<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات زین کلک خیال انگیز</title>
        <link>https://virgool.io/KELKEKHIYAL/feed</link>
        <description>در مورد شعر و شاعری</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 12:41:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/sucnpooeevv8/dqa1iw.png</url>
            <title>زین کلک خیال انگیز</title>
            <link>https://virgool.io/KELKEKHIYAL</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گفتا نگاه دارش غمخانه تو جان است</title>
                <link>https://virgool.io/KELKEKHIYAL/%DA%AF%D9%81%D8%AA%D8%A7-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D8%BA%D9%85%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-xvuacpuiwca5</link>
                <description>گفتم که روی خوبت از من چرا نهان استگفتا تو خود حجابی ورنه رخم عیان استگفتم که از که پرسم جانا نشان کویتگفتا نشان چه پرسی آن کوی بی نشان استگفتم مرا غم تو خوشتر ز شادمانیگفتا که در ره ما غم نیز شادمان استگفتم که سوخت جانم از آتش نهانمگفت آن که سوخت او را کی ناله یا فغان استگفتم فراق تا کی گفتا که تا تو هستیگفتم نفس همین است گفتا سخن همان استگفتم که حاجتی هست گفتا بخواه از ماگفتم غمم بیفزا گفتا که رایگان استگفتم ز فیض بپذیر این نیم جان که داردگفتا نگاه دارش غمخانهٔ تو جان استفیض کاشانیو ما این امور را شایسته آنان نمی‌دانیم </description>
                <category>زین کلک خیال انگیز</category>
                <author>فرشاد سرباز.</author>
                <pubDate>Wed, 05 Jul 2023 23:38:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«چال گونه» به روایت شعر!</title>
                <link>https://virgool.io/KELKEKHIYAL/%C2%AB%DA%86%D8%A7%D9%84-%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87%C2%BB-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B4%D8%B9%D8%B1!-xkisg3nkmtow</link>
                <description>چال روی گونه‌هایت انحصاراً مال من   بعد از این لطفا برای هیچ‌کس اصلاً نخندهمان‌طور که در گذشته خالِ صورت (معمولا خال روی لب) ملاک زیبایی به حساب می‌آمده و بعضاً دیده شده که عاشق برای یک خال هندو حاضر بوده خیلی چیزها (مثلاً سمرقند و بخارا) را ببخشد؛ این‌روزها چالِ گونه، معیاری برای زیبایی است. شاعران معاصر هم بیکار ننشسته و در این‌باره طبع‌آزمایی کرده‌اند:افتاده‌ام درست ته چال گونه‌اتپای دلم شکسته و بهتر نمی‌شود «امید صبّاغ‌نو»با چال دو گونه‌ات نشستماین چاله مرا به چاه انداخت «سعید قنبری»بگو بگو که چه کارت کنم که چال لپتهنوز وسوسه‌ام می‌کند به بوسیدن «م.ر حاج‌رستم بگلو»چال روی گونه‌ات آخِر مرا دق می‌دهد   خواهشاً دولت تمام چاله‌ها را پر کند! در دو چال گونه‌ات دنیای من جا می‌شودعاشق دنیای خویشم لحظه‌ی خندیدنت «نرگس شیرزادی»تار و مارم کرده‌ای با فرم چال گونه‌اتلابلای خنده‌ات چنگیز را می‌آوری «علی صفری»در گونه‌ات گدازه‌ی غم چال کرده‌اندآتش به پا کن ای رُخَت آتش‌فشان، بخند! «مجید ترکابادی»دل به نارنج لبت بستم و چال گونه‌هاتیوسفم، دیگر چرا من را به چاه انداختی؟ «فائزه محمودی»                                   نامسلمان، شهر را این چاله کافر کرده استبه نظر می‌رسد اولین شاعری که در مورد چال گونه شعر سرود، فریدون مشیری باشد:چال اگر در دل آن صورت کنعانی هستبی‌برادر همه شب در پی چاه آمده‌اممحسن برزوک - دانش‌آموختهٔ کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی </description>
                <category>زین کلک خیال انگیز</category>
                <author>محسن برزوک</author>
                <pubDate>Sat, 28 Jan 2023 21:51:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از دوست داشتن</title>
                <link>https://virgool.io/KELKEKHIYAL/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-ewm9zptjuw4t</link>
                <description>فروغ فرخزاد ❤️از دوست داشتنامشب از آسمان دیدهٔ توروی شعرم ستاره می بارددر سکوت سپید کاغذهاپنجه هایم جرقه می کاردشعر دیوانهٔ تب آلودمشرمگین از شیار خواهش هاپیکرش را دو باره می سوزدعطش جاودان آتش هاآری آغاز ، دوست داشتن استگرچه پایان راه نا پیداستمن به پایان دگر نیندیشمکه همین دوست داشتن زیباستاز سیاهی چرا حذرکردنشب پر از قطره های الماس استآنچه از شب به جای می ماندعطر سکرآور گل یاس استآه ، بگذار گم شوم در توکس نیابد دگر نشانهٔ منروح سوزان و آه مرطوبتبوزد بر تن ترانهٔ منآه ، بگذار زین دریچهٔ بازخفته در پرنیان رویاهابا پر روشنی سفر گیرمبگذرم از حصار دنیاهادانی از زندگی چه می خواهممن تو باشم ، تو ، پای تا سر توزندگی گر هزار باره بودبار دیگر تو ، بار دیگر توآنچه در من نهفته دریاییستکی توان نهفتنم باشدبا تو زین سهمگین توفانیکاش یارای گفتنم باشدبس که لبریزم از تو ، می خواهمبروم در میان صحراهاسر بسایم به سنگ کوهستانتن بکوبم به موج دریاهابس که لبریزم از تو می خواهمچون غباری ز خود فرو ریزمزیر پای تو سر نهم آرامبه سبک سایهٔ تو آویزمآری آغاز ، دوست داشتن استگرچه پایان راه ناپیداستمن به پایان دگر نیندیشمکه همین دوست داشتن زیباست#فروغ_فرخزاد#شعر_نو#شعر_معاصر</description>
                <category>زین کلک خیال انگیز</category>
                <author>علیرضا عبدی</author>
                <pubDate>Tue, 13 Dec 2022 23:35:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر عاشقانه لیلی و مجنون کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/KELKEKHIYAL/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-hk0g7nhmuk6d</link>
                <description>شعر یک شبی مجنون نمازش را شکستیک شبی مجنون نمازش را شکستبی وضو در کوچه لیلا نشستعشق آن شب مست مستش کرده بودفارغ از جام الستش کرده بودسجده‌ای زد بر لب درگاه اوپر ز لیلا شد دل پر آه اوگفت یا رب از چه خوارم کرده‌ایبر صلیب عشق دارم کرده‌ایجام لیلا را به دستم داده‌ایوندر این بازی شکستم داده‌اینشتر عشقش به جانم می‌زنیدردم از لیلاست آنم می‌زنیخسته‌ام زین عشق، دل خونم مکنمن که مجنونم تو مجنونم مکنمرد این بازیچه دیگر نیستماین تو و لیلای تو… من نیستمگفت: ای دیوانه لیلایت منمدر رگ پنهان و پیدایت منمسال‌ها با جور لیلا ساختیمن کنارت بودم و نشناختیعشق لیلا در دلت انداختمصد قمار عشق یک جا باختمکردمت آواره صحرا نشدگفتم عاقل می‌شوی اما نشدسوختم در حسرت یک «یا رب‌»تغیر لیلا بر نیامد از لبتروز و شب او را صدا کردی ولیدیدم امشب با منی گفتم بلیمطمئن بودم به من سر می‌زنیدر حریم خانه‌ام در می‌زنیحال این لیلا که خارت کرده بوددرس عشقش بی‌قرارت کرده بودمرد راهم باش تا شاهت کنمصد چو لیلا کشته در راهت کنم</description>
                <category>زین کلک خیال انگیز</category>
                <author>مهناز نیسی</author>
                <pubDate>Thu, 07 Jul 2022 08:54:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جیغ بنفش</title>
                <link>https://virgool.io/KELKEKHIYAL/%D8%AC%DB%8C%D8%BA-%D8%A8%D9%86%D9%81%D8%B4-sugyunjk4btw</link>
                <description>      همانطور که می دانید تلاش نیما یوشیج برای خلق شعر نو برگرفته از تحولات شعر غربی خصوصا شعر فرانسه بود.پس از این نوآوری حرکاتی عجولانه از برخی از درس خوانده های فرنگ رفته صورت گرفت که تابع قانون و استاندارد خاصی نبود.مثلا «هوشنگ ایرانی» فردی که به نیما هم ایراد می گرفته در سال 1329 گفت:«هیما هورایگیل ویگولینیبون نیبونغار کبود می دوددست به گوش و فشرده پلک و خمیدهیکسره جیغی بنفش می کشدگوش – سیاهی ز پشت ظلمت تابوتکاه - درون شیر را می جودهوم بوموی یو هو هی ی ی یهی یایا هی یا یا هی یایایا اااجوشش سیلاب رابیشه خمیازه هاز دیده پنهان کند...»از اینجا اصطلاح جیغ بنفش و جیغ بنفش کشیدن بوجود آمد که به اشعار عجیب بی معنی اشاره دارد.امروزه این اصطلاح فقط در مورد شعر به کار نمی رود. https://www.aparat.com/v/bvzSa/%D8%AC%DB%8C%D8%BA_%D8%A8%D9%86%D9%81%D8%B4 قابل توجه:مدتی این مثنوی تاخیر شد.علت چیز ننوشتنم بر می گردد به خالی بودنم.ضرب المثل از کوزه همان برون تراود که در اوست حکایت حال منه.ولی از آنجایکه جناب دست انداز چند روزیه شمشیر را از رو بسته (بنویس: حتی اگر شده در حاشیه‌ی یک کاغذ پاره‎! و ...) من هم برای خالی نبودن عریضه چیزکی خواهم نوشت،تا جایی که به هدف گذاری(و امّا وقت‌هایی است که اگر ننویسیم، بهتر است!) برسیم...وقت کردید این پست را اگر نخوانده اید بخوانید: https://virgool.io/@sarasadredini/should-i-check-my-partners-phone-or-not-okbfkzunsxpm </description>
                <category>زین کلک خیال انگیز</category>
                <author>عمومی</author>
                <pubDate>Mon, 20 Jun 2022 10:35:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویژگی های سبک شعر انقلاب اسلامی</title>
                <link>https://virgool.io/KELKEKHIYAL/%D9%88%DB%8C%DA%98%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C-jurqmek3twqd</link>
