<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات مدرسه کارکست</title>
        <link>https://virgool.io/KarcastSchool/feed</link>
        <description>توی این پادکست میریم سراغ بهترین محتوای آموزشی برای شروع استارتاپ و از این محتوای آموزشی مرحله‌به‌مرحله با هم میریم جلو و سعی میکنیم یادبگیریم چطوری به صورت موفقیت‌آمیز استارتاپ خودمون رو شروع کنیم.
شما اینجا میتونید متن هر اپیزود رو یه هفته بعد از انتشارش بخونید و داشته باشید.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 12:01:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/publication/rw2uval5td3j/i9tjko.png</url>
            <title>مدرسه کارکست</title>
            <link>https://virgool.io/KarcastSchool</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مدرسه استارتاپ 10: ساخت MVP</title>
                <link>https://virgool.io/KarcastSchool/%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%BE-10%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AAmvp-xr8fj24dqfq7</link>
                <description>تا اینجای مدرسه ی کارکست در مورد این حرف زدیم که قبل از شروع استارتاپمون باید چیکار ها بکنیم. اگه روند مدرسه رو تا اینجا دنبال کرده باشید الان یه ایده دارید، با کاربرها درمورد ایدتون حرف زدید و نظرشون رو میدونید و یک یا چندتا هم بنیانگذار دارید که میخوان باهاتون کار کنن. در مورد اینکه ایدتون رو چطوری به سرمایه گذار های احتمالی توضیح بدید هم حرف زدیم. حالا وقتشه شروع کنیم به ساختن محصول. قراره توی این اپیزود یاد بگیریم چطوری برای MVP مون برنامه ریزی کنیم و چطوری شروع کنیم به ساختنش.10نوشته‌ای که می‌خونید، متن اپیزود یازدهم پادکست مدرسه کارکست هست. این قسمت و اپیزودهای جدید کارکست رو می‌تونید از وبسایتمون ،کست باکس،اپل،گوگل،اسپاتیفای،ناملیک گوش کنید.سلام. این اپیزود 10م مدرسه کارکسته، اولین اپیزود از فصل دوم. یه مدتی نبودیم، سرمون شلوغ بود، ببخشید ولی خب خوشحالیم که دوباره میتونیم مدرسه ی کارکست رو بسازیم. همونطوری که قبلا هم گفته بودیم فصل یک قرار بود در مورد این باشه که چه چیزایی رو قبل از شروع کردن استارتاپمون باید بدونیم. فصل دوم قراره مخصوص این باشه که حالا که میخوایم استارتاپمون رو شروع کنیم چیکار کنیم. همونطوری که اول اپیزود گفتم، قراره تا اینجا شما یه ایده داشته باشید، با کاربر ها در مورد ایدتون حرف زده باشید، هم بنیانگذار هم داشته باشید. بجز هم بنیان گذار اگه هرکدوم دیگه از چیزهایی که گفتیم رو ندارید، اول باید برید سراغ فصل یک دوباره و اینها رو با خودتون بیارید. البته که یادگرفتن این چیزایی که میگیم ضرری نداره برای کسی، احتمالا کلی هم منفعت داره ولی میخوام که همین اول کار بگم که اگه اونچیزایی که لازمه رو الان ندارید و اون فرآیند رو تجربه نکردید، قطعا این فصل کمتر روتون تاثیر میذاره. حالا دیگه من عادتمه، حرف زیادی نزنم بریم سراغ اصل داستان ساختن MVP.Minimum viable product(MVP)من کلا از اسم گذاشتن روی چیزای مختلف خیلی خوشم نمیاد. ینی بیخودی یه سری کلمه ی قلمبه سلمبه میگیم همه رو گیج میکنه دیگه. ولی مفهوم MVP چیز مهمیه، انگار اصلا تبدیل شده به فرهنگ جامعه ی استارتاپی توی دنیا. خب آقا اصلا MVP چیه؟ MVP یه چیزیه که از یه کتابی دراومده اولین بار به اسم لین استارتاپ. کتاب لین استارتاپ رو به صورت خیلی خیلی خلاصه ما توی اپیزود 16 کارکست تعریف کردیم. خود کارکست ها نه مدرسه. حالا یه خلاصه که بخوایم بگیم MVP چیه، در واقع MVP اون حداقل ممکنیه که میشه باهاش یه ایده رو تست کرد. حالا مفصل حرف میزنم در مورد اینکه حداقل ممکن ینی چی. MVPمخفف Minimum viable productه. ینی حداقل محصول قابل ارائه. هدفمون از ساختن MVPاینه که بتونیم باهاش این امکان رو درست کنیم که کاربر ها با ایدمون بازی کنن. اون چیزی که داریم توصیف میکنیم رو لمس کنن. بتونن بهتر بهمون نظرشون رو بگن. این MVPآروم آروم پیشرفت میکنه و جلو میره تا تبدیل بشه به محصول اصلیمون. حالا توی این فرآیند MVP و این صحبتا کلی اشتباه رایج هست که آدما انجام میدن که میخوایم توی این اپیزود در موردشون صحبت کنیم. یکم مشخص کنیم هدفمون چیه، چطوری قراره بهش برسیم و این داستان ها. یه کمی هم تعریف میکنیم از استارتاپ های خیلی موفق که اونا MVPشون چطوری بوده.کسی که این ارائه رو درست کرده آقای مایکل سیبله. توی فصل یک هم ازش حرف زدیم. دوتا استارتاپ خودش توی وای کامبینیتور داشته. یدونه 2007 یدونه 2012. بعدش هم شده مدیرعامل وای کامبینیتور.سوال ترسناک!اولین چیزی که خیلی از موسس ها میگن اینه که آقا اصلا فرض کن من  MVP ساختم. یه چیزی برای ارائه دارم. بدمش به کی تستش کنه؟ این سواله خیلی رایجه و به طرز دردناکی سوال ترسناکیه. حالا چرا ترسناک؟ چونکه خب از فصل اول یادمونه که ما از یه مشکلی شروع میکنیم استارتاپ رو. یه مشکل داریم، میخوایم حلش کنیم. خیلی هم واضح. حالا که وقتی یکی داره میپرسه محصول رو بدم به کی تست کنه، ینی چی؟ ینی اینکه نمیدونه اون مشتریه که داره مشکلش رو حل میکنه کیه. وقتی نمیدونیم مشتری کیه؟ از کجا بفهمیم که اصلا میخواد این محصول رو. اصلا بدتر از اون، اگه نمیدونیم کیه، از کجا میدونیم همچین مشکلی توی دنیا واقعیه. ینی اگه داریم برای یه مشتری خیالی که نمیشناسیمش یه چیزی میسازیم، احتمال اینکه چیز نامربوطی بسازیم زیاده دیگه. اگه خودمون مشتری محصول باشیم که چه بهتر، خودمون میدونیم این محصول مشکلمون رو حل میکنه یا نه. اگه خودمون مشتری نیستیم، باید بریم اون کسایی که باهاشون حرف زدیم رو بیاریم تست کنن MVP رو. یا کسایی که شبیه اون آدمان.محصول اولیه داشته باشیم...خب اصلا هدف یه استارتاپ قبل از اینکه مشتری داشته باشه چیه؟ توی اون روز اول که ما الان احتمالا اونجاییم. هدف اینه که در اولین فرصت ممکن، لانچ کنیم. ینی چی لانچ کنیم؟ ینی محصول اولیه داشته باشیم. حالا در مورد لانچ بیشتر  حرف میزنیم. اگه قراره از این اپیزود فقط یه جمله یاد بگیریم، اون باید این باشه که یه چیز بد رو خیلی سریع لانچ کنید. این مهم ترین چیزیه که باید یاد بگیریم. چی؟ اینکه یه چیز بد و ناقص رو خیلی سریع لانچ کنیم. به محض اینکه اون چیز بد و ناقص رو لانچ کردیم هدفمون میشه اینکه اولین مشتری هامون رو به دست بیاریم. قرار نیست یه چیزی بسازیم که همه استفاده کنن ها. نه. قراره یه چیزی بسازیم که حتی شده یه نفر ازش استفاده کنه. اون یه نفر حس کنه این محصول داره کمکش میکنه. یه چیزی بهش اضافه میکنه. اگه برید به آمار شکست استارتاپ ها نگاه کنید، شدیدا شگفت زده میشید از اینکه چه تعداد زیادی از موسس ها قبل از اینکه اصلا به این مرحله برسن  شکست میخورن. یعنی اصلا هیچوقت هیچکسی از محصول این استارتاپ استفاده نمیکنه. حتی یه نفر! پس اولین چیزی که میتونه یه نشونه ای از این باشه که توی مسیر درستیم اینه که از این مرحله رد بشیم. یه نفری باشه که داره از محصولمون استفاده میکنه. قدم بعدی میشه اینکه با هرکدوم از کسایی که از محصولمون استفاده کردن حرف بزنیم و سعی کنیم ازشون فیدبک بگیریم. حالا چطوری فیدبک بگیریم، توی اپیزود حرف زدن با مشتری توی فصل اول در موردش حرف زدیم. اپیزود چهار مدرسه ی کارکست. چیزی که اکثر موسس ها توش اشتباه میکنن اینه که چون یه تصویر کامل و جامعی از چیزی که میخوان بسازن توی ذهنشون دارن، هی به خودشون میگن این چیزی که الان داریم که بدرد نمیخوره، خیلی ناقصه، این صحبتا، نتیجش میشه چی؟ میشه اینکه اصلا هیچوقت نمیرسن به اون محصولی که توی ذهنشونه. بعد اصلا معمولا بار اول  مشتری وقتی محصول رو میبینه براش ارزشی قائل نمیشه، چون معمولا هیچ دردی از مشتری رو دوا نمیکنه. حرف من این نیست اینجا که اون تصویر رو نباید داشته باشید ها، خوبه که داشته باشید، ولی باید خیلی هم انعطاف پذیر باشید در موردش. اکثر وقتا اون تصویر توی ذهن ما اونچیزی نیست که مشتری میخوادش. وقتی این نخواستن اتفاق افتاد، مشکل رو نگه دارید، مشتری رو هم نگه دارید، راه حل رو باید عوض کنیم.خب مشکل اصلی بعدیی که پیش میاد اینه که باید iterateکنیم نه pivot. اکثر وقتا. حالا این ینی چی؟ ینی اینکه موسس ها معمولا وقتی یه محصولی رو میسازن عاشقش میشن. بعد نمیتونن ولش کنن یا تغییرش بدن. مثلا چمیدونم شما دارید برای یه مکانیک پیچ گوشتی درست میکنید. بعد پیچگوشتیه درست به کار مکانیکه نمیاد. جای اینکه بیایم پیچ گوشتی رو اصلاح کنیم شروع میکنیم فکر کردن به اینکه خب آقا چه کس دیگه ای ممکنه این چیزی که من ساختم بدردش بخوره؟ شروع میکنیم به فکر کردن که شاید بشه با این پیچ گوشتی غذا هم زد. نمیدونم بشه یه چیزی رو برید. هر کاری. آقا ما اومدیم برای مکانیکه یه چیزی بسازیم که پیچ باهاش سفت کنه. پیچ گوشتی کوفتیمون رو باید اصلاح کنیم نه اینکه یه چیزی بسازیم بیفتیم دنبال اینکه چه مشکلی میشه با همین که ساختیم حل کنیم. جریان همون بابایی که چکش دستش بود همه چیز رو میخ میدید.حالا اینا رو گفتیم، باید بگیم اصلا توی فرآیند ساختن MVPباید به چه چیزهایی توجه کنیم؟وقتی در مورد MVP صحبت میکنیم منظورمون lean mvpه. ینی یه چیزی که خالصه. خالص ینی چی؟ یعنی اینکه فقط و فقط اون چیزایی که خیلی خیلی ضروریه توشه. ینی طوری که باید بشه توی نهایتا 2-3 هفته ساختش. هرچی کمتر بهتر. حالا ممکنه یه قدری برنامه بنویسیم. ممکنه فقط یدونه لندینگ پیج درست کنیم. یه چیز خیلی خیلی ابتدایی که نشون بده ایده ی ما چیه. این mvpما باید خیلی خیلی محدود باشه کاراییش. اگه یه محصول شبیه اون چیزی که توی سرمونه رو بخوایم  بسازیم یه تیم 10 نفره باید 2-3 سال روش کار کنه یه 20-30 میلیارد هم بودجه خرج کنیم حداقل. ما داریم در مورد چیزی حرف میزنیم که 2-3 نفر بتونن توی 2-3 هفته بسازنش. معلومه که  باید فقط چیزای خیلی خیلی خیلی  اساسی رو داشته باشه. نگاه کنید چقدر خیلی توی جمله‌م گفتم، واقعا دارم تمام تلاشم رو میکنم که نشون بدم چقدر باید حداقلی باشه چیزی که میسازیم. باید اون حداقل چیزی رو بسازیم که یه بخش منطقی از نیاز های چند نفر کاربر اولمون   رو برآورده کنه. نیاز های چنتا کاربر اول، اونم نه همش، بخشیش، بخش مهمترش که در حداقل زمان میشه ساخت. اکثر موسس ها وقتی به mvp فکر میکنن باخودشون فکر میکنن که باید یه چیزی بسازن که همه ی نیاز های همه ی کاربرهاشون رو رفع کنه. حتی توی محصول نهایی هم قرار نیست این اتفاق بیفته، اینکه mvpه.روی مهمترین نیاز های مهمترین کاربرها تمرکز میکنیم و اون چیز اولیه رو میسازیم براشون، توی 2-3 هفته. هدف از ساختن mvpهمونطوری که گفتیم اینه که یه پایه ای درست بشه که هی تغییرش بدیم و بریم جلو.حالا که اینا رو گفتیم بذارید از استارتاپ های قدیمی یه چنتایی مثال بزنیم.اجاره کردن خونهاولین مثالی که میخوایم در موردش حرف بزنیم airbnbه. اگه تا الان ندیدیدش همینجا میتونید یه لحظه اپیزود رو متوقف کنید، برید سایتشون رو ببینید، برگردید بیاید. کلیت ایر بی اند بی اینه که آدما بتونن از قبل بجای هتل، خونه یا یه اتاقی از یه خونه ای رو اجاره کنن که با هزینه ی کمتر از هتل یا با امکانات متفاوتی از هتل بتونن از خونه استفاده کنن. جایگزین هتل گرفتن بوده. توی MVP ایر بی اند بی، شما یه صفحه میدیدی که لیست خونه های هر شهر توش نوشته شده بود. این خونه ها نه عکس داشت، نه لوکیشن نقشه داشت. حتی برای پول دادن، سایت از شما پول نمیگرفت، باید حضوری میرفتید توی اون خونه ای که میخواستید بمونید، پول رو نقد میدادید به صاحب خونه. اینایی که میگم رو یه لحظه تصور بکنید. میخواید برید  یه جا توی یه شهر دیگه بمونید. برای اجاره کردن، اولا پول از شما نمیگیره اول کار، همش نگرانی که نکنه اصلا برم این جائه وجود نداشته باشه. اگه سرکاری بود چی؟ بعد خونهه نه عکس داره، که ببینی اصلا چطور جایی هست، نه لوکیشن نقشه داره. البته این خوب کار نکرد ها، تا عکس درست نذاشتن خوب کار نکرد.بازی کامپیوتریدومین مثالی که میخوایم حرفش رو بزنیم twitchه. توییچ روز اول اسمش بود جاستین تی وی. قرار بوده به آدما اجازه بده یه رئیلیتی شو درست کنن که زندگیشون رو به صورت زنده توش برای مردم استریم کنن. حالا توییچ الان چیه؟ یه جاییه که مردم میرن توش بازی کردن کامپیوتریشون رو برای بقیه به صورت لایو استریم میکنن که ملت ببینن. جاستین تی وی اون موقع یدونه کانال بیشتر نداشته، همین خونه ی آقای جاستین رو به صورت لایو نشون میداده.حالا بیاید با امروز مقایسه کنیم. اولا شما اگه دوست نداشتی خونه ی آقای جاستین رو نمیتونستی از سایت استفاده کنی. الان چندین هزار نفر دارن چیزای مختلف رو همزمان استریم میکنن. از شطرنج گرفته با گزارش زنده تا بازی های کامپیوتری تا چیزهای دیگه. تنها چیزی از توییچ که شبیه جاستین تی ویه اینه که آدما میتونن چت بکنن وقتی دارن ویدیو رو میبینن و یه ویدوی زنده داره پخش میشه!stripeآخرین چیزی که میخوایم مثالش رو بزنیم stripeه. استرایپ احتمالا ارزشمندترین شرکت کل تاریخ وای کامبینیتوره. حتی از ایربی اند بی هم میگن ارزشمندتره. استرایپ اجازه میده به آدما که توی سایتشون درگاه پرداخت بذارن با دردسر کمتر. از نظر قانونی خیلی پیچیدس خارج از ایران این کار رو کردن. اسم استرایپ اون موقع بوده /dev/payment. الان شما میری خودت از توی سایتشون افزونه رو میگیری، میاری نصب میکنی روی سایت خودت، تموم شد و رفت. اما اونموقع، اما اونموقع. اولا شما اگه میخواستی استفاده کنی از استرایپ خود موسس ها پامیشدن میومدن توی شرکت شما، میشستن پای کد شما، خودشون درگاه رو به سایت اضافه میکردن. از نظر قانونی هیچ قراردادی با هیچ بانکی نداشتن، پول رو با حقه کلک جابجا میکردن. حالا جالبیش اینه که وقتی میرفتن پیاده کنن برای مشتری سیستم رو باگ پیش میومد. بعد همونجا خودشون حل میکردن باگ رو. اینطوری آبروشون هم نمیرفت. شما فک کن کسی که مدیرعامله الان، اون روزای اول میرفته روزی چندتا دفتر و شرکت، خودش نرم افزار رو کد مینوشته براشون که بتونن توی سایتشون استفاده کنن.خب این سه تا مثال ما. چرا مثال زدیم؟ چون هر سه تای اینا استارتاپ هایی هستن که امروز چند میلیارد دلار میرزن. درست شنیدین چند میلیارد دلار. همشون خیلی ساده شروع کردن، بدون محصول پیچیده و عجیب و غریب. همشون شبیه هم بودن.الان شما ممکنه بگید توی کار من اینچیزایی که تو میگی نمیشه. اگه حوزه ی کاریتون صنایعیه که خیلی محدودیت قانونی دارن، مثل بیمه و بانک یا اینکه نیاز به سخت افزار پیچیده دارن، مثلا چمیدونم میخواید هواپیما بسازید یا اینکه توی صنعت بیوتکنولوژی هستید یا مثلا میخواید داروی سرطان بسازید. توی این 3 تا جا ممکنه بگید آقا این چیزایی که تو میگی نمیشه. ما نمیتونم یه چیز حداقلی بسازیم. حرفتونم درسته. مایکل سیبل میگه باید توی این صنایع heavy MVPبسازیم. حالا ینی چی؟ ینی شما توی همه ی این شرایط میتونید با یه دونه سایت خیلی ساده که توش توضیح بده شما دارید چیکار میکنید شروع کنید. آره نمیشه دو سه هفته ای موشک و هواپیما و دارو ی سرطان و نمیدونم این چیزا رو درست کرد. ولی میشه چند روزه یه سایتی درست کرد که توضیح بده این استارتاپ شما داره چیکار میکنه. اینو که داشته باشید، حداقل وقتی با آدما در مورد ایدتون حرف میزنید، دو روز بعد اگه خواستن یه چیزی رو چک کنن، میتونن برن روی سایتتون حرفایی که زدید رو مرور کنن.لانچ کردن محصولقبل از اینکه این اپیزودو جمع کنم میخوام در مورد لانچ کردن یه کم دیگه صحبت کنم. اکثر موسس های استارتاپ این تصور عجیب رو توی ذهنشون دارن که وقتی محصولشون رو لانچ میکنن قراره همه ی دنیا یه عالمه در مورد لانچ کردنشون مطلع بشن. این تصوره از اونجایی میاد که ما هنوز به گوگل و فیس بوک و اپل به چشم استارتاپ نگاه میکنیم ولی اینا شرکتای بزرگین که مثل استارتاپ کار میکنن. دیگه استارتاپ نیستن. بعد مثلا نگاه میکنیم گوگل فلان محصول رو لانچ کرده، کلی هم سر و صدا کرده، هنوز محصول نیومده نصف عالم در موردش خبر دار شدن. بعد فکر میکنیم خب استارتاپ منم لابد اگه بخواد موفق باشه باید موقع لانچ یه همچین سر و صدایی به پا کنه دیگه. این تصوره یه ذره که بهش فکر کنیم اصلا خنده دار میشه. الان بذارید من ازتون بپرسم، مثلا گوگل، روز تاسیسش کی بوده؟ فیس بوک چی؟ ایر بی اند بی؟ اپل؟ مایکروسافت؟ اوبر؟ اسنپ؟ دیجی کالا؟ میبینید هیچکدوم رو نمیدونیم. از قضا انگار اصلا هیچ اهمیتی نداره که کی داریم لانچ میکنیم استارتاپ رو.بذارید حالا دوتا اسم جدید درست کنیم که این فرآیند رو برامون راحت کنه. لانچ کردن رو به وقتی میگیم که یه  مشتری از محصولمون استفاده کنه. یه عبارت دیگه هم درست میکنیم بهش میگیم لانچ رسانه ای. اون موقعی که رسانه ها متوجه ما میشن و شروع میکنن در موردمون حرف زدن. این دوتا رو باید حواسمون باشه که از هم  جدا کنیم. هدف ما باید این باشه که اون لانچی که یدونه مشتری از توش در میاد رو بذاریم به عنوان الویت اصلی، سعی کنیم در اولین فرصت ممکن یدونه مشتری بدست بیاریم.بحث دوم اینه که خیلی سخته از مشتری ها چیزی یاد بگیریم در حالی که محصولی بهشون ندادیم که باهاش بازی کنن و سروکله بزنن. این لانچ کردنه، ینی یه محصولی داریم که مشتری میتونه در موردش باهامون حرف بزنه، خوبیا و بدیاش رو بگه. مشتری ممکنه یه روز تمام در مورد مشکلش با شما حرف بزنه، ولی آخر شب شما نمیتونی بگی چیزی که میخوای بسازی مشکل رو حل میکنه یا نمیکنه! وقتی محصول رو میذاری جلوی طرف، بعد میبینی که مشکل حل شد یا نشد، جواب رو در لحظه گرفتی. تمام. حتی اگه وقتتون رو صرف این کنید که سرمایه گذار پیدا کنید هم به اندازه ی اینکه وقت بذارید یه محصولی بسازید که مردم دوستش دارن ارزش نداره. هیچ چیزی قد وقت روی ساختن محصول خوب گذاشتن ارزش نداره. من یه جمله میخوام از خودم بگم اینجا. تمام فرآیند های مربوط به ارائه دادن ایده، جذب سرمایه، جذب نیرو، اینا همه یه سری کار اضافه ی اجباری که ما توی استارتاپ داریم انجام میدیم. انگار نمیخوایم مجبورمون کردن ولی. چیزی که باید بخوایم توی استارتاپ اینه که در سریعترین زمان ممکن یه محصول بدیم دست مشتری و هرروز و هرروز اون محصول رو بهتر کنیم.آخرین چیزی که میخوام توی این اپیزود در موردش حرف بزنم یه سری میونبره برای اینکه MVPمون رو سریعتر بسازیم .اولین کاری که باید بکنیم اینه که توافق کنیم و روی کاغذ بنویسیم که دقیقا اون محصول حداقلی که قراره بسازیم چه خصوصیاتی داره. بعد باید یه زمان مشخص و دقیق براش تعیین کنیم . مثلا توی 3 هفته نهایتا لانچ میکنم. بعد با خودمون بگیم اینکه نوشتیم رو میشه توی سه هفته ساخت؟ اگه میشه که خوبه، اگه نمیشه، چیزای غیر ضروریش رو باید حذف کنیم. بعد ممکنه بگیم هیچ چیز غیر ضروری نداره ولی بازم توی اون زمان نمیشه. بعد میگم بهتون چیزای ضروری رو شروع کن حذف کردن. خیلی خیلی راحته که بیفتیم توی اون تله ای که میخوایم محصول عالی توی ذهنمون رو هی بیشتر و بیشتر بسازیم. باید خیلی مواظبت کنیم که این اشتباه رو نکنیم. حالا چرا میگم بنویسیدش روی کاغذ؟ خیلی به نظر ساده میاد و آدمای زیادی گند میزنن توی این قضیه. مسئله اینه که در حین ساختن شما دارید با کاربر ها حرف میزنید، خودتون هی فکر میکنید. توی این فرآیند از این شاخه به اون شاخه پریدن خیلی رایج میشه. یکی میاد میگه این محصولت به هیچ دردی نمیخوره، ممکنه شروع کنیم عوض کردن داستان. یا اینکه خودمون حس میکنیم فلان چیز رو بسازیم خیلی باحال میشه ها. این اشتباه ها کلا قضیه رو داغون میکنه. بعد اگه ننوشته باشیم چی میخوایم بسازیم اصلا توی این فرآیند ها نمیفهمیم قضیه رو داریم تغییر میدیم. تهش به خودمون میایم میبینیم چرا شد 3 ماه جای 3 هفته؟ هیچی هم که نساختم درست. وقتی شروع کردیم به ساختن یه چیزی برای 2-3 هفته. باید تا تهش رو بسازیم. نباید نصفه ولش کنیم و هی عوض کنیم چیزی که داریم میسازیم رو.یه هفته از کارکردنتون که گذشت، میفهمید که آقا، من خیلی زیادی کار چپوندم توی این برنامه ی 3 هفته ای. اصلا نمیشه 3 هفته ای اینو ساخت. باید 1 هفته که گذشت بازنگری کنید این نوشتتون رو. یه بخشاییش رو حذف کنید. حذف کنید ها، نه تغییر بدید، نه چیز جدید بسازید. نه. از همون چیزایی که قرار بود بسازید یه بخشاییش رو حذف کنید.عاشق نشید!در نهایت، اصل آخر ساختن MVP اینه که عاشق MVPتون نشید. خیلی از آدما عاشق تصویر توی ذهنشون میشن و شروع میکنن بی توجهی به خواسته ی مشتری هاشون. هیچ کدوم این محصول هایی که توی این اپیزود گفتیم شبیه اون تصویر ایده آل توی ذهن موسس هاشون نشدن. تغییر کردن توی مسیرو تغییر کردن بخشی از داستانه. بزرگترین تغییری که میشه ازش حرف زد slackه. شاید ازش استفاده کرده باشید توی شرکتی که کار میکنید. Slackاولش قرار بود بازی کامپیوتری بسازه. 2 سال هم کار کردن. این چیزی که ما به عنوان اسلک میشناسیم امروز یه ابزار داخلیه که ساخته بودن که بتونن خوب باهم ارتباط برقرار کنن. بعد یه مدت فهمیدن که بازی ساختن به جایی نمیرسه ولی ابزاری که ساختن برای ارتباط رو همه ی دنیا میخوان!یادتون باشه ما هیچکدوممون عاشق انشا اول دبستانمون نشدیم و فکر نکردیم که این انشا هنری ترین نوشته ایه که یه آدم میتونه بنویسه. MVP هم همونه. یه قدم اول برای یه مسیر طولانی!جمع بندی:خب دیگه وقتشه که جمع بندی کنیم این اپیزود رو بعد هم تمومش کنیم. توی این اپیزود در مورد MVP حرف زدیم. گفتیم هدف اصلی و اساسی هر موسسی باید این باشه که در کوتاه ترین زمان ممکن، حداقل محصولی که میتونه به یه بخش کوچیکی از کاربر ها ارزش اضافه کنه رو به کاربرها بده. همه چیز باید دور این طراحی بشه که محصول در سریعترین زمان برسه دست مشتری. بعد از مشتری شروع کنیم به یادگرفتن و بهبود اون MVP. تعریف کردیم که MVPشرکت های مختلف روز اول چطوری بوده، در نهایت هم اومدیم در مورد یه سری از اشتباه های رایج در مورد ساخت MVP حرف زدیم. مهمترین هاش این بود که روی کاغذ بنویسیم دقیقا چیزی رو که میخوایم بسازیم و یه زمان مشخص به خودمون بدیم که باید توی اون محدوده ی زمانی تموم شه کار. اگه نمیرسیم همه ی کار رو تموم کنیم، کار رو کم کنیم، محدوده ی زمانی رو دست نزنیم!رسیدیم به آخر این اپیزود از مدرسه ی کارکست. خوشحالم که تونستیم فصل دوم رو بالاخره شروع کنیم. امیدوارم لذت برده باشید از این اپیزود. حتما مارو به دیگران معرفی کنید. حیفه کسی بخواد استارتاپ شروع بکنه ولی در جریان این موضوعات قرار نگیره. آخر سر هم مثل همیشه ممنونم از شما که مارو گوش میکنید و به دیگران معرفی میکنید.منبع:https://www.ycombinator.com/library/6f-how-to-plan-an-mvpبقیه قسمت های پادکست مدرسه کارکست رو میتونید از castbox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/10%3A-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%86-MVP-id3740298-id468187077?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=10%3A%20%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%86%20MVP-CastBox_FM?utm_source=virgool </description>
                <category>مدرسه کارکست</category>
                <author>پادکست کارکست - Karcast podcast</author>
                <pubDate>Mon, 28 Feb 2022 03:07:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدرسه استارتاپ 9: جمع‌بندی</title>
                <link>https://virgool.io/KarcastSchool/%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%BE-9-%D8%AC%D9%85%D8%B9-%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C-dcv6aurzkgkl</link>
