پراکندهجات
این روزها مدام به این فکر میکنم که پاشم یک کاری انجام بدم. کارهای دانشگاهم رو که البته نمیتونم پیش ببرم. انجام دادن بقیهی کارها هم خیلی مسخره بهنظر میرسه وقتی مهمترین کار این روزهام رو نتونستم انجام بدم. دست و دلم به انجام هیچ کاری نمیره. نمیتونم حتی برای زنده نگه داشتن امید توی دلم قدمی بردارم. دیدن دوستهام کمککنندهاس ولی مثل قبل نیست. هیچچیزی مثل قبل نیست و چیزی که عجیبه اینه که این «قبل»ای که ازش حرف میزنم نه مربوط به چند سال پیش بوده و نه حتی باز هم دوران خوبی محسوب میشده. صرفا زمانی بوده که میتونستیم کارهامون رو پیش ببریم(نه الان که همگی بدون اینترنت فلج شدیم و حتی یک فایل درسی نمیتونیم جابهجا کنیم چه برسه به کارهایی مثل اپلای) و در کنارش هم تفریحات مسخره و کوچیکی مثل چرخیدن توی کانالهای تلگرام و توییتر و تیکتاک داشتیم.
مردمی رو میبینم که میان توضیح میدن که چرا قطعی اینترنت زندگیشون رو مختل کرده و سعی میکنن توضیح بدن که اینترنت صرفا برای مردم تفریح نبوده و خیلیها دارن کسب و کارشون رو از دست میدن و با دیدن حرفهاشون دلم به حال خودمون میسوزه. به اینکه به یک مشت زبون نفهم باید توضیح بدیم که چرا یک انسان توی سال 2026 نیاز به اینترنت داره. به اینکه مردم احساس میکنن که باید از حق طبیعی خودشون اینجوری دفاع کنن در حالی که تو حتی اگه برای مسخرهترین دلایل هم تا الان از اینترنت استفاده میکردی باز هم چیزیه که حقات بوده و نیازی به توضیح دربارهاش نداری.
دلم برای خودم و مردم میسوزه. به حال وضعیتی که داریم. به اینکه حتی نمیتونیم دربارهی این چیزها صحبت کنیم. به اینکه مترسکها چجوری تریبون رو دست خودشون گرفتن و صدای مردم رو خفه کردن تا فقط صدای خودشون شنیده بشه و بعد از اینکه صدای مردم در نمیاد احساس پیروزی میکنن. انگار نه انگار که خودشون این صدا رو خفه کردن. شبکه خبر رو که نگاه میکنی ایران روزی 10 بار داره در برابر دجمنانش پیروز میشه و این پیروزی انقدر واقعیه که مردم هنوز حتی حق ندارن به هم پیامک بدن که این پیروزی رو جشن بگیرن. انقدر واقعیه که کامنتای زومیت یک روز در میون باز و بسته میشه. انقدر واقعیه که توی همین ویرگول بخشهای مختلف رو میبندن و کامنتها رو محدود میکنن.
نمیدونم تا کی میتونم ادامه بدم. نمیدونم فرداها رو به چه امیدی از خواب بیدار بشم. بیدار بشم تا بشینم تک تک روزهای جوونیم رو تماشا کنم که چجوری از دست میرن؟ بیدار شم تا خبر کشته شدن هموطنهام دنبال کنم؟ بیدار بشم تا ببینم چجوری در همهچیزو رو به مردم بستن و توی رسانههای خودشون بهمون پوزخند میزنن؟ بیدار شم که چیکار کنم؟ چه کاری الان از دستم برمیاد؟ این زندگی برای ما جز زجر کشیدن چی داشته؟
از همون سال 98 با آدمهای زبون نفهم اطرافم بحث میکردم و امید به تغییر داشتم. نه آدمهای زبون نفهم اطراف من تغییر کردن و نه هیچ چیز دیگهای توی مملکت تغییر کرد. روز به روز هممون بدبختتر شدیم و اون نور امید انقدر کمرنگ شد که الان جز سیاهی هیچچیزی اطرافم نمیبینم. این سیاهی رو نه وصل شدن اینترنت درست میکنه و نه برگردوندن زمان به عقب. این بدبختی رو صد سال خوشبختی هم نمیتونه بشوره ببره.
این روزها برام عذابآورن. اونقدری که حس میکنم حتی اتفاق نیفتادن. احساس میکنم زندگی جای دیگهای جریان داره و من دارم از دور فقط بهش نگاه میکنم. مثل اینه که انگار پشت پنجرهی یک خونه وایمیسی و داخل رو نگاه میکنی و خودت رو اونجا میبینی. زندگیات داره اتفاق میفته ولی تو اونجا نیستی. تو پشت پنجره داری نگاهش میکنی.
مطلبی دیگر در همین موضوع
تجربه سخت در همکاری با آپارات !
مطلبی دیگر در همین موضوع
خودتون تقریباً میدونید کدوم بانک
بر اساس علایق شما
سبک تر از سکوت