                <description>شعر انقلاب اسلامی در حوزه فنی و سبكی ويژگی ­های خاص خود را دارد که به دو مورد اشاره می کنیم:1 ـ روی آوردن به قالب های سنتی شعر فارسیپیش از انقلاب اسلامی به ویژه در دهه های چهل و پنجاه، شعر نیمایی به شدًت نظر شاعران و روشنفکران را به خود جلب کرده بود. اغلب کسانی که در قالب ­های سنتی شعر می­ گفتند در مجامع ادبی و روشنفکری، شاعر ـ یا دست کم شاعر روزگار خویش ـ به حساب نمی آمدند. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، در عالم شعر و شاعری نیز انقلابی روی داد و قالب­ های سنًتی بیشتر مورد توجه قرارگرفت و شیوه نیمایی ـ حداقل در میان شاعران وفادار به انقلاب ـ تا حدودی از رونق افتاد.بی توجهی به شعر نیمایی، در چهارچوب زمانی و فرهنگی پس از انقلاب اسلامی، می ­تواند حاصل علل و انگیزه­ های زیر باشد:ـ هماهنگی و انس مفاهیم دینی و عرفانی با قالب­ های سنتًی از سده های پیشین.ـ گرایش عمومی اکثر شاعران پیرو نیما به ارزش­های غربی و مفاهیم غیر دینی.ـ ناکامی برخی از جریان ­های شعری ایجاد شده بعد از شعر نیمایی از قبیل موج نو، شعر سپید، شعر حجمی و... که بیشتر آنها متأثر از جریان­ های ادبی غربی به صورتی شتابزده در زبان فارسی مطرح شده بود.با این حال به نظر می ­رسد که امروزه از بی ­توجهی سال های نخستین انقلاب اسلامی، نسبت به سرنوشت ساخت نیمایی شعر، کاسته شده و شاعران  متعهد بیش از پیش به این وادی روی آورده ­اند.گسترۀ موضوع و درون مایۀ شعر نیمایی این دوره از موضوعات و درون مایۀ عام شعر انقلاب اسلامی چندان دور نیست به این معنی که روی­ آوردن به مفاهیم دینی و تاریخ اسلام و گرامی­داشت دفاع مقدس و شهادت و رسیدن به مفهوم مقدسی از وطن با تلفیق تمایلات دینی و ملّی، تاکید بر ستایش ائمه ­اطهار(ع) به ویژه امام حسین (ع) به عنوان قهرمان حماسۀ کربلا، یک بعد از مضمون­ های شعر نیمایی عصر انقلاب اسلامی است و بُعد دیگر آن روی آوردن به گونه ­ای از عرفان جدید است که بیشتر به معنی تعالی و تعمیم مفاهیم و تصورات دینی بوده و گونه ­ای سلوک اجتماعی می باشد.غزل انقلاب اسلامی با گرایش دوباره به عرفان ـ در معنای تازه و اجتماعی آن ـ و بهره­ گیری از بیانی آماده برای ترکیب سازی­ های بی­ سابقه یا کم ­سابقه، برخی را برآن داشته است که به بخشی از آن، عنوان «غزل نو» بدهند و بخشی دیگر را به «نهضت ترکیب سازی» منصوب دارند، چنانکه جلوه ­های دیگری از غزل انقلاب را «غزل حماسی» نامیدند.2-  فقدان هویت سبکیبا توجه به اینکه اکثر شاعران سبک سنتی را برگزیدند انتظار می ­رفت از سبک ­های چهارگانه(خراسانی، عراقی، هندی یا اصفهانی و دوره بازگشت) یکی را انتخاب کنندکه چنین نشد. در شعر انقلاب عناصری از هر سه سبک دیده می شود، بدون اینکه پذیرش یکی از سبک­ ها شاعران را به سبک ­های دیگر، بی­ توجه نشان دهد.در این دوره، قصاید به سبک خراسانی سروده می ­شود. شاعرانی چون اوستا، موسوی­ گرمارودی، شاهرخی، سبزواری و مشفق کاشانی، از نظر زبان و واژگان تا حدود زیادی به سبک خراسانی قدیم نزدیک می ­شوند. افراط در باستان گرایی و استفاده بیشتر از واژگان کهن در این سروده ­ها به وضوح دیده می ­شود غزلها به سبک عراقی گرایش پیدا کرده است همراه با باریک اندیشی و نازک خیالی سبک هندی بدون درگیر شدن با پیچیدگی الفاظ و خیال پردازی ­های دور از ذهن، که به نوبه خود سبک خاصی می ­باشد.شاعر انقلاب اسلامی با توجه به محسنات شعر قدما سعی می­ کند سروده­ اش مزایای شعر پیشینیان را ـ با حذف معایب آنها ـ داشته باشد. به عنوان مثال، اگر چه قصاید به سبک خراسانی است اما مفاهیم سیاسی ـ اجتماعی در آن قالب ریخته شده است و شاعران تشبیب ­ها را از اصل قصیده جدا کرده ­اند. بنابراین نمی ­توان گفت که شعر انقلاب اسلامی از سبک خاصی پیروی کرده است.</description>
                <category>زین کلک خیال انگیز</category>
                <author>محمدرضا اسدی</author>
                <pubDate>Thu, 28 Apr 2022 10:09:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عصر بارانی...</title>
                <link>https://virgool.io/KELKEKHIYAL/%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-isvdnjkn3pwb</link>
                <description>ایکاش که سرمشق بردارد، آن مرد در باران آمدمثل &quot;یک عاشقانه آرام&quot;خط به خط، واژه واژه، باید خواندتو رمانی، قشنگ و طولانیدوست دارم کمی قدم بزنمداستان تو را ورق بزنممثل پنجشنبه، عصر بارانیدوست دارم که خیس خیس شودچشم و عقل و لباس و هرچه که هستشستشویی عمیق و عرفانیفارغ از درس خشک منطق بودبرف بازی شادمانه عقلمثل یک کودک دبستانیخیس خیس از هجوم بارانمسایبانم تویی درخت جوانسروِ سبزی نماد یزدانی#فریاد زمانی16 بهمن 1400</description>
                <category>زین کلک خیال انگیز</category>
                <author>قدیمی</author>
                <pubDate>Sat, 05 Feb 2022 14:49:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خُنُک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش!</title>
                <link>https://virgool.io/KELKEKHIYAL/%D8%AE%D9%8F%D9%86%D9%8F%DA%A9-%D8%A2%D9%86-%D9%82%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A8%D8%A7%D8%AE%D8%AA-%D9%87%D8%B1%DA%86%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D8%B4-k5dnxyxip98i</link>
                <description>قسمت دوم از تفسیر غزل زیبای مولانا،قسمت اول این مقاله که با دید آموزه های کارآفرینی نوشته شده رو از اینجا میتونید مطالعه کنید.همه صیدها بکردی هله میر بار دیگر / سگ خویش را رها کن که کند شکار دیگرهمه غوطه‌ها بخوردی همه کارها بکردی / منشین ز پای یک دم که بماند کار دیگرهمه نقدها شمردی به وکیل درسپردی / بشنو از این محاسب عدد و شمار دیگرتو بسی سمن بران را به کنار درگرفتی / نفسی کنار بگشا بنگر کنار دیگرخنک آن قماربازی که بباخت آن چه بودش / بنماند هیچش الا هوس قمار دیگرتو به مرگ و زندگانی هله تا جز او ندانی / نه چو روسبی که هر شب کشد او بیار دیگرنظرش به سوی هر کس به مثال چشم نرگس / بودش زهر حریفی طرب و خمار دیگرهمه عمر خوار باشد چو بر دو یار باشد / هله تا تو رو نیاری سوی پشت دار دیگرکه اگر بتان چنین‌اند ز شه تو خوشه چینند / نبدست مرغ جان را به جز او مطار دیگرhttps://www.aparat.com/v/sE3jvهمه صیدها بکردی هِله میر! بار دیگرسگ خویش را رها کن که کند شکار دیگرای بزرگ، ای انسان، ای خلیفه الله... تا به حال هرکاری دلت خواست انجام دادی و به هر دستاوردی که دلت می خواست رسیدی! هرآنچه در چشمِ نفست خواستنی به نظر رسید رو شکار کردی! ولی بیا این بار سگِ شکاری ذهنت رو (جستجوگری و یابندگی درونیت رو) به دنبال شکار ارزنده تری بفرست!همه غوطه‌ها بخوردی، همه کارها بکردیمنشین ز پای یک‌دم که بماند کار دیگردر دریای نعمتها و تنوع بی نهایت مخلوقات و نشانه های خداوند مثل یک‌ماهی شناور بودی و هرکاری خواستی کردی! وقت بازنشستگی نیست و فکر نکن که کار تو تمام شده، کار اصلی (کار دیگر) روی زمین مانده! به آن بپرداز!همه نقدها شمردی به وکیل درسپردی بشنو از این محاسب عدد و شمار دیگرای انسان، تا به حال فقط با نگاه مادی گرایِ خودت صرفا به سمت دستاوردهای نقد و قابل حصول در این دنیا حرکت کردی، و با نگاه منطقی ذهنت (منطق دو دو تا چهارتای ذهن) دستاورد نقد را چسبیدی و از وعده آخرت که نسیه به نظر می رسید چشم پوشی کردی! حالا اینبار بیا و محاسبه ی من رو از مقایسه دنیا و آخرت ببین تا دو دو تا چهارتای جدیدی (عدد و شمار دیگر!) بهت نشون بدم!تو بَسی سمن بران را به کنار درگرفتی نفسی کنار بُگشا بنگر کنارِ دیگرتو در این زندگی با آدم های به ظاهر موفق و سطح بالایی ارتباط برقرار کردی {&quot;سمن بر&quot; یعنی &quot;سیمین رو&quot;، مثل یک زن زیبا و فرشته صفت از نظر یک مرد!} و از همنشینی و مراوده با آنها لذت بردی و منتفع شدی! این بار بیا چند لحظه توقف کن تا مسیر دیگر و آدم های دیگری رو به تو نشان بدهم که قبلی ها را فراموش کنیخُنُک آن قماربازی که بباخت هرچه بودشبنماند هیچش الا هوس قمار دیگرخوشا به حال آن قمار بازی که تمام آنچه از زندگی شناخته بود و همه دانستگی هاش رو رها کرد (روش قمار کرد) تا شاید به ناشناخته ای بزرگتر و ارزشمندتر برسه! و هر بار، بعد از هر شناخت و آگاهی و روشن شدگی، هیچ آرزویی در دلش نیست مگر تکرار دوباره این قمار!قمار باز، کسی است که به طمع برنده شدن، علی رغم ابهام کامل در مورد آینده، دارایی ارزشمندی را گرو می گذارد و حتی بااینکه چند مرتبه باخته ولی به طمع بردن جایزه بزرگ بازهم قمار می کند.برای این بیت تفسیرهای مختلفی نوشته شده ازجمله اشاره به داستان شمس تبریزی که مولانا را دعوت به قمار دیدار حق میکند و به او میگوید ممکن است در راه این قمار همه زندگی گذشته خودش را ببازد.تفسیر دیگری که میتوان از این بیت زیبا برداشت کرد، این است که به انسان نهیب میزند که &quot;تویی که برای رسیدن به سعادتمندی و خوشبختی هزاران راه و روش را امتحان کردی و داراییارزشمند خود یعنی زندگیت را باختی و هنوز نرسیدی! بیا این بار روی زندگی برای خدا قمار کن!تو به مرگ و زندگانی هله تا جز او ندانی نه چو روسبی که هرشب کشد او به یار دیگرنظرش به سوی هر کس به مثال چشم نرگسبودش زهر حریفی طرب و خمار دیگرچه در این دنیا چه در آن دنیا، چه هنگام زندگی چه هنگام مرگ، بهت هشدار میدم که غیر از خدا روی چیزی حساب نکنی! مثل زنان بدکاره نباش که هر شب یک نفر از وجودش بهره کشی میکنه و چشم امیدش هرلحظه به دست یک نفر جدید دوخته میشه تا مگر به آرامش و احساس ارزشمندی مفقود شده اش برسه!این بیت استعاره بسیار جالبیه برای توصیف وضعیت انسان امروزیه که هر لحظه چشم و گوشش دنبال پیدا کردن راه نجات و سعادت از دهان این سخنران یا اون شبکه تلویزیونی یا فلان پیج اینستاگرامی هست! و هشدار میده که هر روز روزیت را از یک شخص جدید طلب نکن! کسی که هر روز خواسته های خود را از راه های مختلف گدایی میکند و بجای خدا روی انسان ها حساب میکنه، به زن روسپی تشبیه شده که دائم از مردهای مختلف دلبری میکنه تا شاید از طریق هرکدام به بخشی از خواسته هایش برسد!همه عمر خوار باشد چو برِ دو یار باشدهله تا تو رو نیاری سوی پشت دارِ دیگرکه اگر بتان چنین‌اند ز شه تو خوشه چینند نبدست مرغ جان را به جز او مطار دیگرکسی که به غیر از خداوند عامل دیگه ای رو توی زندگیش دخیل و موثر بدونه، همه عُمرِش دچار احساس حقارت و ضعف جلوی افراد بالادست خودش میشه! چرا؟ چون دچار باور شِرک آلود شده و قدرت و اراده آدم های دیگه رو موثرتر از اراده خداوند در زندگیش دونسته! (مثل اینه که داره خُدا های متعددی رو عبادت می کنه!) پس بهت هشدار میدم که به چیز دیگری غیر از خدا توکل نکنی!اگر فکر میکنی کَسی قدرت تامین خواسته های تو رو داره، اگر فکر میکنی آنچه تو میخواهی رو شخص دیگه ای میتونه بهت ببخشه، یادت باشه که این خداست که هر نعمتی رو به آدمهای اطرافت بخشیده! همه افراد موفق اطرافت، هرآنچه در زندگی دارند رو همین خدای تو بهشون خشیده! همه شون متنعم از همین باغ الهی هستند! نگاهت به کجا خیره شده؟ به دستان اون ها یا باغ رحمت و بخشایش رب خودت؟ مرغ جان تو فقط باید روی مدار الهی پرواز کنه! توجهت فقط باید به سمت رب خودت باشه! هر چی میخوای رو فقط از خدای خودت بخواه!سایر یاداشت های من درباره ترانه های محسن چاوشی رو هم می تونید از لینکهای زیر مطالعه کنید:جهان لاغر، ذره بین ، جهان فاسد مردم ، مسافت بارانی، قمار باز، قشنگ من، قهوه قجریhttps://vrgl.ir/vDkrdhttps://virgool.io/@masoudnazari/%D8%AA%D8%B9%D8%A8%DB%8C%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D8%A7%D8%AF-k94p3xlblsdq</description>
