هم قابل تاویل است. شاعر چون روح زمانه‌ی خویش است طرحی از زمانه‌ی خود او بر اثرش نقش می‌بندد و این مثل این است که بگوییم چون فلان شاعر از لفظ «می» استفاده کرده پس لابد شرابخوار بوده است.شعر بالاترین درجه‌ی هنر و نوعی رسیدن به آزادی و آزادگی است. در آثار سعدی و به خصوص حافظ وجه رندانگی بسیار به چشم می‌آید و چه بسا شاعر متهم به شرابخواری و حتی کفر و الحاد شود. اما این آزادی است و نه کفر و الحاد یا لاابالی‌گری و فساد و فحشاء.به قول دکتر داوری اردکانی، رندی در مقابل لاابالی‌گری و اباحه‌گری و ترویج فساد است. شعر حافظ و سعدی سخن آزادی و آزادگی است و همین است که هیچ یک از مردم عادی که آثار آنها را در طول صدها سال خوانده‌اند دچار بی‌اخلاقی نشده‌اند. مردم عادی شعر را می‌خوانند و آن را دوست دارند زیرا آن را از اعماق انسانیت خودشان در می‌یابند که منتهای آزادی است. یعنی در انقطاع کامل از همه‌ی قید و بندها و وابستگی‌ها و مالکیت‌ها.اگر حافظ و سعدی را با کتب دینی و فلسفی یا مقالات اجتماعی و سیاسی مقایسه کنیم، و بخواهیم آن را در حدود اجتماعی زندگی انسان بسنجیم، آن موقع است که از این رندانگی معنای لاابالی‌گری را برداشت می‌کنیم در حالیکه مردم عادی چنین نگاهی ندارند. رندانگی این شعرا از جهت پاسداری از فطرت انسانی و آزادی اراده است.مطلب دیگر اینکه همجنس‌بازی یا همجنس‌گرایی یا هر عنوان دیگری که به آن می‌دهیم یک موضوع تاریخی است و نه روان‌شناسی. بحث کردن راجع به اینکه این مساله ژنتیکی است یا بیماری روانی است یا در حیوانات هم شیوع دارد و از این قبیل موضوعات، صرفا دامن زدن به «فردیت گرایی» است.تاریخ این را به خوبی نشان می‌دهد که در اجتماعات مردانه که کارکرد و نقش اجتماعی زن از آن حذف شده، همواره همجنس گرایی وجود داشته است. نمونه‌اش در محافل داغ فلسفی در یونان باستان است که زنان در آن حضور نداشتند و به علت اوج توجهی که فیلسوفان به «عقل» داشتند و زنان را از آن بی‌بهره می‌دانستند، نقش زن به عنوان مادر یا همسر یا موجود مولد به کلی نادیده گرفته شده. از جمله در سمپوزیوم افلاطون عده‌ای از شاگردان سقراط را می‌بینیم که تمایلات این چنینی داشته‌اند.اما در مقابل، در صدر اسلام و حتی اعراب مکه پیش از اسلام از آنجایی که زن گرفتن کار آسانی بود و «بقای نسل» برای مردان عرب چه بسا مهمتر از ارضای جنسی بود، گزارشی از همجنس‌گرایی دیده نشده.با روی کار آمدن امویان و گسترده شدن دامنه‌ی حکومت اسلامی به مرزهای یونان و روم، و نیز وارد شدن غلامان ترک از صحراهای آسیای مرکزی، به تدریج همجنس‌گرایی وارد حوزه‌ی تمدن اسلام می‌شود که این صحراگردان نیز به دلیل زندگی نظامی و اجتماعات مردانه، در میانشان همجنس‌گرایی شایع‌تر بود.در دنیای جدید نیز همزمان با مردانگی‌زدایی، تساوی زن و مرد، حذف نقش اجتماعی زن به عنوان مادر-همسر و تبدیل او به نیروی کار، این پدیده رواج بیشتری می‌یابد.همانطور که زکریای رازی در تلاش برای معالجه‌ی بیماران همجنسگرا نوشت که ابتلا به ابنه به دلیل ضعف مرد (عنین بودن - نعوظ نداشتن - ضعف جنسی) است که زن-آسا شده است (یعنی شبیه زنان). پس درمانی که رازی پیشنهاد می‌کند این است که آلت تناسلی مرد ابنه باید مالیده شود تا تقویت شود. در واقع ارتباط بین عنین بودن (یا عقیم بودن) و همجنسگرایی در اینجا به خوبی مشخص می‌شود و این نه ارتباطی با ژنتیک دارد و نه روان شناسی و حقوق و آزادی های فردی.</description>
                <category>ایران شناسی</category>
                <author>بهنام</author>
                <pubDate>Mon, 25 Dec 2023 19:20:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زوال فضیلت مردانگی</title>
                <link>https://virgool.io/Iranstudies/%D8%B2%D9%88%D8%A7%D9%84-%D9%81%D8%B6%DB%8C%D9%84%D8%AA-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-xie9cc0njm2b</link>
                <description>مردانگی در فرهنگ ایران مترادف است با ارزش‌های والای انسانی که اتفاقا مرتبط با جنس مرد است. یعنی جنسی که دارای «زور بازو» است. اما این زور بازو در حد نرینگی باقی نمی‌ماند بلکه مدافع ارزش‌ها می‌شود. رستم و اسفندیار به عنوان مثال دو شخصیت بارز ارزشی در کتاب شاهنامه، هر دو پهلوان هستند و زور فراوان دارند، اما ارزشی‌اند. اسفندیار مدافع دین نو یا دین حکومتی است و رستم مدافع دین کهن یا دینی که همچنان در میان توده‌ها استوار است و نیز مدافع ایران است. به هر حال هر دو به نوعی اصولگرا هستند. در زندگی اصولی دارند و زور بازوی خود را تکیه‌گاهی قرار می‌دهند در جهت حفاظت از آن اصول و ارزش‌ها.امام علی نیز در فرهنگ عوام یک پهلوان است. تصویر و یاد و نام او همواره الهام بخش کشتی‌گیران و پهلوانان زورخانه‌ها بوده است. این علی که شیر خدا (اسدالله)، شمشیر عریان و خالص خدا (سیف الله مسلول) و شاه مردان و جوانمردان (فتی) است، و در عین حال پدر خاک (ابوتراب) است و خاکسار و مردمی، یاد و نامش همیشه در قهوه‌خانه‌ها، پرده‌های نقالی و ترانه‌ها و تصنیف‌ها جاری بوده است. این علی شیر پیاپی حمله کننده (حیدر کرّار) و شکافنده‌ی درب خیبر است و هر ایرانی در هنگام کار دشوار مثل بلند کردن جسم سنگین یا آماده شدن برای یک تصمیم سخت، که نیاز به اراده‌ی آهنین دارد، ذکر «یا علی» را به کار می‌برد.علی همانند رستم مظهر مردانگی، اراده و عمل است. صفت «شیر» و نقش برجسته‌ی آن در سراسر تاریخ ایران، از جمله بر روی پرچم تاریخی ایران متناظر با ویژگی پررنگ مردانگی در ایران است. این مردانگی همچون شیر هم زور بازوی مردانه می‌خواهد و هم قدرت اراده و نیز آراستگی به خصوصیات اخلاق شاهانه، از قبیل عزت نفس و وارستگی. همانطور که یک شیر هیچوقت ته‌مانده‌ی خوراک کفتار را نمی‌خورد بلکه کفتار و روباه است که ته‌مانده‌ی شکار شیر را می‌خورند، شاهان نیز از عزت نفس و کرامتی برخوردارند که به پستی و پلشتی عوام کمتر دچار می‌شوند. مردان زورمند نیز همانند شاهان به دلیل زوری که دارند بیشتر متکی به نفس هستند، به ارزش وجودی خود واقف بوده و آن را ارزان نمی‌فروشند یعنی کرامت نفس دارند، اراده‌شان کمتر متاثر از بیرون است یعنی آزادترند، گفتار و رفتارشان تناسب بیشتری با درونیات‌شان دارد چون شجاع‌ترند و در یک کلام صائب و درستکارند. ز نیرو بود مرد را راستی.اینکه لطفعلیخان زند به آغامحمدخان می‌گوید «نه مردی نه زنی» و این نقص اختگی او را به او می‌نمایاند، و انواع داستان‌هایی که از پستی و دنائت انسان‌های مخنث (خنثی از لحاظ جنسی - نه مرد و نه زن - ترنسneutral - gender fluid - agender) در ادبیات فارسی هست (از مولوی و سعدی می‌توان چند مثال آورد)، موید این نکته است که در فرهنگ ایران، به درستی هر کدام از دو جنس مرد و زن در صورتی که در جایگاه خود قرار بگیرند می‌توانند واجد ارزش‌های انسانی باشند، اما در غیر این صورت نباید توقع انسانیت از آنها داشت.زن نیز اگر در جایگاه خودش قرار گرفته باشد آن بُعد دیگر اخلاق و ارزش‌های انسانی را نمایان می‌کند. در این مطلب راجع به مقام بلند زن در شاهنامه از قول اسلامی ندوشن نوشته بودم:این زن‌ها هستند که به  داستان‌های تراژیک آب و رنگ بخشیده‌اند. اگر تهمینه نبود مرگ سهراب آنقدر غم‌انگیز جلوه نمی‌کرد. همین‌گونه است مرگ فرود اگر جریره نبود، و مرگ  سیاوش اگر فرنگیس نبود، و مرگ اسفندیار اگر کتایون  نبود، و مرگ رستم و  تراژدی زال، اگر رودابه نبود. سیمای تراژیک زن در شاهنامه به نجیب‌ترین و پاکیزه‌ترین نحو یعنی به عنوان مادر و همسر جلوه  می‌کند، نه به عنوان معشوق. https://virgool.io/@behnam2/%D8%B2%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-iyedljho7oaj تحقیقات نشان می‌دهد که مردانگی به ویژه در جوامع صنعتی رو به افول است. سطح تستوسترون مردان که متناسب با ویژگی‌های مردانه است در آمریکا و از دهه‌ی هشتاد میلادی هر سال به میزان یک درصد کاهش داشته است. این است که می‌گویند شما به اندازه‌ی پدرتان مرد نیستید. https://www.forbes.com/sites/neilhowe/2017/10/02/youre-not-the-man-your-father-was/?sh=7dce20d8b7fd این را در ایران خودمان از مقایسه‌ی بازیگران محبوب فعلی با بازیگران محبوب دهه‌های پنجاه و شصت می‌توان فهمید. آن چهره‌ی مردانه‌ی جمشید هاشم پور، بهروز وثوقی و ناصر ملک مطیعی و خواننده‌های آن زمان را بگذارید کنار بازیگران چشم رنگی دهه‌های هشتاد و نود و جدیدا، خواننده‌های مخنث خارجی که تشخیص مرد یا زن بودنشان دشوار است.این شکل از برابری زن و مرد که همراه و همراستا با پروژه‌ی جهانی «عقیم سازی» به پیش رانده می‌شود، بیش از همه ما را به یاد «دنیای قشنگ نو» می‌اندازد.از دو پاد-آرمانشهر معروف ۱۹۸۴ جورج اورول و دنیای قشنگ نوی هاکسلی اولی معروف تر است. حتی در بین غربی‌ها، ترس از ظهور مجدد دیکتاتوری بیشتر احساس می‌شده است. در پاد-آرمانشهر هاکسلی دیکتاتوری وجود ندارد بلکه برابری مطلق است.نیل پستمن در کتاب «سرگرمی تا حد مرگ» این دو را با هم مقایسه می‌کند. هشداری که اورول می‌داد این بود که ما توسط نیروهایی که از بیرون به ما اعمال می‌شوند سرکوب می‌شویم اما در پاد-آرمانشهر هاکسلی نیاز به هیچ نیروی سرکوبگر و هیچ «آقا بالا سر»ی نیست. بلکه مردم در دریایی از اطلاعات بی‌ربط غرق می‌شوند. به نحوی که دیگر حتی نیاز به خواندن کتاب نیز پیدا نمی‌کنند. اگرچه اورول از این می‌ترسید که کتاب‌ها توسط دیکتاتورها سانسور می‌شوند، اما در دنیای هاکسلی دیگر حتی نیاز به سانسور نیز نخواهد بود.در دنیای قشنگ نو، نقش‌های از پیش تعریف‌شده‌ی فرهنگی و تاریخی رنگ می‌بازند اما این منجر به آزادی انسان از دست سنت‌ها نمی‌شود بلکه انسان تبدیل به موجودی «مهندسی شده» می‌شود که از لحظه‌ی تولد تا مرگ نقش‌های محول شده را بر عهده می‌گیرد.دنیای هاکسلی دنیایی است که نقش‌های سنتی و تاریخی را پس می‌زند تا انسان را از قید سنت‌ها رها سازد. برای مثال، خانواده دیگر وجود ندارد و نقش‌های تاریخی مبتنی بر خانواده و ارزش‌ها و هنجار‌های اجتماعی رنگ می‌بازد. انسان در آزمایشگاه تولید می‌شود و مفهوم پدر و مادر، خواهر و برادر، اقوام و خویشاوندان دیگر وجود ندارد.همانطور که هاکسلی نشان می‌دهد، رهایی از قید و بندهای سنتی نه به معنای آزادی بلکه به معنای «در کنترل بودن» بیشتر است و این نفی آزادی، برخلاف اخلاق شاهان و شیرمردان که مبتنی بر اراده بود، ریخت انسانی را از انسان سلب کرده و او را از ظرف انسانیت خارج می‌کند.</description>
                <category>ایران شناسی</category>
                <author>بهنام</author>
                <pubDate>Fri, 01 Dec 2023 04:59:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درنگی بر اندیشه‌ی توحید</title>
                <link>https://virgool.io/Iranstudies/%D8%AF%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D9%87-%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%AD%DB%8C%D8%AF-vgnu8lyuuat8</link>