                <description>این قسمت نهم و آخر از فصل یک مدرسه کارکسته. مدرسه‌ی کارکست پادکستیه که توی اون من، محمدهادی شیرانی، به کمک تیم کارکست میریم سراغ محتوای آموزشی Y combinator و با همدیگه یادمیگیریم چطوری استارتاپ خودمون رو شروع کنیم. توی این قسمت قراره این فصل رو به صورت خلاصه جمع بندی کنیم. توی این اپیزود میخوام یه بار استارتاپ رو هم تعریف کنم. کاری که عمدا تا اینجا نکردم. این ابزارها و روش‌هایی که تا الان یادگرفتیم، به نظر من توی همه‌ی زندگی بدرد میخوره، خیلی ربطی به استارتاپ نداره. ولی اینجا که داریم فصل رو تموم میکنیم، باید بگیم استارتاپ چیه و چی نیست. چون توی فصل بعد سراغ این میریم که وقتی استارتاپ رو شروع کردیم چطوری کار کنیم. مهمه که متوجه بشیم که DNA استارتاپ ها با بقیه‌ی کسب و کارها یه سری فرق اساسی داره که باعث میشه یه کمی متفاوتش کنه.اول روند ذهنی رو بگیم که اپیزود ها چطوری بود. اومدیم از این شروع کردیم که چه نگرانی هایی ممکنه داشته باشیم که نخوایم استارتاپ شروع کنیم. بعدش رفتیم سراغ اون چیزهای خیلی پایه‌ای استارتاپ که لازمه بدونیم. فرقهایی که استارتاپ با دنیای واقعی داره. توی قسمت سوم رفتیم سراغ ایده‌ی استارتاپی، گفتیم از کجا ایده بیاریم، چطوری بفهمیم ایده‌مون خوبه یا نه. توی قسمت چهار گفتیم چطوری بفهمیم آدما واقعا ایده‌مونو میخوان یا نه؟ چطوری بفهمیم مشکلات آدما توی زندگی روزمره‌شون کجاس. توی قسمت 5 رفتیم سراغ ارائه دادن ایده. گفتیم که چطوری ایده‌مون رو به آدما توضیح بدیم تا بهش جذب بشن. حالا چه این آدما مشتری باشن، چه سرمایه گذار، چه دوست و آشنا چه هرکس دیگه ای. چطوری بهینه و مفید ایده مون رو به آدما توضیح بدیم. توی قسمت 6 در مورد این حرف زدیم که چرا تقریبا غیرممکنه که تنهایی استارتاپمون رو شروع کنیم و چطوری هم بنیان گذار خوب پیدا کنیم. توی قسمت 7 رفتیم سراغ کار کردن و توضیح دادیم چطوری مشکلات رو بین هم بنیانگذار ها مدیریت کنیم. آخر سر هم یه ایده‌ی کلی دادیم در مورد اینکه اولِ کار چطوری باید کار رو شروع کنیم. یه سری باید و نبایدها رو توضیح دادیم و اشتباه های رایج رو. تا اینجا هرچی که گفتیم برای قبل از شروع کردنه. تقریبا همش. توی فصل بعدی میریم سراغ اینکه چطوری شروع کنیم کار رو.حالا از هر اپیزودی اون چندتا نکته‌ی کوتاهی که حداقل چیزیه که باید یادمون بمونه رو مرور کنیم:(اگه روی عنوان هر اپیزود کلیک کنید هم میتونین متن کامل اون اپیزود رو توی ویرگول بخونین!)اپیزود 1: یه عالمه دلیل برای شروع نکردن گفتیم اونجا. مهم‌ترین هاش از نظر من اینه که اگه از آشوب فراری هستید، نرید سراغ استارتاپ. استارتاپ یه فرآیند بسیار بسیار پر آشوبه. ولی دلایلی که نباید بهش توجه کنید اینه که تجربه ندارید، یا از کسب و کار زیاد سر در نمیارید یا اینکه فکر میکنید به اندازه‌ی کافی باهوش نیستید. اگه یه روزی یه ایده‌ی خوبی داشتید، برید یه بار دیگه گوش کنید اون اپیزود رو، شاید نظرتون رو نسبت به شروع نکردن عوض کنه.اپیزود 2: توی قسمت دوم گفتیم که استارتاپ ها بر خلاف غریزه‌ی ما کار میکنن. یه کارایی هست که توی زندگی روزمره یه جوری انجامشون میدیم، که توی استارتاپ ها نباید اونطوری انجام بدیم. مهم ترین نکته‌ی این اپیزود این بود که نریم سراغ معیارهایی مثل اینکه چقدر سریع پول جذب کردیم یا تیممون چقدر بزرگ شده یا چیزایی شبیه اینا. یه‌دونه چیز بیشتر مهم نیست توی فضای استارتاپی. اینکه یه مشکل واقعی آدمها رو چقدر خوب حل میکنیم. تنها معیار موفقیت همینه که مشتری های ما حس کنن که مشکلشون رو کاملا حل کردیم و عاشق محصول ما هستن. این تنها چیزیه که اهمیت داره. بقیه‌ی چیزا رو بعدا میشه درست کرد. حرف بعدی هم این بود که نه کسی میتونه بهمون بگه موسس استارتاپی خوبی میتونیم بشیم یا نه، نه اگه کسی همچین حرفی زد اساسا باید بهش گوش کنیم!اپیزود 3: توی اپیزود سوم گفتیم که ایده های استارتاپی چه ویژگی هایی دارن. گفتیم برای اینکه یه ایده خوب باشه باید یه مشکل مهم رو حل کنه. مشکل رو معمولا راحت نیست که بشینیم یه گوشه ای پیداش کنیم. باید چشم‌مون رو باز کنیم و توی زندگی هرروزمون مشکل‌هایی رو پیدا کنیم که دردناکن واقعن. گفتیم ایده رو با 4 تا پارامتر می‌سنجیم:یکی اینکه چقدر مطمئنیم که مشکل واقعیه؟بازار این مشکل چقدر بزرگه؟ما چه چیزی در مورد این مشکل میدونیم که بقیه نمیدونن؟تیم ما چه مزیتی نسبت به بقیه‌ی تیم ها داره توی حل کردن این مشکل؟گفتیم چندتا اشتباه خیلی رایج در مورد ایده وجود داره. یکی اینکه فکر کنیم باید یه ایده‌ی خارق العاده همون اول کار داشته باشیم. گفتیم همه‌ی ایده ها اولین باری که به مشتری برخورد میکنن کلا ماهیتشون عوض میشه. اشتباه دوم این بود که اولین چیزی که به ذهنمون رسید رو بریم دنبالش که بسازیمش. اینم غلطه. یکی از رایج ترین اشتباه ها اینه که یه راه حل توی ذهنمون درست کنیم یا حتی بدتر، توی دنیای واقعی درست کنیم. بعد بریم براش دنبال مشکل بگردیم. آخرین اشتباه هم اینه که فکر کنیم پیدا کردن ایده‌ی استارتاپی خیلی سخته؛ نیست آقا جان، خیلی سخت نیست!توی اپیزود 4 رفتیم سراغ حرف زدن با آدما. گفتیم اگه از آدما درست سوال نپرسیم بهمون جواب درست و حسابی نمیدن. مشکلات اصلی توی حرف زدن با کاربرها 3 تا بود:یکی اینکه جای اینکه در مورد مشکلشون صحبت کنیم، در مورد ایده‌مون حرف میزنیم.دومیش اینکه جای اینکه در مورد تجربه‌شون بپرسیم در مورد فرضیات سوال میپرسیم. در مورد اینکه در آینده ممکنه کاربر چطور رفتار کنه!اشتباه سوممون اینه که جای اینکه خوب گوش کنیم، حرف زیاد میزنیم.بعدشم در مورد راه حل هایی برای این مشکل هایی که گفتیم حرف زدیم و اینکه چه سوال هایی بپرسیم.توی اپیزود 5 رفتیم سراغ ارائه دادن ایده‌مون. گفتیم موقع توضیح دادن اینکه چیکار میکنیم باید به 3 تا چیز جواب بدیم. چی میسازیم، برای کی و اون کسی که محصول رو براش میسازیم چه مشکلی داره که ما حلش میکنیم. گفتیم طول و تفصیل بیخودی نباید داد. دقیق و واضح باید همین 3 تا سوال رو جواب بدیم.توی اپیزود 6 گفتیم ساختن کسب و کار بدون هم بنیانگذار خیلی سخته. نیاز به کسی داریم که موقعی که خسته و ناامید میشیم حواسش بهمون باشه و حمایتمون کنه تا بتونیم جلو بریم. گفتیم خیلی مفیدتر هم میتونیم کار کنیم چون هم کسی رو داریم که باهاش واقعا بتونیم همفکری کنیم و سود و زیانش با ما یکیه؛ هم اینکه اون توانایی هایی رو که ما نداریم به تیم اضافه کنه که بتونیم از اون توانایی ها استفاده کنیم برای سریعتر و بهتر ساختن محصولمون.توی اپیزود 7 رفتیم سراغ مشکلاتی که با هم بنیان گذار هامون ممکنه بهش بر بخوریم. گفتیم 4 تا نشونه هست که اگه توی تیممون به وجود بیاد تقریبا میشه گفت که کار تیم تمومه. برای همین باید حواسمون باشه که این مشکلات پیش نیان.یکی اینکه به جای اینکه سر یه موضوع خاص حرف بزنیم هی موضوعات مختلف رو توی بحث هامون باهم قاطی کنیم. یکی اینکه یه نفر توی تیم بخواد یه نفر دیگه رو به هر قیمتی بهش توهین کنه یا ناراحتش کنه. سومیش این بود که یه نفر اصلا قبول نکنه که مشکلی وجود داره. آخریش هم اینکه وقتی یه بحث پیش میاد یه نفر اصلا حاضر نباشه گوش کنه و ول کنه بره!گفتیم که باید از قبل یه برنامه داشته باشیم برای اینکه وقتی مشکل پیش اومد چطوری حلش کنیم. برای هرکدوم این مشکل ها هم راه حل گفتیم.توی اپیزود 8 گفتیم باید کارایی بکنیم که وقتی کسب و کار بزرگ میشه، قابل تکرار نیستن. گفتیم باید تجربه‌ی عالی درست کنیم برای مشتریمون. تجربه ای که تا ابد یادش بمونه. اینکه چه روزی اولین روزیه که استارتاپ رو شروع میکنیم چیز مهمی نیست. باید شروعش کنیم و به هر قیمت سعی کنیم یه سرویس عالی به مشتری هامون بدیم.این شد خلاصه‌ی 8 تا اپیزود فصل 1 مدرسه‌ی کارکست. حالا وقتشه که استارتاپ رو تعریف کنیم و یه کمی هم بگیم توی فصل بعد قراره چه اتفاقی بیفته.خب استارتاپ چیه؟ مثلا یکی ممکنه بگه هر کسب و کاری میتونه استارتاپ باشه. از این جواب هایی که آدما سعی میکنن بدن که عقل کل به نظر بیان. ولی خب اینطوری نیست.سالیانه هزاران کسب و کار جدید درست میشه. یه بخش خیلی کوچیکی از این کسب و کار ها استارتاپ هستن. مثلا شما سلمونی باز کردن رو تصور کنید. یه کسب و کاره ولی استارتاپ نیست. حالا چرا نیست؟ چون طراحی نشده که سریع رشد کنه. استارتاپ ها یه طوری طراحی شدن که بتونن سریع رشد کنن. حالا چرا میگیم طراحی شدن؟ چون میدونیم دیگه 90%شون قراره شکست بخورن. ولی باید حواسمون باشه میگیم طراحی شدن چون ذات متفاوتی دارن با کسب و کار های دیگه. به قول پاول گراهام DNAشون فرق میکنه.فرض کنید شما دارید لوبیا می‌کارید یا مثلا سپیدار. لوبیا قراره بوته بشه ولی سپیدار قراره حسابی قد بکشه. استارتاپ ها شرکت های معمولی نیستن که شانس آوردن و زیاد تلاش کردن تا موفق شدن. استارتاپ ها ذاتا فرق دارن. مثلا همون سلمونی نمیتونه از یه حدی بیشتر رشد کنه ولی موتور جست و جوی اینترنتی میتونه کل دنیا رو بگیره.برای اینکه بتونیم استارتاپ درست کنیم باید یه بازار بزرگ داشته باشیم. یه عالمه آدم لازم داریم که محصول مارو بخوان و ذاتا باید بتونیم به همه‌ی این آدم ها سرویس بدیم.دوباره همون سلمونی رو شما تصور کنید. یه عالمه آدم هستن که نیاز دارن موهاشون رو کوتاه کنن. تقریبا همه‌ی آدما. ولی آیا یه سلمونی میتونه به همه‌ی آدما سرویس بده؟ نه. چرا؟ چون هم آدما حاضر نیستن کلی راه دور برن برای یه سلمونی، هم اینکه اگه حاضر باشن هم نمیشه یه سلمونی‌ای ساخت که همه‌ی آدمای دنیا برن توش موهاشون رو کوتاه کنن.ولی وقتی داریم برنامه‌ی کامپیوتری مینویسیم ممکنه بتونیم جفتش رو برطرف کنیم. نکته ای که هست اینه که یه سایت میتونه به همه سرویس بده ولی ممکنه مشکل اساسی‌ای رو حل نکنه. مثلا اگه بخواید به آدمای مجارستان زبون تبتی یاد بدید، ممکنه بتونید یه سرویس بدید ولی تعداد مجارهایی که میخوان زبون تبتی یاد بگیرن خیلی زیاد نیست. حالا ولی اگه بگیم انگلیسی یاد دادن به چینی ها، میشه یه بازار اساسی.تقریبا همه‌ی کسب و کار ها توی یکی از این دوتا مورد محدود میشن. یعنی یا تعداد آدمایی که میتونن بهشون سرویس بدن کمه یا اینکه نمیتونن به همه‌ی آدمایی که اون نیاز رو دارن سرویس بدن. حالا ممکنه الان با خودتون بگید خب اینطوری که تو میگی یه آدم باید دیوونه باشه که چیزی جز استارتاپ راه بندازه. مسئله اینه که ایده های استارتاپی رو تبدیل به واقعیت کردن خیلی خیلی سخته. بازار تقریبا کاراست. یعنی هرچی مشتری بیشتر باشه، رقابت هم بیشتره. پس اگه بخوایم وارد یه بازار بزرگ بشیم، یه عالمه شرکت همین الانش دارن توی اون بازار برای مشتری ها باهم رقابت میکنن. شما مثلا بازار لبنیات رو ببین. کلی شرکت کوچیک و بزرگ توشه. تازه لبنیاتی‌های محله ها هم هستن. یه عالمه آدم پس توی بازارن. ایده‌های دم دستی همه توی این رقابت کشف شدن، یا ایده هایی که ساختنشون راحت بوده. برای اینکه توی رقابت حرفی برای گفتن داشته باشیم نیاز داریم به ایده های نوآورانه. پس یه بُعد دومی به صورت خود به خودی به قضیه اضافه میشه. توی بازار استارتاپی شما نمیتونید مسئله رو به روش های معمول حل کنید. باید یه روشی برای حل مسئله پیدا کنیم که 10 برابر بهتر از رقیب هامون باشه!همون چیزایی که کسب و کارهایی کوچیک رو محدود میکنه در واقع داره ازشون محافظت هم میکنه. شما فکر کنید میخواید رستوران باز کنید. تنها چیزایی که باید در موردش تصمیم بگیرید اینه که چه نوع غذایی میخواید بفروشید، مثلا فست فوده یا ایرانیه یا مثلا یونانی شاید بخواید باشه یا هرچی. مسئله دوم هم اینه که کجا میخواید رستورانتون رو باز کنید.بعد باید با رستوران های همون محله رقابت کنید. مثلا میشه 40-50 تا آدم دیگه مثل خودتون. شما با یدونه رستوران میتونید به یه تعداد کمی آدم سرویس بدید، آدمای همون محله. ولی خوبیش اینه که رستوران های محله های دیگه هم نمیتونن به مشتری های شما سرویس بدن. پس رقابت کلی محدود میشه. لازم نیست فرق کنید با رستوران های محله بغلی. ولی وقتی برگردیم به استارتاپ هزاران شرکت هستن توی دنیا و چند صد هزارنفر شاید به حل کردن یه مشکل بزرگ برای یه بازار بزرگ فکر کردن. تازه پول و قدرت بیشتر هم دارن از یه استارتاپ. پس توی بازاری که استارتاپ ها وارد میشن شما دارید وارد یه رقابت وحشتناک میشید. فرقش مثل جام محلات میمونه و جام جهانی.پس تا اینجا گفتیم استارتاپ یه چیزیه که وارد یه بازار بزرگ میشه، مشکل تقریبا همه رو توی اون بازار میتونه حل کنه و بخاطر شرایط مجبوره نوآورانه باشه.حالا نکته‌ی بعدی اینه که این استارتاپ فقط اینکه بتونه مشکل همه رو حل کنه کافی نیست. باید واقعا اون مشکل رو حل کنه. تونستن خالی کافی نیست.‌ یعنی چی حالا؟یعنی باید با یه نرخ خوبی درآمد شرکت زیاد بشه. اول کار کسی نمیتونه بگه یه استارتاپی موفقه یا نه. یه مدت زیادی اون اول استارتاپ مشتری نداره چون مشکل رو درست حل نمیکنه. شاید حتی 2 سالی طول بکشه. بعدش میره توی مرحله‌ی رشد، و باید خیلی سریع رشد کنه. آخرش هم میرسه به سقف اون بازاری که توشه و سرعت رشدش آروم آروم کم میشه. میشه یه شرکت بزرگ مثل بقیه‌ی شرکت های بزرگ. رشد خوب یعنی هفته ای 6-7% مشتری ها زیاد بشن. رشد 10% در هفته که دیگه خارق العاده‌س. ولی اگه داریم هفته ای 1% یا کمتر رشد میکنیم‌ یعنی هنوز مشکل رو درست و حسابی حل نکردیم. حالا ممکنه بگید 1% و 2% و 3% مگه چقدر باهم فرق دارن؟جوابش اینه که خیلی. خیلی! استارتاپی که 1% در هفته رشد میکنه سر سال 1.7 برابر شده. اگه 2% رشد کنه 2.8 برابر. اگه 5% رشد کنه 12 برابر. اگه 10 درصد رشد کنه هفته به هفته، سر سال 142 برابر شده. 142 برابر! اگه داریم 1% در هفته رشد میکنیم به سختی میشه اسم کاری که میکنیم رو بذاریم استارتاپ. این رشد مثل یه قطب نما میمونه برای یه استارتاپ که نشون بده توی مسیر درستیه یا نه. اگه استارتاپ توی مسیر درستی باشه، به هدف رشد هفتگیش میرسه. حالا اون هدف بسته به مرحله ای که استارتاپ توشه فرق میکنه ولی رشد نشون میده یه استارتاپ چقدر درست داره جلو میره.خلاصه حرف، استارتاپ یه کسب وکاریه که خیلی خیلی زیاد رشد میکنه. همین!منبع:http://www.paulgraham.com/growth.htmlبقیه قسمت های پادکست مدرسه کارکست رو میتونید از castbox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/9%3A-جمع‌بندی-%2B-استارتاپ-چیست؟-id3740298-id381054612?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=9%3A%20%D8%AC%D9%85%D8%B9%E2%80%8C%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C%20%2B%20%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%BE%20%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%9F-CastBox_FM?utm_source=virgool </description>
                <category>مدرسه کارکست</category>
                <author>پادکست کارکست - Karcast podcast</author>
                <pubDate>Thu, 20 May 2021 17:56:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدرسه استارتاپ 8: ماشین هندلی</title>
                <link>https://virgool.io/KarcastSchool/%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%BE-8-%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D9%87%D9%86%D8%AF%D9%84%DB%8C-fga07ddsifch</link>
                <description>دیگه کم کم داریم به آخر فصل اول از مدرسه کارکست نزدیک میشیم. تا اینجا چیزای مختلفی یاد گرفتیم. با همه چیزایی که یادگرفتیم ممکنه دیگه الان به این فکر کنیم که استارتاپ خودمون رو شروع کنیم. چیزی که توی این قسمت میخوایم بگیم اینه که روزای اول استارتاپ چه کارهایی باید انجام بدیم و دنیا چه شکلیه. توی فصل بعد مفصل در موردش صحبت می‌کنیم ولی برای اینکه این فصل کامل بشه، باید یه تصویری داشته باشیم از اینکه کارایی که باید بکنیم از چه جنسی‌ان. تو این قسمت میخوایم در مورد کارایی حرف بزنیم که در مقیاس بزرگ غیرممکن میشن ولی باید روزای اول انجامشون بدیم!نوشته ای که در ادامه می‌خونید، متن اپیزود هشتم از پادکست مدرسه کارکسته. فصل اول &quot;مدرسه کارکست&quot;، در مورد اینه که اگه یه‌روزی فکر می‌کنیم که می‌خوایم استارتاپ‌مون رو شروع کنیم، چیکار کنیم و از کجا شروع کنیم.با کلیک روی این لینک‌ها می‌تونید این اپیزود رو توی پلتفرم‌های مختلف بشنوید:وبسایت کارکست، ناملیک، کست باکس، اپل پادکستز، گوگل پادکستز، اسپاتیفایماشین هندلیچیزی که قراره توی این قسمت یادبگیریم اینه که کارا رو چطور انجام بدیم. اول کار مهم نیست که ما بتونیم کارارو یه طوری انجام بدیم که بشه توی مقیاس بزرگ هم انجامش داد. حالا توی این اپیزود جلو که بریم کلی مثال میزنیم براتون ولی جان مطلب این اپیزود همینه. کارایی بکنید که در مقیاس بزرگ نمیشه انجامش داد. تا اینجا بارها و بارها گفتیم که استارتاپ ها خیلی بعیده که خودشون همینطوری موفق بشن. اکثرا نیاز دارن به موسس هایی که انقدر تلاش میکنن تا بالاخره موفق میشن استارتاپ رو به نتیجه برسونن.یه مثال قشنگی میزنه پاول گراهام. میگه استارتاپ ها اکثرشون شبیه ماشینای هندلی‌ان. قدیما بود؟ باید این هندل رو هی می‌چرخوندی تا ماشین روشن بشه! بعد که ماشین راه افتاد دیگه داستانش یه چیز دیگه‌اس کلا. ولی اولش اون کار دستی رو اعصاب رو لازم داره. استارتاپم وقتی راه افتاد دیگه با سرعت رشد میکنه ولی تا به اون لحظه برسه یه عالمه هندل زدن میخواد!ولی قبل از اینکه بریم سراغ اینکه چیکار کنید، یه موضوع مهمی رو میخوام یادآوری کنم. استارتاپ‌ها توی ماه‌های اولشون خیلی آسیب‌پذیر و شکننده به نظر میان. انقدر شکننده که یه وقتهایی معلوم نیست ماه آینده هنوز استارتاپ زنده هست یا نه؟ میدونید مثل چیه؟ مثل اینه که یه نوزاد رو که خیلی ظریف و ضعیفه نگاه کنید، بعد بگید این موجود ضعیف هیچوقت هیچی نمیشه! اصن خنده داره دیگه. ما میدونیم بچه رو نمیشه از روی روزای اولیه نوزاد بودنش قضاوت کرد دیگه. بچه هم قراره خیلی رشد کنه، یه موجود دو سه کیلویی که به دنیا میاد یه روزی میشه 70-80 کیلو. 30 برابر میشه! استارتاپ هم همینه، درست شده که خیلی خیلی زیاد رشد کنه. شما احتمالا وقتی در مورد استارتاپتون با آدمای مختلف حرف میزنید بهتون بی توجهی میکنن. چون عادت کردن که استارتاپ رو با شرکت های بزرگ مقایسه کنن. وقتی که آدمای همه چیزدون میان بهتون میگن این‌کاری که دارید میکنید عمرا جواب نمیده، دقیقا مثل اینه که بیان به پدر و مادر یه نوزاد بگن این بچه‌ی شما هیچوقت هیچی نمیشه!بذارید از همین الان رک بهتون بگم که این اتفاق میفته براتون؛ چندین و چند نفر میان بهتون میگن که به هیچ جایی نمیرسید. شما نباید بهشون توجهی کنید. حتی شاید سرمایه گذار باشن ها. بازم مهم نیست! نظر همشون وقتی شروع به رشد کردید عوض میشه. خود شما هم حتی نمیتونید پتانسیل کامل چیزی که دارید میسازید رو ببینید، شما که هیچی بیل گیتس هم نتونست! چرا؟ چون اول یه ترم مرخصی گرفت از هاروارد، مایکروسافت رو شروع کرد، ترم بعد اولش رفت دانشگاه چند ماه، بعد به این نتیجه رسید که باید دانشگاه رو ول کنه و بچسبه به کارش. اگه بیل گیتس فکر میکرد که مایکروسافت یک درصد این چیزی که امروز شده میشه هم، حتی حاضر نبود یه لحظه وقتش رو توی دانشگاه تلف کنه!خب پس این شکنندگی ذات قضیه‌اس، هیچ کاری هم ازمون بر نمیاد. حالا که اینو شنیدیم، وقتشه بریم سراغ کارایی که باید اول استارتاپ انجام بدیم، همون موقعی که استارتاپ خیلی شکننده و آسیب پذیره!اولین کاری که موسس ها باید اول کار انجام بدن اینه که خودشون برن و دنبال مشتری بگردن. بدون هیچ سیستمی، بدون اینکه مشتری خودش بیاد سمتشون. یکی از رایج‌ترین باورهای غلط اینه که ما یه محصولی می‌سازیم، خود مردم میان دنبالمون که ازش استفاده کنن. این غلطه. از چند نظر هم غلطه. اولا اینکه اون روزای اول محصول شما اصلا اونقدری خوب نیست که مردم عاشقش باشن. نکته‌ی دوم هم اینه که خب اصلا اسم شما رو از کجا شنیده باشن که بیان؟یه مثال خوبش stripeه. یکی از با ارزش ترین شرکت هایی که Y combinator تا الان روش سرمایه گذاری کرده. معمولا وقتی موسس‌ها به یکی میگن میخوای اپ مارو تست کنی و طرف مقابل میگه باشه، موسس‌ها میگن خب برات لینک رو میفرستم. ولی موسس‌های استرایپ اصلا یه طور دیگه‌ای بودن. وقتی یکی میگفت آره، میگفتن خب، لپتاپ کو؟ بده برات راهش بندازم! به همین سرعت و همینطوری کاربر جدید میاوردن توی اپ‌شون.اینکه ما اول کار دوست نداریم بریم دنبال کاربر پیدا کردن، دوتا دلیل داره. اولیش یه ترکیبی از تنبلی و خجالت کشیدنه. وقتی ما میخوایم بریم با یه مشت غریبه حرف بزنیم که میدونیم اکثرشون قراره بهمون بگن نه! کار سخت میشه دیگه. برای اینکه یه استارتاپی موفق بشه بازم باید یکی از موسس ها اکثر وقت روزانه‌اش رو صرف مارکتینگ و فروختن به مشتری‌ها کنه. دلیل دوم اینه که اکثر موسس‌ها حس میکنن با اون چهارتا دونه یوزری که خودشون متقاعد میکنن نمی‌تونن به جایی برسن، تعداد زیادی کمه. اینجوریه که با خودشون میگن: مگه میشه استارتاپ های خوب اینطوری شروع کرده باشن؟ این تعداد خیلی کمه!اگه الان نرم افزار مثلا 100 تا کاربر داشته باشه و توی این هفته بتونیم 10 تا کاربر جدید بیاریم میشه 10% رشد. اگه سعی کنیم همین رشد رو حفظ کنیم، آخر سال اول 14000 تا کاربر داریم، آخر سال دوم 2 میلیون نفر! این خاصیت چیزهاییه که به صورت نمایی رشد میکنن، به نظرمون نمیاد ولی خیلی خیلی بزرگ میشه!وقتی که کم کم تعداد کاربرهاتون زیاد میشه میتونید ببینید که یه بازار واقعی و مشتری های واقعی وجود داره. این میشه که کم کم میتونید از روی فروش دستی برید به سمت فروش اتوماتیک.تجربه‌ی insanely great !حالا فرض کنید کاربر رو از یه جایی آوردیم. الان کاربر ماست. اینکه کافی نیست. باید یه تجربه ای بهش بدیم که باعث بشه خوشحال و راضی باشه. مثلا یکی از شرکت های y combinator تا مدتها برای خریدارهاش یه نامه دست‌نویس میفرستاد که بهشون میگفت چقدر ازشون ممنونه بابت خریدشون. کاربرهای اولتون رو باید یه طوری باهاشون رفتار کنید که حس کنن اینکه چیزی از شما خریدن بهترین تصمیم زندگیشون بوده. الان ممکنه بگید آقا تا کی مگه میتونستن نامه‌ی دست نویس بفرستن؟ چندتا میشد فرستاد؟ نکته اینه که توی مراحل اول استارتاپ شما چیزی ندارید که از دست بدید که. حالا فعلا مشکل این کاربری که دم دستته حل کن، بعد به فکر هزاران کاربر بعدی باش. تا وقتی مشکل هیچکس رو حل نکردی و هیچکس از محصول تو استفاده نمیکنه که نباید فکر این باشی که بعدا حالا چیکار کنیم؟ چو فردا شود فکر فردا کنیم. اگه اون روز اومد که دیگه وقت نداشتیم همچین سرویس عالی‌ای به مشتریا بدیم چون تعداد زیادی مشتری داریم، می‌شینیم بهش فکر میکنیم. اصلا چه مشکلی بهتر از این مشکل که مشتری هامون زیادی زیادن، نمیدونیم براشون چیکار کنیم!یه دلیل مهمی‌ام داره اینکه معمولا برامون این تجربه رو ایجاد کردن دور از ذهنه. تجربه‌ی کاربری ما از کجا میاد؟ از شرکتایی که ازشون سرویس گرفتیم. بعد خب اونا چون شرکت های بزرگی‌ان معمولا، نمیتونن اصلا همچین سطحی از تجربه رو ایجاد کنن. مثل نون کارخونه ای و نون نونوایی میمونه. هرچی ابعاد بره بالاتر کیفیت نونه میاد پایین تر چون دیگه نمیشه اون سطح از توجه رو به مراحل و مواد و همه چی داشت.استیو جابز برای این تجربه یه کلمه‌ی جالبی رو به‌کار برده. گفته باید تجربه ای که به کاربر میدید دیوانه وار عالی باشه! insanely great.منظور استیوجابز این بوده که تلاش برای ایجاد اون تجربه باید انقدر زیاد باشه که از نظر علمی بتونن شما رو توی دسته‌ی بیمارهای روانی دسته بندی کنن! واقعا دیوانه‌وار رو باور داشته، حرفش استعاره‌ای چیزی نبوده! چیزی که اکثر موسس ها براشون سخته که متوجه بشن، و احتمالا خود استیو جابز هم براش سخت بوده که متوجه بشه، اینه که که این تجربه عالی فقط ربط به محصول نداره. دوباره چون تجربه‌ی ما با شرکتهای بزرگه، بخش اصلی تجربه از محصول میاد ولی توی استارتاپ قراره با یه محصول خیلی حداقلی و پر از مشکل، یه تجربه‌ی عالی به وجود بیاریم. خود استیوجابز هم احتمالا یادش نیست که محصول اولشون چقدر بد بوده. چون وقتی زمان ازش میگذره این حس نوستالژی و اینا باعث میشه طور دیگه‌ای به گذشته نگاه کنیم. خلاصه، توی شرکت‌های بزرگ راه اصلی اینکه تجربه عالی بدیم محصول عالی ساختنه، ولی توی استارتاپ ها با توجه کردن به مشتری و جزئیات نیازهایی که داره میتونیم با همون محصول پر از مشکل یه تجربه عالی براشون بسازیم.حالا ممکنه با خودتون بگید آره میتونم، ولی باید اینکار رو بکنم؟ جوابش اینه که قطعا باید انجامش بدید. بهترین راهی که میشه فیدبک خوب از کاربرهاتون بگیرید اینه که حسابی بهشون توجه کنید و بهشون نزدیک باشید. این حرف زدن باهاشون، باعث میشه بتونید خیلی سریعتر و بهتر محصولتون رو بهبود بدید. اینکه ما میگیم تا محصول عالی نباشه دوست ندارم به کاربر نشونش بدم، رایج ترین اشتباهیه که آدما میکنن. معمولا اینکه میگیم میخوام صبر کنم که محصول عالی بشه در واقع فرار کردن از ترس اینه که محصولمون رو کاربر نخواد و چیز به‌درد نخوری بسازیم. اینکه تستش نکنیم بزرگترین اشتباهیه که میتونیم بکنیم!خب تا اینجا گفتیم که استارتاپ ها اول کار خیلی ظریف و ضعیفن و هزاران دلیل وجود داره که موفق نشن و کار موسس ها اینه که با تمام این مشکل ها سعی کنن کاری کنن که استارتاپ به نتیجه برسه. گفتیم باید کارایی رو بکنیم که توی شرکت های بزرگ غیر ممکنه. چه برای بدست آوردن کاربر، چه برای ایجاد حس عالی توی کاربر و چه تجربه‌ی محصول.بزرگ فکر کن و کوچیک عمل کنیکی از اشتباه های خیلی رایج استارتاپ ها مخصوصا توی روزهای اول، اینه که سعی میکنن به همه سرویس بدن. از قضا خیلی از وقتا تصمیم درست در مورد مشتری ها اینه که روی یه گروه کوچیکیشون تمرکز کنیم. میدونید مثل آتیش درست کردن میمونه. نمیشه که یه عالمه چوب رو یه جا روشن کرد. اول یه مقدار کمی آتیش روشن میکنیم، بعد بهش آروم آروم چوب اضافه میکنیم تا آتیش بزرگ بشه.مثال خیلی خوب این کار فیس‌بوک بود. اولین ماه ها فقط دانشجوهای هاروارد میتونستن توش اکانت بسازن. همشون سر جمع میشدن چند هزار نفر. کاری که فیس‌بوک خوب انجام داده بود این بود که تجربه‌ی فیس‌بوک برای دانشجوهای هاروارد یه طوری بود که واقعا انگار برای خودشون ساخته شده بود. این شد که درصد زیادی از دانشجوهای هاروارد اومدن توی فیس‌بوک ثبت‌نام کردن. یه طوری شده بود که انگار فیس‌بوک چیزی بوده که همیشه داشتنش و بدون اون نمیتونن زندگی کنن! خیلی از استارتاپ هایی که مشتری محصولشون خودشونن اول محصول رو یه طوری میسازن که خودشون و دوستاشون استفاده کنن ازش. بعدش کم کم گسترشش میدن تا بقیه هم کاربر محصولشون بشن. خطر اونجایی پیش میاد که شما کاربر محصول خودتون نیستید، بعد سعی میکنید یه محصولی درست کنید که همه‌ی بقیه‌ی دنیا ازش استفاده کنن. اکثر آدما اینکه این موضوع غلطه رو از راه سختش یاد میگیرن. انجام دادن و شکست خوردن توش.