                <category>زین کلک خیال انگیز</category>
                <author>مسعود نظری منش</author>
                <pubDate>Fri, 18 Jun 2021 23:45:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سید عباس ابوالقاسمی</title>
                <link>https://virgool.io/KELKEKHIYAL/%D8%B3%DB%8C%D8%AF-%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3-%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85%DB%8C-ffyv5hmtazdx</link>
                <description>   دلنوشته های عباس ابوالقاسمی                                                                    خورشیدِتابان                                                خورشید تابان عباس ابوالقاسمی                                                                                              خورشیدِ تابانم چه شد ماهِ فُروزانَم چه شد؟                                                   بَعدِ  غُروبِ  آخَرین  باغ  و گُلستانَم چه شد؟                                                  کو نورِ  عالَم  تابِ  شَب  کو آسمان  گَردِ قَمر                                                  کو بُلبُلِ مستِ  غَزَل وان مِهر و آبانم چه شد؟                                                  شَبهای پُر نورِ وَزین  هر سو سِتاره  بَر زَمین                                                آن روی زیبای فَلک وان رَعد و بارانَم چه شد؟                                                 بوی بَهار و سَبزه ها پَس کوچه های  عاشقی                                                  نَهرِ  پُر آبِ دِهکده  بَرفِ   زِمِستانَم  چه شُد؟                                                  آن زِمزمه آن خوانش و شوریده مَستانِ سَحَر                                                 هر سو بسوی مسجدی قُمری بُستانم چه شد؟                                                   گیسوی افشان شَب و رقصِ گُل و پَروانه ها                                                   شَمعِ شَب افروز پِدَرسَرمستِ دورانَم چه شد؟                                                     سَر در گریبان گَشته وتاریکی و جَهل وجُنون                                                     آواره بر  ویرانه ها ،  وان تیغِ بُرانم  چه شد؟                                                    افیون و فَقری  بیکَران بَر دامنِ شوریده گان                                                    وان سفره ی پُر مهرِ او ، باد بهارانم  چه شُد؟                                                    دارم  نَظَر  بر آسمان ،  ابر  سیاهی  بَر سَرَم                                                    آن آبی رنگین کمان  ، رود خروشانم چه شد                                                     سیّد به عصرِ تارِ  دِل بَس  دادِ شیدائی زَنَد                                                      یارِ قدیمِ  دِلبَر  و  سَروِ   خَرامانم  چه شد؟سید عباس ابوالقاسمیمیرمعصوم1399/9/3                                                                     شمع سوزانشمع سوزان عباس ابوالقاسمی                                              ای شمع ، مدارا کن شبی باید بِسوزی تا سَحَر                                              دیوانه ای در کوچه ها  آتَش  کشیده  هَر گُذَر                                                این جان و این دامان تو دل بر کویرَش وانهی                                              خونخوار وبیرحم وشُقی دیوانه شُد دیوانه تَر                                                دیدَم که شَمشیری گِران بَر کف گِرفته بی امان                                                برسینه و بَر  سَر  زَنَد  گه  با  فریبی  مُختَصَر                                                ای شَمع مُنوّر کن دِلم  اِمشب مَکُش پَروانه را                                                از جانِ او اِمشَب گُذر بیچاره شُد خونین جِگُر                                                  باید که جُمله پیشِ جان بَر درگه جانان روان                                                 بهر مَصافُش بی امان لشگر به لشگر  پُر شرر                                                 باید همه عُشاقِ جان هرسو به پیکارَش رَوان                                                 تا خون زِ لاله جوشد و غُرّش رِِسَد از شیرِ نر                                                دشتِ شقایق  زیر و رو گِریان  هَمه آلاله ها                                               شَبنم بِریزد بَر زَمین حیران شُده شَمس وقَمَر                                                  دیدَم  شقایق  پَر پَر  و  اُفتاده  بَر روی زَمین                                                زیرِ  سُمِ  دیوِ سیه  بَس  نعره ها دارَد به سَر                                                صد فوجِ قُمری در هوا سیّد زِ بامَت پَر بِکِش                                                جامانده ای در خانه و فردا  نمی بینی سَحَرسیدعباس ابوالقاسمیمیرمعصوم1399/9/20روحت شادبرگی زرّینتابستان سال 1358سرچشمه ی زیبای شهرستان محلاتافتخار حضور در جوار زنده یادحاج سیّدرضا ابوالقاسمی پدر برزگوارم را داشتم چه سعادتی و چطور زمان گذشت 41 سال پیش ایشان نوه روحانی بزرگ عالم تشیع جناب حاج سیّد شریف هم درس و هم عصر روانشاد حاج شیخ عباس قمی که فرزند جناب میرمعصوم مدفون در تخت فولاد اصفهان بوده که محل نزول خلق و زیارت دوستارانش می باشد روانشاد پدرم آقا زاده ای بود که هیچگاه جز کسب مال حلال را دنبال نکرد و تا آخر عمر 1362 با کشاورزی روزگار گذراند و بخصوص به حقیر که در مشاغل دولتی اشتعال داشتم تاکید به خدمت به مردم و صداقت و کسب رضایت خداوند را داشتروحش شاد و با اجدادمطهرش محشور بادسیّدعبّاس ابوالقاسمی (میرمعصوم)                                                                     لوح سپاسلوح سپاس اهدا لوح تقدیر وجایزه بمناسبت هفته کتاب و کتابخوانی توسط جناب آقای عبّاس دانشی مدیر کل محترم اداره فرهنک و ارشاد اسلامی استان مرکزی به حقیر ، باسپاس بیکران از ایشان و ریاست محترم اداره ارشاد خمین سرکار خانم محمدی گرامیجهت دسترسی به سایر اشعار به پیج زیر در اینستاگرام رجوع شودmirmasoom59متخلص به میرمعصوم(شاعر)</description>
                <category>زین کلک خیال انگیز</category>
                <author>forfriends</author>
                <pubDate>Fri, 19 Feb 2021 15:25:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دمی با حضرت سعدی</title>
                <link>https://virgool.io/KELKEKHIYAL/%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA-%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C-f9iok8e21cfg</link>
                <description>دو کس دشمن ملک و دینند: پادشاه بی حلم و زاهد بی علم.بر سر ملک مباد آن ملک فرماندهکه خدا را نبود بندهٔ فرمانبردارپادشه باید که تا به حدی خشم بر دشمنان نراند که دوستان را اعتماد نماند. آتش خشم اول در خداوند خشم اوفتد پس آنگه زبانه به خصم رسد یا نرسد.نشاید بنی‌آدم خاکزادکه در سر کند کبر و تندی و بادتو را با چنین گرمی و سرکشینپندارم از خاکی از آتشیدر خاک بیلقان برسیدم به عابدیگفتم: مرا به تربیت از جهل پاک کنگفتا: برو چو خاک تحمل کن ای فقیهیا هر چه خوانده‌ای همه در زیر خاک کن#گلستان#باب_هشتم #در _آداب_صحبتت</description>
                <category>زین کلک خیال انگیز</category>
                <author>محمدرضا توسلی &quot;MTS&quot;</author>
                <pubDate>Sun, 14 Feb 2021 00:08:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جلوه ای از زیبایی های اسکندرنامه نظامی گنجوی</title>
                <link>https://virgool.io/KELKEKHIYAL/%D8%AC%D9%84%D9%88%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%86%D8%AC%D9%88%DB%8C-fvruiwphohxe</link>