                <description>قرآن می‌گوید اللّه نور السموات و الارض. این نور حقیقتی است که سبب می‌شود مومنان به معرفت برسند. اما کافران که اسیر ظلمات هستند، دچار پریشانی و سردرگمی‌اند و توانایی تشخیص حقیقت را ندارند و اگر چندی با حقیقت خیالی مانوس می‌شوند آن جز سراب نیست. به قول مولانا، «حق آن است که آدمی را بسوزد و نیست گرداند و مُدرک هیچ عقلی نگردد» و اگر جز این باشد معلوم می‌شود که حق نبوده است. اگر آدمی خیال کند که حقیقت را دریافته، از آنجایی که حقیقت مُدرک (مورد ادراک) هیچ عقلی واقع نمی‌شود، آن حقیقت پوشالی و تقلبی است. حقیقت را تنها کسانی می‌توانند ادراک کنند که نور حق بر آنها تابیده باشد یعنی که مومن باشند.این نور شبیه نور خورشید یا نور حسی و فیزیکی است که سبب «روشن شدن» و «دانسته شدن» می‌شود. در واقع هر ادراک و معرفتی در پرتو این نور میسر است. همانگونه که انسان در یک اتاق تاریک نمی‌تواند ببیند و نسبت به اشیاء درون اتاق شناختی کسب کند.بشر در دوره‌ای از پیشرفت خودش به جایی می‌رسد که در طبیعت یک حقیقت منزه، متعالی و ثابت، مجرد، تجربه ناپذیر و بسیط را تشخیص می‌دهد که با تعابیر مختلف و از زوایای گوناگون آن را وصف کرده. این حقیقت واحد در واقع خداوند است که نور آگاهی و معرفت است و هر نوع آگاهی در پرتو وجودی او میسر است و به تعبیری دیگر، هر نوع وجود داشتنی. به هر حال فارغ از آنکه از دید وجودی به مساله نگاه کنیم یا معرفتی، بشر یک ذات ثابت را در جهان خودش توانسته که تشخیص دهد.او ابتدا این کار را از طبیعت فرا گرفت. مثلا خورشید را به دلیل منافعی که برای او داشت می‌پرستید و بعد این ذات «منفعت بخشی» را در پدیده‌ها و اشیاء دیگر نیز مشاهده کرد و دانست که منفعت بخشی یا مهربانی یک ویژگی واحد است که در متن هستی گسترده است و لزوما ارتباطی با یک شیء یعنی خورشید منظومه‌ی شمسی ندارد.در واقع بشر به یک نوع «در هم پیوستگی» اجزاء جهان و نیز کیفیات و مقولات انسانی (از قبیل خانواده، دولت، تمدن) می‌رسد.این نور واحد را مولانا اینطور توصیف می‌کند که فرق است میان «بینایی» و «چشم». همانطور که میان آگاهی و مغز تفاوت هست. یک مثالش را در ارتباط با تفاوت آگاهی تاریخی با قومیت و نژاد در [1] توضیح داده‌ام. بینایی را بگذارید جای ملیت و چشم را بگذارید جای نژاد و قومیت.قدیمی‌ها اینطور تصور می‌کردند که بینایی یک نوع نور است و شخص برای آنکه چیزها را ببیند باید از چشمش نوری متصاعد شود. مولانا می‌گوید نور بینایی ربطی ندارد که مال چشم سمت راست است یا سمت چپ و در هر حال وجودی واحد است:چون به صورت بنگری چشم تو دوست / تو به نورش در نگر کز چشم رستنور هر دو چشم نتوان فرق کرد / چونکه در نورش نظر انداخت مرددر نظر انسان همواره این بدیهی بوده که این نظام در هم پیوسته‌ی هستی خیر است و نه شر. زیرا شر اساسا نمی‌تواند در هم پیوسته باشد و دارای حقیقتی واحد در عین تکثر باشد. شر نه بر مبنای حق که بر اساس باطل بنیاد شده است و باطل وجودی زوال یابنده است (ان الباطل کان زهوقا). یعنی نظامی که بر پایه‌ی باطل بنا شده باشد در هم فرو پاشنده است و نه در هم پیوسته. باطل اصولا طغیان کننده علیه هستی خودش است و در هم فرو می‌ریزد. اما در نظام مبتنی بر حق، حتی جنگ میان ذرات و اجزاء نه بر پایه‌ی شر بلکه جزئی از حقیقت است.سه مثال می‌تواند موضوع را روشن کند.اول زیبایی است. انسان خوبی و زیبایی را هم ردیف هم می‌داند. به قول سعدی:تو از هر در که بازآیی بدین خوبی و زیبایی / دری باشد که از رحمت به روی خلق بگشاییزیبایی همانطور که در [2] توضیح داده‌ام در متعالی‌ترین شکلش یک مفهوم توحیدی است. یعنی اشخاص متعالی و برجسته نظیر خاندان پیامبر و عرفا این زیبایی را به شکلی استعلایی و استغنایی و برتر درک می‌کردند.در پایین‌ترین درجات درک زیبایی، حیوان و انسان‌های هم‌شان با حیوان، هم به واسطه‌ی غریزه می‌توانند مثلا جنس ماده‌ی زیبا را که مناسب تولید مثل است تشخیص دهند.اما درک متعالی‌تر زیبایی زمانی واقع می‌شود که آن تناسب، تقارن و تشابه که معیار زیبایی شناخته می‌شود، میان آن شیء یا شخص با کلیت هستی رخ دهد.در نتیجه عارف صدای کلاغ را هم زیبا می‌بیند زیرا مطابق با کلیت هستی است.اگر خرگوشی شکار شیر می‌شود، این در مقیاس کلیت هستی یا طبیعت یک امر خیر است و نه شر، و نیز زیباست.اما زشتی جایی نمودار می‌شود که انسان علیه هستی طغیان کند. یک نمود بارز شعر سهراب سپهری اعتراضی است که به سیمان و آسفالت دارد زیرا اینها وقتی بدون معماری و خارج از هنر (که خود هنر به تعریفی - هر چند ناقص - تقلید از طبیعت است) در شهرها سر بر می‌آورند، زشتی و کاستی و عیب و پلیدی را تداعی می‌کنند.در نتیجه از آنجایی که کلیت هستی زیباست، پس خیر است.مثال دوم طبیعت است. انسان این را در طبیعت به وضوح می‌بیند که خدای او خدای خوبی‌هاست و دارای صفاتی از قبیل رحمن، رحیم، کریم، رزاق، و فیاض است. او خورشید و باران را می‌بیند که بدون چشمداشت و بدون در نظر گرفتن اینکه در بیابان می‌بارد یا دریا، در صحرا می‌تابد یا کوهستان، بذل و بخشش می‌کنند. اگرچه گاهی همچون پدری که در اوج دلسوزی است به خشم می‌آیند و صفات دیگر نظیر منتقم، شدید العقاب، خیر الماکرین و جبار نمودار می‌شوند اما در هر صورت منبع فیض و کرم و بخشش و مهربانی هستند و حتی همین صفات نیز بر پایه‌ی خیر بزرگ‌تر یعنی «عدل» تعبیر می‌شوند.از آنجایی که اجزای آفرینش در هم پیوسته‌اند و حقیقتی ازلی و ابدی بر گیتی حاکم است مستقل از عناصر فانی و زوال یابنده، در نتیجه این مهربانی و بخشندگی یک ویژگی درون این حقیقت ابدی است.چون به صورت آمد آن نور سره / شد عدد چون سایه‌های کنگرهآن نور سره (محض) به صورت می‌آید و در هستی متکثر می‌شود و آفرینش از اینجا شکل می‌گیرد.اجزای آفرینش با هم متحد هستند و در حقیقت خود مشترک و در اصل همگی یک چیزند. و توحید چیزی نیست جز حرکت از کثرت به وحدت.مثال سوم «جفت خواهی» است.هر چیزی در عالم جفتی دارد که با آن تکمیل می‌شود مثل شب و روز، مرد و زن، سرما و گرما، کهربا و برگ کاه:هست هر جزوی ز عالم جفت خواه / راست همچون کهربا و برگ کاهآسمان مرد و زمین زن درخرد / هر چه آن انداخت این می پرورداین اصل به قدری اساسی و فراگیر است که قدیمی‌ها معتقد بودند هر دردی درمانی دارد و یا هر کاری حکمتی دارد. مثلا بیماری واگیردار حتما حکمتی دارد که به واسطه‌ی آن بیماری یک امر نقیضه واقع شود و خیری در آن باشد. مثلا پادشاهی سرنگون شود یا شاه جدید به قدرت برسد.این جفت خواهی در پرتو آن حقیقت ازلی و ابدی در تمامی ارکان و شئونات هستی جاری و ساری می‌شود که «در هم پیوسته» است و همه‌ی اجزاء آن دارای «جایگاه» مشخص بوده که در آن تعریف می‌شوند و هستی می‌یابد. یعنی در هیچ جای دیگری نمی‌توانند باشند الا همان جایی که باید باشند و در ارتباط با موجودی دیگر.این اصل جهان شمول خیر است اگرچه در ذات خودش همراه با جنگ است مثل جنگ سرما و گرما. ولی در سطحی فراتر، جزئی از کلیت هستی است.این جهان جنگ است کل چون بنگری / ذره با ذره چو دین با کافریمحبت از ریشه‌ی «حب» می‌آید که دانه‌ای است که در صحرا می‌پاشند.محبت اصل حیات است. همانطور که برای کشت و زرع، انسان باید از گندمی که می‌خورد کم کند و مقداری از آن را بر زمین بپاشد. یا در تولید انسان، زن و شوهر باید کانون خانواده را بر پایه‌ی محبت استوار سازند و از وجود خودشان بذل و بخشش کنند تا فرزندان سالم پرورش یابند.محبت در معنایی فراگیرتر نسبت به دیگر انسان‌ها و موجودات مال زمانی است که دل پاک باشد یعنی زنگار حسد، بغض، کینه و نفاق نگرفته باشد. همانطور که به تعبیر عوام می‌گویند «کدورتی ایجاد شده بود»، این کدورت باعث تباهی محبت می‌شود.قرآن درباره‌ی کافران می‌گوید «فی قلوبهم مرض» و نیز می‌گوید دل تنها با یاد خدا آرام می‌شود.اعتقاد و یاد خدا و ذکر او سبب صاف شدن دل می‌شود. به فرموده‌ی امام علی، «ریشه صلاح و پاکی دل، اشتغالش به ذکر خداست».این حکمت عمیق از اینجا ناشی می‌شود که «من احب شیء اکثر ذکره» یعنی آدمی هر چیزی را که دوست دارد آن را زیاد یاد می‌کند (یا هر چیزی را که زیاد یاد می‌کند آن را دوست دارد). و از آنجایی که:طیبات آید به سوی طیبین / للخبیثین الخبیثات است هینانسان به هر سویی که می‌رود و اندیشه‌ی هر چیزی را که دارد مبدل به همان می‌شود. ای برادر تو همان اندیشه‌ای. گر گلست اندیشهٔ تو گلشنی / ور بود خاری تو هیمهٔ گلخنی.اگر فکر گلستان در سر داری تو خودت گلستانی و اگر در فکر خاری، هیزمی بیش نیستی.در نتیجه یاد خدا، یعنی نور آگاهی و خیر ازلی و ابدی، قلب مومن را صاف می‌کند و مومن به آن حقیقت مستمر و پایدار می‌رسد که مستقل از خانواده و شهر و قوم و نژاد و مذهب است. اینجا انسانیت متولد می‌شود.در نقطه‌ی مقابل، انسان مقولات را به دو دسته‌ی «ما و دیگران» تقسیم می‌کند. یک طرف یک قوم برگزیده است که همچون یک بچه‌ی لوس ننر به خود اجازه‌ی انجام هر کاری را می‌دهد و هر گونه حق مقابله به مثل را از طرف مقابل سلب می‌کند. او را «حیوان» خطاب می‌کند و از درجه‌ی انسانیت ساقط می‌کند تا بعدا به راحتی بتواند او را حذف کند. اینجا دیگر نه حق بلکه باطل است که چنین می‌اندیشد.[1] https://vrgl.ir/Id1KC[2] https://vrgl.ir/euWQm</description>
                <category>ایران شناسی</category>
                <author>بهنام</author>
                <pubDate>Sat, 04 Nov 2023 18:20:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تفاوت فلسفه و حکمت</title>
                <link>https://virgool.io/Iranstudies/%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D9%88-%D8%AD%DA%A9%D9%85%D8%AA-flt1qh49zjwv</link>
                <description>ادوارد سعید در کتاب شرق شناسی می‌گوید اولین تمایز بین غرب و شرق در افسانه‌های کهن یونان به قدمت ایلیاد پدیدار می‌شود. زمانی که آسیا، یعنی سپاه خشایارشا، در برابر یونان شکست می‌خورد. آسیا (پارس) مغلوب اروپا (یونان) می‌شود. در همین آثار کهن بیان شده است که شور شرقی با اینکه به طرز مرموزی جذاب است، باعث تضعیف منطق می‌شود و مغایر ارزش‌های معقول و طبیعی است. تفاوت شرق و غرب از همینجا آغاز می‌شود.تفاوت غرب و شرق در اصل به معنی تفاوت ایران و یونان است.لحظه‌ای که خشایارشا از بلندی‌های سالامیس ناظر از بین رفتن ناوگان دریایی ایران است، لحظه‌ایست که تمدن غرب دارد شکل می‌گیرد.بعد از این شکست برای سیصد سال یونان و روم از هجوم ایرانی‌ها در امان هستند و مایه‌های تمدن غرب، در شکل فلسفه و ریاضیات و هنر، در همین زمان مستحکم می‌شود، و بعد از آن هم تا انتهای دوران ساسانی ایران هرگز تهدیدی برای روم و یونان نبوده و صرفا روی مالکیت مناطقی مثل سوریه و ارمنستان با یکدیگر اختلاف داشته‌اند.تمام عناصر نظری تمدن غرب در یونان باستان هم یافت می‌شود و این را میتوان در نگرش یونانی‌ها به هستی پیدا کرد یعنی فلسفه.قبلا هم در مطالب مختلفی نوشته‌ام که فلسفه مال ایران نیست (از جمله در اینجا). چیزی که در ایران داشتیم و داریم حکمت است.فلسفه امری خالی شده از ارزش و تنها مبتنی بر انتزاعات ذهنی است اما حکمت چنین نیست و به صورت معمولا گفتاری، و گاه نوشتاری، از ارزشهای انسانی، الهی و اخلاقی و در واقع از اصل توحید سرچشمه گرفته و در تمامی مراحل و شئونات زندگی فردی، خانوادگی، اجتماعی و سیاسی تسری می یابد.حکمت همان چیزی است که در سخن سعدی یا فردوسی یا فرمایشات امام علی در کتاب نهج البلاغه است.اگرچه برخی حکمای ایرانی نظیر حافظ و خیام رگه هایی از تفکر فلسفی یونان را دارا هستند، اما در سخنان سعدی به عنوان مثال هیچ نشانی از فلسفه پیدا نمیکنیم و این را خیلی ها گفته‌اند که سعدی فیلسوف نیست و بعضا اینطور گفته‌اند که سخنان سعدی به همین خاطر عوامانه است یا نهایتا آن را به کشکولی از نصایح اخلاقی تنزل میدهند.کسانی که اینطور تصوری دارند فلسفه زده هستند و معنای حکمت را نمی شناسند.ریشه های فلسفه یونانی در حکمت ایرانی، مصری و مناطق بین النهرین است که توسط فیلسوفان اولیه یونان نظیر طالس و فیثاغورث ساختاربندی شد، یا هفت خردمند یونانی که پیش از ظهور سوفسطایی‌ها، آناکسیماندر و فیلسوفان ملطی، و در نهایت سقراط وجود داشتند. این حکما همگی بخشی از عمر خود را در ایران، بین النهرین، مصر و هند گذرانده بودند. این حکما ماقبل ظهور فلسفه بافی یونانی ها بودند.یونانی ها کاری که کردند در اصل ساختاربندی بود. آنها ریاضیاتی را که مردمان مناطق بین النهرین و مصر برای تقسیم آب و زمینهای زراعی استفاده می کردند به نحوی انتزاعی درآوردند که نه با آب و زمین بلکه با نماد کار می کرد. با حکمت نیز همین کار را کردند و آن را در ظاهر لفاظی‌های خود ساختارمند کردند و نامش را فلسفه گذاشتند.در حالیکه فلسفه همانند ریاضی فاقد نظام ارزشی است.فلسفه در اکثر مواقع چیزی جز بازی با کلمات و الفاظ نیست و فیلسوفان بزرگ مکتب تحلیلی در قرن بیستم متوجه همین اشکال بودند که تلاش می‌کردند به یک شکل و منطق فرمال شبیه ریاضیات دست یابند تا جلوی مغلطه پردازی، مهمل گویی، مبهم گویی و بازی با کلمات را که ایراد مهم تمامی فیلسوفان است بگیرند.حکمت دارای نظام ارزشی است. شخص حکیم توانایی تشخیص و قضاوت «صائب» دارد که بخشی ممکن است ناشی از تجربیات شخصی باشد و بخشی مبتنی بر تجربیات جمعی یا دانش اندوخته شده و نیز تفکر. نظر صائب همواره مقبول «وجدان عمومی» واقع خواهد شد زیرا در نظام ارزشی، انسان دارای فطرت یا ضمیر حقیقت طلب است و به سوی حقیقت گرایش دارد. اما در فلسفه نظام ارزشی وجود ندارد.فلسفه از آن جهت که به شدت انتزاعی است معمولا وابسته به کانتکست و زمینه نیست. به همین خاطراست که یک شخص فیلسوف معمولا از دید مردم بیشعور است زیرا ملاحظه ندارد و پیش زمینه ها را نمی‌فهمد. فیلسوف دنبال شناخت هستی چیزها و پدیده‌ها به صورت «فی نفسه و لنفسه» است یعنی حقیقت آن چیز درون خودش. این در حالیست که حکمت همیشه بر پایه شرایط و وضعیت است. مثلا سعدی در یک جا ممکن است دروغ را جایز بشمرد و بگوید «دروغ مصلحت آمیز به ز راست فتنه انگیز» و جای دیگر همین دروغ گفتن را مذمت کند و بگوید «گر راست سخن گویی و در بند بمانی / به زان که دروغت دهد از بند رهایی». اما یک فیلسوف بزرگ و سرشناسی مانند کانت باید کلی دست و پا بزند تا بتواند بفهمد چرا دروغ گفتن بد است و آخر سر همان را هم به اندازه‌ی یک فرد عادی نمی‌تواند درست بفهمد که چرا نباید دروغ بگوید یا در چه مواقعی دروغ گفتن ممکن است جایز باشد. مثلا اگر از کانت بپرسید که اگر شخصی مجبور باشد دروغی بگوید و جان یک میلیارد انسان را نجات دهد آیا باید این کار را بکند؟ و کانت در کمال تعجب پاسخ خواهد داد خیر.حکمت همچنین برخلاف فلسفه امری همگانی است و سینه به سینه به نسلهای جدید از طریق ضرب المثل‌ها، داستان‌ها، شعر و ادبیات و هنر منتقل میشود. این را در فلسفه نمی‌بینیم و جالب اینکه تعدادی از فیلسوفان تعمدا تلاش در پیچیده گویی دارند تا شاید در صورتی که دستشان رو شد راه فراری برای خود داشته باشند.</description>