وقتی که میریم سراغ محصول های گرون قیمت یا مثلا چیزایی که به یه کسب و کار دیگه باید بفروشیم، میتونیم اصلا یه طور دیگه استارتاپمون رو بسازیم. بریم سراغ یه مشتری، یه نفر. بعد محصول رو یه طوری بسازیم که انگار میخوایم بهترین مشاوره‌ی دنیا رو به اون شرکت بدیم. انگار که اون شرکت رو به عنوان چیزی استفاده میکنیم که از روش قالب‌مون رو برای قالب گیری بسازیم. بعد دیگه شرکت های دیگه احتمالا خیلی شبیه هستن به همین شرکت. پس میشه همون قالب رو براشون استفاده کرد. اگه حتی شرکت های شبیه اون یه شرکت خاص تعدادشون به اندازه‌ی کافی نبود، میشه که شرکت هایی توی حوزه های مشابه پیدا کرد که با تغییرات جزئی مشکلشون رو حل کنیم. مشاوره دادن یه خوبی دیگه که داره اینه که باعث میشه مجبور بشیم چیزی بسازیم که کاملا مشکل کاربر رو حل میکنه. چرا؟ چون وقتی دارن محصول رو میخرن، همین که یه بخشی از مشکلاتشون حل بشه براشون کافیه. ولی وقتی دارن ساعتی بابت کار شما پول میدن، انتظار دارن که همه‌ی مشکلاتشون رو به بهترین شکل حل کنید. متوجه فرقش میشید دیگه؟یه کار دیگه ای که میشه کرد اینه که وقتی محصولتون رو ساختید خودتون بجای مشتری از محصول استفاده کنید و با محصولتون مشکل مشتری رو حل کنید. اینطوری، وقتی دارید مشکل مشتری رو حل می‌کنید، اصلا خودتون میفهمید چیزی که ساختید چه مشکلی داره. مثلا یه شرکتی داشته Y combinator که نرم افزار ساختن سایت، میفروخته. فروختن این نرم افزار کار سختی بوده. به جاش می‌رفتن به مشتری سایت می‌فروختن. بعد با نرم افزار خودشون میساختنش. اونجا هرچیزی رو که میخواستن پیاده کنن و نمیشده رو سریع متوجه میشدن و روی نرم افزارشون پیاده میکردن. یه دقیقه فقط تصور بکنید قضیه رو. تصویر ذهنیتون اینه که میخواید یه سایتی بسازید که هزاران کاربر روزانه باهاش برای خودشون سایت درست کنن. بعد دارید چیکار میکنید؟ دارید عکس خودکار و پیرهن مردونه آپلود میکنید برای یه مشتری که سایتش بیاد بالا. وقتی میگیم که موسس ها حس میکنن اینکاری که میکنن قابل بزرگ شدن نیست رو الان میتونید بهتر تصویرش رو ببینید.حتی میشه از این هم یه قدم جلوتر رفت. یه وقتایی شما جای اینکه از نرم افزار استفاده کنید، خودتون اصلا میشید نرم افزار. من خودم تا الان برای دوتا کار مختلف این کار رو کردم. یعنی اصلا نرم افزاری وجود نداره، همه‌ی اون‌کارایی که قراره نرم افزارتون بکنه رو خودتون انجام میدید. خیلی که بخواید دیگه کاملش کنید یه اسلایدی چیزی درست میکنید که شبیه قیافه‌ی یه نرم افزار باشه. پشت نرم افزار خودتون دارید با دست همه کار رو انجام میدید. مثلا من توی هردوتا پروژه نقش یه روبات واتسپ رو داشتم بازی میکردم. با کاربر با یه استیل روبات طوری‌ای حرف میزدم و برای مشکلاتش راه حل میدادم. میدونید نکته‌ی جالبش چیه؟ اینکه واتسپ اصلا روبات نداشت اونموقع! ولی خب کاربر که کاری به این موضوع نداره، کاربر میخواد مشکلش حل بشه! مرحله به مرحله که کار بزرگ میشه، اون تیکه هایی که دیگه نمیشه با دست انجام داد رو اتوماتیک میکنید. اینطوری آروم آروم یه محصول می‌سازید و هم زمان کلی چیز از کاربراتون یاد میگیرید.یه کاری که تا الان امیدوارم متوجه شده باشید که نباید بکنید و بعدا هم مفصل در موردش حرف میزنم اینه که فکر کنید اون روزی که محصولتون رو به دنیا ارائه میکنید چنان روز خاصیه که خدا میدونه! باید همه چی آماده باشه، محصول که عالیه، مشتری ها هم که صف کشیدن منتظر محصول شمائن همشون! خیلیا هستن فکر میکنن که اصلا اگه این کار رو نکنیم که نمیشه. باید هم زمان 4 تا خبرگزاری منتشر کنن خبر اینکه محصول ما وارد بازار شده، اصلا اگه اینطوری نباشه چطوری محبوب میشیم ما؟خب بیاید با هم فکر کنیم. من یه سری سوال میپرسم، شما توی ذهنتون جواب بدید. روزی که گوگل محصولش رو ارائه کرد چه روزی بود؟ فیس‌بوک چی؟ اپل؟ تسلا؟ Airbnb؟ دراپ باکس؟می‌بینید؟ هیچکدوم رو نمیدونید. چون اصلا اهمیتی نداره. شاید بگید خب اینا خارجی بودن. شما جاشون اسنپ و دیجیکالا و دیوار و کافه بازار و اینا رو بذارید. فرقی نداره در نهایت.ما فکر میکنیم چنان محصول بی‌نظیری میسازیم که ملت فرداش صف کشیدن دم در. بعد میگیم خب چه کاریه با این محصول ناقص خودم رو بیچاره کنم چهارتا مشتری پیدا کنم. دقیقا کار غلط همینه. توی اپیزود 16 کارکست هم گفتیم. اکثر استارتاپ ها اولین باری که با مشتری مواجه میشن، کلا همه چیزشون زیر سوال میره. نباید اصلا به اون سمت برید. اصلا کاربر ها آروم آروم میان سمت شما. زمان میبره.بعضیای دیگه هم فکر میکنن باید برن اول کار با شرکت های خیلی بزرگ قرارداد ببندن تا موفق بشن. اینم تقریبا همیشه تهش بدبختیه. چرا؟ چون وقتی میرید سراغ این شرکت ها، اونا اولا به کم راضی نیستن. بعدش میتونن حدس بزنن خودشون چقدر باید خرج کنن که مشکلشون رو حل کنن. نتیجه‌اش میشه اینکه پولی تهش نمیمونه، بیشتر از چیزی که فکر میکردید باید کار کنید، کار کردید، آخرش هم محصول بدرد بخوری ازش در نمیاد. کلا توی شروع استارتاپ باید بزرگ فکر کرد، ولی باید خیلی خیلی کوچیک اجرا کرد! خیلی خیلی کوچیک!موفق شدن استارتاپتون مجموعه‌ی دوتا چیزه. اون محصولی که میسازید و اون کارهایی که انجامشون میدید با وجود اینکه میدونید وقتی یه‌ذره بزرگتر بشه استارتاپتون دیگه انجام دادنش غیر ممکن میشه. تقریبا همه‌ی استارتاپ های دنیا باید اون مرحله‌ی کارهایی که با دست باید انجام داد رو بگذرونن. تقریبا همشون. پس این تصویر ذهنی که ما یه چیزی می‌سازیم و عالی میشه رو باید رها کنیم و بریم سراغ انجام دادن اون کارای دستی. اون کارهای دستی قراره فرهنگ استارتاپ شما رو تا ابد شکل بدن. اگه اولش با تمام وجود برای بدست آوردن مشتری تلاش کنید، بعدا هم تلاش میکنید. اگر جای کاربرتون از نرم افزارتون خودتون استفاده کنید، چیزایی رو یاد میگیرید که بجز اون غیر ممکنه. اگه سعی کنید تجربه‌ی بی نظیری به کاربر بدید، وقتی شرکتتون بزرگ شد هم براتون این تجربه‌ی عالی مهمه.جمع‌بندیخب دیگه رسیدیم به آخر این قسمت و جمع بندی. اول این قسمت در مورد این صحبت کردیم که استارتاپ ها اول زندگی‌شون خیلی شکننده و ظریفن. اینکه همه فکر میکنن که به هیچ جایی نمیرسن جزو ذات مسئله‌اس چون که همه عادت دارن استارتاپ هارو با شرکت های بزرگ مقایسه کنن.بعد گفتیم خودمون باید بریم دنبال مشتری بگردیم و سعی کنیم طوری رفتار کنیم که شدیدا راضی باشن از تجربه‌شون. معمولا هم این تجربه از محصولمون نمیاد، از کل فرآیند کار استارتاپ ما میاد.گفتیم استارتاپ مثل آتیش درست کردن میمونه. اول باید یه آتیش کوچیک درست کنیم بعد بهش آروم آروم چوب اضافه کنیم. اینکه بخوایم از اول یه بزرگش رو بسازیم نمیشه. باید سعی کنیم از یه گروه کوچیک مشتری شروع کنیم بعد هی مشتری های دیگه رو اضافه کنیم.گفتیم یه کار خوبی که میتونیم بکنیم که خودمون از محصول خودمون به جای مشتری استفاده کنیم و نتیجه‌ی نهایی رو به مشتری بدیم، اینطوری یاد میگیریم در طول مسیر که کمبود های نرم افزارمون چیه. حتی خیلی وقتا باید خودمون جای نرم افزار کار کنیم و همه چیز رو دستی انجام بدیم. در نهایت گفتیم باید بزرگ فکر کنیم و کوچیک عمل کنیم.یادمون نره، استارتاپ مثل ماشین هندلی میمونه. تجربه‌ی شروع کردنش با تجربه جلو بردنش خیلی فرق داره. مثل هندل زدن و رانندگی کردن!منبع این قسمت:http://paulgraham.com/ds.htmlبقیه قسمت های پادکست مدرسه کارکست رو میتونید از castbox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/8%3A-ماشین-هندلی-id3740298-id376558497?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=8%3A%20%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86%20%D9%87%D9%86%D8%AF%D9%84%DB%8C-CastBox_FM?utm_source=virgool </description>
                <category>مدرسه کارکست</category>
                <author>پادکست کارکست - Karcast podcast</author>
                <pubDate>Thu, 06 May 2021 17:47:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدرسه استارتاپ 7: مدیریت روابط</title>
                <link>https://virgool.io/KarcastSchool/%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%BE-7-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B7-biwsetze2ja7</link>
                <description>اگه یادتون باشه قبلا گفته بودیم که استارتاپ درست کردن مثل ازدواج کردن می‌مونه، هم با خود استارتاپ هم با هم‌بنیانگذارها. توی این قسمت، میخوایم بریم سراغ اینکه چطوری ارتباطمون رو با هم‌بنیانگذارهامون مدیریت کنیم که مشکلات کمتری برامون پیش بیاد و بتونیم تیم و استارتاپ رو حفظ کنیم!نوشته ای که در ادامه می‌خونید، متن اپیزود هفتم از پادکست مدرسه کارکسته. فصل اول &quot;مدرسه کارکست&quot;، در مورد اینه که اگه یه‌روزی فکر می‌کنیم که می‌خوایم استارتاپ‌مون رو شروع کنیم، چیکار کنیم و از کجا شروع کنیم.با کلیک روی این لینک‌ها می‌تونید این اپیزود رو توی پلتفرم‌های مختلف بشنوید:وبسایت کارکست، ناملیک، کست باکس، اپل پادکستز، گوگل پادکستز، اسپاتیفایخب وقتی ما داریم استارتاپ شروع می‌کنیم، در واقع داریم در مورد یه رابطه‌ای صحبت می‌کنیم که قراره ده‌ها سال طول بکشه. تنها چیزی که شبیه به این توی جامعه های انسانی وجود داره ازدواجه! ما توی این قسمت، هیچ راهی جز این نداریم که بریم سراغ تحقیق‌های علمی در مورد ازدواج و سعی کنیم ازشون نکاتی رو استخراج کنیم که به‌درد استارتاپ بخوره. همین‌جا بهتون بگم که این کلاس Y combinator رو یکی از بهترین کسایی که من توی زمینه ساده حرف زدن میشناسم درس داده، ولی بازم کلی پیچیدگی ریز و درشت توی مباحثش هست. داریم حرف علمی تا حدی تئوری میزنیم دیگه، البته نه اینکه قرار باشه کاربرد نداشته باشه ها، حرف کاربردش رو هم میزنیم. ولی این اپیزود تا اینجای مدرسه ی کارکست، پیچیده ترین اپیزود از نظر محتواس. خواستم همین اول کار بهتون بگم که اگه جاییش گنگ بود و حس کردید نفهمیدینش، مشکل از شما نیست، مبحث پیچیده‌اس، برگردید عقب دوباره دقت کنید که جا بیفته.بگذریم، حرف اصلی اپیزود رو میخوایم از روی تحقیقات یه آقایی بزنیم به اسم جان گاتمن که متخصص ازدواجه. این آقا یه کار جادویی بلده بکنه. میتونه بشینه 15 دقیقه دعوا کردن یه زوج رو نگاه کنه و با دقت 85% بگه که اینا تا 4 سال دیگه طلاق میگیرن یا نه؟ اگه بهش یه ساعت وقت بدید و بتونه در مورد آرزوها و رویاهای آدما ازشون سوال بپرسه با دقت 94% درست حدس میزنه! همون ویدیوی آدما رو به روان شناس ها نشون دادن، به کشیش ها نشون دادن، به مشاورای خانواده نشون دادن. هیچ کسی نزدیک عدد این آقا هم نمیاد، همه حدود 50% درست حدس میزنن. یعنی اینکه سکه بندازن همینطوری بدون دیدن ویدیو احتمالا همونقدر درست در میاد که حدس اون آدما درست در میاد. پس این آقا یه چیزایی میدونه نه؟ یه روشایی بلده که میتونه بفهمه چه ازدواج هایی به طلاق میرسن، یا توی دنیای استارتاپی ما، چه تیم های استارتاپی‌ای از هم می‌پاشن!خب الان ممکنه بگید ببین اون زوج هایی که زندگیشون پایدار می‌مونه، باهم شاید اصلا دعوا نمیکنن! تحقیق آقای گاتمن میگه که چرا نمیکنن، خوبم میکنن! تفاوت توی شکل دعوا کردنه وگرنه دعوا رو همه میکنن! از قضا همه ی آدما هم در مورد چیزای شبیه به هم دعوا میکنن. پول، بچه ها، روابط زناشویی، زمان، حسادت و پدر و مادر هاشون. حالا همه ی اینا رو توی استارتاپ هم داریم. پول میشه اینکه چقدر موفق شدیم سرمایه جذب کنیم یا چقدر دیگه پول داریم برای اینکه زنده بمونیم. بچه ها مثل مشتری ها یا کارمند ها میمونن. روابط زناشویی میشه اینکه استارتاپمون چقدر خوب داره کار میکنه؟ زمان میشه نقشه راه، توی زمانی که داریم آیا داریم کارهای درست رو انجام میدیم یا نه؟ حسادت میشه رقابت با رقیب هامون توی بازار، آیا ما بهتریم یا اونا؟ نهایتا هم پدر و مادر ها میشه اینکه با شرکت های دیگه چطوری همکاری میکنیم. می‌بینید، از قضا توی استارتاپ هم موضوع پشت دعواها انگار از همین جنسه، اینکه چطوری خودش رو نشون میده مسئله‌اس.خب پس ما میدونیم همه دعوا میکنن، میدونیم دعوا اون چیزیه که از روش با دقت 94% میشه گفت یه رابطه‌ای دووم میاره یا نه. پس منطقیش اینه که قبل از اینکه دعوا کنیم برای دعوا کردنمون برنامه داشته باشیم، که بتونیم جلوی خراب شدن رابطه رو بگیریم. حالا اول باید بفهمیم که چه چیزهایی هستن که اگه وجود داشته باشن، شانس زنده موندن رابطه یا همون استارتاپ مارو کم میکنن.چهارتا چیز هست که باید جلوشون رو بگیریم.اولیش انتقاد بیجا اس. یعنی چی؟یعنی اینکه شما فرض کنید من میام بهتون میگم که آقا من نگرانم این مشکلی که داریم توی نرم افزارمون سر وقت حل نشه و برامون مشکل درست کنه. بعد طرف مقابل میاد میگه میدونی من با چی مشکل دارم؟ اینکه تو هردفعه ظرفهات رو که میذاری توی سینک نمی‌شوری! میدونید مشکل چیه؟ مشکل اینه که در مورد یه چیز ثابت دعوا نمیکنیم. داریم همه ی چیزای مختلف رو میاریم وسط. چیزای نامربوط. ظرف نشستن من به اینکه باگ رو سر وقت نمیتونیم حل کنیم ربطی نداره که. میتونیم جدا جدا در موردش حرف بزنیم.دومیش اینه که یکی از طرفین میخواد به اون یکی توهین کنه. یعنی مثلا من میام میگم که آقا اون باگه رو نمیرسیم سر وقت حل کنیم. طرف مقابل میگه تو اصلا خیلی بیشعوری. هدفش اینه توهین کنه، حرفی نمیزنه در مورد موضوع مشکلی که سرش داریم بحث میکنیم. اینم خیلی خطرناکه.سومیش اینه که یکی قبول نمیکنه که یه مشکلی هست. اصلا میخواد ذات مشکل رو کتمان کنه. انگار که داره از خودش دفاع میکنه که کار غلطی نکردیم.آخریش هم اینه که یکی کلا از حرف زدن اجتناب میکنه. یعنی بهش میگی آقا به نظرم من فلان مشکل هست، اصلا ول میکنه بدون هیچ حرفی میره، انگار داری با دیوار حرف میزنی.این 4 تا چیز، اون چیزایین که میخوایم برنامه داشته باشیم برای اینکه جلوشون رو بگیریم.حالا میخوایم 4تا روش یاد بگیریم که جلوی این مشکل هارو میگیره.اولین روش تقسیم کاره. یعنی از روز اول معلوم باشه توی هرکدوم از موضوعات که به مشکل میخوریم کی وظیفه داره مشکل رو حل کنه. حالا چرا این مهمه؟ چون باید یه راه حلی برای اینکه یکی مشکل رو قبول نمیکنه داشته باشیم. اگه کسی مسئول یه بخشی باشه، دیگه این مسئله پیش نمیاد که یکی بگه اصلا مشکلی نیست؛ چون از اول توافق کردیم کی تعیین میکنه توی یه بخشی مشکلی داریم یا نداریم. مثلا چه بخش هایی؟ همونایی که گفتیم ریشه‌ی مشکلن دیگه، جذب سرمایه، ارتباط با کارمندا و مشتریا و... .حالا وقتی این کارا رو تقسیم کردیم، باید یه معیار برای موفقیت یا شکست هرکدومشون تعریف کنیم. چرا؟ چون اگه اون آدمی که مسئوله کاره ناموفق باشه، باید یه راهی داشته باشیم که بفهمیم ناموفق بوده و یه نفر دیگه رو بیاریم جاش. پس میایم برای هرکدوم از اون عامل هایی که گفتیم یه‌دونه حد موفقیت و شکست تعریف میکنیم.مثلا برای بحث پول، اگه پولی که داریم باعث میشه تا 3 ماه دیگه ورشکست بشیم، باید زنگ خطر توی گوشمون صدا کنه یا اینکه مثلا در مورد رشد استارتاپ چندتا فیچر آخری که ساختیم رو هیشکی استفاده نمیکنه، باید زنگ صدا کنه. پس میایم موضوع هارو معلوم میکنیم. آدمای مسئولش رو معلوم میکنیم. میگیم اگه چی بشه اوضاع بده و باید حتما در موردش حرف بزنیم و اون کسی که مسئوله هم که میتونه هرموقعی که حس کرد یه مشکل اساسی وجود داره بیاد و حرف بزنه در موردش. حواسمون باید باشه که میخوایم این کار هارو اول کار انجام بدیم که هنوز از نظر احساسی ناراحتی‌ای وجود نداره. کم کم که ناراحتی ها به وجود بیاد و روی هم جمع بشه، انجام دادن این کار خیلی سخت میشه. به قول همین آقای Hale که این قسمت رو درس داده، ما میخوایم وقتی مسائل رو حل کنیم که از نظر احساسی عادی هستیم، وقتی از عصبانیت حالتمون شبیه مستی شده، وقت خوبی برای حل کردن مشکل ها نیست. پس داریم همون اول کار یه برنامه ای میسازیم که موقع عصبانیت بهش رجوع کنیم، بدون اینکه لازم باشه فکر کنیم. در نهایت توی مشکلات اونی که حرف آخر رو میزنه CEOه. مدیرعامل. یادتونه توی اپیزود قبلی گفتیم اینا اسمن همشون، ولی باید اول کار تکلیفش رو روشن کنیم. یکی از جاهایی که این اسم ها مهم میشن همینجاس. اگه موسس ها به این نتیجه رسیدن که مدیرعامل داره اشتباه میکنه، آخرین قدم اینه که رای میگیریم و هرچی اکثریت گفتن انجام میدیم.کار دومی که باید بکنیم اینه که خودمون رو بهتر بشناسیم. درواقع بدونیم که چطوری توی روابط رفتار میکنیم. اینکار رو که بکنیم میتونیم جلوی اینکه هرموقع بحث شروع میشه، یکی ول میکنه میره رو بگیریم.حالا چطوری؟یه تحقیقی در مورد اینکه آدم ها توی روابطشون چطوری هستن انجام شده که میگه سه تا دسته ی اصلی وجود داره توی آدما. دسته ی اول کسایین که Secure هستن توی رابطه. یعنی اینکه من با اینکه به دیگران اتکا کنم و دیگران به من اتکا کنن مشکلی ندارم. میتونم به دیگران وابسته باشن و دیگران هم میتونن به من وابسته باشن.نوع دوم، نوع نگرانه. این آدما همیشه حس میکنن توی رابطه داره بهشون کم لطفی میشه و میخوان بیشتر و بیشتر توی رابطه عشق دریافت کنن. انگار که دنبال طرف مقابل هستن که هی بیشتر و بیشتر بدستش بیارن. لازمه که هی آدم مقابل بهشون نشون بده که دوست داره کنارشون باشه.گروه آخر کسایی هستن که از رابطه فرار میکنن. میگن که خیلی سخته و اصلا ترسناکه.حالا اینجا لازمه ما بدونیم که نوع رابطه ای که هم‌بنیانگذارمون با ما داره، چیه. چون این نوع اتصال چیزیه که تعیین میکنه رابطه‌ی ما چه شکلی باشه. حالا نکته ی جالب اینجاس که اون دسته‌ای بودن که هی بیشتر و بیشتر میخواستن و اون یکی دسته بود که از رابطه میترسید، این دوتا گروه احتمال اینکه باهم باشن خیلی زیاده. اکثریت آدما هم همین دوتا دسته هستن. بعد خب معلومه خوب کار نمیکنه رابطه دیگه، یکی داره فرار میکنه از رابطه، اون یکی دنبال اینه که هی بشنوه تو برام مهمی. توی استارتاپ میشه اینکه یه دسته ای از آدما لازمه فاصله بگیرن و فکر کنن که چطوری مشکل رو حل کنیم، یه دسته ی دیگه کسایین که هی لازمه بهشون اطمینان داده بشه که مشکل رو داریم حل میکنیم. یکی رفته فکر کنه، اون یکی هم که حس نمیکنه کسی داره روی مشکل کار میکنه! میشه ریشه همه ی بدبختی ها. باید حواسمون باشه پس که هممون باید همدیگه رو بشناسیم و مداوم به خودمون بگیم که طرف مقابل چطوریه و لازمه که یه وقتایی از اون چیزی که خودمون راحتیم باهاش، بگذریم که کل تیم بتونه بره جلو.در مورد این نوع ارتباط کلی کتاب نوشته شده ولی یه ویدیو ی خوبی هستش توی youtube از یه کانالی به اسم School of life، اگه بهتر میخواید بفهمید مسئله رو، برید سراغش:https://www.youtube.com/watch?v=2s9ACDMcpjAکار سوم اینه که پروسه درست کنیم. این باعث میشه که مشکلات مختلف رو باهم قاطی نکنیم. قبلا هم گفتیم دیگه، اینکه یه برنامه برای مواجه شدن با مشکل داشته باشیم چیز مهمیه. وقتی عصبانی هستیم ممکنه چیزی بگیم که پشیمون بشیم، یا اینکه منظورمون رو بد برسونیم، ولی وقتی پروسه داریم میدونیم که همه‌مون باید با یه روش مشخص بحث رو جلو ببریم. یه روشی وجود داره که شرکت matter درستش کرده، اینم لینکش:https://matterapp.com/blog/decision-disagreement-framework-how-we-encourage-disagreements-at-matter/یه روش خوب میتونه همین باشه. یکی از مهم ترین ابعاد این روش اینه که باید همه چیز رو بنویسیم. نوشتن باعث میشه هم دقیقا معلوم باشه در مورد چی داریم حرف میزنیم، هم اینکه بتونیم خیلی راحت همه ابعاد بحث رو توی ذهنمون نگه داریم. توی این روش اول میگیم کی حس کرده یه مشکلی وجود داره و مشکلی که دیده چیه؟ بعدش میگیم کی مسئول تصمیم گیری بوده و کیا درگیرن. مرحله ی بعدی اینه که کارهای مختلفی که میتونیم بکنیم و خوبیا و بدی هاشو لیست میکنیم. در نهایت مینویسیم که کدوم گزینه رو انتخاب کردیم و کل پروسه رو آرشیو میکنیم. روش خیلی ساده‌اس ها ولی خوبیش اینه که وقتی که میدونیم یه پروسه داریم دیگه وقتی مشکلی پیش میاد نگران نیستیم. مهم نیست که همین روش مارو استفاده کنید. مهم اینه که یه روشی براش داشته باشید.خب تا اینجا سه تا کار رو گفتیم، بریم سراغ آخری.مورد چهارمی که باید یاد بگیریم اینه که چطوری بدون خشونت کلامی ارتباط برقرار کنیم. حالا قدم به قدم در موردش مفصل صحبت میکنیم ولی اصل داستان مال یه کتابیه به اسم:&quot;non-violent communication: a language of life.&quot; توی این متد باید در مورد چهارتا چیز حرف بزنیم با یه ترتیب مشخص. اول درمورد مشاهده‌ای که کردیم، بعد درمورد اینکه اون مشاهده چه حسی توی ما به وجود آورده، بعدش مورد اینکه ما چه نیازی داریم و نهایتا اینکه از طرف مقابل چی میخوایم. این روش قراره جلوی اینکه به هم بی احترامی کنیم رو بگیره.خب اولین بخشش بود مشاهده در مقابل قضاوت کردن عملکرد دیگران. هدفمون اینجا اینه که حرفمون رو از یه جایی شروع کنیم که مو لای درزش نمیره. یه چیزی که قابل رد کردن و کتمان کردن نیست. نه قراره چیزی بگیم که نظرمونه، نه میخوایم یه چیز قطعی و جهان شمول بگیم. مثلا &quot;مشاهده&quot;، میشه اینکه بگیم، تو گفته بودی فلان فایل رو هفته ی پیش برام می‌فرستی ولی هنوز من نگرفتمش. در مقابل، قضاوت کردن و نظر دادن میشه اینکه تو آدم تنبل و بی خاصیتی هستی. یا اینکه به یکی بگیم تو موقع کار کردن حواست رو جمع نمیکنی. این دوباره قضاوت کردنه. مشاهده میتونه این باشه که جمع و تفریق های این فایلی که برای من درست کردی غلطن! دوباره مثلا ممکنه بگیم تو همیشه دیر میکنی ولی اینکه مشاهده نیست، داریم یه چیزی رو میگیم که همیشه برقراره. به جاش باید بگیم، تو دیروز 10 دقیقه دیر رسیدی به جلسه.پس میگیم من فلان چیز رو مشاهده کردم. بعدش قراره احساسمون رو بگیم نه نظرمون رو. مثلا احساس میتونه این باشه که اعصابم خورد شد. در مقابلش نظر میشه اینکه بگیم من حس میکنم تو کار رو جدی نمیگیری.این احساس و نظر ممکنه راحت نباشه تشخیصش چون جفتش رو میتونیم میگیم من حس میکنم فلان اتفاق رو. برای اینکه نظر و احساس رو قاطی نکنیم یه تستی میتونیم انجام بدیم. نظر رو جای &quot;حس میکنم&quot; میشه با &quot;فکر میکنم&quot; هم گفت. یعنی مثلا میتونیم بگیم من فکر میکنم که تو کار رو جدی نمیگیری. ولی احساس رو با فکر میکنم بگیم عجیب میشه. مثلا عجیبه بگیم &quot;من فکر میکنم اعصابم خورد شد.&quot; یا شده یا نشده دیگه، فکر کردن که نداره که. یه سری احساس ها هستن که یه احساس دیگه پشت خودشون دارن. مثل خشم، یا احساس قضاوت شدن. مثلا اگه شما بگید من حس کردم که سرزنش شدم، یه احساسه ولی احتمالا احساس اصلی پیشتش اینه که من ترسیدم، یا استرس گرفتم. خود سرزنش شدن یه طوری حس نیست. در مورد خشم هم همینه، خشم یه عالمه احساس رو میتونه پشت خودش داشته باشه. مثلا همین من عصبانی شدم، میتونه دلیلش دوباره ترس باشه. باید وقتی داریم این نوع احساس ها رو در موردشون حرف میزنیم خیلی حواسمون رو جمع کنیم. حواستون هست دیگه، ما یه ناراحتی‌ای داریم، بعد توی شرایط ناراحتی میخوایم احساسمون رو بگیم و باید اینهمه جزئیات رو رعایت کنیم. سالها تمرین لازم داره تا بتونیم عالی انجامش بدیم ولی جزو چیزاییه که لازمه یاد بگیریم. لینک پایین یه لیست سه صفحه ای از احساساتی که ریشه‌شون احساسات دیگه هستن؛ خوبه که یادشون بگیریم.https://www.slideshare.net/nonviolent/evaluative-words-list-nonviolent-communicationحالا هرکدوم این احساسات به یه نیازی وصل هستن، که بین همه ی آدما مشترکه. نکته ی سخت اینجا دوباره اینه که ببینیم داریم در مورد یه نیاز اساسی و اصلی حرف میزنیم یا یه چیزی که روش بدست آوردن یه نیازیه، استراتژیه. مثال ساده‌اش میشه اینکه بگیم من ناهار لازم دارم. یا مثلا بگی من ناهار لازم دارم که قند خونم رو بیاره بالا. اینم دوباره نیاز اساسی نیست. بیشتر شبیه یه روشه برای رسیدن به نیاز. حالا یه مثال بزنیم که حال خوبش رو توضیح دادن راحت باشه.ممکنه بگید من لازم دارم که تو همه ی ایمیل هات رو به منم بفرستی. این نیاز اساسی همه نیست که، اون نیاز اساسی اینه که من لازم دارم که توی کارمون شفافیت داشته باشیم. نگاه کنید هی میخوام تاکید کنم دوباره که کار راحتی نیست این کارهایی که میگیم ها، ولی لازمه که تمرین کنیم و یادشون بگیریم! مثلا یه نیاز دیگه کمک خواستنه. میشه گفت من نیاز به کمک دارم ولی اگه بگیم من نیاز دارم که تو بهم کمک کنی، در واقع حرف درست رو نزدیم. تا اینجا گفتیم که اول میگیم چی مشاهده کردیم، بعد چی حس کردیم، بعد چه نیازی داریم، آخر هم قراره بگیم که از طرف مقابل چی میخوایم. حواسمون باشه که قرار نیست دستور بدیم، قراره دعوت کنیم طرف مقابل رو که نیاز ما رو برطرف کنه. اول از همه اینکه باید خیلی دقیق حرفمون رو بزنیم. یعنی نمیشه بگیم که من ازت میخوام که به من احترام بذاری. تعریف من از احترام گذاشتن با تعریف شما فرق میکنه، پس طرف مقابل درست متوجه نمیشه چی ازش میخواید. به جاش باید اون چیزی که اصل قضیه‌اس رو درست بگیم. اینکه مثلا من ازت میخوام که سر وقت بیای سر جلسه. اشتباه دومی که اینجا رایجه اینه که اون چیزی رو که نمیخوایم بگیم. در حالی که باید چیزی که میخوایم رو بگیم! مثلا به جای اینکه بگیم من ازت میخوام ایده آدمها رو دور نندازی. باید بگیم، ازت میخوام که وقتی کسی توی تیم یه ایده ای میده اول ازش 2-3 تا سوال بپرسی که ابعاد قضیه رو درست متوجه بشی بعد نظرت رو بگی.آخر سر هم ممکنه همه ی اینکارا رو که کردید طرف مقابل تهش بگه نه. به همین راحتی، نه. به جای اینکه فکر کنید که این روش کار نمیکنه، باید سعی کنید یه طوری مطرح کردنتون رو تغییر بدید که برای همه ی اعضای تیم درست بودن خواسته تون درک بشه.پس شد چی؟ اول میگیم چی مشاهده کردیم، بعد میگیم چه حسی داشتیم، چه نیاز اساسی‌ای داریم که برآورده نمیشه و آخر سر چه درخواستی از طرف مقابل داریم!تحقیقای ازدواج نشون میدن اون زوج‌هایی که رابطه ی پایدار دارن اینطوری نیستن که فقط در مورد چیزای مهم دعوا کنن. برعکس، نمیذارن مشکلات کوچیک تبدیل به مشکلات متوسط بشه، بعد تبدیل به مشکلات بزرگ بشه و آخرش رابطه‌شون رو نابود کنه. کوچکترین چیزها رو هم سعی میکنن توی وقت مناسب توی همون روز به طرف مقابل بگن. اینطوری روی هم جمع نمیشن ناراحتی ها. اسمش رو گذاشتن بدهی احساسی، emotional debt. توی استارتاپ هم ما میخوایم این بدهی احساسی رو حداقل ممکن نگه داریم و تنها راهی که میتونیم توش موفق باشیم اینه که تمرینش کنیم. برای تمرین خوبه که در مورد چیزایی حرف بزنیم که فکر نمیکنیم الان مشکل اساسی هستن ولی مکالمه های حساسی هستن. مثل اینکه، الان اهداف کوتاه مدتمون برای شرکت چیه؟ یا اینکه به نظرت داریم معیار های درستی رو برای اندازه گیری عملکردمون استفاده میکنیم؟ یا اینکه به نظرت داریم به هدفامون میرسیم؟جمع‌بندی:اول از همه گفتیم که همه دعوا میکنن، پس خوبه که یه برنامه داشته باشیم برای دعواهامون. چهارتا چیز هستن که باعث میشن دعوا منجر به به‌هم خوردن رابطه بشه. یکی اینکه بحث های مختلف رو توی یه دعوا باهم قاطی کنیم، یکی اینکه به هم توهین کنیم، یکی اینکه اصلا یه نفر نپذیره مشکلی وجود داره و آخریش هم اینکه یکی موقعی که بحث پیش میاد ول کنه و بره. گفتیم قبل از دعوا باید معلوم کنیم که هرکسی نقشش چیه، اهدافمون چیه و با چه پروسه‌ای دعواها رو حل میکنیم. چیز دیگه ای که یاد گرفتیم مکالمه ی بدون خشونت بود. اینکه وقتی میخوایم موضوعی رو که سرش بحث داریم مطرح کنیم، از این شروع کنیم که چه مشاهده ای کردیم، بعد بگیم چه حسی داریم، چه نیازی داریم و آخرشم اینکه چی از طرف مقابل میخوایم. گفتیم نباید بذاریم بدهی احساسیمون زیاد بشه؛ چون باعث میشه رابطه‌مون بعدا ضرر زیادی ببینه.منبع:https://www.ycombinator.com/library/6n-how-to-work-togetherبقیه قسمت های پادکست مدرسه کارکست رو میتونید از castbox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/7%3A-مدیریت-خوب-رابطه‌ها-id3740298-id372596108?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=7%3A%20%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AA%20%D8%AE%D9%88%D8%A8%20%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7-CastBox_FM?utm_source=virgool </description>