                <description>حکیم نظامی گنجوی پنج منظومه بزرگ برای ایرانیان به ارث نهاده که هر یک متناسب با کیفیات روحی و خُلقیات و طبع آن دوره ای از زندگی انسان است که حکیم گنجه در همان دوره دست به کار سرایش آن منظومه شده.مخزن الاسرار نظامی در 35 سالگی سروده شده. دورانی که نظامی نقشه راه و مسیر زندگی آینده اش را برای خود طرح ریزی می نمود و پروژه ای عظیم برای خود تعریف می کرد که قرار بود ماحصل عمر او و یادگار زندگانیش برای آیندگان باشد. پس از آن وقتی وارد دهه پنجم زندگی می شود خسرو و شیرین را می سراید که داستانی عاشقانه و در عین حال شکوهمند و غرور انگیز است.  https://virgool.io/@sepehr.samii/%D9%85%D8%AC%D9%84%D8%B3-%D8%A8%D8%B2%D9%85-%D8%AE%D8%B3%D8%B1%D9%88-%D9%BE%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%B2-repz1ubgo9sw سپس لیلی مجنون را به اصرار پسرش محمد می سراید. داستانی که در اصل بسیار کوتاه و مختصر بوده، اما در دستان نظامی تبدیل به یکی از جاودانه های ادبیات فارسی می شود، بطوریکه بسیاری از شعرای بعد از وی را هم تحت تاثیر قرار می دهد. بعد از آن نوبت به هفت پیکر می رسد که شاهکاری بی نظیر در هنر داستان سرایی است و از نظر ظرافت و زیبایی و پختگی، از آثار قبلی نظامی یک مرتبه بالاتر قرار می گیرد. https://virgool.io/@sepehr.samii/%D8%AC%D9%84%D9%88%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86%D8%B8%D9%88%D9%85%D9%87-%D9%87%D9%81%D8%AA-%D9%BE%DB%8C%DA%A9%D8%B1-%D8%B4%D8%A7%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%D9%88%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%86%D8%AC%D9%88%DB%8C-uwblyrfghdsg اسکندرنامه آخرین اثر نظامی است. اسکندرنامه را در دوران پیری و در شرایطی سروده که به تدریج خودش را برای سفر آخرت مهیا می نمود. به این جهت، اسکندرنامه بیش از آثار قبلی لبریز از پند و حکمت است.سبک و سیاق اسکندرنامه نظامی تا آن زمان هیچ نظیری نداشته، اما پس از نظامی توسط برخی دیگر از شعرای برجسته فارسی سرا مورد استفاده قرار گرفت.هر داستان ابتدا با دو بیت ساقی نامه شروع می شود. گویی حکیم از گفتن داستان قبلی خسته شده و با طلب کردن جرعه ای شراب می خواهد خستگی از تن بزداید، یا می خواهد لبی تر کند تا سرش گرم شود و سر حال بیاید و زبان سخنسرایی اش روان شود.بیا ساقی از خود رهائیم دهز رخشنده می روشنائیم دهمیی کو ز محنت رهائی دهدبه آزردگان مومیائی دهدبعد از ساقی نامه معمولا چند بیت پندنامه یا مطلب دیگری که حرف های دل نظامی است می آید.جهان گر چه آرامگاهی خوشستشتابنده را نعل در آتشستیعنی هرچند زندگی در این دنیا پر از لذت ها و خوشی هاست، اما عمر به سرعت می گذرد.دو در دارد این باغ آراستهدر و بند ازین هر دو برخاستهدرآ از درِ باغ و بنگر تمامز دیگر در باغ بیرون خراماگر زیرکی با گُلی خو مگیرکه باشد بجا ماندنش ناگزیریعنی به لذات دنیوی دل نبند، چون عمر محدود است. نکته جالب تفاوتی است که نظامی میان «شادی» و «دلخوشی» قایل می شود. توصیه می کند عمر را به دنبال دلخوشی هدر ندهیم و در عوض فکر گذشته و آینده را رها کرده و به دنبال شادی باشیم.درین دم که داری، به شادی بسیچکه آینده و رفته هیچ است هیچنَه‌ایم آمده از پی دلخوشیمگر کز پی رنج و سختی کشیخران را کسی در عروسی نخواندمگر وقت آن کاب و هیزم نمانداین دلخوشی همان بازیچه ها و دلمشغولی های پوچ و بی ارزش است که اتفاقا امروز بیش از هر چیزی ما را به خود مشغول نگه داشته. از دغدغه بروز کردن گوشی موبایل، تا حسرت داشتن اتوموبیل لوکس و مسافرت و چند شب اقامت در فلان هتل لاکچری. اینها دلخوشی هایی هستند که موجب هدر رفتن عمر محدود و کوتاه و با ارزش ما می شوند. و اتفاقا برای رسیدن به آن شادی که نظامی توصیه کرده هیچ نیازی به این دلخوشی ها و  بازیچه ها نیست. می توانیم مشغول کاری بشویم که به آن علاقه داریم و از کار کردن لذت ببریم. می توانیم یک زندگی ساده و بی تکلف و دور از تجملات داشته باشیم و شاد باشیم. نظامی وقتی اشعارش را می سروده به شادی می رسیده. و ما هم وقتی اشعار او را می خوانیم جلوه ای از همان زیبایی فرح انگیز و شادی آور را مشاهده و تجربه می کنیم.بعد از اینها تازه وارد متن داستان اصلی می شود که همان سرگذشت اسکندر مقدونی است. لذا هر داستان و روایتی که از اسکندر نقل می کند، ابتدا با یک ساقی نامه و یک مقدمه آغاز می شود که فضای ذهنی و حسی و فکری را برای ورود به داستان آماده می کند.بعد از قدرت گیری اسکندر در روم و سپس لشکر کشی و رویارویی او با دارا که شاهنشاه ایران بود، دو نفر از سرهنگان لشکر دارا به او خیانت می کنند و شاه ایران را به قتل می رسانند.اسکندر در لحظات آخر بالای سر دارا می آید و نظامی توصیفی تراژیک از آخرین لحظات زندگی دارا نقل می کند.این قسمت قطعا یکی از پر عظمت ترین شاهکارها در تاریخ تراژدی سرایی جهان است. همانطور که خود نظامی هم می گوید، آنچه فردوسی از مرگ دارا نقل کرده بود همان دُر نیم سفته ای بوده که نظامی آن را گرفته و به اوج زیبایی رسانده است.عظمت و شکوه شاهنشاه دارا، و به خاک افتادن وی، و غرور مردانه و شاهانه ای که در آخرین لحظات زندگی از وی می بینیم. آنچنان که اسکندر که فاتح جنگ بوده، در برابر آن جلوه همایونی و پر جلالی که در حال احتضار بود آنچنان منقلب می شود که به زاری و سوگواری می افتد.سکندر فرود آمد از پشت بوردَر آمد به بالین آن پیل زوربفرمود تا آن دو سرهنگ رادو کنج زخمه خارج آهنگ رابدارند بر جای خویش استوارخود از جای جنبید شوریده‌وارتوجه کنید چطور نظامی در مصراع پررنگ شده در بالا، حس انزجار خود از دو سرهنگ خائنی که دارا را به قتل رساندند منتقل کرده. اسکندر فرمان می دهد این دو قاتل خائن و شاه کش را بازداشت کنند و خود سراسیمه به بالین دارا که زخم خورده بود و با چشمان بسته روی زمین در خون خود افتاده بود رفته، و سر دارا را بلند کرده و روی ران پای خود قرار می دهد و از دارا می خواهد تا بلند شود.به بالینگه خسته آمد فرازز درع کیانی گره کرد بازسر خسته را بر سر ران نهادشب تیره بر روز رخشان نهادفرو بسته چشم آن تن خوابناکبدو گفت برخیز ازین خون و خاکدارا که پهلو و جگرش دریده شده بود و نفسهای آخر را می کشید، از اسکندر می خواهد رهایش کند. و با وجود آن حال بدی که داشت، غرور شاهانۀ او را در این جمله می بینیم که به اسکندر اخطار می دهد، با وجودیکه پهلویم دریده و غرق در خون شده، اما زیاد به من نزدیک نشو، زیرا این شاهنشاه محتضر همچنان می تواند خطرناک باشد.رها کن که در من رهائی نماندچراغ مرا روشنائی نماندسپهرم بدانگونه پهلو دریدکه شد در جگر پهلویم ناپدیدتو ای پهلوان کامدی سوی مننگهدار پهلو ز پهلوی منکه با آنکه پهلو دریدم چو میغهمی آید از پهلویم بوی تیغدارا به اسکندر می گوید مواظب خودت باش که الان سرِ شاهنشاه ایران را در دست خود گرفته ای. اگر شاه ایران امروز اینطور زمین خورده، این از بازی روزگار است، اما تو حواست باشد مبادا حرمت و بزرگی شاه ایران را بشکنی.سر سروران را رها کن ز دستتو مشکن که ما را جهان خود شکستچو دستی که بر ما درازی کنیبه تاج کیان دست‌یازی کنینگهدار دستت که داراست ایننه پنهان، چو روز آشکاراست اینچو گشت آفتاب مرا روی زردنقابی به من درکش از لاجوردمبین سرو را در سرافکندگیچنان شاه را در چنین بندگیدرین بندم از رحمت آزاد کنبه آمرزش ایزدم یاد کنمن شاهنشاه ایرانم و تاج زمینم. تو مواظب باش مرا نلرزانی تا زمین تو را نلرزاند. مرا به حال خود رها کن تا بی خفت و با آبرو بمیرم. اگر می خواهی تاج از سرم بدزدی، کمی صبر کن تا بمیرم، وقتی مُردم خواه تاج از سرم بردار و خواه سر از تنم بردار.زمین را منم تاج تارک نشینملرزان مرا تا نلرزد زمینرها کن که خواب خوشم می بردزمین آب و چرخ آتشم می بردمگردان سر خفته را از سریرکه گردون گردان برآرد نفیرزمان من اینک رسد بی‌گمانرها کن به خواب خوشم یک زماناگر تاج خواهی ربود از سرمیکی لحظه بگذار تا بگذرمچو من زین ولایت گشادم کمرتو خواه افسر از من ستان خواه سراسکندر کبیر با شنیدن سخنان شاه آنچنان منقلب می شود که به گریه افتاده و از لشکرکشی به ایران ابراز ندامت و پشیمانی می کند.سکندر بنالید کای تاجدارسکندر منم چاکر شهریارنخواهم که بر خاک بودی سرتنه آلودهٔ خون شدی پیکرتولیکن چه سودست کاین کار بودتأسف ندارد درین کار سوداگر تاجوَر سر برافراختیکمر بند او چاکری ساختیدریغا به دریا کنون آمدمکه تا سینه در موج خون آمدمچرا مَرکبم را نیفتاد سُم؟چرا پی نکردم درین راه گم؟مگر ناله شاه نشنیدمینه روزی بدین روز را دیدمیبه دارای گیتی و دانای رازکه دارم به بهبود دارا نیازولیکن چو بر شیشه افتاد سنگکلید در چاره ناید به چنگدریغا که از نسل اسفندیارهمین بود و بس مُلک را یادگارچه بودی که مرگ آشکارا شدیسکندر هم آغوش دارا شدیچه سودست مُردن نشاید به زورکه پیش از اجل رفت نتوان به گوربه نزدیک من یکسر موی شاهگرامیتر از صد هزاران کلاهگر این زخم را چاره دانستمیطلب کردمی تا توانستمینه تاج و نه اورنگ شاهنشهیکه ماند ز دارای دولت تهیچرا خون نگریم بر آن تاج و تختکه دارنده را بر درافکند رختمباد آن گلستان که سالار اوبدین خستگی باشد از خار اونفیر از جهانی که دارا کُشستنهان پرور و آشکارا کُشستبه چاره‌گری چون ندارم توانکنم نوحه بر زاد سرو جوانچه تدبیر داری مراد تو چیستامید از که داری و بیمت ز کیستبگو هر چه داری که فرمان کنمبه چاره‌گری با تو پیمان کنمعظمت این ابیات انسان را وادار به تحسین می کند. نظامی در جاهایی با فروتنی می گوید هرچه گفتنی بوده فردوسی به بهترین شکل گفته و چیزی برای او باقی نگذاشته. اما الحق شاهکارهای نظامی از شاهنامه فردوسی کمتر نیست. اینجا همان جلوه از عظمت و جلال و شکوه تمدن ایرانی را می بینیم و بدان می بالیم که در شاهنامه فردوسی هم دیده بودیم.به هر حال پس از مرگ دارا، اسکندر با عنوان شاهنشاه ایران تاج او را بر سر می گذارد.در مراسم تاجگذاری، یک فرد فضولی حضور داشته که می خواسته هوش و خِرد شاه را محک بزند.در آن انجمن بود بسیار کسبه شاه آزمائی گشاده نفساز آن بوالفضولان بسیار گویوزان بوالحکیمان دیوانه خویپژوهنده‌ای بود حجت نمایدر آن انجمن گشت شاه آزمایاز شاه می خواهد یک درهم به او ببخشد. یک درهم پول بسیار ناچیزی است و اسکندر پاسخ می دهد که تو باید به اندازه قدر و عظمت شاه از او چیزی طلب کنی، نه یک درهم ناچیز.که شاها مرا یک درم درخورستاگر بخشی، از کشوری بهترستجهاندار گفت از خداوند گاهبه اندازه قدرِ او گنج خواهشخص فضول می گوید پس حالا که اینطور است، پادشاهی تمام عالم را به من ببخش تا بزرگی و عظمت خودت را ثابت کنی.پژوهنده گفتا چو از یک درمخجالت بَرَد شه که چیزیست کمبه اَر مُلک عالم ببخشد به منبه انجم رساند سرم ز انجمنشاه باز او را سرزنش می کند که اینبار چیزی خواستی که از حد و اندازه خودت بیشتر و فراتر بود. دو خواسته از من داشتی، در اولی قدر و اندازه شاه را ندیدی، و در دومی حد و اندازه خودت را فراموش کردی.دگر باره شه گفت کای بدسگالبه اندازه خود نکردی سؤالدو حاجت نمودی نه بر جای خویشیکی کم ز من دیگری از تو بیشبه اندازه باید سخن گستریدگزافه سخن را نباید شنیدسخن کان به ابرو درآرد گرهاگر آفرینست ناگفته بهمرد دیگری از اسکندر سوال می کند که تو چرا بالا می نشینی و خلق الله پایین؟ تو که ادعا می کنی همه با هم برابر هستیم، پس چرا می روی و آن بالا می نشینی و خود را بالاتر از همه قرار می دهی؟دگر پرسشی کرد مرد دلیرکه بالا چرائی تو و خلق زیرچو گوئی که یک رویه هستیم بارچرا زیر و بالا درآری به کارملک گفت سرور منم زین گروهچو سر زیر باشد نباشد شُکوهسر رستنی زیر زیبا بودسر آدمی به که بالا بودبه ار شاه را جای باشد بلندکه تا دیده‌ها زو شود بهره‌منددیگری سوال می کند تو که مزین به عقل و خرد و مردی و سلحشوری هستی چرا این جواهرات و زیور آلات را از خودت آویزان کرده ای؟