                <category>ایران شناسی</category>
                <author>بهنام</author>
                <pubDate>Sat, 02 Sep 2023 11:15:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هژمونی ایرانی</title>
                <link>https://virgool.io/Iranstudies/%D9%87%DA%98%D9%85%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-q2blennzop5k</link>
                <description>یک تصور غلط از سویی عده ای بی اطلاع و شاید مغرض تبلیغ میشود که تاریخ ایران چیزی جز جنگ و خونریزی نبوده. شاید یک ریشه این تصور، نحوه آموزش غلط تاریخ در مدارس است که عمدتا خلاصه میشود در حفظ کردن وقایع سیاسی از قبیل تاجگذاری و حملات و شورش ها، و در آخر هر فصل، تاریخ یک سلسله را به صورت تیتروار و به شکل فهرست «علل و عوامل و نتایج» خلاصه میکند. در واقع تاریخ را به همین مجموعه علتها تقلیل میدهند و روح تاریخی را نادیده می گیرند. روح تاریخی هستی متفاوتی دارد با علت ها و وقایع و انگیزه های پراکنده.این روح تاریخی ایرانی را از جمله باید در نفوذ و هژمونی فرهنگ و تمدن ایران جستجو کرد و در تفاوتی که با هژمونی غربی دارد.در زمانه ای که غرب در حال گسترش نفوذ و سیطره خود بر بخشهای عمده جهان بود، یعنی حد فاصل قرن شانزدهم تا نوزدهم میلادی، با سه امپراطوری عظیم شرقی مواجه بود: گورکانیان مغول در شبه قاره هند، صفویه در ایران و عثمانی که گستره اش تقریبا شامل  تمام سرزمینهای اسلامی منهای ایران و هند بود.نفوذ معنوی یا هژمونی ایران بر هندوستان و امپراطوری عثمانی غیر قابل انکار است و جنس این هژمونی با هژمونی غربی فرق دارد.اول ببینیم غرب از چه طریق هژمونی خود را گسترش میداد و میدهد.امپراطوری بریتانیا قدرت اول نیروی دریایی بود که در ابتدا وظیفه داشت امنیت بازرگانان انگلیسی را تامین کند. به تدریج در جهت افزایش سود بازرگانی، به تشکیل کولونی ها و فرایند «متمدن سازی» در نقاط مختلف جهان مبادرت ورزید که هم سبب میشد بازار مناسبی برای بازرگانان ایجاد شود و هم مواد اولیه، نیروی کار و حتی نیروی نظامی ارزان قیمت در اختیار آنها قرار میداد.کمپانی هند شرقی یک نمونه این شکل استثمار است که کم کم منجر به اشغال و استعمار کامل هندوستان گردید.انگلستان از طریق شبکه های گسترده تجاری، صنایع پیشرفته و تولید محصولاتی که با ابزارهای اولیه میسر نمیشد، توسعه ادوات نظامی و برتری نظامی، کنترل گمرکات، انحصار محصولات استراتژیک همچون تریاک، ایجاد اختلافات فرقه ای و مذهبی، دخالت در امور سیاسی داخلی مناطق تحت سلطه، ایجاد امکانات و تسهیلات همچون خط راه آهن و جاده ها، و نیز رشوه و خریدن آدمها، موفق شد فرهنگ و زبان خود را به این سرزمین ها قالب کند به نحوی که این امر مبدل به یک «وظیفه ملی» میشود. یعنی هر بریتانیایی در خود این احساس مسیولیت را میکرده که فرهنگ خود را به دیگر مناطق دنیا صادر نماید.آمریکا نیز رویه ای مشابه انگلیس داشت که ابتدا با متمدن سازی سرخپوست ها آغاز شد و در دوران پس از جنگ جهانی دوم که این کشور مبدل به ابرقدرت میشود، از طریق اشاعه رویای آمریکایی در جهت جذب نخبگان سراسر دنیا، برتری نظامی، تشکیل سازمانهای بین المللی، صادرات فرهنگی (موسیقی، فیلم، مد و برندهای آمریکایی)، کودتا و حمله نظامی، تحریم، کمک های مالی از طریق موسساتی مثل بانک جهانی، و تلاش در جهت توسعه دموکراسی موفق به ایجاد این هژمونی گردید.این در حالیست که هژمونی ایران در هند و سرزمین های اسلامی به نحوی متفاوت، بدون اغراض مادی، بدون جنگ و خونریزی، بدون دخالت در امور داخلی، بدون سوء استفاده، بدون بر هم زدن فرهنگ این مناطق، و بدون هیچ ایراد دیگری صورت گرفت. در واقع نفوذ معنوی ایران از طریق قلبها بود.زبان فارسی از قرن دوازده میلادی در هند در زمان سلطنت دهلی رواج یافت که حکومتهای مسلمان و ترک زبان بودند. لیکن از آنجایی که زبان حکومتداری فارسی بوده است، فارسی در هند گسترش می یابد.فارسی در دیگر سرزمین های اسلامی نیز زبان حکومتداری بود. آقای دکتر محمدعلی موحد در پیشگفتار سفرنامه ابن بطوطه فهرست جالبی از واژگان فارسی را آورده که در تمام سرزمین های اسلامی استفاده میشده. این واژگان عمدتا دیوانی و مربوط به اداره حکومت بوده اند که از دوران ساسانی و نظام حکومتداری آنها به یادگار مانده اند.در آثار متعدد شواهدی هست که زبان فارسی تا مناطق مسلمان نشین چین نیز استفاده میشده. مثلا ابن بطوطه گروهی از دریانوردان چینی را دیده که شعری از سعدی می خوانده اند و خود سعدی نیز به شهرت نام خود در کاشغر چین اشاره کرده یا حافظ که میگوید:شکر شکن شوند همه طوطیان هند، زین قند پارسی که به بنگال میرودفارسی همچنین زبان حکمت، هنر و معنویت است همانطور که عربی زبان علم و مذهب بوده است. زمانی که گورکانیان مغول در هند به قدرت رسیدند شاعران پارسی گوی زیادی در هند ظهور کردند که فارسی زبان مادری شان نبود بلکه آن را در مدرسه و دانشگاه های آن دوران آموخته بودند مثل بیدل دهلوی، و نیز شاعرانی که از ایران به هند میرفتند مثل صایب تبریزی. در این دوره تمام آثار هنری و معنوی هند به زبان فارسی است.در عثمانی نیز فارسی زبان دیپلماسی بوده و عثمانی ها برای ارتباطات خود با دو امپراطوری دیگر از آن استفاده میکردند.همچنین فارسی نقش پررنگی در امور دیوانی، ادبیات و معنویات عثمانی داشته است. تعدادی از شاعران ترک زبان به فارسی نیز شعر می سروده اند و فارسی در مدارس در کنار عربی و ترکی تدریس می شده است.مثلا شخص فاضلی به نام احمد سودی بسنوی که در منطقه بوسنی می زیسته، و آن موقع جزو حوزه امپراطوری عثمانی بوده، کتابی در شرح و تفسیر بوستان و گلستان سعدی و دیوان حافظ نوشته است.</description>
                <category>ایران شناسی</category>
                <author>بهنام</author>
                <pubDate>Sun, 27 Aug 2023 23:24:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقدی بر لیبرالیسم ایرانی</title>
                <link>https://virgool.io/Iranstudies/%D9%86%D9%82%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%84%DB%8C%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-rlaoedxa4hbe</link>
                <description>یک ایراد مهم در نگرش روشنفکران ایرانی به دنیای غرب این است که فلسفه‌ی غرب را می‌بینند (البته به طور ناقص) ولی تاریخ غرب را نمی‌بینند. یعنی فلسفه منهای تاریخ. یا می‌توان اینطور گفت که نگرش غیر تاریخی به تاریخ. این نگرش را گروهی که نام انقلابی یا حزب‌الهی را یدک می‌کشند نیز نسبت به شناخت اسلام دارند یا ناسیونالیست‌ها همین وضعیت را نسبت به شناخت ایران دارند.حزب‌اللهی ها می‌گویند اسلام را باید از روی متون اسلامی (قرآن و حدیث و فقه) شناخت و به زمینه‌های تاریخی و اجتماعی آن، اعم از پیدایش اسلام و دوران اوج گیری تمدن اسلامی کاری ندارند. برای مثال وقتی در مورد موضوع حجاب یا خلافت و حقانیت شیعه بحث می‌کنند مستقیما به متون دینی ارجاع می‌دهند و زمینه‌های اجتماعی و عرفی و فرهنگ جامعه اعراب را در نظر نمی‌گیرند. گویی که پیامبر هر چه گفته است اعراب به همان عمل می‌کردند. این مشابه این است که بگوییم رهبران ایران نیز هر چه می‌گویند پیروان آنها سریعا به آن عمل می‌کنند در حالیکه بیشتر سعی بر توجیه و تاویل گفته‌ها و نظریات آنها بر اساس عقاید خودشان دارند تا اجرای آن.ناسیونالیست‌ها نیز به دوران هخامنشی و متن اوستا ارجاع می‌دهند و دقیقا به روشی مشابه عمل می‌کنند. آنها به چیزی که در زمان حال موضوعیت ندارد استناد می‌کنند زیرا ۲۵۰۰ سال فاصله‌ی زمانی را طی نکرده‌اند و مستقیما از گذشته به زمان حال پرش داشته‌اند.روشنفکران نیز وقتی از چیزی مثل لیبرالیسم صحبت می‌کنند مستقیما به سراغ متون فلسفی جان لاک و آدام اسمیت و مونتسکیو و غیره می‌روند و به زمینه‌های اجتماعی جوامع غربی که پیشرانه‌های اصلی لیبرالیسم هستند ابدا کاری ندارند.برتراند راسل در «تاریخ فلسفه غرب» در مورد پیدایش لیبرالیسم به همین تضاد میان «متن» و تاریخ اشاره دارد. او می‌گوید کسانی که بیشتر سر و کارشان با کتاب است (اساتید دانشگاه و دانشجویان) تاثیر فلسفه (یا متن به طور کلی) را بیش از حد جلوه می‌دهند و در مقابل کسانی هم هستند (ماتریالیست‌ها) که درک مادی و مکانیکی از تاریخ دارند و متفکران را تحت تاثیر اراده تاریخ می‌دانند.سنتی‌ها می‌گویند افراد برگزیده (فیلسوفان و پیامبران) تاریخ را به حرکت درمی‌آورند و ماتریالیست‌ها می‌گویند این افراد برگزیده خود تحت تاثیر اراده‌ی تاریخ هستند. اما واقعیت چیزی مابین این دو است.در واقعیت اگر لیبرال‌ها به نظریات جان لاک ارجاع می‌دهند به دلیل این است که جان لاک عقاید قبلی آنها را تایید می‌کند و نه به این دلیل است که پیرو او باشند. هر چند که جان لاک به لحاظ انسجام فکری می‌تواند برای آنها الگو باشد. یا مثلا عمر و ابوبکر پیرو همه‌ی نظریات پیامبر نبودند و جاهایی با او مخالفت می‌کردند. آنها پیرو نظریاتی بودند که با عقاید و ادراکات خودشان سازگار باشد. اگرچه پیامبر به لحاظ الگوی منسجم اخلاقی و فکری برای آنها بسیار مهم است. واقعیتی که در عمل اتفاق افتاده است چیزی ما بین متن و تاریخ است.تاریخ عبارت است از برآیند و انباشت اراده انسان در گذر زمان و درک انسان از آن. تاریخ هم شامل اراده است و هم درک انسان از خود تاریخ. درک انسان از تاریخ سبب تکامل و حرکت تاریخ می‌شود.تاریخ هم متاثر از اراده‌ی انسان است و هم اراده‌ی انسان متاثر از تاریخ است.در دوران پیش از تاریخ این رابطه یکطرفه بود. انسان‌های ماقبل تاریخ بنده و برده‌ی جبر تاریخ بودند اما زمانی که به درک تاریخی از خود رسیدند توانستند اراده‌ی خود را در آن داخل کنند.مثلا ۲۰ هزار سال پیش گروهی از شمال آسیا در اثر تعقیب شکار وارد خاک قاره‌ی آمریکا شدند بدون آنکه هدفی برای مهاجرت و تغییر محل سکونت داشته باشند. تمام انسان‌های پیش از تاریخ به دلیل عدم درک تاریخی در برابر جبر محتوم تاریخی بی اراده بودند اما زمانی که تاریخ را شناختند توانستند آن را تابع اراده خودشان بکنند.در مورد لیبرالیسم هم همچون سایر پدیده‌های تاریخی باید آن را به صورت تاریخی بشناسیم حال چه انسان‌ها تابع جبر تاریخ باشند یا آنکه آن را به حرکت درآورده باشند.لیبرالیسم هم تابع اراده‌ی انسانهاست و هم اراده‌ی انسانها تابع آن.لیبرالیسم در محیط‌های کوچکی مانند هلند و انگلستان شکل گرفت که پروتستان‌ها و کسانی که از سلطه‌ی کلیسا به دنبال محل آزادی بودند به آنجا می‌رفتند. از طرفی محیط نامساعد این کشورها و دسترسی به دریاهای آزاد سبب توسعه‌ی بازرگانی شد.لیبرالیسم اولیه در خدمت منافع بازرگانان بود و به همین دلیل به دنبال راهی بود که به آزادی بیشتری برای بازرگان‌ها در برابر تسلط و اقتدار دولت‌ها که عمدتا پادشاهی بودند برسد و نیز در خدمت منافع جستجوکنندگان آزادی مذهب بود که به سرزمین‌های شمال اروپا مهاجرت می‌کردند. توسعه‌ی بازرگانی کم کم مبدل به استعمار می‌شود و لیبرالیسم هم تابع استعمار و هم تقویت کننده‌ی آن بود.لیبرالیسم یک توصیف از جوامع غربی است و نه یک نسخه‌ی فکری-فلسفی که همگان با پیروی از اصول آن بتوانند به سعادت دست یابند.اما سراسر تاریخ ایران نشان می‌دهد که «اقتدار» رمز اصلی پیشرفت کشور و رفاه حال مردمان است و این را می‌توان به کرّات در شاهنامه و سیاست‌نامه‌های ایرانی دید. به قول سعدی در مدح ابوبکر زنگی حاکم شیراز، دل پادشاه اگر «جمع» باشد کشور نیز جمع و معمور (آباد) خواهد شد و این همان اقتداری است که لیبرالیسم آن را نقد می‌کند:غم از گردش روزگارت مباد / وز اندیشه بر دل غبارت مبادکه بر خاطر پادشاهان غمی / پریشان کند خاطر عالمیدل و کشورت جمع و معمور باد / ز ملکت پراکندگی دور باد</description>
                <category>ایران شناسی</category>
                <author>بهنام</author>
                <pubDate>Sat, 22 Jul 2023 19:35:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زن در شاهنامه</title>