                <category>مدرسه کارکست</category>
                <author>پادکست کارکست - Karcast podcast</author>
                <pubDate>Fri, 23 Apr 2021 12:03:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدرسه استارتاپ 6: هم‌بنیانگذار</title>
                <link>https://virgool.io/KarcastSchool/%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%BE-6-%D9%87%D9%85-%D8%A8%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1-lfa1hkog0k6q</link>
                <description>توی اپیزود اول از مدرسه کارکست گفته بودیم خیلی مهمه که هم‌بنیانگذار داشته باشیم. این موضوع انقدر مهمه که یکی از اپیزود های مدرسه ی کارکست بهش اختصاص داده شده. قراره توی این قسمت به این سوالها جواب بدیم که هم بنیانگذار چرا لازمه؟ آیا میشه بدون هم بنیانگذار کار رو شروع کرد؟ بعد اصلا از کجا پیدا کنیم هم بنیانگذار رو؟ چطوری بفهمیم هم بنیانگذار خوبی انتخاب کردیم یا نه؟ و چندتا سوال دیگه.نوشته ای که در ادامه می‌خونید، متن اپیزود ششم از پادکست مدرسه کارکسته. فصل اول &quot;مدرسه کارکست&quot;، در مورد اینه که اگه یه‌روزی فکر می‌کنیم که می‌خوایم استارتاپ‌مون رو شروع کنیم، چیکار کنیم و از کجا شروع کنیم.با کلیک روی این لینک‌ها می‌تونید این اپیزود رو توی پلتفرم‌های مختلف بشنوید:وبسایت کارکست، ناملیک، کست باکس، اپل پادکستز، گوگل پادکستز، اسپاتیفایخب بذارید اول از همه با این شروع کنیم چرا اصلا خوبه که هم‌بنیانگذار داشته باشیم؟ چه کمکی میکنه بهمون. سه‌تا دلیل اصلی رو توضیح داده Y Combinator. اولیش خب بدیهیه، بازدهی کار میره بالا. وقتی یه نفر دیگه باشه که بتونید کار رو باهاش تقسیم کنید خب دو برابر میتونید کار انجام بدید، تازه اگر توانایی های مختلفی هم هرکدوم داشته باشید که حتی بیش از 2 برابر میتونید کار کنید، دلیلش هم اینه که کارهایی که توش خوب هستید رو بیشتر انجام میدید و اینطوری زمانتون هم بهینه تر صرف کار میشه. علاوه بر این یه نفر هست که به اندازه شما برای کار ارزش قائله و می‌تونید ایده هاتون رو باهاش مطرح کنید. وقتی مثلا کسی بهتون مشاوره میده یا کارمندتونه، کیفیت چیزی که بهتون میگه از هم بنیانگذاری که باهاتون کار میکنه خیلی کمتره. یا وقتی میخواید طوفان ذهنی کنید دوباره همین‌طور. دلیلش اینه که تنها کسی که به اندازه شما انگیزه داره که استارتاپتون موفق بشه هم بنیانگذارتونه، بقیه همه کمتر از شما انگیزه دارن، واضحه دلیلش دیگه، تنها کسی که به اندازه ی شما خودش رو وقف کار کرده همون هم بنیانگذاره.دلیل دوم اینه که توی فرآیند استارتاپ همه نیاز به پشتیبانی روحی دارن. یه وقتایی هست که اوضاع خوب پیش نمیره، یکی از اعضای تیم روز بدی داشته. اونجا دوباره کارمند استارتاپ نمیتونه روحیه رو برگردونه به موسس. کسی که میتونه، کسیه که خودش موسس باشه، چون گفتیم قبلا دیگه، مدیرهای ارشد مثل پدر خانواده می‌مونن، نمیشه که ضعف نشون بدن جلوی بچه ها. همه ی موسس های استارتاپ روزهایی رو دارن که فکر میکنن دیگه حتما شکست می‌خوریم، این کار ما دیگه محاله جواب بده. توی این موقعیت خیلی خوبه که یکی باشه بهمون روحیه بده. برعکسش هم احتمالا اتفاق میفته، وقتی مثلا یه فروش مهم توی استارتاپ اتفاق میفته و یکی از موسس ها فکر میکنه که دیگه تموم شد، چیزی نمونده که بریم توی بورس و مولتی میلیاردر بشیم. اینجا هم یکی لازمه که از آسمون بیاره پایین مارو بهمون بگه، ببین، خوشحالی خوبه ولی دیگه جو نگیرتت. یه رابطه ی خوب بین موسس های استارتاپ اینه که بتوننه این احساسات همدیگه رو خنثی کنن و از نظر احساسی پایدار نگه دارن شرایط رو.دلیل سوم هم اینه که تحقیق‌ها نشون میده اینکه هم‌بنیانگذار داشته باشه یه استارتاپی ربط مستقیمی به شانس موفقیتش داره. منظورمون این نیست که اگه هم‌بنیانگذار نداشته باشید غیرممکنه موفق بشید ها. جف بزوس تقریبا مثال نقض همه ی چیزهاییه که ما گفتیم. هم‌بنیانگذار نداشته، برنامه نویسی هم بلد نبوده، ولی موفق شده یکی از ارزشمندترین شرکت های تاریخ رو بسازه! ولی به اکثر شرکت های خیلی موفق که نگاه کنیم، هم‌بنیانگذار داشتن. مایکروسافت، اپل، فیس بوک، گوگل، همشون. درسته که در گذر زمان اون کسی که مدیرعامله تبدیل میشه به چهره ی اصلی شرکت و بقیه فکر میکنن که اون آدم اصلی و مهم استارتاپ بوده ولی واقعیت چیز دیگه‌ایه. واقعیت اینه که این هم بنیانگذارهای شرکت ها همونقدری مهم بودن که مدیرعامل هاشون مهم بودن، اگر نبودن، بعید بوده هاین شرکت ها به نتیجه ی خوبی برسن. در گذر زمان خب یکی از آدمای موسس شرکت تبدیل میشه به چهره ی اصلی شرکت و نقشش هم مهمتر میشه، ولی داریم الان در مورد روزای اول صحبت میکنیم.این سه تا دلیل، به نظر من دلایل کافی هستن برای اینکه بگیم ما نیاز داریم به هم بنیانگذار. حالا ممکنه بپرسید، من الان ایده دارم، هم بنیانگذار هم ندارم، تو داری میگی شروع نکنم اصلا؟درسته، نتیجه ی منطقی حرفی که ما زدیم اینه که تا هم بنیانگذار پیدا نکردید شروع نکنید. ولی خب استثناهایی هم هست و اصلا توی اپیزود 1 گفتیم که Y combinator بعضی وقتا حتی اگه هم بنیانگذار نداشته باشید هم شما رو قبول میکنه. پس بذارید شرایطی که لازمه برای موفقیت بدون هم بنیانگذار رو یه کمی باز کنیم.برای اینکه تنهایی استارتاپ خودتون رو شروع کنید به نظر میاد که دوتا چیز لازمه داشته باشید. اولیش اینه که باید کاملا متقاعد شده باشید که ایده‌تون خیلی خوبه چون یا دارید یه مشکل مهمی از خودتون رو حل میکنید یا اینکه توی یه صنعتی بودید و میدونید با گوشت و پوستتون که یه مشکل اساسی اونجا وجود داره. این باور داشتن به ایده برای این مهمه که شما توی مسیر قرار نیست که هم‌بنیانگذاری داشته باشید که اگه روحیه‌تون رو از دست دادید بهتون روحیه بده؛ پس راه حلش باید این باشه که هیچوقت روحیه‌تون رو از دست ندید!نکته ی دوم هم اینه که شما باید از نظر فنی توانایی ساختن محصول رو توی مراحل اولیه‌اش داشته باشید. یعنی بتونید تنهایی همه‌ی چیزهایی که برای ساختن محصول لازمه رو فراهم کنید و محصول رو بسازید. این یعنی آدمهایی می‌تونن استارتاپ رو تنهایی شروع کنن که یا کاملا آدمهای فنی هستن یا اینکه به اندازه ی کافی فنی هستن که یه محصول اولیه‌ی خوب بسازن و بتونن اون محصول رو به سرمایه گذارها، یا کسایی که احتمالا میتونن هم بنیانگذارشون باشن، یا مشتری ها نشون بدن. این هم کافی نیست ولی. باید علاوه بر اینکه میتونن محصول رو بسازن، توانایی حرف زدن با آدمها رو هم داشته باشن. توی قسمت چهار در مورد این حرف زدیم که حرف زدن با کاربر ها چقدر مهمه. پس اینکه فقط بتونید محصول رو بسازید و باور داشته باشید ایده‌تون خوبه کافی نیست، باید با کاربرها هم بتونید حرف بزنید.در نهایت این دوتا رو که داشتید باید توی پس زمینه ی ذهنتون دنبال هم‌بنیانگذار خوب هم بگردید. یعنی در نهایت داشتن هم بنیانگذار مهمه، اگر میخواید بدون اون شروع کنید هم نمیتونید بذاریدش کلا کنار.مثال خوبش موسس دراپ باکس آقای درو هیوستون ه. سال 2007 که هیو میخواسته دراپ باکس رو شروع کنه اپلای میکنه برای وای کامبینیتور. می‌دونسته همون اول که این ایده خوبه، خودش مشکلش رو داشته، مطمئن بوده بقیه هم دارن. پس اون باور رو داشته. درو آدم فنی هم نبوده. سال 2007 که اپلای میکنه برای وای کامبینیتور، بهش میگن ببین، تو ایده‌ات عالیه، خودتم آدمی هستی که دوستش داریم ولی بدون هم‌بنیانگذار ما اینجا کسی رو قبول نمی‌کنیم با شرایط تو. برو هم بنیانگذار پیدا کن بیا. درو میره هم زمان که سعی داشته یه محصول اولیه بسازه یه نفر رو پیدا میکنه که همین الان هم CTO دراپ باکسه. بعدش دوباره برای وای کامبینیتور اپلای کردن و قبول هم شدن این‌دفعه. همه‌مون هم میدونیم که یه شرکت شدیدا موفقه الان دراپ باکس.پس چیزی که میخوایم بهتون بگیم اینه که اگه دوتا شرطی که گفتیم رو دارید، یعنی هم مطمئن مطمئنید که این ایده کار میکنه و هم اینکه توانایی فنی و غیر فنی ساختن یه محصول رو دارید، اوکی برید و شروع کنید. ولی اگه ندارید، شدیدا بهتون پیشنهاد میکنیم که صبر کنید تا آدم مناسب رو پیدا کنید.الان، سوال بعدی که باید جواب بدیم، اینه که حالا من میخوام اصلا هم‌بنیانگذار پیدا کنم، باید دنبال چجور آدمی بگردم؟کسی که این جلسه از استارتاپ اسکول رو درس داده میگه که من فکر میکنم مهمترین چیزی که باید دنبالش بگردید توی یه آدمی که میخواید باهاش یه استارتاپ رو شروع کنید اینه که اون آدم چقدر خوب میتونه استرسش رو کنترل کنه.دومین چیز هم اینه که ببینید اون آدم چقدر میتونه به شما کمک کنه که استرستون رو کنترل کنید.ما تا الان بارها و بارها گفتیم استارتاپ راه انداختن هم سخته هم پر از استرس. چیزی که از همه مهمتره اینه که بتونیم این استرس رو مدیریت کنیم و تحت فشار استرس خوب تصمیم بگیریم. حالا شما فکر کنید هم‌بنیانگذار شما نمیتونه استرسش رو خوب کنترل کنه، شما هم یه روز بدی داشتید، پر از استرسید، خب میترکه کل کار دیگه. فشار استرس کل داستان رو نابود میکنه. این حرفی که داریم میزنیم مال وقتیه که کار خوب پیش رفته ها. منظورمون این نیستش که اگه کار خراب بشه نیاز دارید استرستون رو کنترل کنید. برعکس، وقتی شرکت داره میره جلو همینطوری هی موقعیت های پرفشار جدید به وجود میاد، بخشی از موفقیته اصلا و دقیقا برای همین مهمه که بتونید با هم‌بنیانگذارتون استرس رو خوب مدیریت کنید. نتیجه‌ی اینکه مدیریت استرس مهمه این میشه که شما باید سعی کنید با کسی کار کنید که مدت زیادیه میشناسیدش. چرا؟ چون باید بدونید توی شرایط استرسی چطوری میشه اون آدم. ممکنه شما یه کسی رو دورادور بشناسید، یه کمی باهاش وقت گذرونده باشید، ولی تهش تا باهم توی شرایط استرسی نبوده باشید که نمیتونید تشخیص بدید که توی استرس چطوری رفتار میکنه اون آدم. پس اولش شد، چطوری استرس خودش رو مدیریت میکنه، بعد چطوری استرس شما رو کمک میکنه که مدیریت کنید و برای این موضوع باید اون آدم رو از قبل خوب بشناسید که بتونید این سوال هارو جواب بدید.دسته‌ی دوم چیزهایی که مهمن اهداف و آرزوها از استارتاپ درست کردنه. لازم نیست این اهداف یکی باشه. در طول زمان هم معلومه که تغییر میکنن ولی چیزی که مهمه اینه که وقتی دارید کار رو باهم شروع میکنید هدفاتون باهم سازگار باشن. مثلا اگه من دنبال اینم که یه شرکتی بسازم که شدید رشد کنه، سریع، مثلا چند صد میلیارد تومن هم ارزشش بشه، نمیتونم با یه کسی کار کنم که دنبال اینه یه کاری راه بندازه که در حد حقوق همون تیم اولیه رو در بیاره و خب یه تعداد محدودی هم آدم مشکلشون حل بشه. هیچ‌کدوم این دوتا انگیزه مشکلی ندارن ها، جفتشون انگیزه های خوبی‌ان برای استارتاپ ساختن، مشکل اونجایی به وجود میاد که این دوتا کار رو باهم نمیشه کرد، پس اگه من با اون کسی که میخواد یه شرکت خیلی کوچیک بسازه کار کنم، تهش باهم آبمون توی یه جوب نمیره. برای اینکه این مسئله رو بفهمید نمیشه حدس بزنید. باید بشینید خیلی رک و دقیق با کسی که میخواید باهاش کار کنید در مورد این موضوع حرف بزنید. ببینید هدف و انگیزتون چیه از کاری که میخواید بکنید. حتی این هم کافی نیست ها، چون بالاخره آدمها توی مسیر، فکر و انگیزشون عوض میشه. ممکنه اولش که کار رو شروع کنید بگید بعد از 3 سال میخوام اصلا شرکتم رو بفروشم به یکی دیگه برم ولی بعد از 3 سال خیلی خوشحال باشید با شرایط شرکت و دوست داشته باشید بمونید توش. ولی به هر حال همیشه گفتیم که کل کاری که ما قراره بکنیم اینه که شانس شکست رو کم کنیم وگرنه که شانس شکست خیلی زیاده و نمیشه احتمال اینکه در آینده به مشکل بخورید رو حذف کرد.خب الان دارید حتما با خودتون میگید که حرف اصلی رو نزدی که. همون چیز بدیهی، اینکه هرکدوم آدما چه توانایی هایی دارن. معلومه دیگه اونم مهمه. ولی باید در مورد اینکه چه توانایی هایی مهمه حرف بزنیم. خب اول از همه میدونید حتما که شما یه آدمی میخواید که توانایی های شما رو کامل کنه. یعنی مثلا اگر شما توی حرف زدن با آدما و فروختن خوب هستید، اون باید بتونه محصول بسازه. یا برعکسش. ولی خب چیزی که باید حواستون بهش باشه اینه که نباید خیلی اون توانایی هایی رو در نظر بگیرید که برای ایده‌ی اولیتون فقط نیازش دارید. یعنی چی؟ یعنی اینکه شما فرض کنید میخواید یه نرم افزار موبایل بسازید. ایده‌تون اینه. لازم نیست اون کسی که میاد توی تیمتون نرم افزار موبایل خیلی خوب بلد باشه بسازه. اگر چیزای دیگه ای که گفتیم رو بلده ولی مثلا فقط وبسایت نوشته، نباید دلیلتون برای اینکه آدم مناسبی نیست این باشه که نرم افزار موبایل بلد نیست بنویسه. چرا؟ چون ایده‌تون خیلی زود ممکنه عوض بشه. توی اپیزود های قبلی شنیدید این رو حسابی دیگه. نتیجه‌اش میشه اینکه باید یه کسی رو پیدا کنید که حاضر باشه چیزای جدید یادبگیره، حتی چیزایی که شاید دوست هم نداشته باشه یادشون بگیره. چون که توی استارتاپ ما یه تیم کوچیک داریم و باید یه مسئله رو حل کنیم. نمیشه که هی تیممون رو عوض کنیم، برای حل کردن یه مسئله یه وقتایی باید چیزایی رو یاد بگیریم یا کارایی رو بکنیم که خیلی بهشون علاقه ای نداریم، ولی یا بقیه نمیتونن انجامش بدن، یا ما سریعتر و بهتر میتونیم انجامش بدیم. پس نهایتا اینکه توانایی های همدیگه رو کامل کنیم مهمه، ولی نباید گیر بدیم به یه چیز کوچیک که طرف مقابل بلد نیست و خودمون هم بلد نیستیم. مهم اینه که نگاهمون این باشه که هرچی لازمه یادمیگیریم و هرکاری لازمه انجام میدیم که استارتاپ‌مون به نتیجه برسه.خب دیگه الان باید بپرسید از کجا بیارم این هم‌بنیانگذار هارو؟ خب جوابش بدیهیه دیگه. از آدمایی باید شروع کنیم که میشناسیم‌شون. ایده آل‌اش میشه دوستا و همکارامون. مثل بقیه ی چیزای استارتاپی بهترین وقتی که میشه توش هم‌بنیانگذار پیدا کرد، وقتیه که دنبال هم‌بنیانگذار نیستیم. به قول نویسنده میگه اگه میخواستم 10-15 سال پیش به خودم یه توصیه ای بکنم، به خودم میگفتم به جای اینکه دنبال ایده ی استارتاپی بگردی بعد براش هم‌بنیانگذار پیدا کنی، بشین آدمایی رو پیدا کن که دوست داری باهاشون پروژه انجام بدی. بعدم برو باهاشون پروژه انجام بده. مثلا اگه الان توی دانشگاهید، آدمایی رو پیدا کنید که به نظرتون خوش میگذره باهاشون آدم پروژه انجام بده. بعدم یه پروژه باهاشون شروع کنین. قرار نیست این پروژه دنیا رو متحول کنه ها، یه کسی که خوش میگذره باهاش کارکنید و یه کاری که خوش میگذره انجام دادنش. مثلا اگه بازی دوست دارید، شروع کنید به درست کردن یه بازی، خوبی پروژه اینه که هم لازم نیست اون تعهدی که به کار استارتاپی دارید رو داشته باشید، هم اینکه اگه جواب نداد یا دیگه خوش نگذشت یا اصلا آدمه مناسب نبود خیلی راحت و کم هزینه میشه ولش کرد پروژه رو. یه‌ذره غریبه این حس که بری به یکی بگی، بیا باهم استارتاپ شروع کنیم همین فردا! اینطوری هم آدما بیشتر میگن باشه بریم پروژه شروع کنیم، هم ریسک کمتره خلاصه.یه خوبی دیگه پروژه اینه که میشه چندین و چند پروژه با آدمای مختلف انجام داد. یعنی مثل استارتاپ قرار نیست چندین و چند سال طول بکشه. اینطوری کم کم میفهمیم با چه سبک آدمی میتونیم کار کنیم، با چه سبک آدمی نمیتونیم. نسبت به خودمون هم شناخت بهتری پیدا میکنیم، اینکه چه کارهایی رو خوب بلدیم انجام بدیم، چه کارهایی رو فقط فکر میکردیم توشون خوبیم، اینجور چیزا. یه خوبی دیگه ی این پروژه های باحال هم اینکه یه وقتایی ازشون ایده های استارتاپی خوبی در میاد. مثلا Facebook از همین پروژه های باحال در اومده دیگه. ولی ایده اون چیزی نیست که بخاطرش پروژه انجام بدید، هدف پروژه همین شناختن خودمون و نوع آدماییه که میتونیم باهاشون خوب کار کنیم.حالا الان دارید با خودتون میگید، ببین من الان میخوام استارتاپ شروع کنم. دیگه الان اینجایی که هستم، هستم. آدم از کجا بیارم؟ خب دیگه تا الان باید بتونید جواب رو حدس بزنید دیگه، از بین کسایی که میشناسید. خیلی از آدما وقتی به اینجا میرسن، دست و پاشون شل میشه، یه طوری انگار دوست ندارن با کسایی که میشناسن کار کنن.حالا چرا؟چون بعضیا حس میکنن ممکنه دوستیشون بهم بخوره، بعضیا حس میکنن روابط کاری و دوستی نباید قاطی بشه. دلایل زیادی میشه پیدا کرد و آخرش، چیزی که باید بدونید اینه که هیچ جای بهتری برای پیدا کردن هم‌بنیانگذار وجود نداره. حالا میخوایم یه الگوریتم ساده بهتون بدیم برای اینکه بتونید هم‌بنیانگذار خوب پیدا کنید. یه لیست از آدمایی که میشناسید و فکر میکنید میتونن هم‌بنیانگذار های خوبی بشن درست کنید، هرکی به ذهنتون میاد. بعد از کسی که به نظرتون از همه بهتر میتونه باشه تا کسی که از همه بدتر میتونه باشه، مرتب کنید این آدما رو. با همشون یه وقتی قراری بذارید توی یه کافه برای قهوه خوردن و حین حرف زدناتون ازش بپرسید که نظرش در مورد اینکه باهم یه استارتاپ شروع کنید چیه؟ ممکنه خیلیاشون بگن نه، عجیب هم نیست، ولی وقتی گفتن نه، ازشون بپرسید اگه بخوان 3-4 نفر رو پیشنهاد بدن که خوبه باهاشون استارتاپ شروع کردن، کیا رو پیشنهاد میدن؟ از اون آدما هم یه لیستی درست کنید. به دوستتون بگید معرفی‌تون کنه بهشون و لیستتون رو همینطوری گسترش بدید. همیشه بهتره لیست خودتون رو بذارید توی الوویت، اگه از لیستی که خودتون اون اول درست کردید کسی رو پیدا کردید که عالیه، اگه نه، برید سراغ کسایی که بهتون معرفی کردن. بالاخره یکی پیدا میشه. گفتیم دیگه معلومه کسایی که خودتون میشناسید بهترن ولی به هرحال کسی که قبول داشتید وقتی یکیو بهتون معرفی کرده، احتمالا اون آدم خیلی بهتراز یه آدم رندومیه که توی یه ایونتی دیدینش یا هرچی!خب حالا فرض کنید یکی پیدا شد، بعدش چی؟ آدم ریسک به این بزرگی رو که یه جا نمیکنه. راهی که Y combinator پیشنهاد داده اینه که میگه بیاید باهم یه قرار چند ماهه بذارید، در حد پروژه ای چیزی. مثلا یا MVP بسازید، یا یه پروتوتایپ. اگه نمیدونید MVP و Prototype چیه هم توی اپیزود های 1 و 16 کارکست در موردشون حرف زدیم. بعد از اینکه توی این مسیر رسیدید به یه خروجی، بشینید دوباره بررسی کنید که میخواید باهم روی این پروژه کار کنید یا نه؟ واقعا هم از ته دل و صادقانه باید باشه حرف زدنتون، دارید کلی ریسک میکنید دیگه، هی تاکید میکنم که یادمون نره!برای شروع استارتاپ معمولا اینجوریه که باید همه ی کارها رو آدم بذاره کنار و بچسبه به استارتاپ. خب توی این مرحله، ریسک بزرگیه که یهو زندگی رو متوقف کنید، بهتره به جاش، بیاید یه وقت مشخصی هم برای کار کردن با هم‌بنیانگذارتون معلوم کنید. مثلا آخر هفته ها یا بعد از ظهرها. یه وقتی که جفتتون با تمام انرژی روی همین پروژه کار میکنید!خب بحث آخر، بحث سهامه. ما یه بار توی اپیزود 20 کارکست در مورد این حرف زدیم که اگه استارتاپ موفق بشه یا نشه چه اتفاق هایی میفته. اون رو برای استارتاپ باید بذاریم اطلاعات عمومی، پس اگه نمیدونید داستان سهام و اهمیتش چیه، همین‌جا این اپیزود رو متوقف کنید، برید اپیزود 20 کارکست رو گوش کنید بعد برگردید به همینجا!خب، الان احتمالا دارید با خودتون فکر میکنید مثلا من زودتر شروع کردم 5 ماه، یا ایده مال منه، پس من باید درصد بیشتری داشته باشم. این حرف احتمالا درست نیست. چرا؟ چون استارتاپ موفق داشتن معمولا یه مسیر 5 تا 10 ساله‌اس. حالا شما میخواید بگید من 2 ماه بیشتر کار کردم پس درصد بیشتری میخوام. ولی چیزی که احتمالا بهش فکر نمیکنید اینه که مهم ترین چیزی که بنیان گذار ها رو به شرکت متعهد نگه میداره همین سهامه. یعنی توی سخت ترین وقت ها که همه چیز خراب شده و بنیان گذار ها ممکنه کار رو ول کنن اگه این سهام یه طوری باشه که یکی از بنیان گذار ها حس کنه داره برای اون یکی کار میکنه و سهم عادلانه ای نمیگیره، کل کار از دست میره. پس اون روز اول حتی اگه هم‌بنیانگذارتون به منافع بلند مدتش فکر نمیکنه، شما باید به منافعش فکر کنید، چون قطعا اینکه توی شرایط سخت هم‌بنیانگذارتون ول کنه و بره چیز وحشتناکیه. یه چیز دیگه هم که باید بهش فکر کنید اینه که وقتی شما خیلی پول دارید دیگه 10 درصد بیشتر و کمترش مهم نیست. یعنی روزی که دارید استارتاپ رو شروع میکنید، استارتاپتون هیچی نمی‌ارزه، اگه موفق بشه، قرار چندین میلیارد تومن بیارزه. شاید حتی چندین هزار میلیارد تومن! برای اینکه سهامتون خیلی بیارزه باید این مسیر سخت و طاقت فرسا رو بگذرونید، پس خیلی اشتباه بزرگیه که سر سهام خیلی سخت مذاکره کنید، بعد هم بنیانگذارتون چون فکر میکنه حقش کامل داده نشده، توی شرایط سخت ول کنه و بره. بهتره دست و دل باز باشید توی سهام دادن به هم‌بنیانگذارهاتون! یه بار دیگه هم یادآوری کنیم که خیلی مهم نیست ایده ی اولیه ی استارتاپ چیه، مهم اجراشه و تغییراتی که میکنه تا تبدیل به یه محصول عالی بشه!یه سوالی که اینجا باید از خودتون بپرسید که سوال اساسی‌ای هم هست اینه که اگه اینکه دارم به مذاکره فک میکنم برای اینه که حس میکنم طرف مقابل ارزش اینکه بهش سهام بدم رو نداره، اصلا چرا دارم کار رو باهاش شروع میکنم؟ اگه کسی نیست که سالهای سال میخوام که کنارم باشه، چرا اصلا دارم این استارتاپ رو با این آدم شروع میکنم. اینکه حاضر نباشیم سهام نزدیک به برابر داشته باشیم، باید یه‌ذره حساسمون کنه که اصلا انتخاب درستی برای هم‌بنیانگذار داشتیم؟خب حالا یه چیز مهمی هست که هنوز حرفش رو نزدیم. گفتیم سهام مهمترین چیزیه که بنیان گذار ها رو نگه میداره، ولی خب اگه اول کار سهام رو دادیم بهشون، چطوری نگهشون میداره؟ چی باعث میشه ول نکنن برن، بعد که ما موفق شدیم کلی هم سهم بگیرن؟دوتا مکانیزم وجود داره که بسیار بسیار مهمه فهمیدنشون:کلیف و وستینگ پریود (Cliff , Vesting Period)کیلیف، یعنی پرتگاه، وستینگ پریود یعنی دوره ی واگذاری. ولی معنی ضمنیش که مهم نیست، باید توضیح بدیم منظورمون چیه؟سهام بهتره توی یه بازه ی زمانی و آروم آروم به بنیان گذار ها تعلق بگیره. مثلا استانداردش توی سیلیکون ولی 4 ساله. توی اروپا معمولا 2-3 ساله. چیکار میکنن؟ میان میگن خب 50% این شرکت برای تو قراره باشه، ولی تا وقتی 1 سال کار نکردی هیچ سهامی بهت نمیدیم، به محض اینکه 1 سال گذشت 25% سهامت رو یهویی میگیری. این کلیفه، قبلش اگه خارج بشی، هیچ چیزی برات نمی‌مونه. بعدش توی 3 سال، به صورت ماهیانه، هر ماه 48/1 سهامی که قراره در آخر به هرکسی برسه بهش تعلق میگیره. این هم همون وستینگه، اینکه سهام رو کم کم بدست میارن آدما. یه قانون دیگه هم که وجود داره، اینه که بدون قید شرط، اکثریت هم‌بنیانگذارها میتونن یکی رو اخراج کنن. یعنی مثلا اگه 3 نفرن، میتونن بگن ما با قیافه‌ات حال نکردیم، میخوایم بندازیمت بیرون، بازم همین قانون ها برقرار میمونه. استارتاپ بر پایه ی اعتماده دیگه، اگه اکثریت حس میکنن یکی باید بره، باید بتونن بدون هزینه اخراجش کنن. پس شد، یه پرتگاه تعریف میکنیم که تا قبل اون زمان هیچ سهامی به کسی داده نمیشه، بعدش هم یه مدت زمان تعریف میکنیم که ماهیانه یه بخشی از سهام منتقل بشه به آدما تا کل سهامشون رو بگیرن.آخرین چیزی که باید با هم‌بنیانگذارهاتون حرفش رو بزنید اینه که کی مدیرعامل باشه؟ اول کار اصلا این القاب مسخرس، چون وقتی 3 نفر دارن یه کاری میکنن که نه پول دارن نه مشتری دیگه مدیرعامل که معنی‌ای نمیده، ولی منظور اینه که مشخص کنیم کی قراره چیکار کنه. ممکنه اول کار این مکالمه که کی مدیرعامل باشه براتون سخت باشه، ولی اگه سخته یه جای کار داره میلنگه. ببینید اگه دو نفر هستن که جفتشون براشون خیلی مهمه که مدیر عامل باشن، یعنی این دو نفر هم‌بنیانگذار های خوبی نمیشن، یکی باید باشه که اون شخصیت رهبری رو بگیره و توی شرایطی که تیم نمیتونه تصمیم بگیره حرف آخر رو بزنه. منظورم این نیست که رئیس بازی در بیاره ها، نه، منظورم اینه که وقتی کار گره میخوره و تیم یه تصمیم روشن نمیتونه بگیره، یه نفر باید باشه که شرایط رو مدیریت کنه. برای سرمایه گذارا هم بعدا مهمه که ببینن یه شخصیتی هست که رهبری تیم استارتاپ دستشه و بقیه قبولش دارن، یه کسی که چهره تیم استارتاپه.جمع‌بندیاول از همه توضیح دادیم چرا داشتن هم‌بنیانگذار خیلی مهمه و چه شرایطی لازمه که اگه هم‌بنیانگذار نداریم بتونیم موفق بشیم توی راه انداختن استارتاپ. تاکید کنم که گفتیم حتی اگه شرایطمون هم جور باشه که شروع کنیم بازم الویت خیلی زیادی داره که هم زمان دنبال هم‌بنیانگذار هم بگردیم. بعدش گفتیم باید دنبال آدمی بگردیم که میتونه توی شرایط پر استرس کار کنه، میتونه به ما توی کنترل استرسمون کمک کنه و توانایی هایی داره که توانایی های مارو کامل میکنه. گفتیم سر این کامل کردن لازم نیست خیلی حساس باشیم و باید نگاهمون این باشه که اگه کاری رو بلد نیستیم یاد میگیریم و انجام میدیم، حتی اگه دوست نداشته باشیم که یادش بگیریم. بعد دنبال آدمایی باید بگردیم که خوب میشناسیمشون تا بتونیم این بحث استرس و چیزای دیگه رو توشون خوب ببینیم. گفتیم لازمه که با آدما پروژه انجام بدیم تا بفهمیم با چجور آدمی میتونیم کار کنیم و چه توانایی هایی رو واقعا داریم و چه توانایی هایی رو فقط فکر میکنیم که داریم. آخر سر هم گفتیم چطوری وقتی دنبال هم‌بنیانگذار میگردیم یکیو پیدا کنیم. در نهایت حرف از تقسیم سهام و اینکه کی مدیر عامل باید باشه زدیم. گفتیم سهام خوبه که نزدیک به مساوی باشه و cliff و vesting period داشته باشه.منبعhttps://www.ycombinator.com/library/8h-how-to-find-the-right-co-founderبقیه قسمت های پادکست مدرسه کارکست رو میتونید از castbox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/6%3A-هم‌بنیانگذار-id3740298-id368555555?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=6%3A%20%D9%87%D9%85%E2%80%8C%D8%A8%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1-CastBox_FM?utm_source=virgool </description>