دگر زیرکی گفت کای شهریارخردمند را با رعونت چکارترا زیور ایزدی در دلستبه زیور چه پوشی تنی کز گِلستمَلِک گفت کارایش خسرویدهد چشم بینندگان را نویمن ار شخص خود را چو گلشن کنمشما را به خود چشم روشن کنمنبینی که چون بشکفد نوبهاربدو چشم روشن شود روزگاراز آن نکته‌ها مردم تیزهوشپر از لعل و پیروزه کردند گوشدعا تازه کردند بر جان اوبه جان باز بستند پیمان اواز آن بردباری کز او یافتندبه فرمان او پاک بشتافتندبه آیین جمشید هر روز شاهشدی بر سر گاه هر صبحگاهنوازش همی کرد با بندگاننگه داشت آیین فرخندگانفرستاد نامه به هر کشوریبه هر مرزبانی و هر مهتریگرائیدشان دل به افسون خویشامان دادشان از شبیخون خویشجهانرا به فرمان خود رام کرددر آن رام کردن کم آرام کردگاهی اوقات هم ساقی نامه ها بیشتر رنگ و بوی روحانی می گیرند.بیا ساقی آن آب جوی بهشتدرافکن بدانجام آتش سرشتاز آن آب و آتش مپیچان سرمبه من ده کز آن آب و آتش ترمو به جای پندنامه، حکیم از آرزو و حسرتی می گوید که در آن مقطع از عمر گهربارش در دل داشته.هوای خنک دی ماه، در کنار آتش و سفره مرغ و شراب، و یک حوری بهشتی و درختانی که انارهای شیرین خود را به او که در کاخی ساکن شده عرضه می کنند. همه جا خرمی و زیبایی باشد و او خرامان به سوی نهر عسل حرکت کند و دل خود را شاد کند.چه فرخ کسی کو بهنگام دینهد پیش خود آتش و مرغ و میبتی نار پِستان بدست آوردکه در نارِ بُستان شکست آورداز آن نار بن تا به وقت بهارگهی نار جوید گهی آب ناربرون آرد آنگه سر از کنج کاخکه آرد برون سر شکوفه ز شاخجهان تازه گردد چو خرم بهشتشود خوب صحرا و بیغوله زشتبگیرد سرزلف آن دِلسِتانز خانه خرامد سوی گلستانگل آگین کند چشمه قند رابه شادی گزارد دمی چند راپیداست حکیم گنجه از رنج کهولت و پیری خسته شده و برای سفر ابدی دلتنگی می کرده.به یاد بیاوریم ابیات پایانی خسرو و شیرین را:خدایا هر چه رفت از سهوکاریبیامرز از کرم کامرزگاریروانش باد جفتِ شادکامیکه گوید باد رحمت بر نظامیرحمت بر نظامی.</description>
                <category>زین کلک خیال انگیز</category>
                <author>سپهر سمیعی</author>
                <pubDate>Wed, 03 Feb 2021 15:38:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جلوه ای از منظومه هفت پیکر، شاهکار جاودان نظامی گنجوی</title>
                <link>https://virgool.io/KELKEKHIYAL/%D8%AC%D9%84%D9%88%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86%D8%B8%D9%88%D9%85%D9%87-%D9%87%D9%81%D8%AA-%D9%BE%DB%8C%DA%A9%D8%B1-%D8%B4%D8%A7%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%D9%88%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%86%D8%AC%D9%88%DB%8C-uwblyrfghdsg</link>
                <description>هر کدام از آثار حکیم نظامی مطابق با طبع و سن و سال و حال و حوای دورانی است که شاعر آن را سروده. مخزن الاسرار را در زمانی سروده که مشغول ریاضت کشی و مراقبه و تهذیب و تربیت نفس خود بوده. لذا مخزن الاسرار کاملا حال و هوای عرفانی و اخلاقی دارد. در مخزن الاسرار، نظامی تلاش می کرده شخصیت و آن گوهر درونی خود را بیابد و قدرت بینش خود را از نگاه سطحی به درجه ای عالیتر برساند که راه گشای خلق آثار بعدی وی شود.خسرو و شیرین اولین داستان بلندی است که به نظم در آورده، و از همان جنس آثاری است که نظامی خیلی دوست داشته بسراید.اثر دوم لیلی و مجنون است که نظامی علاقه ای به سرودن آن نداشته. اما به اصرار پسرش محمد، دست به کار سرودن آن شده و خیلی زود هم از آن فارغ می شود. در مقدمه لیلی و مجنون می گوید که این داستان فاقد آن ظرفیت های لازم است که بتواند زبان بلیغ و ذهن خیالپرداز شاعر را به ترقص و گشت و گذار وا دارد. با اینحال نظامی لیلی و مجنون را می سراید و تا جای ممکن شاخ و برگ هایی به آن می دهد، بصورتیکه به یکی از جاودانه های ادبیات فارسی بدل شده و بسیاری پس از نظامی تلاش می کنند از آن تقلید کنند. و الحاقیاتی که دیگران در طول زمان به لیلی مجنون نظامی افزاده اند هم از سایر آثار او بیشترند، و به قول مرحوم حسن وحید دستگردی، جنایات بسیاری در حق نظامی روا داشته اند. بعنوان مثال، یکی از الحاقیات از زبان نظامی مخاطب را به قوادی تشویق می کند!اما خود نظامی داستان لیلی و مجنون را نمی پسندید و دوست داشت داستان و اثری پرشکوه بسراید. مهد بیرون جِهان ازین ره تنگپای کوبی بس است بر خر لنگعطسه‌ای ده ز کلک نافه گشایتا شود باد صبح غالیه سایمنظور از ره تنگ همان داستان لیلی و مجنون است.کاملا مشخص است که نظامی ارادت بسیار زیادی نسبت به حکیم توس، فردوسی داشته، و تلاش می کرده در عالم سخن جایگاهی هم طراز با فردوسی پیدا کند. او معتقد بوده که سخن تنها یادگاری است که از انسان باقی می ماند.یادگاری کز آدمیزاد استسخن است آن دگر همه باد استنظامی عقیده دارد اگر کسی این مطلب را به درستی درک کند، زندگی جاودانه پیدا خواهد کرد. و در غیر اینصورت عمری بی حاصل و بیهوده را سپری کرده است.جهد کن کز نباتی و کانیتا به عقلی و تا به حیوانیباز دانی که در وجود آن چیستکابدالدهر می‌تواند زیستهر که خود را چنانکه بود شناختتا ابد سر به زندگی افراختفانی آن شد که نقش خویش نخواندهرکه این نقش خواند باقی ماندچون تو خود را شناختی بدرستنگذری گرچه بگذری ز نخستوانکسان کز وجود بی خبرندزین در آیند وزان دگر گذرندو نظامی این را خوب می دانسته که با تقلید و تکرار هرگز نخواهد توانست چنان جایگاهی بیابد. پس آگاهانه تصمیم می گیرد از تکرار مکررات پرهیز کرده و چیزی به کلام فردوسی بیافزاید.آنچ ازو نیم گفته بد گفتمگوهر نیم سفته را سفتمو به این ترتیب داستان زندگی شاهنشاه بهرام گور ساسانی را انتخاب کرده و حاصل کار می شود منظومه زیبای «هفت پیکر».هفت پیکر، یا هفت گنبد، یا بهرام نامه، داستانی به سیاق خسرو و شیرین است. به یاد بیاوریم که نظامی داستان «خسرو و شیرین» را «هوسنامه» نامیده بود. اما هفت پیکر نظامی، آن هوسنامه ای است که نظامی در اوج پختگی و توانایی سروده. از نظر جذابیت های داستان سرایی، هفت پیکر مانند رویایی رنگین و دلپذیر است که هنگام مطالعه انسان را به دنیایی دیگر می برد. و از نظر ظرافت های بلاغت و زیبایی سخن هم در نهایت و بالاترین مرتبه قرار گرفته.خسرو و شیرین تماما از ابتدا تا انتها یک داستان خطی بود. لیلی و مجنون هم همینطور، بعلاوه اینکه لیلی و مجنون داستانی بسیار دست و پاگیر بود. نه بزمی داشت، نه رزم و دلیری آنچنانی، نه سیاحت و جهانگردی. حتی در خود داستان عاشقانه هم تا پایان کار عاشق و معشوق به هم نرسیده و هر دو ناکام از دنیا می روند!لذا نظامی در هفت پیکر کاری می کند که مرغ خیال بی هیچ محدودیتی به هر سو میلش کشید پرواز کند. نتیجتا، هفت پیکر به جای دنبال کردن یک داستان خطی، ترکیبی از یک داستان اصلی است که درون آن هفت داستان فرعی زاییده می شود.بهرام در دوران جوانی میان گنجینه های سلطنتی، صندوقی پیدا می کند که قفلی عجیب بر آن نهاده شده. جویای کلید می شود و نهایتا وقتی صندوق باز می شود، تصویری را درون آن می یابد. روی این تصویر، چهره هفت ماهرخ زیباروی کشیده شده بود. پرس و جو می کند و مشخص می شود ستاره شناسان و منجمان دربار از طریق مطالعه ستارگان آسمان دریافته اند که هفت دختر شاهزاده در هفت اقلیم جهان وجود دارند و چهره این هفت دختر را هم با استفاده از مشخصاتی که از ستارگان استنباط کرده اند ترسیم نموده اند.شاه پس از تثبیت سلطنت و اقتدار شاهنشاهی ایران، هفت شاهزاده را از هفت اقلیم جهان بدست آورده و کاخی با شکوه برای سکونت آنها می سازد. این کاخ هفت گنبد داشته، که هر گنبد به یک رنگ بوده، و شاه هر شب از ایام هفته به یکی از این گنبدها رفته و از پریروی ساکن در آنجا می خواهد تا قصه ای برای او تعریف کند.هر کدام از قصه ها مانند یک قسمت از یک سریال داستانی است که صحنه هایی مهیج و گیرا را به تصویر می کشد. از بزم و عیش و نوش و حوادث می گوید، و در عین حال نکات حکمت آموزی را منتقل می کند که برخواسته از جهانبینی و خِرد و دانش نظامی است.سیر شکل گیری خط داستان اصلی بسیار جالب است. اینکه گویا بهرام نقشه گنجی را پیدا کرده و به دنبال اکتشاف راز این گنج است، و نهایتا این هفت گنجینه هر کدام تبدیل به یک قصه می شود که نظامی برای ما تعریف می کند. یعنی بعبارت دیگر، ما با خواندن داستان به همان گنجی دست پیدا می کنیم که بهرام یافته بود.و در ادامه، قطعه کوچکی از میانه یکی از داستانهای این منظومه بسیار زیبا.قصه را در شب شنبه دختری که در گنبد سیاه ساکن بود برای بهرام شاه تعریف می کند. شخصی در شهری بوده که انسان بسیار خوبی هم بوده، اما همیشه سیاهپوش بوده. معمای قصه هم به همین صورت است که مردی سعی می کند بفهمد دلیل این سیاهپوشی چیست. در جستجوی یافتن این راز، پس از ماجراهایی نهایتا به طریقی گذرش به یک باغ سرسبز و دل انگیز می افتد. همانطور که مشغول گشت و گذار است، ناگهان گروهی از دختران پریروی و دلربا را می بیند که مجلس بزمی برپا داشته اند. یکی از دختران در زیبایی و خوشرویی و خوش اندامی از بقیه بسیار سرتر بود و مشخص بود او خانم است و دیگران کنیزکان این خانم. همینطور که محو جمال و زیبایی این دختر بوده و دزدکی از گوشه ای او را دید میزده، این بانو به یکی از کنیزکان می گوید که احساس می کند مردی نامحرم در این اطراف است.آمد آن بانوی همایون بختچون عروسان نشست بر سر تختعالم آسوده یکسر از چپ و راستچون نشست او قیامتی برخاستپس به یک لحظه چون نشست به جایبرقع از رخ گشود و موزه ز پایشاهی آمد برون ز طارم خویشلشگر روم و زنگش از پس و پیشرومی و زنگیش چو صبح دو رنگرزمه روم داد و بزمه زنگتنگ چشمی ز تنگ چشمی دورهمه سروی ز خاک و او از نوربود لختی چو گل سرافکندهبه جهان آتش در افکندهچون زمانی گذشت سر برداشتگفت با محرمی که دربر داشتکه ز نامحرمان خاک‌پرستمی‌نماید که شخصی اینجاهستپس آن بانو به کنیز دستور می دهد برو و این مرد نامحرم هر که هست دستش را بگیر و پیش من بیاور.