                <link>https://virgool.io/Iranstudies/%D8%B2%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-iyedljho7oaj</link>
                <description>نگاه شاهنامه به زن بهترین تصویری که زن را در فرهنگ ایران معنی می‌کند بدست می‌دهد. شاهنامه از دید فمینیست‌ها یک کتاب ضد زن است و ابیات متعددی این را به خوبی نشان می‌دهد. اما در واقع این کتاب ضد زن نیست بلکه با تلقی فمنیست‌ها از زن متضاد است.از سودابه که بگذریم، اکثر زنان شاهنامه نمونه‌ی یک زن تمام‌عیار هستند. این زنان در عین  برخورداری از فرزانگی و بزرگ‌منشی، از جوهر زنانگی و زیبایی نیز به نحو سرشاری بهره‌مندند. حتی زنانی که خارجی هستند چون با ایران می‌پیوندند، از  صمیم قلب ایرانی می‌شوند و جانب نیکی را که جانب ایران است می‌گیرند.این زن‌ها هستند که به داستان‌های تراژیک آب و رنگ بخشیده‌اند. اگر تهمینه نبود مرگ سهراب آنقدر غم‌انگیز جلوه نمی‌کرد. همین‌گونه است مرگ فرود اگر جریره نبود، و مرگ سیاوش اگر فرنگیس نبود، و مرگ اسفندیار اگر کتایون  نبود، و مرگ رستم و تراژدی زال، اگر رودابه نبود. سیمای تراژیک زن در شاهنامه به نجیب‌ترین و پاکیزه‌ترین نحو یعنی به عنوان مادر و همسر جلوه  می‌کند، نه به عنوان معشوق.سودابه یکی از زنان نابکار کاووس است که در دام شهوت با پسرخوانده‌ی خود یعنی سیاوش می‌افتد. اما سیاوش که مظهر پاکی و جوانی است، همانند داستان یوسف و زلیخا، ناچار می‌شود بیگناهی خود را اثبات کند و از میان توده‌ی آتش عبور کند. در نهایت بعد از ماجراهایی سیاوش به نزد افراسیاب پناهنده می‌شود و در آنجا کشته می‌شود. آخر سر سودابه نیز به انتقام سیاوش توسط رستم کشته می‌شود.فردوسی اینجاست که ابیات ضد زن را می‌سراید:کسی کاو بود مهتر انجمن / کفن بهتر او را ز فرمان زنسیاوش ز گفتار زن شد به باد / خجسته زنی کاو ز مادر نزاداینها را در اصل فردوسی در جهت نقد زنی سروده که وقاحت را به اوج خود رسانده، شرم و حیا را زیر پا می‌گذارد، و یک مملکت را گرفتار آتش شهوت خودش می‌کند.سودابه در اصل یک زن خودخواه است که لابد به فکر این است که آزادانه هر کاری خواست بکند.اما فردوسی برای توصیف «زن خوب» چه معیارهایی دارد.اولین معیار برای توصیف زن خوب سیمای اوست: ظاهر با طراوت، بالا بلند، بدن سفید، لبان سرخ، دهان تنگ، مژه‌های بلند، کمر باریک و اندام خرامنده.توجه به این معیار از این جهت مهم است که زیبایی و لطافت جنس زن را می‌پذیرد و شرم و حیا را منافی آن نمی‌بیند.دومین معیار سیرت زن است. زن خوب آن زنی است که زیبایی و رعنایی را با آهستگی و فرزانگی، و شرم را با خواهش یکجا جمع کرده باشد.جکیم فردوسی سیرت را اینگونه توصیف می‌کند:به سه چیز باشد زنان را بهی / که باشند زیبای تخت مهییکی آنکه با شرم و با خواسته است / که جفتش بدو خانه آراسته استدگر آنکه فرخ پسر زاید اوی / ز شوی خجسته بیفزاید اویسوم آنکه بالا و رویش بود / به پوشیدگی نیز مویش بودداشتن «شرم و خواهش» به طور توامان یا عشوه گری همراه با حیای زنانه، زاییدن پسر در جهت استحکام و بقای خانه و خانواده، و سوم رعایت پوشیدگی.این شرم در نقطه‌ی مقابل «وقاحت» قرار دارد مثل جایی که زن صدایش را بلند می‌کند و با مردان به شیوه‌ی مردان سخن می‌گوید یا در مناسبات اجتماعی شبیه مردان رفتار می‌کند. لذا معنی شرم منحصر به پوشیدگی و حجاب نمی‌شود و مفهومی بسیار فراتر از آن دارد.ویژگی دیگر زن خوب خردمندی اوست که از این لحاظ زن همپایه‌ی مرد است. زنان خردمند معمولا میانسال و یا پیر هستند و دارای تدبیر و رای هستند.یک مشخصه‌ی زنان کدبانو، چاره‌گر و سخندان در شاهنامه همین خردمند بودن آنهاست.خردمندی زن در جهت حفظ و بقای خانواده و تدبیر برای حل مشکلات بسیار موثر است. مثلا موقعی که ازدواج زال و رودابه با مشکل مواجه می‌شود، مادر رودابه با خردمندی کامل آن را حل می‌کند و با همین کار کشورش را نیز نجات می‌دهد.در این نوشتار از کتاب  «آواها و ایماها» نوشته‌ی محمدعلی اسلامی ندوشن استفاده شده است.</description>
                <category>ایران شناسی</category>
                <author>بهنام</author>
                <pubDate>Sun, 09 Jul 2023 10:09:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حکمت کهن شاهنامه در سخن حافظ</title>
                <link>https://virgool.io/Iranstudies/%D8%AD%DA%A9%D9%85%D8%AA-%DA%A9%D9%87%D9%86-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AE%D9%86-%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-jw9s4k7uzjas</link>
                <description>منبع: جلال خالقی مطلق - حافظ و حماسه ملی ایرانشاهنامه‌ی فردوسی مانند حلقه‌ای است که فرهنگ پیش و پس از خود را به‌ یکدیگر پیوند داده است و آن پیوستگی و پایستگی فرهنگ ایران که با تازش عرب آسیب‌ بزرگ دید، ولی از هم نگسست در شاهنامه‌ی فردوسی تا حد زیادی مرمت و در عین حال‌ نیروی تازه یافت.با پیدایش شاهنامه -مهم‌ترین اثر از میان همه‌ی آثاری که ایرانیان به یکی از زبان‌های‌ ایرانی از خود به یادگار گذاشته‌اند- این نیز پدیدار شد که از آن روز دیگر هیچ‌ فارسی‌زبان فرهیخته‌ای پیدا نخواهد شد که ادعای شناخت فرهنگ و ادب و زبان و تاریخ و هنر داشته باشد و خود را از خواندن این کتاب بی‌نیاز بداند. و از این‌ رو شگفت‌ نیست که پس از فردوسی در میان بزرگان این سرزمین از کسانی چون عطار و نظامی و خیام و سهروردی و سعدی و مولانا و حافظ که هر یک در زمینه‌ی کار خود یکی از نوابغ‌ جهان به شمار می‌روند گرفته تا صدها شاعر و سخنور و مورخ و حکیم و لغوی و نقاش و نقال و مرد سیاست همه کم و بیش در دایره‌ی مغناطیس شاهنامه افتاده‌اند.خواجه‌ی بزرگوار، حافظ شیرازی نیز از زمره‌ی خوانندگان شاهنامه‌ی فردوسی بود و این مطلب‌ از اشارات فراوان او به داستان‌های شاهنامه به‌خوبی پیداست. تنها کافی است که نگاهی‌ به فهرست نام کسان در پایان دیوان او انداخت و دید که در اشعار او از بسیاری از شاهان‌ و پهلوانان و اشخاص دیگر شاهنامه چون اردوان، اسکندر، افراسیاب، باربد، بهرام گور، بهمن، پرویز، پشنگ، پیران، تور، تهمتن (رستم)، جمشید، دارا، رستم، زردشت، زو، سلم، سیامک، سیاووش، شیده، شیرین، فریدون، قباد، کاووس، کسری، کی، کیان، کیخسرو و کیقباد بارها نام رفته است. برای نمونه:شاه ترکان سخن مدّعیان می‌شنود / شرمی از مظلمه‌ی خون سیاووشش بادکه اشاره است به داستان سیاوخش در شاهنامه و ماجرای کشته‌شدن او در توران به‌ سعایت گرسیوز برادر افراسیاب. یا:شاه ترکان چو پسندید و به چاهم انداخت / دستگیر ار نشود لطف تهمتن چه کنم‌که اشاره است به داستان بیژن و منیژه و انداختن بیژن را به چاه به فرمان افراسیاب و رهایی یافتن او به دست رستم. باز در بیت زیر به همین واقعه اشاره کرده است:سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل / شاه ترکان فارغ است از حال ما، کو رستمی‌یا اشاره به شوکت افراسیاب در این بیت:شوکت پور پشنگ و تیغ عالمگیر او / در همه شهنامه‌ها شد داستان انجمن‌به‌ویژه جمشید و جام جهان‌نمای او بارها تصویری برای بیان اندیشه‌های عارفانه و عاشقانه قرار گرفته است. در شاهنامه از این جام در زمان پادشاهی کیخسرو و در همان‌ داستان بیژن و منیژه یاد شده است. در آنجا آمده است که چون بیژن را در توران به فرمان‌ افراسیاب به چاه انداختند، پدر او، گیو، برای یافتن پسرش از کیخسرو کمک خواست و کیخسرو او را دلداری داد و گفت اگر بیژن را نیافتند باید صبر کرد تا بهار برسد و آن‌گاه‌ او در جام گیتی‌نمای خواهد نگریست و جای بیژن را بدو نشان خواهد داد. حافظ نیز یک‌جا این جام را جام کیخسرو نامیده است:گوی خوبی بردی از خوبان خلّخ شاد باش / جام کیخسرو طلب کافراسیاب انداختی‌ولی از سده‌ی ششم به بعد این جام را بیش‌تر به جمشید نسبت داده‌اند و به‌خصوص که کاربرد اصطلاح جام جم به خاطر تجنیس آن و کوتاهی آن در شعر مطلوب‌تر است و حافظ نیز شاید به اقتباس از خیام (من جام جمم، ولی چو بشکستم، هیچ) این جام را بیش‌تر به جمشید نسبت داده است:دلی که غیب‌نمای است و جام جم دارد / ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد***سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد / و آنچه خود داشت ز بیگانه تمنّا می‌کرد***گرت هواست که چون جم به سرّ غیب رسی / بیا و همـــــــدم جام جــــــــهان‌نما می‌باش***گوهر جام جم از کان جهانی دگر است / تو تمـــــــــــنّا ز گِل کوزه‌گران می‌داری***چو مستعدّ نظر نیستی وصال مجوی / که جام جم نکند سود وقت بی‌بصرییا در این بیت ها:عمرتان باد و مراد ای ساقیان بـــزم جم / گرچه جام ما نشد پر می به دوران شما***ای که در کوی خرابات مـــــقامی داری / جم وقت خودی ار دست به جامی داریکه ایهامی لطیف میان جام می و جام جم ساخته است، مانند ایهام ظریفی که در بیت‌ زیر میان زال به معنی «پیر» و دستان به معنی «نیرنگ» از یک سو و زال دستان پدر رستم‌ از سوی دیگر، آورده است:به مهلتی که سپهرت دهــــــــد ز راه مرو / تو را که گفت که این زال ترک دستان گفت‌اگر شاهنامه تنها وصف میدان کارزار بود جز در حماسه‌سرایان پس از فردوسی تأثیر نمی‌گذاشت. ولی در شاهنامه وصف نبردها همیشه کوتاه است و بخش بزرگ این‌ کتاب حکمت است. ولی نه سخنان ملال‌آور در شرح جوهر و عَرَض و مانند آن، بلکه‌ سراسر کتاب فلسفه‌ی زندگی است، قصّه‌ی بحث و کوشش است، داستان آبرومندانه زیستن‌ و بزرگوارانه مردن است، دفتر آیین و آداب است و تاریخ یک ملت است از آغاز تا انجام؛ بدان‌گونه که مردم آن تصور می‌کردند و همه‌ی این‌ها در قالب داستان‌هایی شیرین و شگفت‌ و به سبکی در اوج شیوایی و به زبان پارسی پاک. بی‌گمان برخی از سخنان حِکمی‌ شاهنامه و به‌ویژه اندیشه‌های جبری که به‌وسیله‌ی مذهب زُروان به حماسه‌های ملی راه یافته‌ بود در مآخذ شاعر بوده‌اند. ولی مطالعه‌ی تاریخ پرشکوه گذشته در زمانی که از آن‌ عظمت دیگر چیزی بر جای نمانده بود و شاعر به چشم خویش می‌دید که بر ویرانه‌ی میهن‌ او بیگانگانی فرمان‌روایی می‌کنند «که نام پدرشان ندارند یاد»، در پرورش و هدایت‌ احساسات و اندیشه‌ی شاعر مؤثر می‌افتاد و اعتقاد او را به ناپایداری و بی‌وفایی جهان شدیدتر می‌کرد و به آنچه در مآخذ او بود صداقت و ژرفا می‌داد:الا ای خریدار مغز سخن‌/ دلت بر گسل زین سرای کهنکجا چون من و چون تو بسیار دید/ نخواهد همی با کسی آرمیداگر شهریاری و گر پیشکار/ تو ناپایداری و او پایدارچه با رنج باشی، چه با تاج و بخت/‌ ببایدت بستن به فرجام رختاگر ز آهنی چرخ بگدازدت/‌ چو گشتی کهن نیز ننوازدتچو سرو دلارای گردد به خم/‌ خروشان شود نرگسان دژم‌همان چهره‌ی ارغوان زعفران/‌ سبک مردم شاد گردد گران‌اگر شهریاری و گر زیر دست/‌ بجز خاک تیره نیابی نشست‌ کجا آن بزرگان با تاج و تخت/‌ کجا آن سُواران پیروز بخت‌کجا آن خردمند گُنداوران‌/ کجا آن سرافراز و جنگی سران‌کجا آن گزیده نیاگان ما/ کجا آن دلیران و پاکان ماکجا افسر و کاویانی درفش/‌ کجا آن‌ همه تیغهای بنفش‌ کجا آن دلیران جنگاوران‌/ کجا آن رد و موبد و مهترانکجا آن‌ همه بزم و ساز و شکار/ کجا آن خرامیدن کارزارکجا آن غلامان زرّین کمر/ کجا آن‌همه رای و آیین و فرزمین گر گشاده کند راز خویش/‌ بپیماید آغاز و انجام خویش‌ کنارش پر از تاجداران بود/ برش پر ز خون سواران بودپر از مرد دانا بود دامنش/‌ پر از خوب رُخ جَیب پیراهنش‌ چه افسر نهی بر سرت بر چه ترگ/‌ بدو بگذرد زخم پیکان مرگ‌ همه کار گردنده چرخ این بود/ ز پرورده‌ی خویش پر کین بودبه گیتی مدارید چندین امید/ نگر تا چه بد کرد با جمّشیدبه فرجام هم شد ز گیتی به در/ نماندش همان تاج و تخت و کمرجهانا چه بد مهر و بدگوهری/‌ که خود پرورانی و خود بشکری‌نگه کن کجا آفریدون گُرد/ که از تخم ضحّاک شاهی ببردببُد در جهان پانصد سال شاه/‌ به آخر بشد، ماند از او جایگاه‌جهانِ جهان دیگری را سپرد/ بجز درد و اندوه چیزی نبردچنینم یکسر کِه و مِه همه‌/ تو خواهی شبان باش و خواهی مه‌ز مادر همه مرگ را زاده‌ایم‌/ به ناکام گردن بدو داده‌ایم‌اگر هیچ گنج است ای نیکرای‌/ بیارای و دل را به فردا مپای‌ که گیتی همی برتو بر بگذرد/ زمانه دَم ما همی بشمردمی آور که از روزمان بس نماند/ چنین بود و برکس نمانداز این‌گونه ابیات در شاهنامه فراوان است و این سخنان که همیشه پس از توصیف‌ شکوه و عظمت گذشته‌ی ایران آمده‌اند، بسیاری از سخنوران ایران چون نظامی و خیام و مولانا و سعدی و حافظ را تحت تأثیر قرار داده‌اند. به‌ویژه خیام و حافظ از بینش جبری‌ شاهنامه سخت متأثر شده‌اند. در دیوان حافظ ابیات فراوانی هست که نفوذ شاهنامه و بینش سراینده‌ی آن را گاه مستقیم و گاه از راه خیام نشان می‌دهد. در زیر، ما تنها بیت‌هایی‌ را که در ارتباط با نام‌های