                <category>مدرسه کارکست</category>
                <author>پادکست کارکست - Karcast podcast</author>
                <pubDate>Thu, 08 Apr 2021 11:34:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدرسه استارتاپ 5: ارائه‌ی ایده</title>
                <link>https://virgool.io/KarcastSchool/%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%BE-5-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%A6%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-iptyydyhwv8u</link>
                <description>اینکه بتونیم در مورد ایده‌مون حرف بزنیم چیز مهمیه. توی فرآیند تبدیل شدن ایده به استارتاپ بارها و بارها لازم میشه که بتونیم ایده‌مون رو به دیگران توضیح بدیم. چه بخوایم کسی رو پیدا کنیم که باهاش روی ایده کار کنیم، چه بخوایم به مشتری هامون توضیح بدیم ایده‌مون چطوری زندگیشون رو بهتر میکنه، چه بخوایم سرمایه گذار پیدا کنیم، چه بخوایم کارمند استخدام کنیم، چه وقتی که انقدر موفق شدیم که میخوایم با سهامدار هامون حرف بزنیم. اینکه بتونیم ایده ها رو بهشون توضیح بدیم چیز بسیار مهمیه. اکثر ما فکر میکنیم که بلدیم خوب ایده‌مون رو به دیگران توضیح بدیم ولی وقتی این اپیزود رو تا آخر گوش کنید، متوجه میشید که نه؛ ما اصلا خوب حرف نمیزنیم و خوب توضیح نمیدیم. تو این قسمت از کسب و کارهای مختلف هم مثال میزنیم که بهتر متوجه بشیم فرق توضیح دادن خوب با بد چیه.نوشته ای که در ادامه می‌خونید، متن اپیزود پنجم از پادکست مدرسه کارکسته. فصل اول &quot;مدرسه کارکست&quot;، در مورد اینه که اگه یه‌روزی فکر می‌کنیم که می‌خوایم استارتاپ‌مون رو شروع کنیم، چیکار کنیم و از کجا شروع کنیم.با کلیک روی این لینک‌ها می‌تونید این اپیزود رو توی پلتفرم‌های مختلف بشنوید:وبسایت کارکست، ناملیک، کست باکس، اپل پادکستز، گوگل پادکستز، اسپاتیفایتا اینجای مدرسه کارکست یادگرفتیم که چرا باید و نباید استارتاپ شروع کنیم، چه اشتباه های رایجی رو اکثر آدمها انجام میدن، چجوری ایده ی خوب پیدا کنیم، چجوری با کاربرها حرف بزنیم و حالا وقتشه که بریم سراغ اینکه ایده‌مون رو چطوری خوب توضیح بدیم. اما قبل از اون چیزی رو میخوام بگم که توی اپیزود 16 کارکست هم کمی در موردش حرف زدیم. توی مدرسه کارکست خیلی شاید واضح و روشن نگفتیم این موضوع رو. حالا ولی میگیم. ایده ی استارتاپ در نهایت یه فرضیه‌س؛ فرضیه‌‌ای که ما در مورد کاربرها، یکی یا چندتا از مشکلاتشون و یه راه حلی برای اون داریم. کل کار ما توی استارتاپ اینه که این فرضیه رو اثبات یا رد کنیم و اگر خوب نیست، انقدر بهبودش بدیم تا تبدیل بشه به یه کسب و کار موفق. یه مشخصه ی مهم دیگه ی ایده های استارتاپی اینه که سریع میتونن رشد کنن و تبدیل به کسب و کارهای میلیارد دلاری بشن. توی فصل بعد دوباره به ایده ها برمیگردیم ولی تا اینجا چیزی که در مورد ایده یاد گرفتیم اینه که باید یه بازار خیلی بزرگ باشه، باید ما تیم مناسبی باشیم برای حل کردن مشکلی که توی اون بازار وجود داره، و ما باید چیزی رو بدونیم که دیگران در مورد اون بازار یا مشکل خاص نمیدونن.توی این مرحله میخوایم بیشتر از همه در مورد این حرف بزنیم که ایده‌مون رو چطوری به یه سرمایه گذار توضیح بدیم. چرا؟ چون اولا توضیح دادن ایده به سرمایه گذارها معمولا راحت ترین بخش توضیح دادن ایده‌اس. بعدش هم در نهایت مبانی توضیح دادن به همه ثابته، یه بخش کوچیکیشه که مربوط به سرمایه گذاره. تو این قسمت قراره بفهمیم اون فرضیه‌مون رو چطوری خوب توضیح بدیم به سرمایه گذار که بفهمتش و بتونه تصمیم بگیره میخواد روی کار ما سرمایه گذاری کنه یا نه؟کوین هیل که این جلسه رو درس داده میگه وقتی ما داریم استارتاپ هایی که توی Y combinator ثبت نام کردن رو به مصاحبه دعوت میکنیم، میدونیم که حدود نصف استارتاپ هایی که به اندازه کافی خوب بودن که دعوت بشن رو دعوت نکردیم. دلیلش هم اینه که ایده‌شون رو به اندازه ی کافی خوب توضیح ندادن که بفهمیمش. حالا نکته ی جالب چیه؟ وقتی که ایده ی ما رد میشه، معمولا با خودمون میگیم که، ای بابا من اون چیزای پیچیده در مورد کارم رو نگفتم، حالا همه فکر میکنن که ایده ی من چیز بدردبخوری نیست. اگر اون پیچیدگی ها رو میگفتم الان دیگه قبول شده بودم. نکته ای که هست اینه که وقتی با یه سرمایه گذار خوب حرف میزنیم، نباید ایده‌مون رو بهش بفروشیم؛ یعنی سعی کنیم قانعش کنیم که مشتری ما بشه. سرمایه گذار خوب ذهنش مثل ذهن موسس استارتاپ میتونه موقعیت های استارتاپی رو ببینه، پس اینکه سعی کنیم قانعش کنیم موقعیت خوبی رو شناسایی کردیم، چیز عبثیه!سرمایه گذار متوسط، ایده ی شما رو میشنوه، بعد سعی میکنه تمام حالت هایی رو که ممکنه ایده ی شما شکست بخوره، بهتون نشون بده. انگار که دنبال سوراخ میگرده توی فرآیند فکر کردن شما. ولی خب تا اینجا فکر کنم برای من و شما دیگه بدیهی شده که شانس شکست استارتاپ خیلی زیاده و خب معلومه که از روز اول اون ایده ای که به سرمایه گذار میرسه هزارتا دلیل ممکنه داشته باشه که شکست بخوره. از اون طرف ولی سرمایه گذار خوب ایده ی شما رو میگیره، بعد فکر میکنه چه احتمال هایی وجود داره که ایده ی شما تبدیل به یه شرکت چند میلیارد دلاری بشه، چطوری همه چی اگه خوب پیش بره میشه به اونجا رسید. بعد که اینا رو تصور کرد، سعی میکنه ایده‌تون رو به خودتون بفروشه. چیزهایی که ممکنه شما بهش فکر نکرده باشید.میدونید ما که اول مسیر استارتاپیم خیلی خوب نیستیم توی فروختن چیزی، تجربه‌مون کمه. سرمایه گذار خوب، سالهای ساله که داره چیزهای مختلف رو میفروشه، از من و شما خیلی بهتر بلده قانع کننده بهتون نشون بده چطوری ممکنه یه شرکت چندین میلیارد دلاری بسازید، اگه راهی باشه اصلا براش!سرمایه گذار خوب وقتی شما رو میبینه داره به سه تا سوال فکر میکنه. اینکه آیا من میفهمم که ایده ی چیه؟ آیا در مورد ایده ذوق زده هستم؟ آیا دوست دارم با این تیمی که دارن این ایده رو میسازن روی ایده کار کنم؟خب حالا توی این قسمت از مدرسه ما قراره روی دوتا سوال اول کار کنیم. بیشتر از همه روی سوال اول. اینکه طرف مقابل اصلا بفهمه ایده ی ما چیه. چه چیزهایی رو باید بهش بگیم و چه چیزهایی رو نباید، تا بهش کمک کنیم اون ایده ی مارو بفهمه. اینکه ما بتونیم ایده‌مون رو خوب توضیح بدیم، مهم ترین چیزیه که باعث میشه شرکت ما رشد کنه. چرا؟ چون استارتاپ های خوب رو همه بهم معرفی میکنن. اگه نفهمیده باشن ما چیکار میکنیم، خب کسی مارو به کس دیگه ای معرفی نمیکنه، معرفی که نشیم، مجبوریم کلی پول خرج مارکتینگ کنیم. به همین سادگی داریم سرعت رشد خودمون رو کلی کم میکنیم. حالا اینکه به دیگران معرفی بشیم، چطوری اتفاق میفته؟ معمولا اینطوری که من نشستم سر میز شام و آدمی‌ام که دیگران دوست دارن بهم گوش کنن. حالا توی صحبتم به عنوان یه چیز جالب استارتاپ شما رو معرفی میکنم. آدما میشنون، میرن یه جای دیگه در موردش حرف میزنن. همینطوری بگیر برو جلو. حالا اگه قراره استارتاپ شما سر میز شام یاد آدما بیفته، اول از همه باید فهمیده باشن چیکار میکنید، بعدش هم در موردش شوق و ذوق داشته باشن. دیدید، به طرز بسیار عجیبی این هم شبیه همون سرمایه گذاره شد. جالبه نه؟وقتی شما دارید در مورد ایده‌تون حرف میزنید، آدمهای زیادی هستن که اصلا ایده براشون مهم نیست، یه سری هستن اصلا نمیخوان به شما گوش کنن. یه سری هستن که شاید تجربه ای از تکنولوژی ندارن اصلا. ایده شما باید طوری توضیح داده بشه که به هرکسی، هرجای دنیا، با هرشرایطی، اگر اون توضیحات رو بدید، بفهمه که شما دارید چیکار میکنید. قرار نیست ایده‌تون پیچیده یا عجیب و غریب باشه. برعکس، قراره مشخص و قابل فهم باشه. اگر ایده‌تون مشخص نباشه، کسی که داره ایده رو گوش میکنه، مجبوره در مورد اینکه شما چه کاری میخواید بکنید، سوال بپرسه. سوال پرسیدن هم نتیجه‌اش میشه اینکه آدما خودشون نمیتونن بفهمن ایده‌تون چیه وقتی شما حرف میزنید. ایده رو که نفهمن خب همه ی اون اتفاقاتی که گفتیم باید بیفته نمیفته. نمیفهمن ایده چیه، بهش جذب نمیشن، در موردش با دیگران صحبت نمیکنن. همینطوری بگیر برو جلو!برای اینکه ایده‌مون رو همه بفهمن، ایده‌مون باید ساده باشه. حالا میخوایم در مورد این صحبت کنیم که معمولا چه اشتباه هایی میکنیم که ایده‌مون پیچیده میشه و آدما نمیفهمنش!خب مشخصه که ساده حرف زدن در برابر پیچیده حرف زدنه دیگه. چیزهای ساده یه بخش بیشتر ندارن ولی چیزهای پیچیده شامل چندین بخش هستن!در مورد گفتن ایده‌مون هم داستان همینه، ایده ی ساده، ایده ایه که یه بخش بیشتر نداره. صاف و مشخصه. وقتی داریم توضیح میدیم ایده‌مون رو نباید چندین تا چیز رو باهم قاطی کنیم. باید اون قلب ایده رو بتونیم توی یکی دوتا جمله نهایتا بگیم. ما ایرانیا کلا متخصص آسمون ریسمون بافتنیم. یعنی اصلا توی خون‌مونه انگار و در مورد ایده های استارتاپی هم داستان همینه. من بارها و بارها از سرمایه‌گذار ها شنیدم که این استارتاپه انقدر حرف زد حوصله ی مارو سر برد. بعد استاندارد ارائه ی استارتاپ ها 5 تا 7 دقیقه اس. توی ایران اگه زیر 1 ساعت کسی حرف بزنه واقعا خوبه. می‌بینید چطوری آسمون ریسمون میبافیم. از 7 دقیقه به 1 ساعت!بگذریم از این موضوع. ایده ها رو ما یه وقتایی راز آلود میکنیم. یه جوری میگیم که هیچ معنی‌ای نداره. هیچی. یعنی هیچکسی نمیتونه بفهمه این جمله ینی چی! خیلی وقتا خودمون هم نمیتونیم بفهمیم. مثال بزنم؟ اسم برند رو نمیگم ولی چیزی که بارها شنیدیم این بود: شبکه ی هوشمند خرید و فروش کالا و خدمات. الان این رو تصور کنید شما. بعد احتمالا هرکدوم از شنونده های پادکست یه چیز مختلفی تصور کرده. این یعنی رازآلود حرف زدن. هدف گوینده از این جمله معلوم نیست.چیز دیگه ای که بیان کردن ایده‌مون رو پیچیده میکنه قلمبه سلمبه حرف زدنه. یعنی میایم از اصطلاحاتی استفاده میکنیم که فقط بخش کوچیکی از جامعه که متخصص یه موضوعی هستن متوجهش میشن. مثلا اگه من بگم محصول ما یه سیستم solaasه. هیچ معنیی برای 99% شنونده های پادکست نداره. خب پس نباید بگم دیگه. سادس.موضوع آخر هم چیزاییه که آدمها انقدر که شنیدن اصلا بهشون توجه نمیکنن. مثل هوش مصنوعی، ماشین لرنینگ، دیتا ساینس، بلاک چین. معمولا اینا تکنولوژی هایی هستن که یه وقتایی باد میشن، بعد خب همه میان این رو میارن توی توضیح ایده‌شون ولی اینا همه ابزارن، ایده ی شما اگه صرفا استفاده از یه ابزاره به نظر میاد که توی همون اشتباهی افتادید که یه راه حل داریدو براش دنبال مشکل میگردید. راه‌تون غلطه. این کلمه ها انقدر که تکرار شدن، ذهن ما ناخودگاه براش تعریف شده که اینا بی معنین، از روشون اصلا میپره! این میشه که آوردنشون توی توضیح ایده فقط ضرر داره!مهمترین چیز اینه که ایده ی شما باید قابل بازتولید باشه. یعنی چی؟ یعنی وقتی من میشنومش بتونم توی ذهنم یه چیزی رو تصور کنم که همون محصول شماس. با همون یه جمله ها. یعنی وقتی میشنومش بتونم توی ذهنم ببینمش. خوبیش اینه که وقتی بتونم تصورش کنم، خب خوب هم میتونم بفهممش، بعدا هم خوب میتونم به دیگران توضیحش بدم. حالا میریم سراغ یه سری مثال قشنگ جا میفته براتون. مخصوصا که الان ما داریم محتوای شنیداری محض تولید میکنیم، من نمیتونم با تصور به اون تصور کردنتون کمک کنم برای همین خیلی خوب تا چند دقیقه دیگه میفهمید که توضیح خوب با توضیح بد چقدر فرق داره. وقتی تصویره توی ذهنمون ساخته شد، هم نسبت بهش ذوق زده میشیم هم اینکه بعد میتونیم از زوایای مختلف ببینیمش و سوال های خوب بپرسیم. سوالهایی که کمکمون میکنه اون جزئیات ایده رو بفهمیم. اصلا همین باعث میشه که مشتاق بشیم به بیشتر دونستن، ذوق کنیم.برای اینکه بتونیم ایده‌مون رو خوب منتقل کنیم باید بتونیم توی جمله ای که میگیم 3 تا سوال رو جواب بدیم. چی میسازیم؟ چه مشکلی رو حل میکنیم؟ برای چه کسی این مشکل رو رفع میکنیم؟بریم چندتا مثال بزنیم، توی مثال ها بهتر متوجه بشیم موضوع رو.مثال اول اینه: &quot;ما رابطه ی بین اشخاص و اطلاعات را تغییر میدهیم.&quot;این نمونه ی یه توضیح افتضاحه. اولین مشکلش اینه که تمامی کلمه هایی که نقش اسم دارن توی این جمله انتزاعین. هیچکدوم معلوم و مشخص نیستن. بیشتر شبیه یه ایده ای میمونن که پس ذهن آدمه، شکل درست و مشخصی نداره. وقتی همچین جمله ای رو میشنوید شاید واقعا هزارتا چیز بتونیم تصور کنیم که همشون باهم کلی فرق دارن. وقتی اطلاعاتی به شما منتقل نشه از یه جمله، نمیتونید توی ذهنتون بازتولیدش کنید، پس نمیتونید برای کسی تعریفش کنید.یه چیز دیگه ای که خیلی رایجه اینه که آدما موقع توضیح ایده‌شون قصه میگن. اولش فلان طور بود بعد بهمان شد، بعد ما فلان مشکل رو پیدا کردیم، بعد اینا دلایل مشکلاتن، حالا ما اومدیم با راه حل فوق‌العادمون حلش کنیم. قصه میگیم. آقا قصه ی زندگیتون رو که طرف نمیخواد بدونه. 3 تا سوال داشت. چی میسازید؟ چه مشکلی رو حل میکنید؟ برای کی حلش میکنید؟ اینا که قصه گفتن نداره که. حالا بریم چندتا مثال خوب ببینیم از استارتاپایی که تا الان اسمشون رو گفتیم و از y combinator در اومدن.شرکت Airbnb رو تا الان حرفش رو چند بار زدیم. این جمله ای که میگم جمله ایه که Airbnb نوشته بوده برای اینکه Y combinator قبولشون کنه. اصلا اگه نمیدونین Airbnb چیه هم مهم نیست که. الان که این جمله رو میگم قراره بفهمید. اول انگلیسیش رو بگم چون ترجمه ی من ممکنه به خوبی خود توضیح انگلیسی نرسونه مطلب رو:Airbnb is the first online marketplace that lets travelers book rooms with locals, instead of hotels.ترجمه‌ش میشه: Airbnb اولین بازار آنلایینه که به مسافر ها اجازه میده که از آدمهای محلی اتاق اجاره کنن، بجای اینکه از هتل ها اتاق بگیرن. هم دقیقه، هم کوتاهه، هم توی ذهنمون میتونیم تصورش کنیم. این رو که شنیدیم و فهمیدیم که ایده چیه، میتونیم به این فکر کنیم که آیا من جذب این ایده میشم؟ آیا دوست دارم با این تیم کار کنم؟حالا بریم سراغ Dropbox:Synchronizes files across your or your team&#x27;s computers.ترجمش میشه، دراپ باکس فایل ها رو بین کامپیوتر شما و هم تیمی هاتون یکی میکنه.یه جمله، شفاف و دقیق. خیلی ها هستن که چون فیدبک منفی گرفتن از دیگران، میان اون نظرات منفی رو هم سعی میکنن توی همین یه جمله جواب بدن. بعد بجای اینکه جواب اون نظر منفی ها رو بدن در واقع دارن شفاف بودن رو فدای این میکنن که کسی بهشون گیر نده. مشکلش اینه که اونایی که قرار بود بفهمن ایده رو و خوششون بیاد، اصلا ممکنه دیگه نفهمن ایده چیه. برای همین بدتر ضرر بکنید.بازم مثال بزنیم. لومنای شرکتیه که عینک های اشعه ی ایکس میسازه برای سرباز ها و افراد خط مقدم. میبینید، لازم نیست اینجا بفهمیم چطوری اینکار رو میکنه، لازم نیست جزئیات رو بفهمیم. ما میتونیم عینک اشعه ی ایکس رو روی چشم سرباز ها تصور کنیم دیگه. همین بسه، دیگه میتونم توی ذهنم ببینم چی قراره ساخته بشه. این جمله میشه بذر کنجکاوی توی ذهن شنونده که حالا با دقت گوش کنه که چطوری اینکارو قراره بکنن؟ این تیم میتونه؟ چقدر رفتن جلو؟ مشتری هم دارن؟ این یه جمله، کلی میندازه شنونده رو جلو. مقایسه‌ش کنید با اون مثال بد اولیه. ما ارتباط بین آدمها و اطلاعات رو تغییر میدیم! زمین تا آسمون فرقشه.یکی دیگه از کمپانی ها گفته: واهان لینکدین رو برای 1 میلیارد کاربر بعدی اینترنت میسازه. جمله که معلومه خیلی خوبه. میدونیم لینکدین چیه، میدونیم کاربر ها کین، 1 میلیارد هم به نظر عدد به اندازه کافی بزرگی میرسه. همه چی خوبه. حالا چرا این مثال رو آوردیم؟ بخاطر اینکه خیلی زیاد میشنویم که کسی که میخواد ایده‌ش رو توضیح بده میگه من X رو برای Y میسازم. اسنپ رو میسازم برای پیک موتوری مثلا. اسمش میشه الوپیک. خب اینا خوبن ولی چندتا نکته داره که باید حواسمون بهش باشه.یکی اینکه X باید یه شرکت موفقی باشه که همه میشناسنش. وقتی شنیدن، میتونن تصورش کنن. نمیشه مثلا بقالی سر کوچتون رو مثال بزنید، بدیهیه دیگه.حتی مثلا اگه بگید واتس اپ برای فلان چیز، ممکنه که آدما با واتس اپ حال نکنن. بگن اطلاعات رو میدزده. پس مهمه که آدما اون شرکتی که ازش دارید استفاده میکنید که ایده‌تون رو توضیح بدید رو هم دوست داشته باشن.سوال دوم اینه که اصلا Y میخواد X رو؟ این مدل رو توی بخش ایده هم گفتیم که ممکنه از این راه حل هایی درست کنه که دنبال مشکل میگردن. پس باید حواسمون به این موضوع باشه. باید خیلی روشن باشه که اون گروهی که میخواد راه حل مارو استفاده کنه واقعا بهش نیاز داره. نهایتا، بازار Y باید بزرگ باشه. مثل همون 1 میلیارد نفر بعدی که قراره اینترنت دار بشن. مثالی که توی ذهن ما خوب باشه به ذهنم نرسید. نویسنده میگه Buffer برای Snapchat مثلا ایده ی خوبی نیست. چون اسنپ چت خودش اونقدری بزرگ نیست که یه گوشش به اندازه ی کافی بزرگ باشه. ولی خب توی ایران نه اکثر آدمها بافر رو میشناسن نه اسنپ چت رو. مثال خوبی توی سیستم های ایرانی به ذهن من نیومد.اگر بخوایم این بخش از حرف هامون رو خلاصه کنیم، باید بگیم قرار شد به سه تا سوال جواب بدیم. چی میسازیم، چه مشکلی رو حل میکنیم و برای چه کسی. دقت میکنید که سوال ها همشون با چه شروع شدن دیگه. چرا و چطور توش نمیاد. در واقع قراره فقط در مورد What صحبت کنیم نه Why و How. خیلی مهمه ها. اصل داستان همینه.حالا که فهمیدیم چیکار میخوایم بکنیم، وقتشه که ببینیم مثال های نه چندان خوب رو چطوری تبدیل کنیم به نمونه های خوب!در واقع قراره حرفای ما بهینه باشه. مقدار درستی از اطلاعات رو به کاربر بده. حرفی که بهینه باشه باید مختصر و مفید باشه. اول این قسمت هم گفتم که ما ایرانی ها توی مختصر و مفید حرف زدن افتضاحیم و عاشق آسمون ریسمون بافتنیم. مختصر حرف زدن از دید اینکه به دیگران بفهمونیم حرفمون رو چرا خوبه. ولی تنها دلیلش این نیست. یه سرمایه گذار خوب وقتی یه توضیح بهینه میبینه، متوجه میشه که شما چقدر خوب و عمیق به ایده‌تون فکر کردید. این یعنی هم ایده‌تون رو خوب فهمیدید هم میتونید به دیگران خوب منتقلش کنید. سرمایه گذار بجز این متوجه میشه که احتمالا چون توی حرف زدن بهینه عمل میکنید، بقیه ی کارای زندگیتون رو هم بهینه انجام میدید. این باعث میشه حس کنه شما میفهمید کارای استارتاپتون رو چطوری انجام بدید که بهینه باشه و وقت تلف چیزای بیخودی نکنید. پس اینکه خلاصه حرف بزنید نشونه های خوبی توی خودش داره.برای اینکه بتونیم حرف کسی رو متوجه بشیم در واقع داریم کلمه هایی که نقش اسم دارن رو متوجه میشیم. اصل اطلاعات اونجاس. بقیه ی کلمه ها چفت و بست داستانن، دارن اسم هارو به هم وصل میکنن. الان ممکنه بگید من تو مدرسه دستور زبان خوشم نمیومد، دست وردار. حالا الان مثال میزنم موضوع روشن میشه. وقتی شما دارید کسب و کارتون رو توضیح میدید احتمالا 100هزارتا دلیل توی ذهنتون دارید که چرا کسب و کارتون عالیه. وقتی من دارم توضیح شما رو میشنوم نهایتا 2-3 تاش رو بیشتر یادم نمیمونه. اصلا وقت هم نیست که بیشترش رو بهم بگید. پس چی میشه؟ اگر بجای اینکه خوب و بهینه توضیح بدید، زیاده گویی و کلی گویی کنید، من اصلا نمیفهمم شما قراره چیکار بکنید. مثلا این جمله رو یه تیمی به عنوان توضیح کارشون نوشته: &quot;ما یک فروشگاه آنلاین هستیم.&quot; مشکلش اینه که نمیتونیم بفهمیم دقیقا یعنی چی. هزارمدل فروشگاه آنلاین میشه تصور کرد. بعد خب خودتون جنس میفروشید؟ دیگران جنس هاشون رو میفروشن توی سایت شما؟ یا اینکه اصلا این فروشگاه آنلاینتون یه نرم افزاره میخواید بفروشیدش به چندین تا مغازه؟ کدوم از اینا؟ هم گنگه، هم نامشخص. تنها اسم توی این جمله &quot;فروشگاهه&quot; دیگه. یه آنلاین بودن هم چسبوندیم بهش. با این 2تا کلمه که کسی نمیتونه بفهمه حرفمون چیه. سه تا سوال رو یادتونه؟ چی میسازیم، چه مشکلی رو حل میکنیم؟ برای کی؟ این جمله هیچ کدوم رو جواب نمیده. نه میگه دقیقا چی میسازن، نه میگه مشکل چیه که لازمه این رو بسازن، نه میگه برای کی.حالا بذارید بازم مثال بزنیم. این جمله رو گوش کنید. یادگیری و انتقال دانش علوم داده و هوش مصنوعی. این یکی بیشتر از اینکه توضیح کار یه استارتاپ باشه شبیه هدف یه سازمانه. هیچ ایده ای به شما نمیده که محصول چیه، چیکار میکنه؟ هیچی. میشه 10 تا شرکت مختلف تصور کرد از این توصیف که هیچکدومشون هیچ اشتراکی با اون یکی ندارن. شما ممکنه با خودتون فکر کنید عبارت های هوش مصنوعی و علوم داده چیزیه که سرمایه گذار رو جذب میکنه ولی سرمایه گذار حرفه ای این کلمه ها براش هیچ ارزشی ندارن، مهم اون کاریه که شما قراره بکنید. حتی این ترس توش ایجاد میشه که نکنه بجای مشکل با راه حل شروع کرده باشه این تیم. برای کاربرتون هم مهم نیست چه تکنولوژی هایی استفاده میکنید، اگه مشکلش رو خوب حل بکنید، حل کردید دیگه. دوباره بگیم که اینجا قرار نیست شما مثل تیتر مجله و اینا حرف بزنین ها. قراره یه جمله ی ساده بگین، که همه بتونن جواب 3 تا سوالشون رو بگیرن. بازم تکرار کنیم. چی میسازیم، چه مشکلی رو حل میکنیم، برای کی؟خب بذارید حالا یه توضیح متوسط رو بیاریم و اصلاحش کنیم.شرکت ما با استفاده از هوش مصنوعی و اینترنت اشیا دستگاه های پزشکی ارزان و کم مصرفی می‌سازه، برای جامعه‌ی آفریقا.این جمله کلیتش بد نیست، ولی توی مسیر فکر کردن ما هی یه سری چیز اضافه میاره که کار رو خراب میکنه. اول بیاید کلمه های اصلیش رو جدا کنیم. شرکت، دستگاه‌های پزشکی، جامعه ی آفریقا. خب الان اصلا فرض کنید با همین کلمه ها جمله بسازیم. شرکت ما دستگاه های پزشکی میسازه برای آفریقا. با همین جمله ی کوتاه داریم میگیم چی میسازیم و برای کی میسازیم. از قبلیا خیلی بهتره دیگه. حالا فقط میمونه چه مشکلی رو داریم حل میکنیم. یه کلمه ی دیگه میخوایم از توضیح خودشون قرض بگیریم. شرکت ما دستگاه های پزشکی ارزان قیمت میسازه برای آفریقا. خب تموم شد. چی میسازن؟ دستگاه پزشکی. مشکل چیه؟ دستگاه پزشکی گرونه. برای کی میسازن؟ برای آفریقایی ها. مییبینید با یه جمله ی چند کلمه ای خیلی بهتر از جمله ی اولیه موضوع رو رسوندیم.یبار دیگه جمله ها رو بگیم که بتونیم مقایسه کنیم:شرکت ما با استفاده از هوش مصنوعی و اینترنت اشیا دستگاه های پزشکی ارزان و کم مصرفی می‌سازه، برای جامعه‌ی آفریقا.شرکت ما دستگاه های پزشکی ارزان قیمت میسازه برای آفریقاممکنه اگر بیشتر بدونیم در مورد پروژه اون کلمه ی کم مصرف رو هم اضافه کنیم. ما نمیدونیم دقیقا مشکل برق توی آفریقا چقدر جدیه، اگر خیلی جدی باشه، میشه اون یه کلمه رو هم اضافه کرد. فقط باید خیلی حساس باشیم که کلمه های اضافی نیاریم توی توضیحمون.حالا که این جمله رو شنیدیم، میتونیم فکر کنیم خب آیا این مسئله برای من جذابه؟ آیا دوست دارم با این تیم کار کنم؟ راحت شد دیگه. خیلی راحت شد.حالا خیلی از شما وقتی این حرف رو بشنوید، میگید بابا تو داری ایده ی مارو ساده سازی میکنی، ایده من خیلی پیچیده تر از این حرفاس، این اصلا کمه برای فهمیدن ایده ی من. ببینید، هیچ سرمایه گذاری فکر نمیکنه که ساختن هیچ کسب و کاری ساده باشه. همشون میدونن که استارتاپ درست کردن، کار خیلی خیلی سختیه. پس لازم نیست نگران این باشید که یه سرمایه گذار فکر کنه ایده‌تون زیادی ساده‌اس. از اون ور، معلومه که نمیشه کل حرف شما رو توی یه جمله زد. هدف اصلی این یه جمله اینه که بشه پایه ی کنجکاوی، باعث بشه آدما بخوان بیشتر بدونن. چون اگه اینکار رو نکنیم، خب طرف حوصله نداره محض رضای خدا کلی به ما گوش کنه تا ببینه اصلا این ایده براش جالبه یا نه!جمع بندیاول از همه گفتیم که چرا مهمه اینکه خوب ایده‌مون رو منتقل کنیم. گفتیم سرمایه گذار خوب ایده رو میخواد بفهمه و یه راهی پیدا کنه که ایده بشه یک شرکت چند میلیارد دلاری، از اون طرف سرمایه گذار متوسط دنبال اینه که توی ایده دنبال مشکل بگرده. گفتیم یک جمله میخوایم بگیم که باهاش هرکسی بفهمه ما چیکار میکنیم. حتی اگه به یه آدم خیلی رندومی توی خیابون بگیم که ایده‌مون اینه. بعد از اینکه ایده رو شنید سرمایه گذار میخواد به این فکر کنه که آیا این ایده منو ذوق زده میکنه؟ آیا دوست دارم با این تیم کار کنم؟ ولی قدم اول اینه که ایده‌تون رو متوجه بشه. گفتیم برای اینکه ایده‌مون رو خوب بیان کنیم باید چندتا چیز رو رعایت کنیم. یکی اینکه ساده حرف بزنیم، یکی اینکه از کلمات پیچیده و تخصصی که فقط بعضیا متوجهشون میشن استفاده نکنیم، رازآلود حرف نزنیم و منظورمون رو شفاف بگیم و در نهایت ایده‌مون باید توی ذهن طرف قابل بازتولید باشه، طرف مقابل باید بتونه یه تصویر از ایده ی ما بسازه. گفتیم توضیح خوب، سه تا سوال رو جواب میده. چی میسازیم؟ چه مشکلی رو حل میکنیم؟ مشکل کی رو حل میکنیم؟در نهایت هم گفتیم اینکه مختصر و مفید حرف بزنیم علاوه بر اینکه برای ارتباط خوبه، برای چیزای دیگه هم خوبه. نشون میده که ما آدمهایی هستیم که به ایده‌مون خوب فکر کردیم و اینکه میتونیم بفهمیم چی مهمه و چی نیست. کسی که داره ایده‌مون رو گوش میکنه این دوتا موضوع رو هم متوجه میشه.منبعhttps://www.ycombinator.com/library/6q-how-to-pitch-your-startupبقیه قسمت های پادکست مدرسه کارکست رو میتونید از castbox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/5%3A-ارائه‌ی-ایده-id3740298-id364078354?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=5%3A%20%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%A6%D9%87%E2%80%8C%DB%8C%20%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-CastBox_FM?utm_source=virgool </description>