خیز و بر گَرد گِرد این پرگارهرکه پیش آیدت به پیش من آرآن پریزاده در زمان برخاستچون پری می‌پرید از چپ و راستچون مرا دید ماند از آن بشگفتدستگیرانه دست من بگرفتگفت برخیز تا رویم چو دودبانوی بانوان چنین فرمودمرد هم از خدا خواسته، بلند می شود و می رود.من بدان گفته هیچ نفزودمکارزومند آن سخن بودمپر گرفتم چو زاغ با طاوسآمدم تا به جلوه‌گاه عروسپیش رفتم ز روی چالاکیخاک بوسیدمش من خاکیخواستم تا به پای بنشینمدر صفِ زیر جای بگزینمخواست به رسم ادب پایین بنشیند، اما بانو اصرار کرد که بیا بالا و کنار من بنشین.گفت برخیز جای جای تو نیستپایه بندگی سزای تو نیستپیش چون من حریف مهمان دوستجای مهمان ز مغز به که ز پوستخاصه خوبی و آشنا نظریدست پرورد رایض هنریبر سریر آی و پیش من بنشینسازگارست ماه با پروینگفتم ای بانوی فریشته خویبا چو من بنده این حدیث مگویتخت بلقیس جای دیوان نیستمرد آن تخت جز سلیمان نیستمن که دیوی شدم بیابانیچون کنم دعوی سلیمانیگفت نارد بها بهانه مگیربا فسون خوانده‌ای فسانه مگیرهمه جای آنِ تست و حکم تراستلیک با من نشست باید و خاستتا شَوی آگه ز نهانی منبهره یابی ز مهربانی منگفتمش همسر تو سایه تستتاج من خاک تخت پایه تستگفت سوگندها به جان و سرمکه برآیی یکی زمان ببرممیهمان منی تو ای سِره مردمیهمان را عزیز باید کردبالاخره بعد از کلی تعارفات، مرد بلند می شود و می رود کنار بانوی خوشگل و زیباروی می نشیند.چون به جز بندگی ندیدم رایایستادم چو بندگان بر پایخادمی دست من گرفت به نازبر سریرم نشاند و آمد بازچون نشستم بر آن سریر بلندماه دیدم گرفتمش به کمندبا من آن مه به خوش زبانیهاکرد بسیار مهربانیهابعد هم شام را آوردند! آن هم یک شام به قول امروزی ها لاکچری!پس بفرمود کاورند به پیشخوان و خوردی ز شرح دادن بیشخوان نهادند خازنان بهشتخوردهایی همه عبیر سرشتخوان ز پیروزه کاسه از یاقوتدیده را زو نصیب و جان را قوتهرچه اندیشه در گمان آوردمطبخی رفت و در میان آوردبعد از غذا و میگساری، نوبت بزن و برقص بود.چون فراغت رسیدمان از خَورداز غذاهای گرم و شربت سردمطرب آمد روانه شد ساقیشد طرب را بهانه در باقیهر نسفته دری دری می‌سفتهر ترانه ترانه‌ای می‌گفترقص میدان گشاد و دایره بستپر در آمد به پای و پویه به دستشمع را ساختند بر سر جایو ایستادند همچو شمع به پایبعد از بزن و برقص، دور دوم میگساری.چون ز پا کوفتن برآسودنددستبردی به باده بنمودندشد به دادن شتاب ساقی گرمبرگرفت از میان وقایه شرمبالاخره بعد از اینهمه شراب خواری و بزن و بکوب، قهرمان داستان که سرش از باده گرم شده، کمی جسارت پیدا کرده و به بانو نزدیک می شود.من به نیروی عشق و عذر شرابکردم آنها که رطلیان خرابوان شکر لب ز روی دمسازیباز گفتی نکرد از آن بازیچونکه دیدم به مهر خود رایشاوفتادم چو زلف در پایشآنقدر پایش را بوسید تا بگوید بس است دیگر نکن.بوسه بر پای یار خویش زدمتا مکن بیش گفت بیش زدممرغ امید بر نشست به شاخگشت میدان گفتگوی فراخعشق می‌باختم ببوس و به میبه دلی و هزار جان با وینام بانو را می پرسد، و پاسخ می شنود «تُرکتاز».گفتمش دلپسند کام تو چیستنامداریت هست نام تو چیستگفت من ترک نازنین اندامنازنین ترکتاز دارم نامگفتم از همدمی و هم کیشینامها را به هم بود خویشیترکتاز است نامت این عجبستترکتازی مرا همین لقبستخیز تا ترک‌وار در تازیمهندوان را در آتش اندازیمقوت جان از می مغانه کنیمنُقل و مِی نوش عاشقانه کنیمچون می تلخ و نُقل شیرین هستنُقل برخوان نهیم و می بر دستیافتم در کرشمه دستوریکز میان دور گردد آن دوریغمزه می‌گفت وقت بازی تستهان که دولت به کار سازی تستخنده می‌داد دل که وقت خوشستبوسه بِستان که یار ناز کِشستچونکه بر گنج بوسه بارم دادمن یکی خواستم هزارم دادتا اینکه بالاخره مرد داستان کارش به جاهای باریک می کشد!گرم گشتم چنانکه گردد مستیار در دست و رفته کار از دستخونم اندر جگر به جوش آمدماه را بانگ خون به گوش آمدخون به جوش آمدن کنایه از نعوظ است. چون در این حالت ضربان قلب تندتر شده و فشار خون بالا می رود.بانو وقتی متوجه این حالت می شود به او می گوید امشب را به بوس و گاز قناعت کن و اگر طوری شد که نتوانستی طبیعت مردانه خود را مهار کنی، یکی از این کنیزان را در اختیارت می گذارم تا امشب در اختیار تو باشد.گفت امشب به بوسه قانع باشبیش از این رنگ آسمان متراشهرچه زین بگذرد روا نبوددوست آن به که بی‌وفا نبودتا بود در تو ساکنی بر جایزلف کش گاز گیر و بوسه ربایچون بدانجا رسی که نتوانیکز طبیعت عنان بگردانیزین کنیزان که هر یکی ماهیستشب عشاق را سحرگاهیستآنکه در چشم خوبتر یابیوارزو را درو نظر یابیحکم کن کز خودش کنم خالیزیر حکم تو آورم حالیتا به مولائیت کمر بنددبه شبستان خاص پیوندندکندت دلبری و دلداریهم عروسی و هم پرستاریآتشت را ز جوش بنشاندآبی از بهر جوی ما ماندگر دگر شب عروس نوخواهیدهمت بر مراد خود شاهیهر شبت زین یکی گهر بخشمگر دگر بایدت دگر بخشماین سخن گفت و چون ازین پرداختمشفقی کرد و مهربانی ساختدر کنیزان خود نهانی دیدآنکه در خورد مهربانی دیدپیش خواند و به من سپرد به نازگفت برخیز و هرچه خواهی سازماه بخشیده دست من بگرفتمن در آن ماه روی مانده شگفتاگر به دنبال نکات حکمت آموز هستید، بقیه داستان را خودتان در هفت پیکر نظامی مطالعه کنید.</description>
                <category>زین کلک خیال انگیز</category>
                <author>سپهر سمیعی</author>
                <pubDate>Mon, 11 Jan 2021 15:05:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاعری از جنس مردم</title>
                <link>https://virgool.io/KELKEKHIYAL/%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%B3-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-tnk36kixnujw</link>
                <description>آیا اخوان ساده‌فهم‌ترین شاعر شعر نو است؟هنگامی‌که «نیما یوشیج»، ققنوس‌وار، اشعار کلاسیک خود را تبدیل به اشعار نو کرد و جنبشی در ادبیات پارسی به وجود آورد، دو نگرش را در رابطه‌با ادامۀ حیات شعر می‌توانستیم متصور باشیم؛ دیدگاه اول این بود که با توجه به نزدیک‌شدن زبان نظم به زبان نثر، از دیریابی شعر نزد تودۀ مردم کاسته شده و درک عمومی از ادبیات نیز به تبع آن افزایش می‌یابد. اما نگرش مقابل آن نیز وجود داشت؛ برداشتن برخی محدودیت‌ها هنگام سرودن شعر، امکان خیال‌‌پردازی شاعر و استفاده از نمادها و استعاره‌های بیش‌تری را فراهم می‌ساخت.با گذشت زمان، مشاهده کردیم که هیچ‌کدام از دو نگرش فوق، به‌طور مطلق صحیح نیست و برخی از شاعران بزرگ معاصر را می‌توان در دستۀ نخست، و برخی دیگر را در دستۀ دوم جای داد. «مهدی اخوان ثالث» عزیز ما را بسیاری از کارشناسان امر، در رستۀ شاعران قابل‌فهم‌تر قرار داده‌اند. مقایسۀ اشعار وی با امثال نیما یوشیج و «احمد شاملو»، ما را به این نتیجه می‌رساند که علی‌رغم نزدیکی زبان شعری وی به سبک خراسانی، و تبعیت او از حماسه‌سرای بزرگ، «ابوالقاسم فردوسی»، م.امید از سادگی بیان بیش‌تری نسبت‌به هم‌عصران خود برخوردار است.حال به بررسی ریشه‌های این موضوع و تأثیرات ناشی از آن می‌پردازیم؛ همان‌طور که پیش از این نیز بیان شد، زبان او به قدما نزدیک است و به‌نوعی می‌توان شعر او را ترکیبی از سنت و مدرنیته دانست. همان‌طور که خود می‌گوید: «من نه سبک‌شناس هستم؛ نه ناقد... من هم از کار نیما الهام گرفتم و هم خود برداشت داشته‌ام... شاید کوشیده‌باشم از خراسان دیروز، به مازندران امروز برسم». گزاف نیست اگر بگوییم مردم ما با اشعار کلاسیک، بیش از اشعار نو مأنوس هستند؛ و این مورد، به نزدیک‌شدن ذهن خواننده به زبان شاعر منجر می‌شود.عنصر دومی که در قابل درک بودن اخوان دخیل است، «عاطفه» است. «اسماعیل خویی» در این باب بیان می‌دارد: «اگر در شعر قدیم ایران، «باباطاهر» را نماد عاطفه بدانیم، شعری که کلام آن از دل برمی‌آید و بر دل می‌نشیند و مخاطب با خواندن آن تمام سوز درون شاعر را در خود بازمی‌یابد، اخوان، فرزند بی‌نظیر باباطاهر در این زمینه ‌است». او در انتقال این عنصر به مخاطب، بسیار قوی عمل کرده و با تلفیق این عاطفه و صلابت سبک خراسانی، معجزه‌ای بی‌بدیل رقم زده‌است.سومین دلیل را می‌توان در پرتوی «از جنس مردم بودن» او یافت. هرگز برای کسب جاه و مقام یا مال و منال دنیا، مدح کسی نگفت و ارزش قلم و ادبیات را بیش از تملق برمی‌شمرد. هنگامی‌که آقای خامنه‌ای او را به سرودن اشعاری چند در وصف نیکویی انقلاب اسلامی دعوت کرد، این شاعر آزاده گفت: «بنای ما بر این است که همیشه بر سلطه باشیم؛ نه با سلطه». و تاوان این سخنش را نیز داد؛ این جملۀ او سبب شد تا مدت زیادی چاپ و انتشار کتاب‌های وی ممنوع باشد و حتی عده‌ای در خیابان او را مورد ضرب و شتم قرار دادند. گرچه بعدها افراد نزدیک به حکومت، این قضیه را تکذیب کردند و بر روابط حسنۀ مهدی اخوان ثالث و جمهوری اسلامی تأکید کردند؛ الله اعلم...دلیل آخر، که شاید مهم‌ترین دلیل نیز باشد، تمایل او به سُرایش شعر «اجتماعی» بود. وی در گفت‌وگو با مجلۀ «آدینه»، در انتقاد از شعر دهۀ شصت بیان می‌دارد: «شعر در وهلۀ اول، باید بتواند با جامعه، تاریخ و مردم ارتباط برقرار کند». هنگامی‌که به معروف‌ترین اشعار اخوان نگاه می‌کنیم، ردپای این موضوع را مشاهده می‌کنیم؛ سرآمد همۀ آن‌ها، شعر بی‌نظیر «زمستان» است. در دورانی که پس از کودتای ننگین 28 مرداد 1332، جامعۀ ما فسرده، یخ‌زده و غمگین بود و نفسی که از گرمگاه سینه بیرون می‌آمد، ابری تاریک می‌شد، شاعر، نقش خویش را با تنها ابزارش (کلمه) ایفا می‌کند و به‌معنای حقیقی، یک «کنش اجتماعی» انجام می‌دهد و مردم را با خود همراه می‌سازد:«سلامت را نمی خواهند پاسخ گفتسرها در گریبان استکسی سر بر نیارد کرد پاسخ‌گفتن و دیدار یاران رانگه جز پیش پا را دید، نتواندکه ره تاریک و لغزان استوگر دست محبت سوی کس یازیبه اکراه آورد دست از بغل بیرونکه سرما سخت سوزان است...»البته یک نکته را باید در این‌جا مدنظر قرار داد و آن هم مرز باریک میان «عامه‌پسندی» و «ابتذال» است. شاید م.امید را می‌توان یکی از بهترین نمونه‌هایی نامید که در عین عامه‌پسندی، از ابتذال دور است و قلم را فدای رضایت خاطر تودۀ مردم نمی‌کند؛ معضلی که امروزه در تمامی زمینه‌های هنر، علی‌الخصوص ادبیات، بسیار شاهدش هستیم.متن را با تعریف «شعر» از زبان اخوان ثالث به پایان می‌رسانم؛ عبارتی که هرچه آن را تکرار کنیم، باز هم تازگی دارد: «شعر محصول بی‌تابی آدمی است؛ در لحظاتی که در پرتو شعور نبوت قرار می‌گیرد».</description>