شاهنامه قرار دارند می‌آوریم:ز انقلاب زمانه عجب مدار که چرخ/‌ از این فسانه هزاران هزار داردیاد قدح به شرط ادب گیر زان که ترکیبش/‌ ز کاسه‌ی سر جمشید و بهمن است و قبادکه آگه است که کاوس و کی کجا رفتند/ که واقف است که چون رفت تخت جم بر باد***شکوه سلطنت و حسن، کی ثباتی داد / ز تخت جم سخنی مانده است و افسرکی***جمشید جز حکایت جام از جهان نبرد / زنهار دل مبند بر اسباب دنیوی***شکل هلال بر سر مه می‌دهد نشان‌ / از افسر سیامک و ترک کلاهِ زو***تکیه بر اختر شب دزد مکن کاین عیّار / تاج کاوس ببرد و کمر کیـــــــخسرونام شاهان و پیامبران سامی چون قارون، نوح، سلیمان، خضر، شدّاد، نمرود، یوسف، زلیخا، موسی، عیسی و … نیز فراوان در اشعار خواجه آمده‌اند. ولی حافظ هر کجا از ناپایداری و بی‌وفایی و غَدر زمانه سخن می‌گوید، نمی‌تواند مطلب خود را با افسانه‌های‌ سامی مصوّر کند و اگر می‌کند سخنش رودکی‌وار سرودی در دم‌پرستی و مِی‌نوشی‌ است، فاقد آن عمق فلسفی خیّامی. ولی آنجا که او برای همین مطلب از افسانه‌های‌ ایرانی بهره می‌گیرد، سخن او از صداقت و اعتقاد و عمق همان‌گونه مالامال است که‌ از اندوه و حسرتی عمیق. چه تفاوت است آنجا که حافظ می‌گوید:ز دست شاهد نازک عذار عیسی دم / شراب نوش و رها کن حدیث عاد و ثمودبا آنجا که حافظ همین مضمون را با نام‌های ایرانی می‌آورد:کی بود در زمانه وفا، جام می بیار / تا من حکایت جم و کاوس کی کنم***سرود مجلس جمشید گفته‌اند این بود / که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند***جایی که تخت و مسند جم می‌رود به باد / گر غم خوریم خوش نبود، به که می خوریم‌می‌گوید: گر غم خوریم خوش نبود، ولی همه‌ی بیت سرود غم است، سرود غم بر باد رفتن تاج و تخت جمشید است و دعوت به باده‌نوشی مانند آنچه بارها در شعر فردوسی و خیام آمده است، بهانه‌ای است برای گریختن از این غم، و در حقیقت بهانه‌ای برای شرح این غم است. در حالی ‌که نام‌های سامی در شعر حافظ غالبا فقط ابزاری شاعری‌اند، نام‌های ایرانی مانند اصطلاحاتی چون پیر مغان، می، میکده، خرابات، جام‌ جم، درد، رند، خرقه، دلق، زاهد، شاهد، ساقی و نظایر آن‌ها معنای واحدی ندارند، بلکه واژه‌های‌ کلیدی هستند که با هر یک از آن‌ها دری از گنج بینش‌های گوناگون حافظ بر ما گشوده می‌‌شود و از این ‌رو دیگر مرزی دقیق میان تصویر و تمثیل شعری با اصل مطلب مورد نظر شاعر پیدا نیست. برای مثال در بیت زیر مطلب اصلی چیست؟ دعوت به مِی‌ خوردن‌ است؟ یا شنیدن داستان جمشید و کیخسرو؟بیفشان جرعه‌ای بر خاک و حال اهل دل بشنو / که از جمشید و کیخسرو فراوان داستان داردافسانه‌های سامی در شعر حافظ هیچ کجا یک چنین عزت و مقامی ندارند. چون‌ میان حافظ و افسانه‌های سامی آن پیوند ملی و فرهنگی نیست. حافظ این پیوند ملی و فرهنگی را مانند خیام و سخنوران بزرگ دیگر ایران مدیون شاهنامه فردوسی است. تأثیر شاهنامه در حافظ، به‌ویژه در برخی از بیت‌های «ساقی‌نامه» او سخت آشکار و بی‌پرده است و در اینجا دایره‌ی این نفوذ حتی تا برخی از اصطلاحات شاهنامه چون: خسروانی سرود، نوآیین سرود، بهین میوه‌ی خسروانی درخت و… نیز می‌رسد:بیا ساقی آن می که عکسش ز جام‌/ به کیخسرو و جم فرستد پیام‌ بده تا بگویم به آواز نی‌/ که جمشید کی بود و کاوس کیدم از سیر این دیر دیرینه زن/‌ صلائی به شاهان پیشینه زن‌ همان منزل است این جهان خراب/‌ که دیده‌ست ایوان افراسیاب‌ کجا رای پیران لشکر کشش‌/ کجا شیده آن ترک خنجر کشش‌ نه تنها شد ایوان و قصرش به باد/ که کس دخمه نیزش ندارد به یاد همان مرحله‌ست این بیابان دور/ که گم شد در او لشکر سلم و تور چه خوش گفت جمشید با تاج و گنج‌/ که یک جو نیرزد سرای سپنج‌ بیا ساقی آن آتش تابناک / که زردشت می‌جویدش زیر خاکمغنّی کجایی به گلبانگ رود/ به یادآور آن خسروانی سرود که تا وجد را کارسازی کنم‌/ به رقص آیم و خرقه بازی کنم‌به اقبال دارای دیهیم و تخت‌/ بهین میوه‌ی خسروانی درختمغنّی بزن آن نوآیین سرود/ بگو با حریفان به آواز رودمغنّی نوایی به گلبانگ رود/ بگوی و بزن خسروانی سرود روان بزرگان ز خود شاد کن/‌ ز پرویز و از باربد یاد کن…ایرانیان صدها سال است که در ساختن فرهنگی که به نام «فرهنگ اسلامی» شهرت یافته است شرکت کوشا داشته‌اند، تا آنجا که ارزیابی این فرهنگ بدون در نظر گرفتن سهم ایرانیان متصوّر نیست و با این حال در همه‌ی این مدت مانند کودکی که در آغوش نامادری خود خواب مادر اصلی خود را ببیند، هیچ گاه گذشته‌های دور دست خود را فراموش نکرده‌اند و بدین سبب ۱۴۰۰ سال است که در یک برزخ نگرانی و سرگردانی به سر می‌برند.</description>
                <category>ایران شناسی</category>
                <author>بهنام</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jun 2023 06:16:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفره در فرهنگ ایران</title>
                <link>https://virgool.io/Iranstudies/%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-u6dzjkrfbkkh</link>
                <description>سفرنامه‌ی ابن بطوطه را که می‌خوانیم یک حکمت مشخص و منسجمی در سراسر سرزمین‌های اسلامی حکمرانی می‌کرد که افراد دارا و توانگر از مال خودشان برای درماندگان و در راه ماندگان خرج می‌کردند. مثلا می‌گوید در نواحی زاگرس پادشاهان ترک زبان اتابک حکومت می‌کردند و در مناطق صعب العبور کوهستانی مراکزی وجود داشت که برای مسافران و نیز افراد تهیدست با هزینه‌ی موقوفات پادشاه غذا فراهم می‌کردند که عبارت بود از نان و گوشت و حلوا. در مراکز شهری نیز درون مساجد و خانقاه‌ها همیشه سفره‌هایی بر پا می‌کردند که هر کس از درویش و توانگر هر چه داشت می‌آورد و بر روی سفره می‌گذاشت و آنجا با هم می‌خوردند.معنی و حکمت سفره همین است که هر کس هر چه از خوراک و نوشیدنی دارد روی آن بگذارد و با همدیگر بخورند به ویژه در مناسبت‌هایی نظیر ماه رمضان که سفره‌ی افطار دارای برکت و ثواب نیز بوده است.سفره از آن مفاهیم عمیقی است که در غرب وجود ندارد. در مهمانی فرنگی‌ها هر کس مسئول سیر کردن شکم خودش به شکل سلف سرویس است و حتی ممکن است غذایش را با خود به مهمانی بیاورد. در غرب سفره صرفا زیرانداز یا رومیزی است برای آنکه زمین یا میز کثیف نشود.در سریال‌های تلویزیونی دهه‌ی هفتاد و هشتاد زیاد می‌دیدیم که مقایسه می‌کرد میان یک خانواده‌ی سنتی یا مذهبی و یک خانواده‌ای که فرنگی مآب است و دچار مشکلات و معضلات فراوان است. خانواده‌ی سنتی همیشه روی سفره (و معمولا بر روی زمین) غذا می‌خوردند در حالیکه خانواده‌ی از هم فروپاشیده‌ی فرنگی مآب بر روی میز و به صورت جداگانه و انفرادی. مثلا پدر ساعت ۱۱ شب به خانه می‌آمد و قبل از او هر کس غذای خودشان را جداگانه خورده بود. غذا خوردن انفرادی و کلا سبک زندگی انفرادی از ویژگی‌های بارز فرهنگی است که نابود کننده‌ی سنت‌هاست.سفره نماد کرم و بخشندگی است و ایرانی‌ها در روز اول نوروز هفت سین‌شان را روی سفره و بر روی زمین می‌گذارند. آنها این را از زمین یاد گرفته‌اند زیرا مادر زمین که با نوروز زنده می‌شود بخشنده است و به همه‌ی جنبندگان به یکسان بخشندگی‌اش را ارزانی می‌دارد.این را در سخن شیخ سعدی مکررا می‌بینیم که از «خوان - سفره - نعمت» می‌گوید. این سفره به طور عادلانه میان همه‌ی مخلوقات، چه دشمن و چه دوست، چه موری در کف چاهی و چه سیمرغ در قاف، پهن شده است و حتی مقدم بر اعتقادات آنهاست:ای کریمی که از خزانه‌ی غیب / گبر و ترسا (کافر و مسیحی) وظیفه خور داری (وظیفه خور = روزی خور)دوستان را کجا کنی محروم / تو که با دشمن این نظر داریاین ویژگی کرم‌بخشی طبیعت مثالش باران است که بر همگان به یک شکل و به صورت بیحساب می‌بارد. یا آفتاب که کاری ندارد که آیا بر کافر می‌تابد یا بر مسلمان. اصطلاح مترادف قرآنی‌اش می‌شود فیض. فیض در اصل به معنی پر شدن ظرف از آب است و خداوند که منشاء و سرچشمه‌ی هستی است ظرف هر کسی را متناسب با ظرفیتش پر می‌کند. مثل آفتاب که وقتی می‌تابد برای شخصی که زیر سایه ایستاده کمتر تابندگی دارد اما به هر حال به صورت بیحساب و بی دریغ می‌تابد و کاری به اینکه آیا آن شخص نابیناست و یا در سایه است و خورشید را انکار می‌کند ندارد. به قول مولوی «از همه محرومتر خفاش بود» که دشمن آفتاب است وگرنه آفتاب با او دشمنی ندارد.کرم بخشی سفره در امتداد انسانی کرم بخشی زمین است:ادیم زمین سفره‌ی عام اوست / بر این خوان یغما چه دشمن چه دوستکرم بخشی و سفره‌داری نشانه‌ی پیوستگی و اتحاد انسان با جهانی است که دارای یک خالق و هستی بخش یگانه و «روزی رسان» است. در واقع سفره‌داری و اطعام و اکرام نتیجه‌ی مستقیم اصل توحید است. همانطور که آن عارف گفته بود «هر که از راه رسد نانش دهید و از ایمانش مپرسید». این درجه از توحید همه‌ی مخلوقات را بنده‌ی خدا می‌بیند و تفاوتی میانشان قائل نمی‌شود. اگر همسایه‌اش غذایی برای خوردن ندارد غذایش را با او قسمت می‌کند. اگر غم یا مشکلی برای یکی از اعضای خانواده یا خویشاوندان پیش آمده و بر سر سفره حاضر نمی‌شود غیبتش را جویا می‌شود و او را به حال خودش نمی‌گذارد.و اگر یک گبر مهمان ابراهیم خلیل می‌شود و در ابتدای غذا خوردن «بسم الله» نمی‌گوید او را از غذا خوردن محروم نمی‌کند:منش داده صد سال روزی و جان / تو را نفرت آمد از او یک زمانگر او می‌برد پیش آتش سجود / تو وا پس چرا می‌بری دست جود؟غذا خوردن یکی از لذت‌های بدن است و غذا خوردن به همراه کسانی که انسان دوستشان دارد هم باعث افزایش لذت و هم بهبود گوارش غذا می‌شود. از طرفی چون غذا همراه لذت است، غذا خوردن جمعی سبب تقویت پیوند‌های اجتماعی نیز می‌شود.در غذاهای ایرانی این روحیه‌ی جمعی وجود دارد. آبگوشت، انواع آش‌ها، دوغ و انواع خورش‌ها ماهیتیشان برخلاف غذاهای سایر ملل به گونه‌ای است که با آمدن مهمان تازه کمی آب به آن اضافه می‌کردند تا کفاف سفره را بدهد. ساخت این غذاها نیز به صورتی است که در شرایط قحطی یا سختی و کمبود مواد غذایی می‌توان برخی مواد اولیه مثل گوشت و برنج را کمتر استفاده کرد و برخی را بیشتر. لذا آشپزی ایرانی به این صورت کار می‌کرده که غذای پادشاه و درویش در ماهیت و ذات خودش تفاوتی نداشته و تنها از بابت کمیت مواد اولیه، ادویه‌ها و مواد افزودنی و چاشنی‌های متنوع فرق می‌کرده. یعنی مشابه فرش ایرانی که هم در خانه‌ی فقیر و هم خانه‌ی غنی پیدا می‌شده، آبگوشت نیز در هر خانه‌ای پیدا میشده.طرز تهیه‌ی غذاهای ایرانی نظیر قرمه سبزی و کله‌پاچه و آش و حلیم و آبگوشت نیز نیازمند گذشت زمان طولانی و مشارکت افراد است تا غذا آماده و بعد اصطلاحا حا بیفتد و قوام پیدا کند و این فاصله‌ی طولانی قوام پیدا کردن غذا مجالی بوده برای ارتباطات بیشتر خانوادگی و فامیلی.در فرهنگ فست فودی و سلف سرویسی اما این ویژگی وجود ندارد. غذاها به سرعت آماده می‌شود و نیازی به جا افتادن ندارد. یعنی مواد اولیه صرفا در کنار هم قرار می‌گیرند و یکنفره است و اینگونه نیست که قوام بیابد و غذای جمعی باشد. بلکه هر شخص صرفا به تناسب سلیقه‌ی خودش مواد اولیه را کنار هم می‌چیند.اما شاید کسی ایراد بگیرد که اگر قرار باشد مانند گذشته مردم غذایشان با هم مشترک باشد عده‌ای سوءاستفاده می‌کنند. در گذشته نیز درویشانی بودند که در تمام عمرشان از دار دنیا جز یک لباس کهنه‌ای که به تن می‌کردند و بعضا آنقدر پارگی داشت که همه‌ی بدنشان را نمی‌پوشانید، یک کاسه برای آب خوردن و ترید کردن، و یک خورجین که مقادیری نان خشک و شاید کشک درون آن بود چیزی نداشتند.اما تفاوت اینجاست که در گذشته شکم پرستی یک ایراد اخلاقی بزرگ بود و مثل الان انواع تسترها و تیسترها با ظاهری شبیه خوک گرسنه (مستر تیستر) را نداشتیم. در گذشته ویژگی بارز مسلمانان که در مقابل فرنگی‌ها خیلی به چشم می‌آمد «مناعت طبع» و «عزت نفس» بود و شهوت‌پرستی به شکل «چتربازی» و «رستوران گردی» که امروزه رایج است و نوعی افتخار به حساب می‌آید وجود نداشت.همانطور که برای افراد ثروتمند پسندیده بود که سفره‌داری کنند (و سفره‌داری یک صفت برگزیده بود و سبب اعتیار یک خاندان میشد)، برای افراد درویش و نیازمند نیز این پسندیده بود که قناعت پیشه کنند و خود را به شکم‌شان نفروشند.به قول سعدی:گرت ز دست برآید چو نخل باش کریم / ورت ز دست ناید چو سرو باش آزادفست فود برخلاف آبگوشت یک شیء از درون تهی شده و معنا زدایی شده است. به عمل آوردن و استعمال غذاهای ایرانی نیازمند انجام مراسمات خاصی است که فرهنگ خاصی را با خود به همراه دارد اما برای استعمال فست فود هیچ مشارکت جمعی، هیچ نوع مراسم و هیچ فرهنگی وجود ندارد. فست فود صرفا می‌رود تا شکم را سیر کند. فست فود صرفا یک «شیء» است و در ارزش مبادله‌اش برای رفع گرسنگی خلاصه می‌شود یا همان که میان جوان‌ها متداول شده است: بزن به بدن.تکنولوژی غرب که فرهنگ خود را با خودش می‌آورد فرایند ساخت غذا را در سطوح انتزاعی مختلف که حاصل تقسیم کار در جهان صنعتی است پنهان می‌کند. در نتیجه بستر اجتماعی که غذا به آن تعلق دارد از بین می‌رود و انسان از طبیعت، تاریخ، جهان پیرامون، و در کل از سنت اجدادی‌اش جدا می‌شود.در گذشته سفره‌ها حرمت داشتند و بی‌حرمتی به سفره، مثل پا گذاشتن روی آن یا دراز کردن پا وقتی که سفره هنوز پهن است یا انجام برخی کارهای دیگر که در مواقع دیگر چندان اشکالی ندارد، گناهی بزرگ بود.تشریفات و تعارفات خاصی به ویژه در زمان مهمانی وجود داشت که سفرنامه‌نویسان را به تعحب و بعضا تحسین وامی‌داشته است مانند پیشباز و بدرقه‌ی مهمان، نشاندن پدر یا بزرگ مجلس در بالای سفره، رعایت سکوت و نزاکت در حین غذا خوردن، دست نکشیدن میزبان تا هنگامی که آخرین مهمان سیر شود، وارد شدن مهمان در اولین جای خالی که می‌بیند، دو زانو و مودب نشستن در کنار سفره، آغاز صرف غذا با دعوت «بسم الله» میزبان، با دست غذا خوردن، بر نداشتن چیزی که روی سفره است، و اینکه یک ایرانی تقریبا محال است در تنهایی غذا بخورد. https://vrgl.ir/fzPC2 </description>