                <category>مدرسه کارکست</category>
                <author>پادکست کارکست - Karcast podcast</author>
                <pubDate>Wed, 24 Mar 2021 19:32:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدرسه استارتاپ 4: درست بپرس، درست گوش کن!</title>
                <link>https://virgool.io/KarcastSchool/%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%BE-4-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D9%BE%D8%B1%D8%B3-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%DA%AF%D9%88%D8%B4-%DA%A9%D9%86-nj5vlpqeprf6</link>
                <description>تا اینجای مدرسه کارکست در مورد این حرف زدیم که سختی ها و خوبی های استارتاپ چیه و از کجا ایده پیدا کنیم. چیزی که بارها و بارها تا اینجا گفتیم اینه که مهم ترین چیزی که یه استارتاپ باید داشته باشه محصولیه که کاربرها عاشقشن. برای اینکه بفهمیم کاربرها عاشق محصولمون هستن یا نه، باید باهاشون حرف بزنیم. این توانایی حرف زدن و فهمیدن حرف کاربرهای آینده ی محصول ما، چیزیه که اکثر ما نداریمش. توی این اپیزود قراره بریم سراغ همین موضوع حرف زدن با کاربرها و یادبگیریم چطوری میتونیم بفهمیم کاربرهای احتمالی محصول مارو میخوان یا نه؛ و کاربرهای حال حاضرمون چه مشکلاتی با محصولمون داشتن و از چه چیزهاییش خوششون اومده. توی این اپیزود روی خط بین شروع کردن به ساخت محصول و داشتن ایده ی استارتاپ قدم برمی‌داریم!نوشته ای که در ادامه می‌خونید، متن اپیزود چهارم از پادکست مدرسه کارکسته. فصل اول &quot;مدرسه کارکست&quot;، در مورد اینه که اگه یه‌روزی فکر می‌کنیم که می‌خوایم استارتاپ‌مون رو شروع کنیم، چیکار کنیم و از کجا شروع کنیم.با کلیک روی این لینک‌ها می‌تونید این اپیزود رو توی پلتفرم‌های مختلف بشنوید:وبسایت کارکست، ناملیک، کست باکس، اپل پادکستز، گوگل پادکستز، اسپاتیفایخب اول از همه بگیم مطالب این قسمت رو خود Y combinator هم از یه کتابی استخراج کرده به اسم &quot;تست مامان&quot;. لینک کتاب رو هم که به فارسی ترجمه شده توی توضیحات این قسمت گذاشتیم. این اپیزود یه طوری خلاصه ی اون کتاب هم هست. همین اول کاری اسمش رو بیاریم که اگر علاقه مند شدید و خواستید بیشتر بدونید، بدونید کجا دنبالش بگردید.چرا میخوایم با کاربرها حرف بزنیم؟ما تا اینجا یه ایده داریم. ایده‌مون درواقع حل کردن یه مشکلیه که یه سری کاربرها دارن. قبل از اینکه شروع کنیم به ساختن راه حل، باید بریم سراغ اینکه بفهمیم آیا کاربرها واقعا این مشکل رو دارن؟ اگه یادتون باشه توی اپیزود قبلی هم گفتیم که یکی از معیارهای امتیازدهی اینه که چقدر مطمئنیم کاربرها این مشکلی که ما میگیم رو دارن. برای اینکه بفهمیم مشکل رو درست متوجه شدیم یا نه پس باید بریم با کاربرها حرف بزنیم. تا اینجا رو احتمالا همه‌مون سرش توافق داریم. مسئله اینه که یه سری اشتباه فاحش انجام میدن اکثر آدما توی این حرف زدن که کلا ارزش حرف زدنه رو از بین می‌بره.قبل از گفتن این اشتباه ها ولی اول از همه یبار دیگه میخوام تاکید کنم که وظیفه ی موسس های استارتاپ از اول تا آخر عمر استارتاپ اینه که با کاربرها حرف بزنن! اصلا انگار جزو شرح وظایفشونه. فرقی هم نمی‌کنه که عضو فنی تیم هستیم، مدیرعاملیم، هرکی هستیم واسه خودمون هستیم، باید بریم با کاربرها حرف بزنیم! این‌ کاری نیست که شما بتونید براش کسی رو استخدام کنید، اگر تواناییش رو توی تیم اولیه ی سازنده ی استارتاپ ندارید، باید همون تیم موسس ها بدست بیارن توانایی رو. این توانایی قد توانایی فنی مهمه. اگر نتونیم محصول رو بسازیم، خب حل نمیشه مشکل. ولی اگه بتونیم محصول رو بسازیم و نتونیم بفهمیم که داریم مشکلِ درست رو حل میکنیم یا نه و بعد از اون آیا مشکل رو درست حل میکنیم یا نه، شکست تقریبا قطعیه.یه چیزی که قبل از اشتباه ها توی روند مصاحبه باید بگم اینه که ما خیلی وقتا میریم سراغ آدم اشتباهی که ازش سوال بپرسیم. یعنی یه محصول داریم درست میکنیم برای معلما مثلا. بعد میریم از بابامون که مهندسه می‌پرسیم به نظرت این ایده این مشکل رو حل میکنه؟ خب بابامون اولا مهندسه، معلم نیست، حتی حدسش در مورد راه حل از حدس خود ما بدتره. دوما، بابامون دوست نداره بزنه توی ذوق بچه‌اش که! همیشه میگه خوبه. از مامان‌مون که بپرسیم که دیگه بدتر! حواسمون باشه وقتی میگیم اشتباه تو سوال پرسیدن، یعنی اشتباه توی خود سوال. وگرنه اینکه باید از آدمی سوال بپرسید که یا خود کاربر محصولتون باشه یا بسیار رابطه ی نزدیکی با کاربر محصولتون داشته باشه که جزو بدیهیاته. تاکید خواستم بکنم روش که یهو اشتباه نکنیم از روی سهل‌انگاری!اشتباه ها در روند صحبت کردن با کاربراولین اشتباه خیلی رایج اینه که ما موسس های استارتاپ عاشق اینیم که در مورد ایده‌مون حرف بزنیم. هی بگیم اینجا اونطور، یه جا دیگه‌ش یه طور دیگه میشه. ولی هدف از صحبت کردن با کاربرها این نیست که محصول‌مون رو بفروشیم بهشون که. داریم باهاشون حرف میزنیم که دردشون رو بفهمیم. جای اینکه در مورد ایده‌مون حرف بزنیم، باید با کاربر در مورد مشکلش حرف بزنیم. بپرسیم ازش که چه مشکلی داره در این زمینه خاص که حل نشده؟ چطوری حلش میکنه؟ راه حلی که خودش پیدا کرده چه مشکلی داره؟ البته جلوتر میریم سراغ اینکه چی بپرسیم ولی یه سری مثال زدم که متوجه بشیم اینکه میخوایم مشکل کاربر رو بفهمیم یعنی چی.اشتباه دومی که معمولا همه‌مون انجام میدیم اینه که در مورد فرضیات سوال می‌پرسیم درحالی که باید در مورد واقعیات صحبت کنیم. یعنی از کاربر میپرسیم اگر ما فلان چیز رو بسازیم، آیا تو ازش استفاده میکنی؟ این سوال چندتا مشکل اساسی داره. یکی اینکه ما آدما نمی‌دونیم در آینده چیکار می‌کنیم، با خودمون تخیل میکنیم آره احتمالا استفاده می‌کنم. ولی خب احتمالا استفاده میکنم که واسه موسس استارتاپ آب و نون نمیشه. موسس 6 ماه زحمت میکشه میسازه اون چیز رو میاره میده به کاربر، بعد کاربر هم استفاده نمی‌کنه ازش! خیلی وحشتناکه ها، اگه براتون پیش اومده باشه میدونید چقدر دردش زیاده!یا اینکه بدتر از اون از کاربر میپرسیم که فلان چیز رو اگه اضافه کنیم به نظرت چطوره؟ بعد کاربر با خودش میگه حالا شاید من استفاده نکنم از اینی که میگه، ولی حتما یکی هست که استفاده کنه، خوب به نظر میاد حرفش، بعد میگه آره به نظرم خوبه. ولی مشکل اینه که ما نمیخوایم نظر کاربر درمورد دیگران رو بدونیم که، میخوایم بدونیم مشکلی که داره رو این چیزی که توی فکر ماست حل میکنه یا نه؟ بدتر از همه ی اینا میدونید چیه؟ طرف میخواد بهمون لطف کنه توی ذوقمون نزنه، بعد از سر محبتش میگه خیلی هم ایده ی خوبیه. ته دلش هم به خودش میگه من چه آدم خوبی‌ام نزدم تو ذوق این بنده خدا بگم این ایده به هیچ دردی نمیخوره! چیزی که باید بپرسیم در مورد واقعیاته. چیزایی مثل اینکه مشکلت رو الان چطوری حل میکنی. اگه فلان چیز رو داشتی، توی کارات تا امروز کجا استفاده‌اش میکردی؟ اینطوری کاربر رو توی شرایط واقعی‌ای که تجربه کرده میذاریم و این باعث میشه بتونه جواب دقیق‌تری بهمون بده.باید حواسمون باشه که فقط حول ایده خودمون سوال نپرسیم، باید بفهمیم کاربر چه مسیری رو طی میکنه هرروز که به این مشکل برسه، چه چیزهای دیگه‌ای براش اتفاق میفته، مهمه که بفهمیم چه انگیزه ای داشته که به اون مشکل برخورده، میخوایم بتونیم از دید کاربر دنیا رو حول اون مشکل ببینیم. توی اپیزود 1 کارکست که در مورد دیزاین تینکینگ حرف زدیم یه کمی گفتیم دنیا رو چطوری بهتر میشه از دید کاربرها دید. موضوع بحث الان‌مون نیست ولی گوش کردنش بهتون دید خوبی میده.اشتباه سوممون هم اینه که به‌عنوان موسس های استارتاپ زیاد حرف میزنیم. عادت کردیم که هی درمورد کاری که میکنیم حرف بزنیم. گوش کردن بلد نیستیم. هی طرف مقابل تا یه چیزی میگه ما شروع میکنیم میگیم که ولی ایده ی ما فلان جور. یا شروع میکنیم پیشنهاد میدیم که چطوری مشکلش رو حل کنه. ما نرفتیم مصاحبه که حرف بزنیم که، رفتیم حرف کاربر رو بشنویم! پس باید حواسمون باشه که توی این چاله نیفتیم. اکثر موسس های استارتاپ عاشق حرف زدنن. باید ولی این عشق و علاقه به حرف زدن در مورد ایده‌مون رو روش یه کنترلی داشته باشیم، حداقل وقتی که داریم با کاربر مصاحبه می‌کنیم. گوش کردن تنها هم حتی کافی نیست. هم باید گوش کنیم، هم نوت برداریم. چون میخوایم بعدا چیزهایی که از این مصاحبه یادگرفتیم رو مرور کنیم. برگردیم بهشون. هدف همه این شنیدن ها و مصاحبه کردن اینه که بتونیم ازشون واقعیت های زندگی کاربر رو به صورت اثبات شده در بیاریم. یادمون نره دیگه، اصلا فرآیند حرف زدن رو شروع کردیم که بفهمیم مشکل چقدر واقعیه و راهکار ما چقدر می‌تونه موفق باشه توی حل کردن مشکل. ولی حتی اینکه راهکار ما موفق نیست توی این مرحله‌ای که هستیم مهم نیست. مهم اینه که بفهمیم مشکل رو، بتونیم با هم بنیان‌گذار هامون در مورد مشکل حرف بزنیم و بعدش هم سعی کنیم برای مشکلی که خوب میشناسیمش راه حل پیدا کنیم.حالا که اشتباه هارو فهمیدیم، میخوایم یه سری لیست سوال بهتون پیشنهاد بدیم که همیشه به‌درد می‌خورن. اگه نظرسنجی‌های کارکست رو هم دیده باشید، ما خودمون هم از یه سری از این سوالها بارها و بارها استفاده کردیم!سوالهایی که میتونیم از کاربرها بپرسیم!اولین سوال اینه که از آدما بپرسید، سخت ترین بخش در مورد فلان کار که انجام میدی چیه؟بذارید براش مثال بزنیم. دراپ باکس رو شاید اسمش رو شنیده باشید، یه نرم افزاریه که به تیم ها کمک میکنه فایلهایی که دارن روشون کار می‌کنن رو هماهنگ نگه دارن. حالا شما فرض کنید موسس دراپ باکسید، نشستید توی یکی از آزمایشگاه های کامپیوتر MIT دارید روی دراپ باکس کار میکنید. بغل دستتون هم یکی دیگه نشسته داره یه کاری میکنه. خیلی راحت میتونید رو کنید بهش ازش بپرسید: ببخشید الان سخت ترین بخش در مورد هماهنگ کردن کارات با هم تیمیات چیه؟ اون آدم هم شروع میکنه توضیح دادن دیگه. آدم درستی هم هست برای اینکه سوال رو ازش بپرسیم. هم داره کار میکنه، هم توی فضای کامپیوتره پس با تکنولوژی آشناس. هدفمون ازین سوال اینه که یه مکالمه ای رو شروع کنیم با این آدمی که بغل دستمون نشسته که بتونیم توش بفهمیم الان چجوری داره کار میکنه و بزرگترین مشکلی که باهاش روبرو میشه توی کار الانش چیه؟ وقتی جواب سوالتون رو بگیرید متوجه میشید که مشکلی که دارید در موردش فکر میکنید، یه مشکل واقعیه برای کاربرتون یا نه؟ چون اگه یه مشکل واقعی باشه، شما از دهن خیلی از آدمهایی که باهاشون حرف میزنید مشکلی که داشتید بهش فکر میکردید رو میشنوید. انگار صدای خودتونه!سوال دوم اینه که بهم بگو آخرین باری که این مشکل رو داشتی کی بود؟ این سوال برای این به‌درد میخوره که هم می‌تونیم متوجه بشیم یه مشکل چقدر توی زندگی روزانه اون آدم پیش میاد، هم اینکه می‌تونیم شرایط حول و حوش اون مشکل رو بفهمیم. یعنی چیکار داشته میکرده کاربر، چطور شده که این مشکل پیش اومده، چی بوده که باعث مشکل شده. بهترین استارتاپ ها مشکل هایی رو حل می‌کنن که یا خیلی جدی و حساسن برای کاربر یا اینکه خیلی مداوم رو اعصاب کاربر میرن. این سوال بهتون کمک میکنه بفهمید شرایط چیه.در مورد دراپ باکس دوباره، احتمالا اون آدم براتون تعریف میکنه که هفته ی پیش بود که فایلی که من داشتم روش کار میکردم از صبح، ورژن قدیمی بود، بعد شب که با هم تیمی هام صحبت کردم فهمیدم که این فایل قدیمی بوده و چیزایی که من ادیت کردم رو قبلا یکی دیگه ادیت کرده بوده! یک روز کامل وقت و انرژی‌ام یجا از دست رفت! خیلی رو اعصاب بود!باید سعی کنید تا جایی که میشه در مورد شرایطی که مشکل توش پیش اومده اطلاعات جمع کنید. بعدا که میخواید به راه حل فکر کنید، می‌تونید ببینید راه حلتون همه ی این مثال هایی که با دقت گوش کردید رو حل میکنه، یا بخشیش رو، یا هیچ کدوم رو! درواقع داریم یه تست ذهنی درست می‌کنیم که بتونیم مشکل رو که فهمیدیم، بفهمیم راه حل‌مون چقدر خوبه؟سوال سوم اینه: چرا این کاری که انجام دادی سخت بود؟ چی شد که حس کردی داری اذیت میشی؟ چه اتفاقی برات افتاد که بهت سختی وارد کرد؟ در مورد همون دراپ باکس دوباره کاربر اصلا بهمون گفته بود که آقا من اینکه کارم رو ریختم دور خیلی چیز رو اعصابی بود. این سوال قرار نیست فقط بهمون نشون بده که آیا راه حلمون مشکل رو خوب حل میکنه یا نه؟ این سوال بهمون نشون میده که در آینده که میخوایم محصول‌مون رو بفروشیم، چطوری پیام مارکتینگ رو درست کنیم که کاربر بفهمه ما داریم چه مشکلی رو براش حل میکنیم. این سوال داره بهمون نشون میده چرا یه کسی باید دنبال یه راه حل برای مشکلش بگرده. چی تو ذهن اون آدم میگذره؟شاید این رو شنیده باشید که مشتری براش مهم نیست چه کاری شما انجام می‌دید، چیزی که براش مهمه اینه که چرا باید این محصول رو بخره و چرا توی زندگیش این محصول رو لازم داره. وقتی اون آدمی که باهاش حرف زدیم بخواد دراپ باکس رو بخره، براش مهم نیست که شما با فایل ها چیکار می‌کنید، براش مهمه که این محصول مشکلی که هفته ی پیش داشت و مجبور شد بخاطرش زحمات یک روز کامل رو بریزه دور حل میکنه!سوال چهارم اینه که آیا تاحالا سعی کردی این مشکل رو حل کنی؟ اگه آره چیکار کردی؟ این سوال شاید اولش خیلی معقول به نظر نرسه. کلی ازین چیزای استارتاپی شنیدیم مثل جمله ی هنری فورد که میگه اگه من از آدما می‌پرسیدم چی میخواید میگفتن اسب سریعتر، اون مثلا. بعد با خودتون میگید اگه آدما میدونستن که چی میخوان که من رو نمیخواستن. ولی یه فرق باریکی اینجا وجود داره، مردم زمان فورد اسب سوار میشدن، چون میخواستن تند برن. اسب هارو میشد توی مسافرخونه ها جابجا کرد، چون آدما میخواستن تندتر برن. درسته آدما به ماشین فکر نکرده بودن ولی به اینکه مشکلشون رو یه طوری حل کنن فکر کرده بودن. مشکلی که آدما هیچ راهی هنوز براش پیدا نکردن بعیده مشکل واقعی باشه، چون اگه به اندازه ی کافی درد داشت براشون یه راهی سر هم میکردن که درد رو تا جایی که ازشون بر میاد کم کنن! این سوال رو لین استارتاپ هم روش تاکید میکنه، چهار قدم تا تجلی هم روش تاکید میکنه، کتاب هایی که توی کارکست حرفشون رو زدیم! تجربه نشون داده، اگه کاربرها یه راهی سر هم نکردن که مشکلشون رو حل کنن، خیلی بعیده مشکله براشون مشکل مهمی باشه. مثلا دوباره در مورد دراپ باکس، احتمالا اون آدم بهتون میگه فرداش دیگه گفتیم دیگه آقا جدا جدا نمیشه کار کرد، جمع شیم دور هم که ازین داستانا پیش نیاد. خب یه بخشی از این سوال برای اینه که بفهمید آیا مشکل جدیه به اندازه ی کافی یا نه؟ بخش دیگش برای اینه که بفهمید دارید با کی و چی رقابت میکنید؟ جوابهایی که آدما به این سوال میدن، راه های دیگه ایه که وجود دارن؛ وقتی شما بشناسیدشون میتونید بررسی کنید که آیا راه حل شما به اندازه ی کافی از اونا بهتر هست که آدما بیان سراغش؟ پس هم با این سوال میفهمیم مشکل واقعیه یا نه، هم اینکه قراره با کی رقابت کنیم؟سوال پنجم و آخر کلاس Y combinator اینه که از آدما بپرسیم، از چیِ این راه حل خوشتون نمیاد؟ این سوال درواقع داره به شما نشون میده که محصولتون باید چه کاری رو بهتر از رقیب ها انجام بده، چه کاری رو رقیب ها درست انجام نمیدن که شما باید بدید. اینجا میخوام یه بار دیگه تاکید کنم که ما در مورد آینده نمیپرسیم ها. آدما اگه میدونستن چی میخوان که می‌ساختنش! چیزی که آدما خوب میدونن اینه که چه مشکلی دارن. اینکه راه حلش چیه، سوال فرضی میشه در مورد آینده و جوابی که بهتون میدن هیچ ارزشی نداره. همون جمله ی هنری فورد که توی سوال قبلی گفتم ممکنه بگیدش، جاش اینجاس! آدما نمیدونن چی میخوان.دوباره وقتیه که میخوام یذره خارج از کلاس Y combinator حرف بزنم. توی دنیا یه تعدادی کار دانشگاهی خوب انجام شده در مورد همین سوال ها. بخش اصلی سوال ها همیناییه که شنیدیم. دوتا سوال دیگه هم هست که به نظر من ارزش پرسیدن داره. اولین سوال که بعد از همه ی این سوال ها میاد اینه که &quot;چیزی هست که باید می‌پرسیدم و نپرسیدم؟&quot; این سوال باعث میشه اگه یه جنبه ای از مسئله هست که برای مشتری شما دردناکه ولی شما نمی‌بینیدش در موردش حرف زده بشه. کمک میکنه یه وقتایی که یه چیزی رو که از قلم انداختید یهو ببینید.سوال آخر هم اینه که &quot;اگه یه چوب جادویی داشتی، باهاش چطوری این مشکل رو حل میکردی؟&quot; درسته که گفتیم کاربرها معمولا نمیدونن چی میخوان، این سوال توی 90 درصد مواقع هیچ چیز بدردبخوری بهتون نمیده ولی یه وقتایی هست که کاربر شما قوه تخیل خوبی داره، اون چوب جادوییش یه کاری رو میتونه انجام بده که خودش فکر میکنه جادوییه، ولی وقتی شما یه‌کم بهش فکر میکنید بعدا، یه راه حل شدنی خیلی جالب به ذهنتون میاد.این دوتا سوال درسته که یه لول از نظر ارزش از سوال های قبلی پایین تر هستن، ولی بخش هایی رو پوشش میدن که سوال های قبلی نمیدن. برای همین من باور دارم ارزش پرسیدن دارن این سوال ها!خب تا اینجا مفصل در مورد سوال ها و اشتباهات رایج توی مصاحبه حرف زدیم. بریم سراغ بخش بعدی حرف هامون.صحبت کردن با کاربر ها همیشه مهم و اساسیه ولی 3 تا جا هست که اصلا خیلی خیلی مهمه توش حرف زدن با کاربر. یکیش همین مرحله ایه که الان شما احتمالا توش هستید. مرحله ایده. توی این مرحله وقتی با کاربرها حرف میزنیم می‌فهمیم کیا مشکل دارن و چه مشکلی دارن. اینطوری میتونیم اون کاربرهایی که مشکل دارن رو پیدا کنیم. توی مرحله ای که محصول اولیه‌مون رو ساختیم، این صحبت کردن باعث میشه بفهمیم بهترین کسایی که میتونیم شروع کنیم بهشون بفروشیم محصول‌مون رو کیا هستن و در نهایت وقتی یه محصول خوب داریم میتونیم هرروز مناسب تر کنیم محصول رو برای کاربرهامون. امروز ولی ما در مورد محصول اولیه و محصول نهایی حرف نمیزنیم. میذاریم سر وقت خودش میریم سراغش. اینجا میخوایم متمرکز بشیم روی همین مرحله ای که هستیم. حالا توی این مرحله ما یه مشکلی رو شناسایی کردیم یا حدس زدیم، تا اینجای پادکست هم یادگرفتیم چیکارها نکنیم و چی بپرسیم. مسئله ی بعدی اینه که این آدمهایی که ممکنه کاربر محصول ما باشن رو پیدا کنیم. راحت ترین راه اینه که خودمون کاربر محصولمون هستیم و میتونیم یه سری از سوال های اولین مصاحبه رو خودمون به خودمون جواب بدیم. خیلی وقتا هم خودمون مشتری محصولمون نیستیم پس باید بگردیم کاربر پیدا کنیم. از کجا؟ راحت ترین جا بعد از خودمون دوست و آشناس دیگه، اگه کسی رو میشناسیم که حدس میزنیم ممکنه مشکل رو داشته باشه، بهش بگیم بیا بشین یه گپی بزنیم. بعد خب اگر سوال هامون رو درست پرسیم و اشتباه هایی  که گفتیم نکنیم، خروجیش میشه یه مصاحبه ی عالی. اگه تو دوست و آشنا کسی نبود چی؟ اگه میدونیم از دوست و آشنامون کسی هست که یکیو میشناسه که مشکل رو داره، ازش خواهش کنیم ما رو به اون آدم معرفی کنه. میخوام تاکید کنم اینجا که ما دنبال هزار تا مصاحبه نیستیم ها. دو سه تا مصاحبه ی اول سر نخ رو میده دستمون که کدوم وری باید بریم و کجا باید دنبال راه حل بگردیم. حالا اگه تو دور و بریامون کسی نبود و اونا هم کسی رو نمی‌تونستن بهمون معرفی کنن چی؟ راه خوب اینه که اگه میدونیم کاربرهامون یه جایی هستن بریم اونجا و سعی کنیم باهاشون حرف بزنیم. مثلا یکی از استارتاپ های Y combinator روی یه محصولی برای آتش نشان ها کار میکرده. ایمیل میزدن به آتش نشان ها، جواب نمیدادن. دنبال لینک میگشتن، پیدا نمی‌شده. تهش تصمیم میگیرن همینطوری پاشن برن توی ایستگاه آتش نشانی، بگن با رئیس کار داریم، رئیس رو که دیدن، بهش بگن آقا ما میخوایم فلان مشکل رو روش کار کنیم. یه ربع وقت داری حرف بزنیم؟ این روش خارق العاده جواب داد براشون.میدونید چرا این روش جواب میده؟ چون وقتی ما داریم روی یه مشکل واقعی کار میکنیم، آدما دوست دارن از درد و رنج‌شون برامون تعریف کنن. براشون جذابه که یکی داره فکر میکنه چجوری میشه مشکلشون رو حل کرد. این انرژی و وقتی که میذاریم ما برای آدمها ارزشمنده پس میان حرف میزنن. بعد آدمیزاد کلا دوست داره از خودش برای دیگران تعریف کنه، این هم به کمکمون میاد که آدما راحت باهامون حرف بزنن. در نهایت، اون آدما حس میکنن دارن به یکی کمک میکنن، حس مثبتی میگیرن از این کمک کردن، وقت زیادی هم که قرار نیست ازشون بگیریم، پس نتیجه‌اش میشه اینکه این آدما میان باهامون حرف میزنن.یکی از جاهایی که میتونیم آدم پیدا کنیم، توی نمایشگاه ها و کلا ایونت های مربوط به چیزای مختلفه. معلم همین جلسه توی Y combinator میگه ما یکی از اولین ساعت های هوشمند دنیا رو ساختیم. بعد خب پول که نداشتیم اولش، مشتری هم نداشتیم، محصول هم نداشتیم ولی میخواستیم با آدما حرف بزنیم. چیکار کردیم؟ رفتیم توی نمایشگاه لوازم الکترونیکی لس آنجلس نشستیم توی کافه ی نمایشگاه. همینطوری میرفتیم با آدمهای مختلف گپ میزدیم و در مورد مشکلشون باهاشون حرف میزدیم. چرا؟ چون توی اون نمایشگاه آدمهای زیادی هستن که به وسایل الکترونیکی جدید علاقه مندن. تعدادشون چون زیاده، یه سری‌شون هم گیر ما میفتن دیگه. تهش میشه چی؟ میشه اینکه هیچ پولی جز قهوه هایی که توی کافه خورده بودن خرج نمیکنن، با کلی آدم هم حرف میزنن، با یه عالمه یادگیری جدید برمیگردن سر کارشون. باید اینجا خلاق باشیم و یادبگیریم که باید با آدمها راحت حرف بزنیم. شروعش برای خود من کار سختی بود واقعا. یادم میاد روزایی رو که توی خیابون های بارسلونا یک روز کامل قدم میزدم و نمیتونستم با آدمهایی که برنامه داشتم باهاشون حرف بزنم صحبت کنم. پروژه‌ام در مورد کتاب خوندن بود، با یه انتشارات بزرگی کار میکردم بعد خب برام خیلی سخت بود یکی که نشسته داره یجایی کتاب میخونه، برم بهش بگم، آقا، خانم یه ربع وقت داری حرف بزنیم؟ یطوری بود دیگه، طرف غرق کتابش بود من بالا سرش سبز میشدم. کار راحتی نبود، ولی همونجا هم آدما شدیدا علاقه داشتن درمورد کتاب خوندنشون باهام حرف بزنن. کجا کتاب میخونن، چی میخونن، از کجا کتاب پیدا میکنن، از کجا میخرن یا قرض میگیرن، همه چی. اون تجربه بود که یاد داد به من چطوری با آدما حرف بزنم. حس کردم یه تجربه ای از خودم اینجا کمک میکنه بهتون که حس بگیرید درمورد چیزی که میگم.خب حرفامون در مورد پیدا کردن آدم تموم شد. یه چنتا نکته ی کوچیک هم میخوام آخر این اپیزود بگم که توی ذهنتون نگه دارید. یکی اینکه با دقت بنویسید طرف مقابل چی میگه چون اون روزی که داریم مصاحبه میکنید نمیدونید درواقع اصل حرفی که بعدا بدردتون میخوره چیه. اگه با دقت ننویسیدش، تهش نمی‌تونید برگردید و دوباره گوش کنید. اگه توی نوشتن خوب نیستید یا یکی رو همراه خودتون ببرید که بنویسه یا از طرف مقابل اجازه بگیرید و حرفاتون رو ضبط کنید. ولی بهترینش واقعا اینه که خودتون بنویسید نتیجه ی مصاحبه رو.کلا هم لحن و صدا و لباس و جلسه رو همه چی رو خیلی روتین و عادی نگه دارید. میخوایم آدما توی شرایط عادی زندگیشون باشن، نمیخوایم ادا در بیارن و حرفایی بزنن که فک میکنن دوست داریم بشنویم. میخوایم راحت مثل دوتا دوست بشینیم گپ بزنیم. در نهایت هم حواستون به زمان باشه، اون آدم مثل شما برنامه نداره زندگیش رو صرف ایده کنه که بی نهایت وقت داشته باشه. وقتی که داره کوتاهه و باید حواسمون باشه که چقد وقت دارن و مزاحمشون نشیم. از حرف زدن خودتون تا میشه کم کنید و تا میشه گوش کنید.جمع بندیاول از همه گفتیم ما 3 تا اشتباه میکنیم معمولا توی حرف زدن با کاربرها. یکی اینکه بجای اینکه در مورد مشکل صحبت کنیم، در مورد ایدمون حرف میزنیم و سوال میپرسیم. دومیش اینکه بجای اینکه در مورد اتفاقات واقعی گذشته سوال بپرسیم، در مورد شرایط فرضی آینده سوال میپرسیم. درنهایت جای اینکه گوش کنیم، حرف میزنیم. خب این شد سه تا مشکل. بعد 5 تا سوال اصلی و 2 تا سوال فرعی معرفی کردیم برای مصاحبه. سخت ترین بخش در مورد مشکلتون چیه؟ میتونی برام تعریف کنی آخرین باری که اتفاق افتاد کی بود و چی شد؟ چرا این کار برات سخت بود اونروز؟ چیکار کردی که این مشکل رو حل کنی؟ از چه چیزی توی راهی که امتحان کردی خوشت نمیاد؟بعد از اینکه در مورد سوال ها حرف زدیم، گفتیم آدما عاشق اینن که در مورد مشکلشون حرف بزنن. بعدش هم گفتیم که باید سعی کنیم کاربرهای مختلفی رو پیدا کنیم و باهاشون حرف بزنیم.منبع:https://www.ycombinator.com/library/6g-how-to-talk-to-usersلینک ناشر کتاب تست مامان به فارسی:http://taherianpress.com/default.aspx?TabId=502&amp;amp;amp;amp;Id=1256&amp;amp;amp;amp;mId=1بقیه قسمت های پادکست مدرسه کارکست رو میتونید از castbox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/4%3Aدرست-بپرس،-درست-گوش-کن-id3740298-id360034963?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=4%3A%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA%20%D8%A8%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%8C%20%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA%20%DA%AF%D9%88%D8%B4%20%DA%A9%D9%86-CastBox_FM?utm_source=virgool </description>