                <category>زین کلک خیال انگیز</category>
                <author>سید محمدحسین قاسمی</author>
                <pubDate>Mon, 10 Aug 2020 16:25:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیر حافظ</title>
                <link>https://virgool.io/KELKEKHIYAL/%D9%BE%DB%8C%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-ghcx8mnnhfh8</link>
                <description>حضرت حافظ معتقد است در سیر و سلوک به یک خضر راه به یک پیر به یک راهنما نیاز است. کسی که همت خودش را خرج سالک نماید. همت یعنی توجه کامل پیر به سالک برای اینکه نلرزد... نکته جالب هم این است که حافظ معتقد است همت را از پیری که الان زنده نیست هم می توان دریافت کرد. حالا ببینیم پیر حافظ کیست؟طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کفگر بکشم زهی طرب ور بکشد زهی شرفطرف کرم ز کس نبست این دل پر امید منگر چه سخن همی‌برد قصه من به هر طرفاز خم ابروی توام هیچ گشایشی نشدوه که در این خیال کج عمر عزیز شد تلفابروی دوست کی شود دستکش خیال منکس نزده‌ست از این کمان تیر مراد بر هدفچند به ناز پرورم مهر بتان سنگدلیاد پدر نمی‌کنند این پسران ناخلفمن به خیال زاهدی گوشه‌نشین و طرفه آنکمغبچه‌ای ز هر طرف می‌زندم به چنگ و دفحافظ دو گروه از مدعیان را رد می کند:بی خبرند زاهدان نقش بخوان ولاتقلمست ریاست محتسب باده بده ولاتخفصوفی شهر بین که چون لقمه شبهه می‌خوردپاردمش دراز باد آن حیوان خوش علفدر ادامه پیر خود را معرفی می کند:حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدقبدرقه رهت شود همت شحنه نجفحافظ اهل اسم خاص آوردن در شعر نیست. ولی اینجا به صراحت به امیرالمومنین اشاره می کند. حافظ در ابیات دیگر تصریح شدیدتری دارد:منابعhttps://www.aparat.com/v/8KeJ7</description>
                <category>زین کلک خیال انگیز</category>
                <author>borna519</author>
                <pubDate>Sat, 08 Aug 2020 15:33:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاشقانه هایی از جنس شعر و غزل! پست دوم</title>
                <link>https://virgool.io/KELKEKHIYAL/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%B3-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%88-%D8%BA%D8%B2%D9%84-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-pazhlljad7u3</link>
                <description>خوی بد دارم ملولم تو مرا معذور دارخوی من کی خوش شود بی‌روی خوبت ای نگاربی‌تو هستم چون زمستان خلق از من در عذاببا تو هستم چون گلستان خوی من خوی بهاربی‌تو بی‌عقلم ملولم هر چه گویم کژ بودمن خجل از عقل و عقل از نور رویت شرمسارآب بد را چیست درمان باز در جیحون شدنخوی بد را چیست درمان بازدیدن روی یارآب جان محبوس می‌بینم در این گرداب تنخاک را بر می‌کنم تا ره کنم سوی بحارشربتی داری که پنهانی به نومیدان دهیتا فغان در ناورد از حسرتش اومیدوارچشم خود ای دل ز دلبر تا توانی برمگیرگر ز تو گیرد کناره ور تو را گیرد کنار!!</description>
                <category>زین کلک خیال انگیز</category>
                <author>مرتضی دهقان</author>
                <pubDate>Sat, 01 Aug 2020 15:15:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاشقانه هایی از جنس شعر و غزل! پست اول</title>
                <link>https://virgool.io/KELKEKHIYAL/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%B3-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%88-%D8%BA%D8%B2%D9%84-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-dazf2i6yqbc7</link>
                <description>بیت بیت غزلم شوق پریدن داردوه که دیدار غزل درد کشیدن داردچشم نرگس شده ات باده پرستم کردهسعی بین حرم و میکده دیدن داردتوبه کردم که قلم دست نگیرم اماهاتفی گفت که این بیت شنیدن داردوخدا خواست که یعقوب نبیند یک عمرشهر بی یار مگر ارزش دیدن داردصحبت از قیمت این غمزه و آن ناز مکنناز عاشق کشت ای دوست خریدن داردعجب این نیست که آهوی دلم صید تو شدطعم شهد لب صیاد چشیدن داردآن زمانی که آب و گلت را بسرشتزیر لب گفت که این روح دمیدن داردقصه ی دست و ترنج است تماشاگه عشقشکر وصل رخ تو جامه دریدن دارددیدن روی تو راه دگری می خواهدشرح دیدار تو از شعر بریدن دارد!!محمود زارع</description>
                <category>زین کلک خیال انگیز</category>
                <author>مرتضی دهقان</author>
                <pubDate>Fri, 31 Jul 2020 21:43:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر زیبای مادر</title>
                <link>https://virgool.io/KELKEKHIYAL/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-o9mzjj4wvgd3</link>
                <description>سلام خدمت دوستان عزیز. دایی من در آبان 97 یه قصیده در وصف مادر توی مراسم تشییع مادربزرگ من سرود که کاغذ رو ازش گرفته بودم و الان تصمیم گرفتم منتشر کنم. امیدوارم لذت ببرید. این شاعر از روحیه بالایی در سرودن شعر برخوردار هست و من همیشه اشعار داییم رو میخوندم و لذت میبردم.مادر:آنکه از مهر و وفا دارد نشانی، مادر استمایه عشق و امید زندگانی، مادر استآنکه از جان می گذارد مایه اندر روزگارآری آری بی گمان اندر معانی، مادر استلاله ی پژمرده ی بستان و باغ عشق و مهرآن گل خوش رنگ و بوی ارغوانی، مادر استآن عزیز جان‌فدا کاندر شبستان حیاتمی گدازد همچنان شمع شبانی، مادر استای جوانِ ناز کز کف مهر مادر داده ایخوب میدانی خدای مهربانی، مادر استآنکه اندر سینه ی مشتاق فرزندان خویشیاد و نام اوست عمری جاودانی، مادر استآنکه شبها در کنار گاهواره می کندهمچنان شمع سحرگه بی زبانی، مادر استآنکه فقدانش در آتش میکِشد کانون جانآنکه باشد داغ او درد نهانی، مادر استشامگاهان تا سحرگه بر سرت گهواره استآنکه بیدار و تو در خواب گرانی، مادر استآنکه گیرد خواب از چشم و شبانگه تا به صبحمی کند بالای لایَش نغمه خوانی، مادر استآنکه باشد زیر گامش بهشت جاودانآنکه داده در رهت عمر و جوانی، مادر استگر که امروز اینچنین شیرین زبانی میکنیآنکه آموزد تو را شیرین زبانی، مادر استآنکه از نقل مرتضی و مصطفاتآنکه در قرآن ازو باشد بیانی، مادر استآنکه فرزندان خود را همچو گل می پروردوانکه بر گلها نماید باغبانی، مادر استآنکه عمری می گدازد پای فرزندان خویشاز جوانی تا زمان ناتوانی مادر استسایه ی مادر اگر از سر رود حس می شودتا بدانی آنکه بودت سایه بانی، مادر استکیست آنکس کو بنای زندگی بنهاده است؟در حقیقت زندگی را هم مبانی، مادر استآنکه مهر و زندگانی را ببخشد رایگانآنکه آرد زندگی را مژدگانی، مادر استآنکه داغش از دل پر غم زبانه می کشدآنکه از دل می برد تاب و توانی، مادر استآسمان زندگی هرگز ازو خالی مبادآن فرشته خوی و ماه آسمانی، مادر استگفتمش اندر مَثَل آن کو ندارد مِثل کیست؟بی تأمل گفت با من کای فلانی، مادر استماجرای عشق او دارد سری بی حد درازآنکه دارد ماجرایش داستانی، مادر است</description>
                <category>زین کلک خیال انگیز</category>
                <author>هاشمی</author>
                <pubDate>Tue, 14 Apr 2020 22:18:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخر چگونه شرح دهم در چه حالی ام</title>
                <link>https://virgool.io/KELKEKHIYAL/%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%B4%D8%B1%D8%AD-%D8%AF%D9%87%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%DA%86%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D9%85-jvwioog6mhq0</link>
                <description>باغبان گل های قالیمن باغبان خسته گل های قالی امآتشفشان خفته به کوهی خیالی امدر ما امید رنگ سزاوار عشق بوداما هنوز سر به هوا لاابالی امدر شک همیشه روزنه ای از امید هست؟!آخر چگونه شرح دهم در چه حالی اماین ماه، ماهِ صوم و صیام و صلاه هاستچون شرح آیه های عَبَس، انفعالی امتنها میان خیل سوالات بی جوابدر پاسخ، چگونه ای؟ گویم که عالی اممارا براهِ شرعِ شیوخان صراط نیستمن دلسپار دلبر ابرو هلالی امتنها میان جمع حسابان رمیده امدست زمانه میدهدم گوشمالی ام [1]#کاتب _______________پ.ن[1]: منی که لفظ شراب از کتاب میشستمزمانه کاتب دکان می فروشم کرد</description>
                <category>زین کلک خیال انگیز</category>
                <author>روجوف مفرحه</author>
                <pubDate>Tue, 07 Apr 2020 12:26:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر نو و انواع آن</title>
                <link>https://virgool.io/KELKEKHIYAL/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%86%D9%88-%D9%88-%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B9-%D8%A2%D9%86-wkcpyuza2ebt</link>