                <category>ایران شناسی</category>
                <author>بهنام</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jun 2023 22:59:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روح زیبایی در ایران</title>
                <link>https://virgool.io/Iranstudies/%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-k2lqha74eodr</link>
                <description>یک اصل بنیادی در مهندسی و علوم گوناگون هست که «زیبایی در سادگی است» و قاعده‌ی علمی تیغ اوکام را می‌توان هم ارز آن به شمار آورد.تعریف زیبایی از درون این اصل به دست می‌آید. اما اول باید بدانیم سادگی چیست. سادگی نسبت عکس دارد با میزان تلاشی که مشاهده‌گر برای انطباق ادراکات و مشاهداتش با ادراکات و مشاهدات قبلی‌اش دارد. هر چقدر چیزی زشت‌تر باشد میزان تلاش انسان برای درک آن بیشتر است. اما یک چهره‌ی زیبا به دلیل وجود تناسب، تقارن، و مشابهات جزء به کل (مشابهات فراکتالی) ساده‌تر ادراک می‌شود و به همین دلیل زیبا به نظر می‌رسد.به عبارت دیگر میزان تلاشی که مغز برای شناختن و به خاطر سپردن یه چهره یا منظره‌ی زیبا می‌کند کمتر از زمانی است که با چیزی زشت مواجه می‌شود. زیرا زشتی همان اندازه که دچار عدم تقارن و هارمونی و تناسب و شباهت فراکتالی است، دچار پیچیدگی است.از اینجا نتیجه گرفته می‌شود که هر چقدر که جهان موجودات بزرگتر باشد درکشان از زیبایی بیشتر است.انسان که در میان موجودات بالاترین درجات معرفت و کمال را داراست می‌تواند زیبایی را در مقیاس جهانی و در نتیجه انسانی درک کند. زیرا هر چیزی که به طور طبیعی و در طبیعت یافت می‌شود در مقیاس جهانی با کلیت هستی متناسب است.بالاترین درک از زیبایی را اولیای دین و عرفای ما داشته‌اند. از نگاه عارف، همه‌ی پدیده‌های هستی جلوه‌ای از جمال خداست:حُسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد / این همه نقش در آینه‌ی اوهام افتادعقل موجود در طبیعت زیبایی را به عنوان یک مفهوم اساسی می‌شناسد و تمامی موجودات زنده درجاتی از این عقل را دارا هستند. در زیست شناسی تکاملی می‌گویند هر چقدر اندام بدن یک زن یا جنس ماده به نسبت‌های خاصی نزدیک‌تر باشد (مثلا نسبت دور کمر به باسن) احتمال سلامتی و توان باروری بیشتری دارد و جنس نر تمایل بیشتری به او دارد. یا طاووس نری که زیباتر است (و این هم به چشم طاووس ماده و هم انسان زیباست) سالم‌تر است و جنس ماده را بهتر جذب می‌کند.بسیاری از موجودات و حتی بسیاری از انسان‌ها به طور غریزی چنین نسبت‌هایی را زیبا می‌بینند زیرا فطرتا از عقل یا روح هستی بهره‌مند هستند و زیبایی را می‌شناسند. در نتیجه با آن جنس ماده یا زن تمایل به جفت گیری پیدا می‌کنند و نسل موجودات از این طریق در بهترین شکل خودش یعنی سالم‌ترین و بارورترین شکل خودش تداوم پیدا می‌کند.اما درک عرفانی از زیبایی در یک مقیاس جهانی صورت می‌گیرد. لذا حضرت مسیح ممکن است دلبسته‌ی یک فاحشه شود (بنا بر روایاتی) که احتمالا زیبایی ظاهری چندانی هم نداشته و حتی از خصوصیاتی که عامه‌ی مردم جذب آن می‌شوند بی‌بهره بوده. یا حضرت زینب که در بحبوحه‌ی مصیبت کربلا می‌گوید «ما رایت الا جمیلا». و یا سعدی را می‌بینیم که به منتقدانش که او را هوسران و شاهدباز و غیره می‌نامیدند می‌گوید که شما از «حظ روحانی» چیزی نمی‌دانید.جماعتی که ندانند حظ روحانی / تفاوتی که میان دواب و انسان استگمان برند که در باغ حُسن سعدی را / نظر به سیب زنخدان و نار پستان استحظ روحانی عبارت است از اینکه انسان از مشاهده‌ی زیبایی به زیبایی یا حقیقت مطلق که خداست برسد. به قول حافظ:به رغم مدعیانی که منع عشق کنند / جمال چهره‌ی تو حجت موجه ماستجمال همین نوع از زیبایی است که یک پله بالاتر از شهوت حیوانی قرار دارد. عارف در بالاترین مراتب خود میان زیبایی پدیده‌های طبیعی فرقی نمی‌نهد:جامی در این چمن دهن از گفتگو ببند / آنجا نوای بلبل و صوت زغن یکی استبه قول، غزالی «لیس فی الامکان، ابدع مما کان» یعنی زیباتر از چیزی که وجود دارد، نمی‌تواند وجود داشته باشد. زیبایی هر چیزی است که وجود دارد زیرا هر چیزی که وجود دارد مطابق با کلیت هستی است و اگر اینطور نبود اصلا به وجود نمی‌آمد. به گفته‌ی خواجه نصیرالدین طوسی:هر چیز که هست، آنچنان می‌باید / آن چیز که آنچنان نمی‌باید نیستاین درک انسانی از زیبایی در بالاترین درجه‌ی درک از زیبایی قرار دارد و اساس هنر و معماری ایرانی-اسلامی را بر همین اساس می‌توان تصور نمود: مشابهت، هماهنگی و تناسب جزء به کل، درست مثل تصویر زیر.مطلب مرتبط قبلی: https://vrgl.ir/fzPC2 </description>
                <category>ایران شناسی</category>
                <author>بهنام</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jun 2023 18:48:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایران همیشه وجود داشته</title>
                <link>https://virgool.io/Iranstudies/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-kysmfp0elomy</link>
                <description>یک تصور غلطی که وجود دارد این است که دولت ایران یا ملیت ایرانی از دوران رضاشاه یا نهایتا از دوران صفویه استقرار پیدا کرده. این تصور غلط مبنای نظری و فکری جدایی طلبان است که اخیرا نام دیگری را برایش جعل کرده‌اند به اسم جدایی خواهان (یعنی جدایی طلبی در میدان فکر و نه عمل یا مبارزه‌ی مسلحانه).می‌گویند ایرانی که در زمان صفویه شکل گرفته با محوریت «تشیع» و ایرانی که در زمان رضاشاه به وجود آمد با مرکزیت «قوم فارس» یا «زبان فارسی» است و لذا قوم کُرد به عنوان مثال که نه زبانش فارسی است و نه مذهبش تشیع است در این شکل از تعریف «ایرانی» نمی‌گنجد.بنگاه خبر پراکنی بی بی سی نیز برنامه‌های متعددی با حضور چهره‌های معلوم الحال و تروریستی همچون عبدالله مهتدی برگزار می‌کند و سعی می‌کند این تصور غلط را جا بیاندازد و چند جوجه روشنفکر چپ مانند علیز که ارزش‌های جهانی را تبلیغ می‌کنند و دائم از «حقوق کارگران» یا «آزادی» می‌گویند نیز بر همین عقیده استوار هستند.حتی گروه‌های سلطنت طلب طرفدار شاهزاده پهلوی که در ظاهر باید مدافع نظام اصیل و کهن پادشاهی در ایران باشند خود را در درجه‌ی اول طالب «دموکراسی» معرفی می‌کنند و معیار تمامیت ارضی ایران را در جایگاه دوم قرار می‌دهند. یعنی می‌گویند اگر در یک رای گیری اکثر مردم به جدایی کردستان و بلوچستان و آذربایجان رای مثبت بدهند حکومت باید این را بپذیرد و با گروه‌های تجزیه طلب به مثابه گروه‌های تروریست یا متخاصم برخورد نکند. بلکه باید به نظر آنها احترام بگذارد و آنان را در شمار گروه‌هایی که دارای عقیده‌ی متفاوتی هستند به رسمیت بشناسد. این در حالیست که هیچیک از پادشاهان وطندوست تاریخ ایران تمامیت ارضی را اولویت دوم حکومت خود قرار نمی‌دادند زیرا به سادگی باعث به باد رفتن دستگاه حکومت خودشان میشد.در این میان ما با دو دسته روشنفکر مواجه هستیم: روشنفکر-حرامزاده و روشنفکر-پفیوز. اصطلاح «پفیوز» را قبلا متفکرانی مثل علی شریعتی هم در خصوص بعضی از این روشنفکران به کار برده‌اند.روشنفکر-حرامزاده کسانی هستند که تفکرشان حرامزاده است یعنی بی‌ریشه و بی‌هویت است. منشاء فکری‌شان حاصل وصلت نامتناسب و نامبارک اندیشه‌های یک متفکر غربی است و تنها وجه مشترکشان با هویت ایرانی-اسلامی استفاده از زبان فارسی در ظاهر است. پیروان اصول لیبرالیسم و دموکراسی غربی در این دسته قرار می‌گیرند. در حالیکه دموکراسی و لیبرالیسم در همان دنیای غرب نیز به آن معنی که این روشنفکران می‌شناسند وجود خارجی ندارد. در ادبیات یک آمریکایی به عنوان مثال دموکراسی عبارت است از یک کلمه برای توصیف «وضع موجود» و نه یک نظریه‌ی سیاسی-اجتماعی. بین وضع موجود و نظریه‌ی سیاسی-اجتماعی یک فرق مهم هست به نام تاریخ و مشکل این نظریات همین است که عامل «زمان» را به رسمیت نمی‌شناسند.این نظریات در ظاهر مترقی به عامل «خرد جمعی» به عنوان مبنای دموکراسی اصالت می‌بخشند اما «خرد جمعی در طول زمان» را که عبارت است از سنت، فرهنگ و دین نمی‌شناسند. در آمریکا نیز خرد جمعی در طول زمان و بر مبنای منافع ملی و هویت ملی شکل گرفته. دموکراسی در آمریکا عبارت است از «توازن» میان اراده‌هایی که بر مبنای هویت ملی و در جهت منافع ملی کار می‌کنند و این هیچ ارتباطی با رای گیری و انتخابات آزاد ندارد. این توازن در طول تاریخ شکل گرفته و به «وضع موجود» رسیده.روشنفکر-پفیوز نیز کسانی هستند که غیرت ملی ندارند و هیچ نشانی از ملیت در تفکراتشان نیست یعنی منافع ملی را نمی‌شناسند. گروه‌های تجزیه طلب و کسانی که ارزش‌های جهانی-گلوبال مانند دنیای بدون مرز، آزادی و حقوق زن، آزادی و برابری همه‌ی انسان‌ها و اتحاد همه‌ی کارگران جهان برایشان مقدم بر ملیت تعریف شده است در این گروه قرار می‌گیرند.این تصویر نقشه‌ی ایران در زمان سلجوقیان در هزار سال پیش است که تقریبا همه‌ی مناطق ایران امروزی را در برمی‌گیرد و نشان می‌دهد که هویت ایرانی امری متداوم و دامنه‌دار بوده و ربطی به سلسله‌ی صفویه و رضاشاه ندارد.در هر زمانی هر جایی از کشور که مورد هجوم بیگانه واقع میشد افرادی از مناطق و اقوام مختلف برای دفاع از کشور به آن نقطه عزیمت می‌کردند و در سراسر تاریخ مدون و ثبت شده یک روح ایرانی بر همه‌ی جنبه‌های فرهنگ و سیاست این منطقه از جغرافیا حکم می‌رانده است.</description>
                <category>ایران شناسی</category>
                <author>بهنام</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jun 2023 21:49:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاملاتی در اصل توحید</title>
                <link>https://virgool.io/Iranstudies/%D8%AA%D8%A7%D9%85%D9%84%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B5%D9%84-%D8%AA%D9%88%D8%AD%DB%8C%D8%AF-gng5p9ukpx6g</link>
                <description>۱. وحدت گوینده و شنوندهسعدی می‌گوید:فهم سخن چون نکند مستمع / قوت طبع از متکلم مجویشنونده باید پذیرا باشد تا گوینده حوصله داشته باشد و بتواند مطالب را به خوبی بیان کند. از طرفی گوینده باید مطالب خوبی داشته باشد تا شنونده را بر سر ذوق آورد. پس معلوم نیست که اینجا اول شنونده باید خوب باشد یا گوینده.اما خیلی از مسائل اصولا ماهیت دیالکتیکی دارند و به همین دلیل یافتن یک ریشه‌ی واحد برای مشکلات دشوار است. اگر کسی حرف تو را نمی‌شنود ایراد از شنونده و گوینده هر دو است. اما فعلا بهتر است که گوینده ایرادات را از سمت خودش را اصلاح کند چون به شنونده دسترسی ندارد و امکان این را هم ندارد تا او را مجبور کند که از او خوشش بیاید. لااقل در مورد «دوست داشتن» همه‌ی ابناء بشر در همه‌ی زمان‌ها آزادند و کسی نمی‌تواند آنها را وادار به دوست داشتن چیزی کند. پس گوینده باید اصلاح جهان را از خود شروع کند.۲. عشقطبیعت هر سال هنگام بهار تازه می‌شود و انسان نیز با عشق زندگی تازه‌ای پیدا می‌کند و از نو متولد می‌شود. بین این دو قطعا رابطه‌ای از جنس وحدت هست و انسان عاشقی را از طبیعت می‌آموزد.  بهار همانند عشق فصل گرما و حرارت و جنبش و شور و جوشیدن خون تازه است. حیوانات که سطح پایین‌تری از معرفت را دارا هستند در بهار جفتگیری می‌کنند و انسان به معنایی فراتر از هیجانات جنسی و هورمونی می‌رسد که همان عشق است.آدمی نیست که عاشق نشود وقت بهار / هر گیاهی که به نوروز نجنبد حطب (چوب خشک) استسعدیدانی چه گفت مرا آن بلبل سحری / تو خود چه آدمیی کز عشق بی‌خبریاشتر به شعر عرب در حالت است و طرب / گر ذوق نیست تو را کژطبع جانوریسعدی۳. افسردگیسعدی در دیباچه‌ی کتاب گلستان می‌نویسد که پس از سرایش کتاب بوستان دچار افسردگی شده بود، از عمر رفته حسرت می‌خورده و «سنگ سراچه‌ی دل را به الماس آب دیده» سوراخ می‌کرده.همایون کاتوزیان می‌نویسد که این افسردگی در میان نویسندگان و شاعران متداول بوده است و به چیزی شبیه افسردگی پس از زایمان می‌ماند. انسان تا وقتی کار تمام نکرده‌ای دارد معنایی هم برای زندگی خودش می‌تواند داشته باشد، اما اتمام کار همان و آغاز افسردگی نیز همان.در زمان افسردگی یک اشتباه رایج این است که انسان می‌خواهد مشکلش را به صورت «منطقی» حل کند. سعدی هم دچار این حالت می‌شود و چاره‌ی علاج افسردگی‌اش را در این می‌بیند که خاموش شود و دیگر سخن نگوید.تا اینکه دوستی او را راضی می‌کند تا برای گردش و تفرج در ماه اردیبهشت به باغات اطراف شیراز بروند. روز بعد که قصد بازگشت به شیراز می‌کنند دوست سعدی تعدادی گل چیده و همراه خود می‌آورد. سعدی به او می‌گوید که گل بوستان ناپایدار است و به آن وفایی نیست. اما من می‌توانم کتاب گلستانی تدارک ببینم که در گذر زمان پژمرده نشود.گل همین پنج روز و شش باشد / وین گلستان همیشه خوش باشدو همین می‌شود بهانه‌ای برای سرایش گلستان.افسردگی سعدی و اکثر نویسندگان ناشی از بی‌معنایی است. اگر آدم زندگی‌اش را بیهوده و بی‌معنی می‌بیند باید خودش دست به کار شود و معنایی برای زندگی‌اش پیدا کند. در «بیرون» خبری نیست، باید از «درون» اقدام کرد. اما همین درون (انفس) نیاز دارد تا خودش را از طریق بیرون (آفاق) دریابد، یعنی همان کاری که سعدی کرد و برای تفرج به درون طبیعت سفر کرد.گر گلست اندیشهٔ تو گلشنی / ور بود خاری تو هیمهٔ گلخنیمولاناز کوی یار می‌آید نسیم باد نوروزی / از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزیحافظ۴. وحدت در عین کثرتگفت پیغمبر ز سرمای بهار / تن مپوشانید یاران زینهارزانکه با جان شما آن می‌کند / کان بهاران با درختان می‌کندمولویجهان مادی که در آن حیات آلی وجود دارد نیازمند تغییر و تغیر است. تغیر خود نیازمند اختلاف و حرکت است. یعنی یک چیز از یک آغاز به یک انجام منتهی شود. اما این تغیر خودش نیازمند وجود یک جوهر ثابت است زیرا باید چیزی پیش از تغییر وجود داشته باشد تا بواسطه‌ی تغیر حرکت کند. لذا جهان وحدت در عین کثرت است. آن چیز واحد که در وجود انسان هست در طبیعت نیز وجود دارد و همانگونه که درختان با باد بهاری تازه می‌شوند، جان انسان نیز با بهار تازه می‌شود.۵. قیامتقیامت نیز نوعی تازه شدن و زنده شدن مجدد است. همانطور که درختان مرده مجددا زنده می‌شوند، مردگان رفته در خاک نیز می‌توانند زنده شوند. مولانا مبتنی بر حدیث نبوی، یک برهان وجود قیامت را همین می‌داند:این بهار نو ز بعد برگریز / هست برهان وجود رستخیزدر بهار آن سرها پیدا شود / هر چه خوردست این زمین رسوا شودمولانا۶. دیدار خداهر که امروز نبیند به جهان طلعت دوست / غالب ان است که فرداش نبیند دیدارسعدیWho has not found the heaven below, will fail of it above.[هر کس که بهشت را در زیر پایش ندیده آن را در بالا هم نخواهد یافت - امیلی دیکینسون]این یگانگی طبیعت، انسان و ماورای طبیعت یکی از مضامین متواتر سخن سعدی است. اگر کسی امروز در زیبایی‌های طبیعت خدا را نبیند در روز محشر هم او را نخواهد دید.۷. انسان و عناصر طبیعتاینجا جنبه‌های زندگی انسانی به طبیعت پیوند زده می‌شوند. پدیده‌های طبیعی جنبه‌ی انسانی پیدا می‌کنند. بنفشه نماد انسان متفکر می‌شود و نرگس که استعاره از چشم انسان است نماد انسان هوشیار. داماد گل از حجله بیرون می‌آید و سرو در باغ به رقص، غنچه بعد از آنکه سیراب شد دهان می‌گشاید و باد گیسوی درختان را شانه می‌کند.برای دانستن رموز پیچیده‌ی انسانی و فهمیدن جنبه‌های انسان باید به طبیعت نگاه کرد.بلبلان وقت گل آمد که بنالند از شوق / نه کم از بلبل مستی تو، بنال ای هشیارتا کی آخر چو بنفشه سر غفلت در پیش / حیف باشد که تو در خوابی و نرگس بیدارآدمی‌زاده اگر در طرب آید نه عجب / سرو در باغ به رقص آمده و بید و چنارباد گیسوی درختان چمن شانه کند / بوی نسرین و قرنفل بدمد در اقطارژاله بر لاله فرود آمده نزدیک سحر / راست چون عارض گلبوی عرق کردهٔ یارسیب را هر طرفی داده طبیعت رنگی / هم بر آن گونه که گلگونه کند روی نگارگو نظر باز کن و خلقت نارنج ببین / ای که باور نکنی فی‌الشجرالاخضر نارسعدیدر هر فلکی مردمکی می‌بینم / هر مردمکش را فلکی می‌بینمای احول اگر یکی دو می‌بینی تو / بر عکس تو من دو را یکی می‌بینممولانا۸. ریاضیگرایش به همه خدا انگاری (pantheism) در دین اورفئوسی و آیین فیثاغورثی یونان باستان نیز وجود داشت.تمایل فیثاغوریان به ریاضی از این جهت بود که اصول آن را حاکم بر تمام هستی می‌دانستند و زیبایی حقیقی هستی را درون ریاضی می‌دیدند. مثلا رابطه‌ی دو شیء در جهان واقع عبارت است از نسبت دو عدد در ریاضی (جهان مجرد). یا نظم و ترتیب اشیاء را می‌توان با اعداد بیان کرد. فواصل نت‌های موسیقی را می‌توان با عدد بیان کرد. یا مفهوم نامتعین یا نامحدود را می‌توان با مفهوم بی‌نهایت در ریاضی بیان کرد. به همین نسبت هماهنگی جهان وابسته به عدد است. تمامی افلاک یک گام موسیقی و یک عدد است.۹. جنگوجود فقط هست و تغییر نمی‌کند و واحد است. واحد در عین حال کثیر است زیرا نیاز به تحول و دگرگونی دارد. اگر تحول و دگرگونی نباشد واحد عدم است. جنگ و تضاد در ذات و کنه هستی است.این جهان جنگ است کل چون بنگری / ذره با ذره چو دین با کافریمولوی۱۰. علم و دینپیشرفت علم عبارت است از حرکت به سوی کُل (wholeness). مثلا کار مهم نیوتون این بود که فهمید قوانینی که برای سقوط اجسام در زمین صادق است بر گردش سیارات نیز حکم می‌کند. یا کار مهم انیشتین این بود که فهمید فضا و زمان دو کیفیت مستقل از هم نیستند بلکه نمودهایی از یک کلیت بزرگتر به نام فضا-زمان اند. یا کار مهم فیزیک نوین این بود که فهمید عناصری که در زمین پیدا می‌شوند در سیارات و ستاره‌های دیگر نیز وجود دارند. یا کار مهم داروین این بود که خط متمایز کننده‌ی میان انسان و دیگر موجودات زنده را از میان برد.پیشرفت ادیان نیز در جهت توسعه‌ی اصل توحید است. در ادیان باستانی خدایان همان ویژگی‌های مثبت و منفی انسانی را داشتند منتهی از جنسی برتر و با محدودیت‌های کمتر. این خدایان نمود ترس‌های غیر قابل درمان و آرزوهای دست نیافتنی بشر بودند. خلقت این خدایان از جنس ساختن یک میز توسط نجار بود یعنی یک رابطه‌ی فاعلی و طولی مثل رابطه‌ی پادشاه و رعیت. اما هر چه که ادیان پیشرفت کردند خالق و مخلوق به هم نزدیکتر شدند:مَعَ کُلِ شَیءٍ لا مُقارِنَ وَ غَیرُ کُلِ شَیء الا به مُزایِلَهامام علیبا هر چیزی خدا هست ولی نه به گونه‌ای که همنشین و نزدیک او باشد. و او غیر از هر چیزی است ولی نه بدان سان که از او دور باشد.۱۱. انسانیتپیشرفت انسانیت در گروی توسعه‌ی اصل توحید است. وحدت انسان و خدا سبب می‌شود تا انسانیت از درون آن منتزع شود. دیگر انسان خود را از دیگر انسان‌ها، طبیعت، موجودات زنده، محیط زیست، کشورهای دیگر و نژادها و مذاهب دیگر جدا نمی‌بیند. لذا تبدیل می‌شود به انسانی که به صورت بی قید و شرط مهر می‌ورزد: «عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست».این آدم تازه به مراتبی می‌رسد که می‌گوید «بنی آدم اعضای یکدیگرند». در نتیجه به عالم عشق می‌ورزد همانطور که به اعضای بدن خودش محبت دارد و این پیوستگی را می‌فهمد. این آدم دیگر صدای بلبل را بهتر از کلاغ نمی‌داند زیرا همه چیز رنگ و صبغه‌ی الهی دارد:جامی در این چمن دهن از گفتگو ببند / آنجا نوای بلبل و صوت زغن یکی استعبدالرحمن جامییار بی پرده از در و دیوار / در تجلی است یا اولی الابصاراز می و بزم و ساقی و مطرب / و ز مغ و دیر و شاهد و زنارقصد ایشان نهفته اسراری است / که به ایما کنند گاه اظهارکه یکی هست و هیچ نیست جز او / وحده لا شریک الا هوهاتف اصفهانیبه صحرا بنگرم صحرا ته بینم / به دریا بنگرم دریا ته بینمبه هرجا بنگرم کوه و در و دشت / نشان از قامت رعنا ته بینمبابا طاهر عریانهم دزد عیاران منم، هم رنج بیماران منم / هم ابر و هم باران منم، در باغ‌ها باریده‌اممولانا۱۲. امر به معروف و نهی از منکرتمثیلی که پیامبر برای امر به معروف و نهی از منکر به کار می‌برد به تنهایی موید این موضوع است که اسلام در جهت wholeness قرار دارد و به همین خاطر دین کامل به حساب می‌آید. می‌فرماید در یک کشتی گروهی بودند که زیر پای خود را سوراخ می‌کردند و می‌گفتند که این فقط به خودمان مربوط است و بقیه هم چیزی به آنها نمی‌گفتند. این آدم‌ها منفک بودند و خود را از جامعه و محیط و جهان‌شان جدا می‌دیدند. پس سرنوشت آنها این است که غرق شوند.وحدت و یگانگی در «لا اله الا هو» یعنی همه به هم وابسته و هستی یک کلیت پیوسته است و کسی از آن جدا نیست. https://vrgl.ir/zaQ4g </description>
                <category>ایران شناسی</category>
                <author>بهنام</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jun 2023 22:22:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولد، ازدواج و مرگ در ایران</title>
                <link>https://virgool.io/Iranstudies/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-%D9%88-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-ptlymvlyl0ug</link>
                <description>رضا امیرخانی در کتاب «نیم دانگ پیونگ یانگ» می‌گوید که برای شناخت یک ملت یا فرهنگ باید به سه چیز توجه کنیم: تولد، ازدواج و مرگ. او وقتی که در کره‌ی شمالی بود از ماموران حکومتی درخواست کرده بود که بتواند آزادانه مراسماتی که برای این سه رخداد برگزار می‌شود را ببیند و ثبت کند که البته با مخالفت ماموران کارش ناتمام می‌ماند.رویکرد ایرانی‌ها نسبت به این سه مقوله حاوی ریزه‌کاری‌ها و ظرایف گوناگون است که بخشی از فرهنگ ما را می‌سازد و آن را در خود نمایان می‌کند. بعضی‌ها در همین ویرگول می‌گویند این فرهنگ غنی کجاست که ما تا به حال ندیده‌ایم. در حالیکه یک ویژگی برجسته‌ی ایران همین فرهنگ است و اگر کسی نمی‌تواند آن را ببیند قطعا دچار روحیات جامعه گریزی است یا بینایی‌اش مشکل دارد:چون دو چشم دل نداری ای عنود / که نمی‌دانی تو هیزم را ز عودچونک گنجی هست در عالم مرنج / هیچ ویران را مدان خالی ز گنجچون ترا آن چشم باطن‌بین نبود / گنج می‌پندار اندر هر وجودحاصل این آمد که یار جمع باش / همچو بتگر از حجر یاری تراشزانک انبوهی و جمع کاروان / ره‌زنان را بشکند پشت و سنانمولانابرای دانستن رموز حکمت مربوط به مراسمات اجتماعی این سه رخداد به سراغ غربی‌ها می‌رویم زیرا به قول سعدی: ز دشمن شنو سیرت خود که دوست / هر آنچه از تو آید به چشمش نکوستغربی‌ها این وقایع را به دید نقادانه ثبت کرده‌اند در حالیکه این امور برای مردم ایران بیش از حد عادی و روزمره به حساب می‌آمده و نیازی به ثبت آن احساس نمی‌کرده اند. اما وقتی در اثر تضعیف سنت‌های گذشته تضاد‌های فرهنگ وارداتی غربی برای ما آشکار می‌شود تازه متوجه جای خالی آنها می‌شویم.تولدکودکی که به تازگی متولد شده را در گوشش اذان می‌گفتند. انجام عمل مذهبی روی کودک را مسیحی‌ها هم به شکل‌های دیگری دارند. این کارها بیشتر از این جهت اهمیت دارند که سبب پیوند قلبی می‌شوند. یعنی شخص در بزرگسالی اگر بداند که چه کسی در گوشش اذان خوانده به او محبت قلبی بیشتری پیدا می‌کند.نام کودک توسط بزرگان خانواده انتخاب میشد که یا نام بزرگان درگذشته‌ی فامیل بوده (که در فیلمی مثل برادران لیلا این سنت‌ها به تمسخر گرفته می‌شود)، یا نام‌های نیکو، معنی‌دار و پرافتخار از شخصیت‌های دینی (پیامبران و امامان) و ملی (کتاب شاهنامه).ساخت گهواره و ختنه سوران نیز در مناطق مختلف ایران به شکل‌های گوناگون دارای مراسمات اجتماعی خاص خود بوده است که همگی در راستای پاسداشت و تکریم ورود عضو جدید به جامعه بوده است.ازدواجازدواج نیز همچون تولد و مرگ دارای سنت‌های متعدد اجتماعی است که مطابق با شریعت اسلام استقرار پیدا کرده‌اند. ازدواج در ایران برخلاف غربی‌ها دارای رسومات متعددی بوده است مثل خواستگاری، بله برون، حنابندان، عقدکنان و در نهایت ازدواج. اما همه‌ی این مراسمات در اوج سادگی و با پرهیز از اسراف صورت می‌گرفته‌اند.مراسمات ازدواج دارای سه جنبه‌ی خانوادگی، عرفی، و رسمی است.به لحاظ خانوادگی ابتدا  خانواده‌ها با یکدیگر آشنا می‌شوند و توافقاتی که نسبت به مهریه و شیربها و جهاز صورت می‌گیرد سبب ایجاد و استحکام رابطه‌ی متقابل میان دو خانواده می‌شود تا امر ازدواج را از رابطه‌ی محض دختر-پسری خارج نموده و به یک سنت اجتماعی تبدیل نماید.