                <description>شعر کهنشعر کهن فارسی یا شعر کلاسیک قدمتی بیش از ۱۱۰۰ سال دارد. این  گونه شعر کاملاً موزون بوده و وزن آن بر پایه‌ی ساختاری است که «عروض» (وزن  شعر فارسی) نام دارد. ساختار اوزان عروضی بر پایه‌ی طول هجاهاست. هر مصراع  به قالب‌هایی تقسیم می‌شود که هجاها باید در آن قرار گیرد. تفاوت شعر  هجایی، با شعر عروضی در وجود همین قالب‌هاست؛ شعر هجایی در قالبی قرار  نمی‌گیرد.انواع شعر کلاسیک فارسی:مثنوی - قصیده – غزل – مسمط – مستزاد – ترجیع‌بند – ترکیب‌بند – قطعه – رباعی - دوبیتی – تک‌بیت - چهارپاره.شعر نوشعر  نو فارسی عنوانی در برابر شعر کهن فارسی است که قرن ۱۴ هجری به وجود آمد و  از آنجا که در وزن عروضی و قالب از شعر کهن پیروی نمی‌کند، آن را «شعر نو»  می‌نامند. این گونه از شعر در فرم و محتوا آزادی بسیاری به شاعر می‌دهد. شعر  نو شامل قالب‌های نیمایی، سپید و موج نو است و در قالب‌های دیگر بر اساس  توجه شاعر به زبان و مفاهیم روز، عنوان «نو» به عنوان پسوند به نام قوالب  افزوده می‌شود، مانند غزل نو. منظومه‌ی «افسانه» اثر نیما یوشیج را سرآغاز  شعر نو می‌دانند. شعر نو به لحاظ محتوا و جریان‌های اصلی ادبی، کاملاً  با شعر کلاسیک متفاوت است و از جهت فرم و تکنیک، ممکن است همانند شعر  کلاسیک موزون باشد یا نباشد؛ یا وزن آن عروضی کامل باشد یا ناقص. استفاده  از قافیه در شعر نو آزاد است.چون شعر نیمایی قبل از اشکال دیگر اشعار  نوظهور رشد کرده‌ است، غالباً شعر نیمایی را با اصطلاح شعر نو برابر  می‌دانند، همینطور برای کلیت شعرهای غیرسنتی معاصر نیز اصطلاح شعر نو به  کار می‌رود. در یک تقسیم‌بندی کلی به ترتیب شکل‌گیری، انواع شعر نو را می‌توان به سه دسته کلی تقسیم کرد:شعر نیمایی: وزن عروضی دارد، اما جای قافیه‌ها مشخص نیست؛ مثل اشعار اخوان ثالث، فروغ فرخزاد و سهراب سپهری.سپید: هرچند آهنگین است، اما وزن عروضی ندارد و جای قافیه‌ها در آن مشخص نیست مثل برخی اشعار شاملو.موج نو: نه قافیه دارد و نه وزن عروضی؛ فرق آن با نثر در تخیل شعری است. موج نو به پیچیدگی معروف است، مثل برخی اشعار احمدرضا احمدی.شعر نیماییشعر  نیمایی سبکی از شعر معاصر فارسی است که نخستین نمونه‌ی شعر نو در ادبیات  فارسی بوده و برآمده از نظریه‌ی ادبی نیماست. تحول نیما در دو حوزه‌ی فرم و  محتوای شعر کلاسیک فارسی بود.باتوجه به مقدمه‌ی کوتاهی که نیما بر شعر «افسانه» نوشته، ویژگی‌های آن به شرح زیر است:- نوع تغزل آزاد که شاعر در آن به گونه‌ای عرفان زمینی دست پیدا کرده ‌است.- منظومه‌ای بلند و موزون که در آن مشکل قافیه پس از هر چهار مصراع با یک مصراع آزاد حل شده‌ است.- توجه شاعر به واقعیت‌های ملموس و در عین حال نگرش عاطفی و شاعرانه‌ی او به اشیاء.- فرق نگاه شاعر با شاعران گذشته و تازگی و دور بودن آن از تقلید.- نزدیکی آن به ادبیات نمایشی در پرتو شکل بیان محاوره‌ای.- سیر آزاد تخیل شاعر در آن.- بیان سرگذشت بی‌دلی‌ها و ناکامی‌های خود شاعر که به طرز لطیفی با سرنوشت جامعه و روزگار او پیوند یافته‌است. پنج  سال پیش از آن‌که نیما «افسانه» را بسراید، صدرالدین عینی در وزنی نزدیک  به همان وزن شعری سروده ‌بود به نام «مارشِ حریت». علاوه بر او، از  ابوالقاسم لاهوتی و تقی رفعت نیز به عنوان شاعرانی یاد می‌شود که پیش از  نیما دست به سرایش شعر نو زده‌اند. شمس لنگرودی می‌نویسد: «نخستین شعر نو  را در ایران، ابوالقاسم لاهوتی در سال ۱۲۸۸ خورشیدی سروده است. هرچند  بسیاری این صفت را به تقی رفعت نسبت می‌دهند.»برای خواندن ادامه‌ی مطلب درباره‌ی شعر سپید، شعر حجم، شعر دیگر و شعر ناب اینجا کلیک کنید.</description>
                <category>زین کلک خیال انگیز</category>
                <author>Laklakbook</author>
                <pubDate>Mon, 10 Feb 2020 14:29:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مقدمه ای بر شعر</title>
                <link>https://virgool.io/KELKEKHIYAL/%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-d0i02wbvn1lz</link>
                <description>تعریف شما از شعر چیست؟ شاید بگویید شعر کلامی است موزون ( آهنگین)که قافیه و ردیفی هم در انتها دارد. ولی این طور نیست. بیت های ذیل را ببینید :این هر دو شعر نیستند بلکه باید «نظم » نامیدشان. یعنی « گفته ای منظم و آهنگ دار».در حقیقت شعر سخنی ست موزون و خیال انگیز . شاید این بهترین تعریف از شعر باشد. منظور از وزین بودن یعنی آهنگ داشتن کلام و منظور از خیال انگیزی یعنی استفاده از صنایع مختلف ادبی در شعر که آن را از حالت عادی خارج و وهم انگیز یا رازگونه اش کند:راستش را بخواهید هنوز کسی تعریف کامل و مانعی از شعر نکرده است و اگر از شاعران تعریف آن را بپرسید می گویند: «چه سوال سختی می پرسید! خودمان هم دقیقا نمی دانیم شعر چگونه کلامی ست. فقط این را می دانیم که چه گفته ای شعر است و چه چیزی شعر نیست»! خوب است بدانید شعر در هیچ عصر و زبانی تعریف پذیر نبوده و ربطی هم به زمان و زبان ما ندارد. البته این دلیل نمی شود که هیچ بزرگی تعریفی از شعر ارائه ندهد؛ هر کس سعی کرده بر این اسب سرکش لجامی زده و درتعریفی رامش کند با این حال هیچ تعریفی از شعر، جامع و مانع نیست.لزوم قد کشیدن شعر فارسیبا ظهور جنبش مشروطیت در ایران و ارتباط بیشتر هموطنان با خارجه و لزوم حرکت از سنت به مدرنیته خواست  و گرایشات جامعه عوض شد و شاعران احساس کردند باید شعرشان را بیشتر با زندگی مردمان تطابق دهند. شیوه ی کلاسیک سرودن چیزی نبود که آنان و مخاطبانشان را راضی نگه دارد.ایشان ظرف شعر کلاسیک را برای بیان احساس و دیدگاه های خود کوچک می دیدند و از طرفی رو به هر مضمونی می کردند کهنه و از قبل بیان شده بود. اگر قرار بود از عشق  بسرایند قبلا بهترش را حافظ یا سعدی گفته بودند و اگر می خواستند حالشان را بیان کنند شعر کلاسیک نمی توانست آن را خوب تصویر کند.《منصور》بسیار بارها بود که توسط شاعران بالای دار رفته بود و اعدام مجددش لزومی نداشت.《دیوانه》هم فراوان بار با 《پروانه،《 همخانه》و همقافیه شده بود.شاعر دوست داشت از چیز دیگر و با زاویه ی دید دیگری بگوید. جام و ساغر و مغبچه و این چیزها هم که دیگر به کار نمی آمد.راستش شعر قدیم در حال و هوای قدیم گفته شده بود و این مضمون های تکراری و موضوعات نخ نما دیگر توان اقناع مخاطب عصر جدید را نداشت.سراینده ی شهر نشین، دیگر در اطرافش ساربانی را نمی دید که به او بگوید آهسته ران ،چون آرام جانم مسافرت شده. ده زبان داشتن نرگس هم در عصر خبر زیاد به در نمی خورد .با آمدن برق و روشنائی به شهر ها دیگر پروانه ها از حضور شمع تا حدود زیادی محروم شده بودند و وسایل ارتباط جمعی با سرعتی که آورده بودند غم مجنون در فراق لیلی را می کاستند. پس از آنجائیکه احتیاج مادر اختراع است باید کسی می آمد و حرکتی می زد. بالاخره با انتشار کتاب «افسانه» نیما یوشیج شعر نو متولد شد. شعری که به تبعیت از شعر اروپا خود را از دام قافیه و ردیف آزاد کرده .شعر نو شعری است موزون که آوردن یا نیاوردن قافیه در آن اختیاری ست.بدین صورت کار شاعران راحت تر و ظرف بیان احساساتشان بزرگتر شد.با ظهور نیما سالها دعوا بین موافقان و مخالفان نوع شعر پیشنهادیش داغ بود .البته به نظر می رسد این دعواها پس از انقلاب 57 به نفع شعر نو پایان پذیرفته و همگان این کلام بی تعریف را در ظرف نیمایی و نوینش و در کنارگونه ی قدیمی تر قبول کرده باشند.این رشته سر دراز دارد...کار نو آوری به همینجا ختم نشد و یک چهره ی جنجالی گام دوم بسط شعر را بلافاصله پس از نیما برداشت. احمد شاملو را می گویم. او &lt;&lt; شعر سپید&gt;&gt; را بنیان نهاد. کاری که مخالفان زیادی برای وی دست و پا کرد؛ از جمله خود مرحوم نیما. شاملو در شعر سپید که از «شعر سپید فرانسوی »اقتباسش کرده تیر دوم انقلاب شعری را رها کرد. تیر اول را نیما با کم قافیه کردن شعر و نوشتن سطرها زیر هم انجام داده بود و اکنون شاگردش شعر را «بدون وزن»ارائه می داد. راستی آیا سپید هم شعر است؟ شاعران کنونی که متفقاً می گویند «هست »ولی جالب است بدانید خود شاملو گفته «این چیز ها اسمش شعر نیست».یکی از نقادان شعر شاملویی استاد محمد رضا شفیعی کدکنی است.احمد شاملو:د‌ل‌های ما که به هم نزدیک باشنددیگر چه فرقی می‌کندکه کجای این جهان باشیمدور باش اما نزدیکمن از نزدیک بودن‌های دور می‌ترسمسال 1325 بود که شعرسپید در قفای شعر نیمایی متولد شد ولی کار نوآوری در کلام به همینجا خاتمه نیافت . انگار دو بچه برای گردانندگان کارگاه خیال کافی نبود که به سرعت سر و کله ی باقی موالید ساحت شعر هم پیدا شد. می توان در یک کلام همه ی این جدید تر از سپید ها را شعر «موج نو» نامید.هایکو(شعرژاپنی)،شعر کوتاه،طرح،کاریکلماتور، حرکت، شعر آزاد، حجم،کلمات قصار،آنک و ترانک اسمهایی است که به انواع متفاوت این شعر ها اطلاق شد. نیما قافیه را برداشت .شاملو وزن را و افرادی مانند نصرت رحمانی و احمد رضا احمدی علاوه بر این که وزن را به مرخصی فرستادند ، تا توانستند شعر را کوچکتر و موجزتر نوشتند  و پیچیده اش کردند طوری که همزمان با انتشار شعرهاشان باید خودشان را هم به صفحه منگنه کرد تا متوجه شد منظورشان از هر سطر چه بوده است. تعریف اینان از سروده هایشان این است که شعر آن چیزی ست که شعریت دارد و تفاوتش با نثر همین است.من در اینجا اسم دو نفر را آوردم ولی موج نو کودکی ست که هنوز معلوم نیست چه کسی او را زاده . احمد رضا احمدی:شتاب مکنکه ابر بر خانه ات بباردو عشقدر تکه ای نان گم شودهرگز نتوانآدمی را به خانه آوردآدمی در سقوط کلماتسقوط می‌کندو هنگام که از زمین برخیزدکلمات نارس رابه عابران تعارف می‌کندآدمی را تواناییعشق نیستدر عشق می‌شکند و می‌میردچه موافق باشیم و چه مخالف شاعران هم روزگارمان به استقبال تمام گونه های ذکر شده رفته اند و تکریمشان می کنند و در یک کلام «آن را شعر می دانند». این ها همه شعرند حتی اگر تن شاملو هم در گور بلرزد.در این بازار داغ امیدوارم گونه ی بعدی شعر را شما تولید کنید.در پایان این را اضافه کنم که «غزل» به عنوان نجیب ترین صورت از شعر فارسی پس از این تغییرات گستره  در شعر،گردی از خود تکاند، به شکل به روز شده اش به صحنه آمد ،خودی نشان داد و الحق که در این آوردگاه خوش درخشید.عشقی که دیروز با غزل نشان داده می شد امروز هم جاریست البته متناسب با تمایلات انسان امروزی. غزلی از استاد محمد علی بهمنی:این جا برای از تو نوشتن هوا کم استدنیا برای از تو نوشتن مرا کم است!اکسیر من! نه اینکه مرا شعر تازه نیستمن از تو می نویسم و این کیمیا کم استسرشارم از خیال؛ ولی این کفاف نیستدر شعر من حقیقت یک ماجرا کم استتا این غزل شبیه غزل‌های من شودچیزی شبیه عطر حضور شما کم استگاهی تو را کنار خود احساس می کنماما چقدر دل خوشیِ خواب‌ها کم است!خون هر آن غزل که نگفتم به پای توستآیا هنوز آمدنت را بها کم است!؟https://virgool.io/@hajiagha/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C-%D8%B3%D9%87%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D9%86%D8%B4%D9%86%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%AF-d9avtnmfziwm</description>
                <category>زین کلک خیال انگیز</category>
                <author>عمومی</author>
                <pubDate>Thu, 28 Nov 2019 11:18:59 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>