به لحاظ رسمی، وقتی نامزدی صورت می‌گیرد یا حتی قبل از آن وقتی که نام یک دختر برای پسری بر زبان آورده می‌شود پسر به نوعی در برابر آن زن مسئولیت و تعهد پیدا می‌کند. در روز عروسی نیز یک عاقد یا ملا با ذکر عبارات شرعی و با حضور شاهد به ازدواج رسمیت می‌بخشد. در بعد رسمی ازدواج از رابطه‌ی فردی (یعنی زنا یا ازدواج سفید) خارج شده و مبدل به یک رابطه‌ی اجتماعی و حتی یک سنت پسندیده می‌شود.به لحاظ عرفی نیز آداب و رسوم متنوعی در مراسمات ازدواج وجود دارد از قبیل سفره‌ی عقد، بردن جهاز، سابیدن کله قند، جشن و پایکوبی و موسیقی، سور و مهمانی.مراسم ازدواج به لحاظ عرفی نوعی مشارکت اجتماعی همه‌ی آحاد مردم به حساب می‌آمده است و همه‌ی مردم در تامین هزینه‌های این جشن و حتی تامین مایحتاج اولیه‌ی زوجین (از قبیل مسکن) مشارکت داشته‌اند.مرگژان دیولافوا باستان شناس فرانسوی که ‍۱۵۰ سال پیش به ایران آمده بود می‌نویسد که ایرانی‌ها بهتر از ما حشمت و جلال مرگ را می‌شناسند. در مراسم آنها از تزئینات گران بهای ملل اروپایی و آمریکایی و تاج‌های گل که با مرگ تضادی ریشخند آمیز دارند خبری نیست. در حالیکه این تاج‌ها جدیدا مرسوم شده‌اند.به نظر یک ایرانی، خاک دوباره به خاک باز می گردد و تمامی مراسمات مربوط به شستشوی میت، تشییع، به خاک سپاری، فاتحه‌خوانی، خیرات و نذری، با سادگی و آرامش روح توام است زیرا مسلمان مرگ را به عنوان یکی از مراحل قانون جبر که بر عالم حکمفرماست قبول دارد.فرد دیگری موسوم به پولاک که یک پزشک اتریشی بود و به دعوت امیرکبیر برای تدریس در دارالفنون به ایران آمده بود می‌نویسد که هرگز آن حال پرشکنجه‌ی ترس از مرگ را که اغلب پزشکان در اروپا به آن روبه‌رو می‌شوند در ایران ندیده‌ام.آرامش ایرانیان هنگام رو به رو شدن با مرگ مبتنی بر ایمانی است که به تقدیر محتوم و غیر قابل تغییر خود دارند. اگر اجل شخص فرا نرسیده باشد، به قول سعدی حتی ماهی روی خشکی نخواهد مرد (صیاد بی روزی ماهی در دجله نگیرد و ماهی بی اجل در خشک نمیرد).ایرانی با وجود آنکه در زمان حیات بسیار پایبند زندگی خانوادگی است، با اینحال نگران سرنوشت اعضای خانواده‌ی خود پس از مرگ نیست زیرا اطمینان دارد که بعد از مرگ، یکی دیگر از اعضای خانواده‌اش جای وی را پر می‌کند. می‌داند که خویشاوندانش کودکانش را به سرپرستی قبول می‌کنند و احتیاجات زندگی زنانش پس از او با ازدواج مجدد تامین می‌شود.ایرانی دم مرگ در حضور یک ملا وصیت می‌کند و در موقع وصیت بیشتر به فکر تاسیس پل، کاروانسرا، مسجد، مدرسه و غیره است تا تقسیم اموال میان وراث، زیرا اطمینان دارد که حق وراثت با قوانین محکم شرعی تنظیم می‌شود و جای نگرانی ندارد.این آرامش خاطر در هنگام مرگ برعکس اروپایی‌هایی که به گفته‌ی پولاک با زجر و شکنجه جان می‌دهند یک امر مثبت بوده است. مثلا سعدی در مدح حاکم شیراز این نکته را که پدر این شخص با آرامش از دنیا می‌رود نشانه‌ی یک عمل خیر (باقی گذاشتن فرزند صالح به عنوان حاکم جدید) می‌داند:نرفت از جهان سعد زنگی به درد / که چون تو خلف نامبردار کرداز طرفی ایرانی‌ها همواره به یاد مردگان خود هستند مثلا در آخرین پنجشنبه‌ی سال، و زمانی که دسته جمعی به سوی قبرستان می‌روند مردگان قدیمی را نیز فراموش نمی‌کنند.</description>
                <category>ایران شناسی</category>
                <author>بهنام</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jun 2023 07:47:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایران چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/Iranstudies/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-p801mkmrabq1</link>
                <description>تاریخ به قول هگل داستان پیشرفت عقلانیت است یا «پیشرفت خودآگاهی آزادی» که در بستر آن انسان از ظرفیت کامل آزادی خود برای پرورش توانایی‌های مادی و معنوی استفاده می‌کند.در هندوستان که یک تمدن عالی باستانی با میراث غنی فکری و معنوی است حکومت تاریخی وجود ندارد. مردم آنجا علیرغم همه‌ی پیشرفت‌های فردی همچنان درگیر طبیعت بوده، وجود حکومت صرفا در درون شاه خلاصه میشده (که همان‌ها هم عمدتا متاثر از فرهنگ ایرانی-اسلامی بودند) و وابستگی مردم به نهاد کشور یا دولت و آنچه که مردم را به هم پیوند می‌زند صرفا ترس از مجازات پادشاه است.شاید تا پیش از آنکه نادرشاه به هند حمله کند مردم این کشور «غرور ملی» نداشتند و حمله‌ی نادر و لگدمال شدن حیثیت باعث پیدایش این حس ملی گردید.تمدن‌های پیشرفته‌ی آسیایی نظیر هند و چین «نباتی» هستند. هر شاهی که می‌رود یک شاه دیگر جایگزین او می‌شود بدون آنکه تغییری در نگرش مردم ایجاد شود. لذا تاریخ چنین کشورهایی سراسر جنگ است و هر جنگ منجر به نابودی سراسری نظام قبلی و ایجاد مجدد یک نظام جدید می‌شود.از طرفی در جوامع کمتر توسعه‌ی یافته‌ی آسیایی مثل عربستان جاهلی افراد خود را به نام قوم و قبیله‌شان یا اصل و نسب و شجره‌نامه‌شان معرفی می‌کردند که حاکی از یک ویژگی نژادی برای قومیت است. لذا در این جوامع نیز آگاهی ملی توسعه پیدا نمی‌کند.در مقابل در کشور ایران از قدیم این آگاهی وجود داشته. هگل هم این را می‌گوید اما به نظرم به دلیل آنکه با ادبیات ایران در پس از اسلام آشنایی نداشت دیدگاهش نقص دارد. او آگاهی ایران را به اندیشه‌های زرتشت و فرمان کوروش نسبت می‌دهد که برای اولین بار در تاریخ، جهان آگاهی به چیزی جدای از خود تعلق پیدا می‌کند و از بندهای سنتی آزاد می‌شود. برای اولین بار در تاریخ کوروش است که فرمان می‌دهد هر کسی می‌تواند دین و مسلک خودش را داشته باشد و در زیر چتر امپراطوری ایران به آسودگی زندگی کند. اینجا اولین نقطه‌ی تاریخ است که حکومتداری از زندگی مردمان مستقل و آزاد می‌شود.در ایران برخلاف تمدن‌های نباتی و اجتماعات ماقبل تمدن نظیر عربستان، مفهوم «شهر» به معنی state از قدیم وجود داشته است و واژه‌ی «ایرانشهر» موید همین است.مفهوم شهر مستقل از نژاد و دین و قومیت و زبان یا قراردادهای سیاسی است. این همان معنای مدرن ملیت است چنانکه سعدی خود را مردی از «خاک پاک شیراز» و نظامی خودش را شهروند گنجه (نظامی که در گنجه شد شهربند) و بعد ایرانی (دهقان فصیح پارسی زاد) معرفی می‌کند.در هویت ایرانی تا پیش از آنکه زمزمه‌های شیطانک‌ها و خناسان و کتاب‌های ترجمه‌ای فراگیر شود مساله‌ی نژاد و مذهب و زبان مطرح نبوده است و همانند دنیای مدرن، «شهر» یا «کشور» مرجع هویتی فرد است.این خودآگاهی آزادی ابعادی بسیار وسیع در فرهنگ و تمدن ایران دارد که به دلیل آنکه هگل و سایر اندیشمندان اروپایی طبیعتا زبان فارسی نمی‌دانسته و با تاریخ و ادبیات و فرهنگ ایران آشنایی کافی نداشته‌اند نارسا باقی مانده.این خودآگاهی را در ایران به شکلی متفاوت با تاریخ اروپا در «حکمت» می‌بینیم.زندگی طبیعی یعنی آن زندگی که درون طبیعت انجام می‌شود پیوسته محل جنگ و نزاع انسان با عوامل طبیعت است. حیوانی را می‌خواهد شکار کند و حیوان یا شخص دیگری آن شکار را از دست او در می‌آورد. غذایی را می‌خواهد انبار کند و غذا فاسد یا طعمه‌ی موش می‌شود. میوه‌ی شیرینی را می‌خواهد برای فردای خود ذخیره کند و آن میوه از آنجایی که شیرین است سریعا توسط حشرات آلوده می‌شود. قبیله‌ی مجاور که دچار قحطی شده حمله می‌کند و زن و فرزندش را از دستش می‌رباید. حاکم سرزمین مجاور او را اسیر گرفته و به کار بردگی وامی‌دارد. در همه‌ی اینها «جنگ» هست و زندگی سراسر داستان جنگ است.در جنگ همیشه دو چیز متضاد وجود دارد. حکمت داستان همین تضادهاست و به نظرم دلیل آنکه از زمان باستان در ایران شعر بسیار رایج شده، و شعر خودش متشکل از اجزای دودویی و متقابل است مثل رباعی که از قدیمی‌ترین فرم‌های شعر در ایران است، و مثل تقابل و دوئی بودن خیر و شر در اندیشه‌های ایران باستان، همین فرم هنری لازم برای انتقال حکمت است.حکمت جایی است که آگاهی به طور آزاد و کلی نمایان می‌شود. این آگاهی که درون حکمت است از اشیای جزئی فاصله می‌گیرد. زیبایی‌شناسی، اخلاق، پند و اندرزهای سیاسی، عرفان، توصیف طبیعت و وام گرفتن از استعاره‌های طبیعت در جهان انسانی، انواع مناسبات اجتماعی، جشن‌ها، داستان‌های مردمی، اسطوره‌های ملی (نظیر رستم و سیاوش) اینها همگی مفاد حکمت ایرانی (و بعدا ایرانی-اسلامی) را تشکیل می‌دهد.ایرانیان تنها قوم باستانی جهان اند که تاریخ پیوسته داشته‌اند. تاریخ پیوسته به این معنیست که قومی از هویت خود «آگاهی» داشته، خود را به عنوان قومی مجزا از دیگران اقوام شناخته (ایران و انیران در شاهنامه یا تقابل عرب-عجم در سراسر دوران اسلامی)، در امتداد قومیت خودش حرکت کرده و بدین صورت قوم ایرانی اولین قومی است که به شکل «ملت» ظهور می‌کند.تاریخ امری رو به جلو و پیشرونده است که تک تک آدم‌ها درون آن مشارکت دارند. لذا تاریخ ایران را باید با همه‌ی زمینه‌های آن از جمله حکمت، فرهنگ، هنر، حکمرانی و سیاست شناخت.به عنوان مثال، نظامی گنجوی یک شعر معروف دارد:همه عالم تن است و ایران دل / نیست گوینده زین قیاس خجلمنظور نظامی از ایران چیست.نظامی نخست به عنوان یک «حکیم» شناخته می‌شود همانند فردوسی و سعدی. کتب آسمانی قرآن کریم و نهج البلاغه نیز با عنوان حکمت شناخته می‌شوند و در میان شخصیت‌های قرآنی به ویژه «لقمان» دارای صفت حکیم است. به تعدادی از فیلسوفان قدیم یونان که مدتی را در ایران سپری کرده بودند همچون فیثاغورث و تالس نیز عنوان حکیم اطلاق می‌شود.فردوسی و سعدی و نظامی در آثارشان انواعی از سیاست‌نامه‌ها را دارند که نمایش روشن و واضحی از سیاست و حکمرانی ایرانی است. این را خیلی واضح می‌توان گفت که اعراب و دیگر اقوام چنین سیاست‌نامه هایی را ندارند و موضوع این سیاست نامه‌ها (به اضافه‌ی موارد دیگر از خواجه نظام الملک و غزالی و قابوس نامه و غیره) کاملا ایرانی است.بسیاری از مفاهیم حکمت مختص ایران است و همینها ما را یاری می‌کند تا ایران را بشناسیم. به عنوان مثال در داستان «رستم و اسفندیار»، تقابل میان بندگی و آزادی، کهنه و نو، جوان و پیر، دین حکومتی و دین مردمی، و نام و ننگ ترسیم شده است:ز من هرچ خواهی تو فرمان کنم / به دیدار تو رامش جان کنممگر بند کز بند عاری بود / شکستی بود زشت کاری بودشاهنامه کتاب حکمت است و این حکمت عبارت است از آگاهی قوم ایرانی از «تاریخ خود». چرا که تا پیش از ظهور تاریخ‌نویسی مدرن تصور و درک ایرانیان از تاریخ کهنشان بر پایه‌ی شاهنامه بوده که یک درک حکمت آمیز و اخلاقی است و به موضوعی ماورای تاریخ گسترش می‌یابد.ایرانیان پیوسته به این حکمت در آثار بزرگان به ویژه سعدی و فردوسی رجوع می‌کنند و پیوسته به آن برمی‌گردند.پس از حمله‌ی اعراب دستگاه خلافت از همان آغاز تصوری از «انتقام عحم از عرب» داشت. ایرانیان تنها قومی بودند که پیش از حمله‌ی اعراب «نظام آگاهی ملی» را دارا بودند و خود را به عنوان قومی متمایز از اعراب می‌دانستند و هرگز به طور کامل درون فرهنگ و زبان عرب مستحیل نشدند. لذا دستگاه خلافت نیز این را می‌دانست که هر موقعی که دستشان برسد ممکن است انتقام بگیرند. لذا بعد از آنکه چند سلسله‌ی ایرانی کنترل نواحی خاصی از ایران را به دست گرفتند، از نفوذ غلامان ترک به درون ایران و مهاجرت گسترده‌ی ترک‌ها به درون فلات ایران حمایت کردند تا آنکه تدریجا سلسله‌های ترک نژاد از جمله غزنویان، سلجوقیان و خوارزمشاهیان پدیدار شدند.اما جالب اینجاست که همین سلسله‌های ترک که برای مقابله با «عجم» از سوی دستگاه خلافت عباسی پشتیبانی می‌شدند آداب ایرانی‌ها و زبان فارسی را آموخته و خود درون تمدن ایران حل شدند.به عنوان مثال، ترک‌ها در فرهنگ خودشان عید نداشتند و کلمه‌ای را به آن نام نمی‌شناختند. اما پس از ورود به حوزه‌ی تمدنی ایران با مفهوم عید آشنا شده و کلمه‌ی بایرام (ریشه گرفته از پدرام فارسی) را برای آن ابداع کردند. در فرهنگ عربی نیز بسیاری از مضامین از ایران گرفته شده و بخش بزرگی از درون‌مایه‌های ادبیات عرب فارساتیه یا ایرانشهرانه است که همان موضوعات حکمت ایرانی است. به طوریکه یک ادیب معروف عرب می‌گوید: «اللغه لنا و المعانی لهم» یعنی زبان از ماست و معانی از آنها (ایرانیان).همه‌ی اینها نشان از ویژگی‌هایی دارد که مختص ایران است و ایران را در کنار زبان فارسی که برخلاف تصورات فعلی زبان هیچ قومی نیست و بلکه زبان ارتباط اقوام ایرانی است، به عنوان یک ملیت تاریخی و اصیل تعریف می‌کند.</description>
                <category>ایران شناسی</category>
                <author>بهنام</author>
                <pubDate>Wed, 10 May 2023 00:17:43 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>