                <category>مدرسه کارکست</category>
                <author>پادکست کارکست - Karcast podcast</author>
                <pubDate>Wed, 10 Mar 2021 18:41:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدرسه 3: در جستجوی ایده استارتاپی</title>
                <link>https://virgool.io/KarcastSchool/%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-3-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%BE%DB%8C-nkpekeplgmjv</link>
                <description>توی دو قسمت قبلی مدرسه کارکست در مورد این حرف زدیم که چرا نباید یه استارتاپ رو شروع کنیم و قبل از شروع کردن یه استارتاپ چی باید بدونیم. اولین قدم از یک استارتاپ همیشه ایده‌اس. توی این اپیزود از مدرسه کارکست قراره بفهمیم ایده ی خوب رو از ایده ی بد چطوری تشخیص بدیم. ایده های خوب از کجا میان و چطوری از دست ایده های بد فرار کنیم!نوشته ای که در ادامه می‌خونید، متن اپیزود سوم از پادکست مدرسه کارکسته. فصل اول &quot;مدرسه کارکست&quot;، در مورد اینه که اگه یه‌روزی فکر می‌کنیم که می‌خوایم استارتاپ‌مون رو شروع کنیم، چیکار کنیم و از کجا شروع کنیم.با کلیک روی این لینک‌ها می‌تونید این اپیزود رو توی پلتفرم‌های مختلف بشنوید:وبسایت کارکست، ناملیک، کست باکس، اپل پادکستز، گوگل پادکستز، اسپاتیفایبذارید با این جمله بخش اصلی رو شروع کنیم. هیچکس، مطلقا هیچکس، توی دنیا نمیتونه به صورت قطعی بگه یه ایده ی استارتاپی خوبه یا بد. ولی وقتی چندین هزار استارتاپ رو بررسی کنیم میشه روش هایی رو دید که از نظر آماری شانس موفقیت بیشتری دارن. توی این اپیزود قراره همین‌کار رو کنیم. در نهایت شانس شکست استارتاپ ها بسیار بیشتر از موفقیتشونه. هیچکس نمیتونه ادعا کنه راهی رو بلده که همیشه به موفقیت توی استارتاپ ختم میشه. ولی چیزی که میتونیم بگیم اینه که میشه تلاش کرد که شانس موفقیت رو بالا برد و در نتیجه‌اش با تعداد شکست کمتری بتونیم استارتاپی بسازیم که موفق بشه.قبل از اینکه بگیم از کجا ایده بیاریم، میخوایم بگیم معمولا آدما چه اشتباه هایی می‌کنن توی روند ایده پیدا کردن. چه کارهایی &quot;نباید&quot; بکنیم؟اشتباه اولی که معمولا آدما انجام میدن، اینه که میگردن دنبال یه ایده ی فوق العاده. این باور که استارتاپ های خیلی موفق نتیجه ی ایده های خارق العاده بودن یه اشتباه شدیدا رایجه. این باور غلط باعث میشه آدمها سالها و سالها دنبال اون ایده ی فوق العاده ای بگردن که دنیا رو قراره زیر و رو کنه. این اشتباه خیلی ساده ایه که امروز که به شرکت هایی مثل گوگل یا فیس بوک نگاه میکنیم بگیم این ایده هایی که این آدما داشتن اصلا انگار از یه دنیای دیگه ای اومده بود! حواسمون باید باشه قبل از گوگل ده ها موتور جستجوی توی اینترنت وجود داشت یا قبل از فیس بوک شبکه های اجتماعی زیادی ساخته شده بود. دلیل موفقیت این استارتاپها این نبوده که ایده شون بی نظیر بوده، دلیلش این بوده که یه ایده اولیه ای که به اندازه ی کافی خوب بوده رو برداشتن و بسیار عالی اجراش کردن.دومین اشتباه دقیقا نقطه ی مقابل اشتباه اوله. اینکه اولین ایده ای که به ذهنمون رسید رو شروع کنیم ساختن. توی اپیزود های قبلی گفتیم که وقتی داریم یه استارتاپ رو شروع میکنیم قراره چند سال از عمرمون رو صرف اون کنیم. اگه مثل مارک زاکربرگ و جف بزوس باشه میشه چند ده سال! منطقیه وقتی میخوایم چند سال عمرمون رو روی یه چیزی بذاریم، چند هفته‌ی اول فکر کنیم به ایده ای که میخوایم عمرمون رو روش بذاریم بعد بریم سراغ راه انداختنش. خیلی جای تعجب داره که تعداد موسس های استارتاپی که قبل از شروع چند وقتی به ایده‌شون فکر کردن خیلی خیلی کمه.در نهایت اگه یه محور نمودار رو تصور کنیم که یه سرش صبر کردن برای ایده ی عالیه و یه سر دیگه‌اش ساختن اولین چیزی که به ذهنمون میرسه، ما میخوایم یه جایی اون وسطا باشیم. درستش اینه که به ایده اولیه‌مون به چشم یک نقطه ی شروع خوب نگاه کنیم.مثلا AirBnB رو تصور کنید. اولش فکر می‌کردن قراره تشک بادی اجاره بدن به آدمایی که حاضرن شب رو خونه یکی دیگه بمونن. امروز تبدیل شدن به جایی که هرکسی میخواد بره مسافرت به این فکر میکنه که شاید خوب باشه از اونا یه خونه رو اجاره کنه.مشکل سوم رایج ترین اشتباهیه که من دیدم. Y combinator هم میگه یکی از رایج ترین چیزاییه که دیده. این اشتباه اینه که جای اینکه دنبال یه مشکل برای حل کردن بگردیم، دنبال یه مشکل میگردیم برای راه حلی که توی ذهن‌مون داریم. یعنی مثلا یه پیچ‌گوشتی رو توی ذهن‌مون میخوایم بسازیم. بعد به خودمون میگیم خب این پیچ گوشتی شاید چون لبه‌اش تیزه بدرد بریدن کاغذ بخوره. یا اینکه چون مثلا محکمه شاید بشه اهرمش کرد باهاش لولای در رو در آورد. ولی خب پیچ‌گوشتی به‌درد این کارا نمی‌خوره. اول باید بفهمیم مشکل چیه، بعد سعی کنیم یه راه خوب برای مشکله پیدا کنیم. مثلا شاید توی ذهن شما بیاد که یه چیزی درست کنیم مثل اسنپ و تپسی برای لوله کش ها. یه دکمه رو بزنی، لوله کش بیاد خونه‌تون. این یه راه حله. برای چه مشکلی؟ شاید برای مشکل سخت بودن پیدا کردن لوله کش، نمیدونم. شاید واقعا لوله کش پیدا کردن سخت باشه ها، ولی بحث ما چیز دیگه ایه. بحث ما اینه که ما با راه حل شروع کردیم مسیر رو نه با مشکل. از کجا معلوم یه مشکلی هست که این راه حل ما حلش میکنه؟ بعد اصلا گیریم که باشه، کدوم مشکل؟ آدمایی که اون مشکلی که نمیدونیم چی‌ان رو دارن، از کجا پیدا کنیم؟ به این نوع از ایده ها میگن: راه حل در جستجوی مشکل. این ایده ها معمولا ایده های خوبی نیستن، چون معمولا آدما در نهایت یه مشکلی رو پیدا نمی‌کنن که این راه حل ها حل‌شون کنن.آخرین اشتباه رایج اینه که فکر میکنیم ایده های استارتاپی پیدا کردنشون خیلی سخته. از قضا اصلا اینطوری نیست. ایده های خوب برای استارتاپ همه جای دنیا فراوونن؛ فقط باید یادبگیریم چجوری پیداشون کنیم. تا وقتی مشکل توی دنیا هست، جا برای استارتاپ جدید هم هست. یادتونه از اپیزود اول دیگه. پس باید ذهن خودمون رو تربیت کنیم که مشکل های واقعی توی دنیا رو پیدا کنه و بعد حل کردنش میشه استارتاپ. به همین سادگی.خب تا اینجا 4 تا اشتباه اساسی رو گفتیم. اولیش این بود که هی بگردیم دنبال ایده ی ایده آل. گفتیم از این خبرا نیست، باید ایده ای رو پیدا کنیم که به اندازه ی کافی خوبه. مشکل دوم برعکسش بود. اینکه اولین چیزی که به ذهنمون رسید رو بدو بدو بریم شروع کنیم به ساختنش. این هم غلطه. خوبه که چند هفته ای به خودمون وقت بدیم که به ایده‌مون فکر کنیم و ببینیم آیا به اندازه ی کافی خوب هست؟ اشتباه سوم این بود که یه راه حل رو بگیریم براش دنبال مشکل بگردیم. یه میخ بگیریم دستمون بگردیم دنبال یه سوراخی توی دیوار که این میخه بره توش. این غلطه. باید از مشکل شروع کنیم، بعد برای اون مشکل خاص راه حل پیدا کنیم. آخرین اشتباه هم اینه که فکر کنیم ایده های استارتاپی خیلی کم‌ان. گفتیم از قضا خیلی هم زیادن، اگه فکر میکنید کم‌ان هنوز یاد نگرفتید پیداشون کنید.از کجا بفهمیم ایده خوبه یا نه؟ویدیوی آموزشی میگه که اصلا ما یه فرمول درست کردیم برای اینکه بفهمیم ایده خوبه یا بده. فرمول شامل چهارتا بخشه. بخش اولش در مورد بزرگی بازاره، بخش دومش در مورد اینه که موسس ها چقدر در مورد بازاری که میخوان واردش بشن اطلاعات دارن، بخش سوم اینه که مشکلی که حل قراره بشه چقدر بزرگه و در نهایت بخش چهارم اینه که خودتون در مورد این مشکل خاص چی میدونید که کس دیگه ای نمیدونه. به هرکدوم از این بخش ها بین 1 تا 10 امتیاز بدید بعد میانگین بگیرید. امتیازتون هرچی بیشتر بشه یعنی بهتره ایده تون. حالا بذارید بریم دونه دونه این بخش ها رو باز کنیم.اولین چیزی که باید بهش فکر کرد بزرگی بازاره. فرض کنیم اصلا این ایده گرفت، ترکوند. نهایت پولی که میشه از این بازار در آورد چقدره؟ مثلا اگه شما میخواید وارد یه بازاری بشید که بانکها توش هستن خب همین الان چندین و چند بانک خیلی بزرگ وجود داره. میشه حدس زد یه بانک چقدر گنده میشه. یا مثلا 10 سال پیش اگه میخواستید وارد بازار ارز های دیجیتالی بشید کسی نمیدونست که ارز های دیجیتالی چقدر ممکنه بزرگ بشن ولی بعضی ها بودن که باور داشتن ممکنه پول دیجیتال (چیزایی مثل بیت کوین و اینا) جای پول واقعی رو بگیره. پس اگه این اتفاق بیفته بازار خیلی بزرگ میشه. پس ما میخوایم یا وارد بازارهایی بشیم که ممکنه بزرگ بشن، یا بازارهایی که الان بزرگن. یکی از نشونه های اینکه بازار به اندازه کافی بزرگه اینه که اصلا کس دیگه‌ای توی بازار وجود داره. یعنی بالاخره اگه یه مشکلی وجود داره و بازار بزرگی هم براش هست، یکی باید باشه تا امروز تلاش کرده باشه توی دنیا که این مشکل رو حل کنه دیگه. اگه هیچکس توی بازار نیست، معمولا این حدس رو میشه زد که بازار به اندازه ی کافی قابل توجه نیست. پس یا باید یه پتانسیلی وجود داشته باشه که بازار خیلی بزرگ میشه یا اینکه همین الان رقبایی توی بازار هستن که قدر هستن.دومیش اینه که شما چقدر توی این بازار تجربه دارید. مثلا من هیچی از بازار دارو نمی‌دونم. بخوام برم یه استارتاپ بسازم که دارو تولید میکنه. تجربه و دانشم از بازار میشه 1 از 10. ولی مثلا یه شرکتی درست شده توی Y combinator که برای شرکت های مختلف از جاهای مختلف دنیا وسایلی رو که نیاز داشتن وارد می‌کرده. کسی که شرکت رو شروع کرده 10 سال توی صنعت حمل و نقل دریایی بوده. زیر و روی کل بازار رو می‌شناخته. اینطوری میشه 10 از 10. چیز پیچیده‌ای نیست دیگه، توضیح زیادی هم نمی‌خواد.مسئله‌ی سوم اینه که مشکلی که میخواید حل کنید اصلا چقدر واقعیه. مثلا اگه مشکلی که میخواید حل کنید مشکلیه که خودتون هم توی زندگی باهاش درگیرید هرروز، خب معلومه دیگه مشکل واقعیه. ولی مثلا پاول گراهام تعریف میکنه که می‌خواسته یه استارتاپ بسازه توی سال 1995 که گالری‌های هنری رو آنلاین کنه. بعد میگه من 6 ماه داشتم نرم افزار می‌نوشتم که این گالری ها آنلاین بشن. یه دنیایی توی ذهن خودم ساخته بودم که این دنیا اصلا وجود نداشت. کسی توی دنیای هنر نمی‌خواست اصلا آنلاین بره توی یه گالری. میخواستن حضوری برن اونجا. پس فکر می‌کرده یه سری آدم دیگه یه مشکلی رو دارن؛ نه اون آدما مشکل رو داشتن نه اینکه خود پاول گراهام داشته مشکل رو!منم اولین تجربه ای که دارم توی ایده پردازی همینطوری بود. دنبال این بودیم که یه ابزاری بسازیم که به آدما کمک کنه کمتر توی شبکه های اجتماعی باشن. یه کمی که رفتیم جلو فهمیدیم اکثر آدما درسته که غر میزنن که وقت زیادی توی شبکه های اجتماعی صرف میکنن، ته دلشون فکر میکنن به اندازه دارن وقت صرف میکنن و اصلا نمیخوان کمتر وقت بذارن توی شبکه های اجتماعی. اونایی هم که میخوان، خودشون مشکلشون رو حل میکنن. نیازی به کمک کس دیگه ای ندارن. بعد که بین تیم خودمون هم پرسیدیم، دیدیم همه‌مون فکر میکردیم دیگران میخوان استفاده‌شون از شبکه های اجتماعی رو کم کنن ولی ما که نمیخوایم.پس مهمه مطمئن بشیم که مشکل واقعیه. اصلی ترین دلیل شکست استارتاپ ها طبق آمار همینه که کسی مشکلی که استارتاپ فکر میکنه داره حل میکنه رو اصلا نداره. حدود 45% استارتاپ ها یکی از دلایل شکست‌شون همینه.حالا گفتیم مشکل خوبه مشکل خودمون باشه، بذارید ازش مثال بزنیم. موسس های شرکت Doordash که مثل اسنپ فود توی ایران غذا از رستوران میاره در خونه، ایده‌شون اولین بار اونجایی به ذهنشون رسید که توی حاشیه شهر که زندگی می‌کردن نمی‌تونستن غذای تایلندی سفارش بدن. دور و برشون رستورانی نبوده که غذای تایلندی بیاره در خونه. یه روز که خیلی دلشون غذای تایلندی میخواسته با خودشون گفتن، چه خوب میشد اگه از یه جایی آنلاین سفارش می‌دادیم غذا رو و می‌آورد جلوی در خونمون. خوبیِ این که مشکل برای خودمون باشه اینه که خودمون تجربه ی مشکل رو داریم پس لازم نیست حدس بزنیم راه حل مشکل اگه چجوری باشه خوبه. خودمون میتونیم ارزیابی کنیم که این ایده ای که داریم مشکل‌مون رو حل میکنه یا نه. ولی وقتی داریم مشکل دیگران رو حل می‌کنیم، لازمه حدس بزنیم که راه حل‌ مشکل رو حل میکنه یا نه؟ البته که حرفمون این نیست که مشکل دیگران رو حل کردن کار غلطیه ها. حرفمون اینه که اگه مشکل خودمون باشه، کار راحت تره.یه جای دیگه که میشه ازش ایده ی خوب پیدا کرد کاراییه که قبلا نمی‌شد انجام داد و تازگی امکانش اومده. مثلا چی؟ استارتاپ های جدید ایرانی مثل اسنپ و تپسی و اسنپ فود رو مثلا نگاه کنید. اینا وقتی ساختنشون ممکن شده که اینترنت موبایل اومده توی ایران. قبلش راننده ی تاکسی حتی اگر گوشی هوشمند هم داشت نمی‌تونست این سرویس رو ارائه بده. نمونه خوب این ایده هارو میتونیم کجا پیدا کنیم؟ کشورهایی که از ما پیشرو ترن. مثالش همین تاکسی اینترنتی. اوبر سال 2009 درست شد. 11 سال پیش. اسنپ ولی اوایل سال 2014 میلادی شروع کرد به کار کردن. اواخر سال 93. شش سال پیش. می‌بینید این فاصله ی زمانی رو. یا مثلا آمازون 1994 شروع کرد. 26 سال پیش. دیجی کالا ولی سال 2006 میلادی شروع کرده. 14 سال پیش. این یعنی یه جایی که میشه دنبال ایده ی خوب گشت، استارتاپ هایی توی دنیان که 5 تا 10 سال پیش راه افتادن. نمونه های مختلفی همه جای دنیا هم وجود داره. توی اروپا به آمریکا نگاه میکنن. توی آمریکای لاتین به اروپا. همینطور بگیر برو جلو. پس اگه یه مشکلی داریم میتونیم ببینیم توی کشورهای پیشرفته تر از ما چطوری حلش کردن؛ ما ازشون ایده بگیریم. بعد خب اون شرکت ها رشد کردن دیگه، معلومه بازار خوبی دارن، فقط باید حواسمون به تفاوت های قانونی و فرهنگی باشه.اینجا میخوام یه چیزی از خودم اضافه کنم. 3 تا سایت میخوام بهتون معرفی کنم و لینکشون رو هم توی توضیحات میذارم که بدردتون میخوره توی پیدا کردن این استارتاپ های کشورهای دیگه. اولیش که از همه مهم‌تره اسمش هست Crunchbase. کرانچ بیس یه دیتا بیسه که اطلاعات یه تعداد خیلی خیلی زیادی از استارتاپ های دنیا رو با جزئیات جمع آوری میکنه. همه ی استارتاپ های خوب دنیا بدون استثنا اطلاعاتشون توی این سایت هست. با گشتن این سایت میتونید توی حوزه ای که ایده دارید، راه حل های موفق توی دنیا رو ببینید. البته که سرویس مجانی‌اش خیلی امکانات زیادی بهتون نمیده ولی یه هفته میتونید رایگان از سرویس پولیش استفاده کنید که سرویس خیلی خوبیه. دومین سایت اسمش هست Angel.co. این سایت مخصوص آمریکاس و توش میشد قبلا در مورد استارتاپ ها خیلی خوب سرچ کرد. الان که این پادکست ضبط میشه این سرویس سرچ رو دارن باز طراحی میکنن توی این سایت. چون معلوم نیست شما کی گوش میکنید پادکست رو بهتون معرفیش کردم، برید چک کنید سایتشون رو و اگه بخش Companies وب‌سایتشون فعال بود، ازش میشه خیلی استفاده کرد. آخرین جایی هم که خوبه ببینید اسمش هست Tech crunch. توی تک کرانچ اخبار و اطلاعات مربوط به استارتاپ های حوزه ی تکنولوژی رو میتونید ببینید. ایده های خیلی جالبی ممکنه توش پیدا کنید. مصاحبه و تحلیل های خوبی هم در مورد استارتاپ های موفق داره.چهارمین و آخرین فاکتور امتیازدهی این بود که خودتون چه چیز ویژه ای درمورد این مشکل میدونید که دیگران نمیدونن. مثلا داستان AirBnB رو زیاد ازش استفاده می‌کنیم دیگه. توی اپیزود 20 کارکست هم در موردش حرف زدیم. توی AirBnB اگه خاطرتون باشه گفتیم موسس هاش انقدر فقیر شده بودن که تشک های بادی توی خونه‌شون رو شروع کرده بودن به اجاره دادن قبل از ساختن سایتشون. همه فکر میکردن بابا کی یه غریبه رو راه میده توی خونه‌ش، هم خطرناکه، هم اینکه خب اصلا شاید یارو آدم بیخودی باشه. نمیشه که هرکسی رو راه بدیم توی خونمون. ولی خب موسس های AirBnB چون خودشون تجربه کرده بودن این رو که آدما بیان خونه‌شون میدونستن اتفاقا خیلی هم باحاله و خوش میگذره. این دونستن چیزی بود که احتمالا هیچکس دیگه‌ای توی دنیا نمی‌دونستش. برای همین این یه چیز ویژه ای بود که فقط موسس های AirBnB داشتنش. اینم مثل بقیه از 10 امتیاز باید بهش امتیاز بدید.پس یه مرور کنیم اینکه چطوری ایده‌مون رو ارزیابی کنیم. گفتیم اول ببینیم بازار چقدر میتونه بزرگ بشه و کلا پتانسیل مالی ایده‌مون چطوریه؟ بعدش تجربه‌مون توی این بازار بخصوص چقدره، اینکه مشکلی که میخوایم حل کنیم رو چقدر مطمئنیم که یه مشکل واقعیه و در نهایت ما چی میدونیم که دیگران نمیدونن برای حل کردن این مشکل. به هرکدوم از این مورد ها بین 1 تا 10 امتیاز میدیم و میانگین میگیریم. هرچی امتیازمون بالاتر، ایده بهتر.بحث آخری که در مورد سنجش خوبی یا بدی ایده ی استارتاپی باید بگیم مربوط به فیلترهای ذهنی‌مونه. فیلترها دلیل های بدی هستن که بخاطرشون ما یه ایده رو حذف میکنیم. اونم نه به صورت خودآگاه، معمولا به صورت ناخودآگاه. از قضا این ایده ها اونایی هستن که معمولا خیلی خیلی خوب هستن. ولی خب ما توجه نمیکنیم بهشون دیگه. چهار تا فیلتر وجود داره که اکثر آدما اونا رو دارن. برای اینکه بتونیم ایده های خوبی پیدا کنیم باید بفهمیم این فیلترها چی‌ان و سعی کنیم توی ذهنمون خاموش‌شون کنیم.فیلترهای ذهنیاولین دسته از فیلترها، فیلتر کردن ایده هاییه که انجام دادنشون سخته. ما توی ذهنمون معمولا عادت داریم سراغ مشکل های سخت نریم. مثالی که میزنن یه شرکتیه به اسم Stripe. استرایپ یه ابزاریه که اجازه میده توی سایت های مختلف درگاه پرداخت های خارجی رو بذارید. روزی که استرایپ شروع به کار کرده اولش باید میرفته کلی مطلب حوصله سر بر میخونده در مورد استاندارد های پروتکل های ارتباطی بانکی. بعد باید سعی میکرده یه سری بانک رو قانع کنه که وصل بشن به سیستم استرایپ و در نهایت یه نرم افزاری میساخته که همه بتونن روی سایتشون بیارنش بالا. این بالا آوردن نرم افزار روی سایت انقدر سخت بوده که اولش که شروع به فروش سیستمشون کردن خودشون باید میرفتن دفتر شرکتی که بهش فروخته بودن، به کد اونها مسلط میشدن بعد کد خودشون رو بهش اضافه میکردن! از اون‌روزی که استرایپ شروع کرده تا الان 10 سال گذشته. ارزش گذاری شرکت رو 100 میلیارد دلار ارزیابی میکنن که تبدیلش میکنه به یکی از ارزشمندترین کمپانی های Y combinator.چی استرایپ رو متمایز میکنه از چندین هزار برنامه نویسی که تا اون‌روز مشکل پرداخت رو دیده بودن ولی حلش نکرده بودن؟ اینکه تیم استرایپ تنها تیمی بوده که حاضر بوده اون‌همه زحمت و ریزه کاری رو انجام بده تا بتونه یه محصول بسازه. 100 میلیارد دلار توی 10 سال رو یه‌بار دیگه تصور کنید؛ متوجه میشید چه اشتباه بزرگی کردن دیگران که فکر کردن این کار سخته ولش کن!دومین فیلتر، مربوط به کارای حوصله سر بره. اسم استارتاپ که میاد همه دنبال کارهای باحال هستن ولی همه مشکلای دنیا که باحال نیست. بعضیاشون هم حوصله سر برن. ولی مشکلن به هر حال. یه شرکتی رو مثال میزنه دوباره که نرم افزار محاسبه و پرداخت حقوق مینویسه. دوباره هزاران نفر توی دنیا دیده بودن که نرم افزار های پرداخت حقوق مزخرفن ولی هیچکس نرفته بوده سراغ این فضا. پس یه سری موقعیت توی حوزه های حوصله سر بر هست که نباید از دستشون داد!فیلتر سوم، مربوط به ایده های بزرگه، چیزایی که زیادی جاه طلبانه به نظر میاد. ولی معمولا همین ایده ها هستن که استارتاپ های بزرگ رو می‌سازن. شما مثلا مایکروسافت رو نگاه کنید، ایده‌اش این بود که یه کامپیوتر توی خونه ی هرکسی باشه. اون موقع فقط شرکت هایی با درآمد های چندین میلیون دلاری میتونستن کامپیوتر بخرن. اکثر استارتاپ های بزرگ اصلا از این جنس ایده ها هستن. اگر میخواید خیلی بزرگ بشید باید جاه طلب هم باشید.آخرین فیلتر هم اینه که آدمها نمیخوان وارد فضاهایی بشن که رقابت توشون زیاده. شما مثلا ممکنه کتاب اقیانوس آبی رو خونده باشید. اولا اون تئوری تقریبا میشه گفت که اصلا تئوری محکمی نیست، ولی حرف ما این نیست، نمیخوایم این کتاب رو نقد کنیم. حرفمون اینه که معمولا اگه یه مشکلی به اندازه ی کافی بزرگ باشه، یه سری شرکت هستن که دارن با روش هایی این مشکل رو حل میکنن. پس وقتی رقابت زیاده یعنی یه جایی هم برای شما با راه حل بهترتون هست ولی معمولا وقتی رقابتی نیست، ته قضیه رو که در بیارید، می‌بینید که اصلا بازاری نیست یا اصلا مشکلی نیست که رقیبی باشه. معمولا ما جاهایی که رقابت زیاده رو ازشون فرار میکنیم، درحالی که نباید فرار کنیم! مثال خیلی خیلی معروفش شرکت دراپ باکسه. دراپ باکس کار تیمی رو برای آدما راحت میکنه. چون میتونن فایل‌هاشون رو به صورت هم زمان به اشتراک بذارن روی اینترنت و ادیت کنن، اینطوری دیگه ورژن ها قاطی نمیشه و مشکلات زیاد مربوط به یکی کردن فایل ها پیش نمیاد. قبل از دراپ باکس ده ها شرکت بودن که چیزهای مشابهی تولید میکردن ولی کسی ازشون استفاده نمیکرد. وقتی دراپ باکس محصول بهترش رو لانچ کرد همه اومدن سراغش و خیلی سریع تبدیل شد به یه شرکت چند صد میلیون دلاری!خب تا اینجا حرف از این زدیم که چه اشتباه های رایجی توی ایده پردازی هست و بعد چطوری یه ایده رو امتیاز دهی کنیم. حالا احتمالا رسیدیم به اون بخشی که شاید برای خیلی ها جذاب باشه:ایده از کجا بیاریم؟بالاخره رسیدیم به بخشی که احتمالا منتظرش بودید. اینکه ایده ی خوب از کجا بیاریم. احتمالا میشه بشینیم توی اتاق‌مون و در مورد ایده های استارتاپی فکر کنیم و ایده پیدا کنیم. راه هایی هم داره که در موردش صحبت میکنیم؛ ولی بهترین راه ایده پیدا کردن این نیست که بشینیم توی اتاق‌مون و ایده درست کنیم. اتفاقا این راه باعث میشه معمولا که ایده هایی درست کنیم که خوب به نظر میان ولی افتضاحن. حالا چرا نگفتم بدن، گفتم افتضاحن؟چون ایده ی بد رو آدم انجام نمیده ولی ایده ی افتضاح هم جوری به نظر میاد که انگار ایده ی خوبیه پس خودمون رو گول میزنیم که انجامش بدیم، هم اینکه تهش عمر و پولمون رو هدر میده و هیچی ازش در نمیاد! پس این روش های تنها خودمون فکر کنیم و اینا معمولا ایده های افتضاح بهمون میدن. چجوری ایده ی خوب پیدا کنیم؟ به صورت ارگانیک. دیدین میگن میوه هم ارگانیکش بهتره و این صحبتا، ایده هم همینه! قبل‌تر هم گفتیم که باید سعی کنیم ذهن‌مون رو تربیت کنیم که توی دنیای روزمره‌مون موقعیت های استارتاپ ساختن رو ببینه. این ایده ها که از نگاه کردن به دنیا به صورت طبیعی سراغمون میان معمولا ایده های خیلی بهتری‌ان. پس اگر مجبور نیستین که به سرعت استارتاپ خودتون رو راه بندازید به خودتون زمان بدید که این ایده های ارگانیک رو پیدا کنید.اگر بعدها میخواید استارتاپ کنید کار خوبی که میتونید بکنید اینه که فعلا توی یه حوزه ی تکنولوژی متخصص بشید. برنامه نویسی که اصلا عالیه. چرا؟ چون بجای اینکه وقتی یه ایده ای دارید بگردید دنبال یکی که بتونه کمکتون کنه بسازیدش می‌تونید با دونستن تکنولوژی خودتون شروع کنید به ساختن یه سری روش برای تست کردن ایده‌تون. اینطوری شانس موفقیت‌تون بیشتر میشه. البته که مثلا جف بزوس که آمازون رو درست کرد یه خط کد بلد نیست بنویسه، یعنی این چیزی که میگم اینجوری نیست که فقط و فقط تنها راه باشه. ولی اگه تکنولوژی یاد بگیریم خب چیزیه که میتونه کمکمون کنه!اینکه توی یه استارتاپ دیگه کار کنید هم توی پیدا کردن ایده های خوب کمکتون میکنه. خیلی از استارتاپ های موفق ایده‌شون وقتی پیدا شده که یه نفر داشته توی یه استارتاپی کار میکرده و اونجا یه مشکل جدید دیده که استارتاپ خودشون حل نمیکرده. این شده که جدا شده از شرکت و رفته سراغ یه استارتاپ جدید.حالا که این توصیه های بلند مدت رو کردیم بریم سراغ هفت تا روش که میتونن کمک‌تون کنن ایده تولید کنید. این روش ها رو از بهترین به بدترین مرتب کردیم و تعریف می‌کنیم. اولیش بیشترین شانس رو داره که یه ایده خوب براتون درست کنه، آخریش کمترین شانس رو. البته نمونه های موفقی از هرکدوم این روش ها وجود داره ولی اینکه شانس موفقیت بیشتره یا کمتر توشون فرق می‌کنه. دیگه بریم سراغ روش ها.خب اولین روشی که بیش از نیمی از استارتاپ های موفق Y combinator ازش استفاده کردن اینه که چیزی رو بسازید که به صورت غیرعادلانه ای توش از بقیه بهتر هستید. یعنی گفتیم که اگه تجربه ی خوبی داشته باشید توی یه حوزه ی خاصی مهمه توی امتیازدهی، الان داریم سعی میکنیم که بریم سراغ اون ایده هایی که توی این فاکتور نمره ی بالایی میگیرن. پس این شد که ببینید چه کاری رو بلدید و تجربه دارید که خوب انجام بدید، بعدش بیاید توی همون حوزه ایده بزنید که مشکل هارو حل کنید. خیلی ساده‌اس ولی خب احتمال موفقیت بالایی داره.برای اینکه خوب بتونید ایده بزنید بشینید به تمام شرکت هایی که توش کارکردید فکر کنید. ببینید چیکار کردید، چی یاد گرفتید. بعد ببینید چه مشکلی اونجا وجود داشت که الان یادتون میاد. چه چیزی یاد گرفتید که بقیه بلد نیستنش. وقتی متوجه مشکله شدید فکر کنید به اینکه توی شرکت شما چه راه حلی برای اون مشکل پیدا شده بود؟ آیا ممکنه همون راه حل بدرد دیگران هم بخوره؟ یا اینکه میشه مشکلات اون راه حلی که توی شرکتتون پیدا کرده بودید رو یه طوری حل کنید که کار خیلی بهتر و راحت تر انجام بشه؟از تک تک این سوال هایی که پرسیدم کمپانی های خوبی در اومده. یه بار دیگه مرورشون کنیم چون مهمن. اولیش اینکه ما چی میدونیم که دیگران نمیدونن. چه تجربه ای داریم که اکثر آدمها ندارن. دومیش این بود که وقتی اونجا کار میکردم حس میکردم چی اوضاعش خیلی خرابه؟ چیه که درست کار نمیکنه؟ آخرین سوال هم این بود که راه حلی که برای یکی از این مشکل های توی شرکت پیدا کردیم آیا ممکنه بدرد دیگران هم بخوره؟ این 3 تا، سوالهایی هستن که کمک میکنن از تجربه‌مون به نتیجه های خوبی برسیم.روش دوم اینه که به چیزایی فک کنید که آرزو میکنید کاش یکی براتون بسازه. مثال شرکت doordash رو زدیم که غذا میاره جلوی خونه دیگه. دلشون غذای تایلندی میخواست و امکانش نبود. راه راحتیه، توضیح زیادی هم نمیخواد.روش سوم اینه که به چیزایی فکر کنید که به نظرتون جذابه براتون ده سال روش کار بکنید، حتی اگه به هیچ نتیجه ی مثبتی هم نرسه. مثالش شرکت Boomه که داره تلاش میکنه هواپیماهای مسافربری مافوق صوت بسازه. موسس این شرکت مهندس هوا فضا نبوده، هیچوقت توی صنعت هوافضا کار هم نکرده بوده، ولی عاشق این ایده بوده که بشه به صورت مافوق صوت سفر کرد. البته اینجا باید حواستون رو به دوتا نکته جمع کنم. خیلی وقتا این روش به ایده هایی میرسه که نیازی توی بازار براشون نیست یا اینکه اصلا بازارشون به اندازه کافی بزرگ نیست که بشه توش استارتاپ درست کرد. مثلا اگه شما عاشق جمع کردن تمبر هستید، خب خوبه، حاضرید عمرتون رو هم روش بذارید ولی بعیده از توش استارتاپی در بیاد که بازار بزرگی داره.روش چهارم اینه که به این فکر کنید که توی دنیا چه تغییراتی اتفاق افتاده جدیدا و چه ایده هایی الان ممکنه که انجام بشن ولی قبلا نبودن. در مورد اینترنت موبایل و تاکسی های اینترنتی توی همین اپیزود حرف زدیم، یا اینکه بخاطر اینترنت فروش اینترنتی ممکن شد. این اتفاقات جدید میتونه یه تکنولوژی جدید باشه، میتونه یه قانون جدید باشه، میتونه یه مشکل جدید باشه. هرکدومشون میتونن یه فرصتی باشن که ازشون استفاده کنید و یه استارتاپ راه بندازید. مثلا یه شرکتی هست به اسم Plan Grid که میاد نقشه های ساختمانی رو دیجیتال میکنه. موقعی تونستن شروع به کار کنن که اپل اولین بار Ipad رو ساخت. بدون تبلت ها اینکار غیر ممکن بود ولی الان دیگه ممکنه.روش پنجم اینه که به کمپانی های موفق نگاه کنیم و ببینیم نمیشه این ایده رو توی حوزه ی دیگه ای استفاده کرد؟ یه مثالش شرکت Standard Cognitiveه. آمازون یه سوپر مارکت هایی ساخته که خودش حساب و کتاب میکنه که چه چیزهایی برداشتید و اتوماتیک از حسابتون کم میکنه. دیگه صندوق لازم نداره. شرکت Standard Cognitive متوجه شده که سوپرمارکت های دیگه ای هم هستن که این تکنولوژی رو میخوان پس شروع کرده به ساختن این تکنولوژی برای بقیه ی سوپرمارکت ها و موفق شده. موقع استفاده از این روش خیلی خیلی باید مراقب باشید. گفتیم که یکی از اشتباه های رایج اینه که یه راه حل پیدا میکنیم و براش دنبال مشکل میگردیم. مثال اسنپ برای لوله کش هارو یادتونه؟ اون مشکل ممکنه اینجا پیش بیاد. وقتی همچین ایده ای پیدا میکنید، حتما باید حواستون باشه که باید بدبین باشین به اینکه آیا دارید یه مشکل واقعی رو حل میکنید یا نه؟روش ششم اینه که با آدمهای مختلف در مورد مشکلهاشون حرف بزنید. این کار به خصوص وقتی خوب جواب میده که آدمها از صنایع مختلفی باشن و بتونن مشکلی که توی محیط کارشون دارن رو بهتون بگن. این آدمها ممکنه ایده ای بدن که جالب باشه. مشکل این روش اینه که همونطوری که اول اپیزود گفتیم اکثر آدمها خیلی خوب بلد نیستن ایده های استارتاپی رو ببینن. این باعث میشه اکثرا ایده هاشون به‌درد نخور باشه. این روش وقتی خوب جواب میده که کسایی که باهاشون حرف میزنید خودشون آدمهایی باشن که استارتاپ خودشون رو راه انداختن. ایده های اونا معمولا خوبه بخاطر اینکه بلدن چطوری ایده های استارتاپی رو ببینن.روش هفتم و آخرین روش هم اینه که دنبال صنایعی باید گشت که به نظر درست کار نمیکنن. این صنایع احتمالا دیگه وقتشون شده که تغییر اساسی توش ایجاد بشه. مثلا دوباره مثال تاکسی دربست توی ایران رو بزنیم. همه‌مون میدونیم که تاکسی ها خیلی وقتا هرچقدر دلشون میخواست از مسافر دربست پول میگرفتن چون میدونستن طرف عجله داره. قیمت مشخصی نداشت تاکسی دربست. آژانس ها هم معلوم نبود که ماشین رو سر موقع بفرستن یا نه، دردسر های خودش رو داشت. می‌بینید کلی مشکل بود و صنعت سالها بود که هیچ تغییری نکرده بود. تقریبا از زمان ورود تلفن به ایران دیگه عوض نشده بود و وقتش بود که پیشرفت کنه. این روش هم میتونه ایده های خوبی بهتون بده. مشکل این روش اینه که اگه شما خیلی کم در مورد یه صنعتی بدونید بعیده که این روش براتون خوب کار کنه. نیاز به یه حداقل دانشی هست که بشه مشکلات این صنعت هارو دید.منبعhttps://www.ycombinator.com/library/8g-how-to-get-startup-ideashttp://www.paulgraham.com/startupideas.htmlسایت‌هایی که معرفی کردیم:https://www.crunchbase.com/https://techcrunch.com/https://angel.co/companiesبقیه قسمت های پادکست مدرسه کارکست رو میتونید از castbox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/3%3A-در-جستجوی-ایده-استارت‌آپی-id3740298-id355320474?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=3%3A%20%D8%AF%D8%B1%20%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C%20%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87%20%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%AA%E2%80%8C%D8%A2%D9%BE%DB%8C-CastBox_FM?utm_source=virgool </description>
                <category>مدرسه کارکست</category>
                <author>پادکست کارکست - Karcast podcast</author>
                <pubDate>Fri, 26 Feb 2021 18:42:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدرسه استارتاپ 2: اشتباه‌های غریزی!</title>
                <link>https://virgool.io/KarcastSchool/%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%BE-2-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C-hje7np2b6by3</link>
                <description>توی این اپیزود میخوایم چیزهایی رو بهتون بگیم که قبل از شروع کردن یه استارتاپ باید بدونید. پاول گراهام که توی قسمت قبلی نظرشو در مورد دلایل شروع نکردن یه استارتاپ گفته بود، این‌دفعه با نگاه به اینکه میخواد قبل از شروع یه استارتاپ به بچه‌هاش (که بزرگترین‌شون موقع نوشتن اون متن 2 ساله بوده) نصیحت کنه، یه کلاس توی استنفورد برگزار کرده توی سال 2014.میخوایم ببینیم نصیحتاش به ماهایی که توی ذهنمون هست که استارتاپ خودمون رو راه بندازیم چیه و چیا میشه ازش یاد بگیریم!نوشته ای که در ادامه می‌خونید، متن اپیزود دوم از پادکست مدرسه کارکسته. فصل اول مدرسه کارکست در مورد اینه که اگه یه‌روزی فکر می‌کنیم که می‌خوایم استارتاپ‌مون رو شروع کنیم، چیکار کنیم و از کجا شروع کنیم.با کلیک روی این لینک‌ها می‌تونید این اپیزود رو توی پلتفرم‌های مختلف بشنوید:وبسایت کارکست، ناملیک، کست باکس، اپل پادکستز، گوگل پادکستز، اسپاتیفایپاول گراهام میگه وقتی که بچه دار میشی، نصیحت کردن آسون میشه. چون میتونی تصور کنی بچه‌هات رو داری نصیحت میکنی؛ هرچند که خیلی کوچیک باشن. توی این متنی که میخوایم تعریف کنیم، پاول گراهام فرض کرده میخواد به بچه هاش چیزهایی که باید قبل از شروع استارتاپ بدونن رو بگه و رفته این حرف ها رو توی استنفورد زده.حرف محوری این اپیزود یه چیزه. یعنی توی کل اپیزود قراره همین یه جمله رو شاخ و بست بدیم پس با دقت گوشش کنید:&quot;استارتاپ‌ها شدیدا با شهود ما آدمها در تناقض هستن.&quot;دلیلش رو کسی شاید درست ندونه ولی حدس اینه که هنوز فرهنگ استارتاپ توی جامعه‌های ما منتشر نشده؛ برای همین بیشتر فرهنگ و تجربه‌مون از دنیای کارمندی میاد. یه کمی که توی دنیای استارتاپ بریم جلو تازه می‌فهمیم که سازوکار این دنیا با دنیای کار معمولی فرق های اساسی داره. به قول پاول گراهام اصلا شغل Y combinator این بوده که به موسس های استارتاپ‌ها چیزهایی رو بگه که میدونه انجام نمیدن و بعد یه سال میان میگن: &quot;کاش حرف‌تون رو گوش کرده بودیم&quot;! همه ی حرفایی که با شهود ما در تناقض باشن همینطوری‌ان. یه جوری انگار ته دل‌مون حس می‌کنیم این حرف حس درستی نمیده. حالا مفصل میریم سراغ این موضوع.مقاله میگه، استارتاپ راه انداختن شبیه اسکی کردنه. شاید شما هم مثل من تاحالا اسکی نکرده باشید ولی مثال خوبیه بازم. دقیقا چون مثل اسکی کردن برامون ناشناخته‌اس، احتمالا برخلاف شهودمونه. آدما اولش که میخوان اسکی کنن برای اینکه سرعتشون رو کم کنن به عقب خم میشن، این باعث میشه شدیدن سرعت بگیرن، تعادلشون رو از دست بدن و بخورن زمین. اصلا نکته ی مربی اسکی داشتن همینه دیگه، که بهمون بگه چیکارا بکنیم، کارایی که خلاف بدیهیات توی ذهن‌مونه. کسی برای دوییدن مربی نمی‌گیره که؛ همه‌مون غریزی بلدیم بدویم.خلاصه، وقتی که افتادیم توی سراشیبی استارتاپ یه چیزایی هست که خلاف غریزه‌مونه و اگه کسی از قبل بهمون نگفته باشدشون با کله می‌خوریم زمین. هدف از این اپیزود پادکست هم اینه که از قبل بدونیم این چیزها رو که حداقل اگه میخوایم خلافش رو انجام بدیم، یه لحظه قبل از انجام دادنش با خودمون فکر کنیم.یک. در مورد آدما چی فکر می‌کنید؟اولین چیزی میخوام بگم از قضا از اون چیزایی نیست که نباید به غریزه‌تون اتکا کنید؛ اون چیزیه که در موردش باید به غریزه‌تون اعتماد کنید. اینکه در مورد آدما چی فکر می‌کنید. همه‌مون توی زندگی کلی آدم زیر کار در رو و خالی‌بند و کلاه بردار حتی دیدیم. اون چیزی که باید در موردش به حس‌مون اتکا کنیم همینه که حس‌مون در مورد آدمی که میخوایم باهاش کار کنیم یا کسی که میخوایم استخدام کنیم چیه. شاید اشتباه کنیم ها، حرف من این نیست. ولی بیشتر از اینکه اشتباه کنیم درست حدس میزنیم رفتار آدما رو؛ پس بهتره ریسک اینکه یه آدم نامناسب رو بیاریم توی تیم‌مون انجام ندیم. آدما رو با حس‌مون قضاوت کنیم. انقدر ریسک توی استارتاپ هست که بهتره ریسک اینکه با آدمی که فکر میکنید نامناسبه کار کنید رو به موضوع اضافه نکنید!دو. چی از کسب و کار می‌دونید؟چیز دومی که باید حواستون بهش باشه اینه که لازم نیست شما متخصص دنیای استارتاپ ها باشید تا بتونید استارتاپ خوبی رو راه بندازید. مثلا به مارک زوکربرگ موسس فیس بوک فکر کنید. اون روز اولی که شروع کرد به ساختن فیس بوک هیچ ایده‌ای در مورد استارتاپ نداشت. کاملا در مورد استارتاپ ها بی‌سواد بود. فقط یه چیز رو می‌دونست. اینکه کاربرهای فیس بوک چی میخوان!مثلا اینکه شما هیچ چیزی نمی‌دونین در مورد اینکه angel investor کیه و چیکار می‌کنه، هیچ اهمیتی نداره، چون وقتی لازمش داشتید یادش می‌گیرید و بعدش هم فراموشش می‌کنید. توی قسمت قبلی هم گفتیم همین موضوع رو دیگه.واقعیت اینه که اینکه شما زیاد از دینامیک استارتاپها بدونید نه تنها خوب نیست، بلکه ممکنه بد هم باشه. اگه مثلا کسایی که هنوز استارتاپ‌شون رو شروع نکردن میدونن Convertible Note چیه یا اینکه خدایی نکرده میدونن که سهام class FF چطوری کار می‌کنه، باعث نمیشه که من سرمایه گذار فکر کنم: &quot;وای چقدر این آدم خفنه! حتما موسس استارتاپ خوبی میشه!&quot;از قضا این اطلاعات باعث میشه که فکر کنم که نکنه این موسس شروع کنه ادای استارتاپ‌های موفق رو در بیاره به‌جای اینکه واقعا سعی کنه استارتاپش موفق بشه! یعنی چی؟ یعنی یه ایده ای درست کنه که به نظر خیلی خوب میاد ولی توخالی و فیک باشه. بعد بره با همون ایده و عدد و رقم هایی که درست کرده که دوباره خوب به نظر بیاد از یه سرمایه گذار پول حسابی بگیره. آخر سر هم بره یه دفتر باحال درست کنه، توش از این صندلی‌های bean bag بذاره، (از این کیسه ها که میفتید توش!) بعد چمیدونم یه پلی استیشن و اینجور چیزا. خلاصه شروع کنه ادای این محیط های کول رو در آوردن. بعدم یه مشت آدم استخدام کنه. بعد که شد وقت پول درآوردن از محصول، بفهمه اوه اوه چه افتضاحی شد! این محصول مارو که اصلا کسی نمیخواد! همش ادا بود! هم وقت و پول خودم رو نابود کردم، هم سرمایه‌گذار رو! خلاصه موسس استارتاپ لازم نیست متخصص استارتاپ باشه، باید متخصص محصول خودش باشه، اون محصولی که همه عاشقش میشن.تا اینجا سه‌تا نکته ی اساسی گفتیم. اول گفتیم استارتاپ ها برخلاف غریزه و شهودمون هستن. گفتیم البته یه فضایی هست که استارتاپ ها با شهودمون جور در میان و اونم در مورد آدماس. بعد گفتیم ادای استارتاپ‌های موفق رو در آوردن برخلاف خیلی جاهای دیگه که ادای آدمای موفق رو در بیاریم جواب میده، توی استارتاپ‌ها جواب نمیده. حالا بریم سراغ مورد سوم!سه. دنبال میانبر نگرد!بحث سوم ادامه ی همون بحث قبلیه. اینکه ما شروع کردن استارتاپ رو ممکنه از همون دریچه ای ببینیم که بقیه ی کارهای زندگی‌مون رو از اون دیدیم. ما توی تمام طول مدرسه و دانشگاه برای این تربیت شدیم که یه سری آزمون رو موفق بگذرونیم. نتیجه‌اش برای اکثرمون شده اینکه یادگرفتیم از روش های میانبری استفاده کنیم که بتونیم اون امتحان رو موفق بدیم. همیشه وقتی داریم یه آموزشی میدیم یه بخشی‌اش دروغیه. یعنی نمیشه که همه چیز رو 100% مطابق دنیای واقعی انجام داد. یه بخش هاییش رو باید اداش رو در بیاریم. خلاصه، همه ی ما توی دانشگاه از این واقعی نبودن سو استفاده کردیم. تقریبا همیشه معلومه که از موضوع‌های اصلی درس، چیا هستن که توی امتحان میان. اکثر دانشجوها هم متمرکز میشن همون چندتا بخش رو میخونن که بتونن توی امتحان نمره‌ی خوبی بگیرن. درواقع دانشگاه رفتن یه بازیه که بهمون یاد میده چطوری با ادای یادگرفتن نمره ی خوب بگیریم! پاول گراهام میگه من خودمم همین‌کار رو می‌کردم. رفتن سر امتحان یه بازی بود که ببینم چقدر خوب تونستم سوال های امتحان رو حدس بزنم. یه لحظه اینجا ذهن‌تون رو نگه دارم و بگم لیسانسش رو توی دانشگاه کورنل بوده و ارشدش رو از هاروارد گرفته. در مورد دانشگاه های درجه 3 و 4 صحبت نمی‌کنیم ها. داریم حرف بهترین دانشگاه‌های دنیا رو می‌زنیم!خب، حالا آدمایی که اینجوری آموزش دیدن که یه سری موضوع محدود رو یادبگیرن و بعد نتیجه فوق‌العاده بگیرن دنبال چی می‌گردن توی زندگی استارتاپی؟ دنبال همین راه های میانبر که بتونن موفق بشن و البته که این راه های میانبر هیچ‌کدوم وجود ندارن. وقتی دنبال این راه های میانبر می‌گردیم و فکر می‌کنیم که خوب بودن یه استارتاپ رو با مقدار سرمایه ای که جذب کرده می‌سنجن، نتیجه‌اش میشه اینکه یه سری سوال خاص و ثابت رو می‌پرسیم. مثل اینکه: &quot;چطوری میشه سرمایه گذار ها رو متقاعد کرد که بهمون پول بدن؟&quot; جواب خیلی معلومه. استارتاپ خوب، استارتاپیه که خوب رشد کنه، پس اگه نشون بدید به سرمایه گذارها که استارتاپ‌تون خوب رشد میکنه، دیگه چیز دیگه ای لازم ندارید. برای اینکه استارتاپتون خوب رشد کنه چی لازم دارید؟ یه محصولی که مردم عاشقش باشن. برای ساختن یه محصولی که مردم عاشقش باشن لازمه کاربرهاتون رو خوب بشناسید. چی شد؟ برگشتیم سر نقطه ی اول. کاربرهامون رو بشناسیم و یه محصول عالی براشون بسازیم. راه میانبر وجود نداره. جواب همیشه همین چیزیه که گفتیم. محصول خوب برای کاربری که به خوبی میشناسیمش!میدونید نکته‌ی جالب کجاست؟ نکته اینجاس که توی خیلی از شرکت های بزرگ این ادای کار رو درآوردن خیلی خوب جواب میده. هرچی شرکت ساختارش افتضاح تر باشه، خب بهتر هم جواب میده این ادا درآوردن. شاید یه زنگی توی گوش‌تون در مورد محیط کار ایران الان صدا کنه. نمیدونم. خلاصه، توی محیط کاری که خوب درست نشده، فقط کافیه بچسبی به آدم درست و ادای کار مفید کردن در بیاری. به همین سادگی. توی استارتاپ ها اصلا از این خبرا نیست، بارها گفتیم تا اینجا بازم هم میگیم. فقط و فقط کاربرها هستن که مهمن و هیچ‌جوری نمیشه کاربرها رو گول زد که محصول‌مون مناسبشون هست یا نه. حتی اگه گول‌شون هم بزنی چند روز بعد متوجه میشن و از دست میدیشون.نکته ی ترسناک اونجاس که ادا درآوردن تا یه حدی روی سرمایه‌گذارها کار میکنه. اگه بلد بشید یه طوری وانمود کنید که انگار می‌دونید دقیقا دارید چیکار میکنید، میتونید سرمایه گذار ها رو گول بزنید. شاید حتی تا مثلا 2 سال موفق باشید توی این موضوع ولی این به ضرر همه‌اس. شما دوسال از عمرتون رو از دست دادید و اعتبارتون و پول و وقت سرمایه گذار ها رو. همه چی به سمت نابودی میره.پس رها کنید دنبال حقه و میونبر گشتن رو. درسته، حقه و میونبر وجود داره توی استارتاپ ها هم؛ ولی تاثیرشون بارها و بارها کمتره از میونبرهای جاهای دیگه. اصلا ارزشش رو نداره که زندگیتون رو بذارید روش. موسس استارتاپی که نمیدونه سرمایه جذب کردن چطوریه ولی میتونه یه محصول بسازه که مردم عاشقشن خیلی براش راحت تره اون سرمایه رو جذب کردن، تا کسی بلده جذب سرمایه چطوریه ولی محصولش رو کسی نمیخواد. درسته که شاید الان حس خوبی نداشته باشید از اینکه باید یکی از قدرتمند ترین ابزارهاتون یعنی همین که بلدید توی دانشگاه یا محیط کار میونبر بزنید رو بذارید کنار، ولی به نظر ما این اصلا جذابیت استارتاپه. دیگه جای حقه و کلک نیست! کار خوب، نتیجه ی خوب هم داره؛ برعکس خیلی دیگه از جاها. فکر کنید چقدر دنیا جای تیره و تاری میشد اگه همه ما همش مجبور بودیم توی شرکت های بزرگ و دانشگاه حقه بازی کنیم. زندگی این نیست دیگه. دانشگاه های خوب هم کم‌کم یادگرفتن که از این حقه بازی فرار کنن و برسن به اون نقطه ای که دانشجوها کار واقعی معنی دار انجام بدن.چهار. کِی شروع کنی؟نکته ی چهارم که توی اپیزود قبلی هم کمی حرفش رو زدیم اینه که استارتاپ ها همه چیز موسس هاشون رو می‌بلعن. زمان، امکان انجام خیلی از کارها. اون هم نه برای یه مدت کوتاه، اگه موفق بشید برای سال ها یا شاید حتی دهه ها! مثلا لری پیج موسس گوگل رو تصور کنید. توی 25 سالگی گوگل رو شروع کرد، مثل یک دونده ای که توی شروع مسابقه داره با تمام توانش میدوه. از اون‌روز تا الان بیش از 15 سال گذشته و لری پیج هنوز داره با همه توان میدوه و حتی فرصت نکرده یه نفسی تازه کنه وسط راه! هرروز یه مشکلی جدیدی توی گوگل پیش میاد که تنها کسی که میتونه حلش کنه مدیرعامله. این پایان داستان نیست، فرض کنید حالا یه مسافرتی هم بره لری پیج. یک هفته. تمام مشکلاتی که توی اون هفته پیش اومده جمع میشه روی هم و وقتی برمی‌گرده حتی از قبل هم بیشتر کار برای انجام دادن داره! تمام این‌کار ها رو هم باید بدون هیچ غر زدنی انجام بده، چرا؟ چون کسی که پدر کمپانیه هیچوقت حق غرزدن نداره. هیچ پدری در واقع حق غر زدن نداره! علاوه بر این، وقتی شما به عنوان یه مولتی میلیاردر غر بزنید کسی باهاتون همدردی نمیکنه، میگن یارو میلیارد ها دلار پول داره، غر هم میزنه! مجموعه این دلایل میرسه به نقطه ای که تقریبا همه از یه استارتاپ خوب سود می‌برن، بجز کسی که اون روزهای اول ساختتش! Y combinator چند ده تا از این کمپانی های چند میلیارد دلاری رو توی درست کردنشون دخیل بوده و همه ی موسس ها بدون هیچ شکی یه چیز رو میگن:&quot;هیچ روزی نمیاد توی استارتاپ که از دیروزش کار راحت تر بشه.&quot;شکل مشکل ها عوض میشه فقط. بجای اینکه مشکل این باشه که کولر شرکت خرابه و بخاطر گرما کسی نمیتونه کار کنه، مشکل تبدیل میشه به اینکه یه سری مشکل توی فرآیند ساخت دفتر شرکت توی لندن پیش اومده! صرفا جنس نگرانی عوض میشه، مشکل سر جای خودش می‌مونه!به قول پاول گراهام، استارتاپ درست کردن مثل بچه دار شدنه. وقتی شروعش کردی دیگه دکمه غلط کردم نداره. تا آخر زندگیت باهاته.حالا وقتی نوبت استارتاپ میشه، خیلیا بهتون میگن موقعی که دانشجو هستید شروعش کنید. این احتمالا دیوانه‌وار ترین پیشنهادیه که میشه کسی بهتون بکنه. دانشگاه ها چی فکر می‌کنن؟ اونا هم میگن وقتی توی دانشگاه هستید وقت خوبیه برای شروع. چرا؟ چون همه ازشون انتظار دارن که بتونن استارتاپ درست کنن.درسته که اولش که کار رو شروع میکنید ممکنه که دانشجو باشید؛ ولی وقتی که یه کمی جلو رفتید در بهترین حالت فقط روی کاغذ دانشجو هستید نه در واقعیت؛ و چند وقت بعدش حتی دیگه روی کاغذ هم دانشجو نیستید!حالا که شرایط رو گفتیم شاید با خودتون بگید که خب الان کدوم کار رو باید انجام بدم؟ برم دانشگاه یا اینکه استارتاپم رو راه بندازم. جوابش سادس. در حین دانشگاه استارتاپ رو شروع نکنید. اینکه یه استارتاپ شروع کنید یا نه در واقع یه بخشی از یه سوال اساسی تره؛ اینکه چه جور زندگی‌ای بهتون خوشحالی میده؟ هرچیزی که بهتون خوشحالی بده، اینکه توی 20 سالگی استارتاپ راه بندازید احتمالا تصمیم خوبی نیست، باید سعی کنید بیشتر دنیا رو بشناسید تا مطمئن بشید که استارتاپ راه انداختن براتون انتخاب خوبیه. تجربه کردن چیزهای مختلف احتمالا نتیجه بهتری داره توی اون سن تا اینکه بدون دیدن چیزها یه مسیر رو به سرعت سعی کنید تا تهش برید. بهترین اتفاقی که ممکنه براتون بیفته وقتی استارتاپ رو شروع میکنید اینه که موفق بشید. اگه توی 20 سالگی شروع کنید و موفق بشید کلی کار توی دنیا هست که می‌تونستید تجربه کنید و نکردید. علاوه بر اینکه نکردید احتمالا هیچوقت دیگه توی زندگی‌تون هم این فرصت رو پیدا نمی‌کنید که تجربه‌شون کنید. پس بهتره اگه به سمت استارتاپ میرید قبلش کمی جهان‌بینی‌تون باز تر شده باشه.زاکربرگ که توی این اپیزود حرفش رو زیاد زدیم دیگه هیچوقت نمیتونه مثل یه جوون خوشحال با یه کوله پشتی راه بیفته و دنیا رو بگرده. شاید بتونه با جت اختصاصی‌اش هرجایی که دلش میخواد بره ولی هیچ‌وقت نمیتونه اون تجربه ی زندگی با کوله پشتی رو تجربه کنه. درسته که گفتیم خیلی عالیه کار توی استارتاپ ها ولی فقط وقتی که انتخابش با آگاهی کامل باشه. احتمال اینکه پروژه شما مثل فیس بوک بگیره خیلی کمه، چون در اکثر موقعیت ها کسی که باعث میشه یه پروژه موفق بشه موسسهای استارتاپ هستن که با تلاش زیاد موفق میشن کل سیستم رو از روی زمانی بلند کنن و به پرواز دربیارن. اگه مثل زاکربرگ این شانس بهتون رو کنه که یکی از پروژه هاتون خودش شروع کنه به پرواز کردن، انتخاب خودتونه که ادامه‌اش بدید یا نه ولی احتمالا خیلی منطقی نیست وقتی که دنیا رو به اندازه کافی ندیدید شروع کنید به تلاش زیاد برای به پرواز درآوردن پروژه‌تون!خب ممکنه الان با خودتون بگید که اینجوری که تو گفتی استارتاپ ها به نظر خیلی سخت میان. اگه هنوز حس میکنید که نگفتم بذارید بگم که استارتاپ راه انداختن واقعا خیلی خیلی سخته! حالا سوال اینه که باید اصلا هیچ موقعی شروع کنیم یه استارتاپ رو؟ پنج. هیچکس نمیتونه بگه موسس استارتاپ خوبی میشی یا نه!نکته‌ی پنجمی که خلاف شهود ماس همینه. کسی نمیتونه بهتون بگه که اصلا باید استارتاپ شروع کنید یا نه. توی اپیزود قبلی دلایلی که نباید شروع کنید رو گفتیم ولی آخرش هیچکس حتی خودتون نمی‌تونه بگه که آدم مناسب استارتاپ راه انداختن هستید یا نه. اگه مثلا برنامه‌تون این باشه که استاد دانشگاه بشید یا اینکه فوتبالیست حرفه ای، میتونید بدونید که شانستون چقدره. بالاخره کلی تجربه‌اش کردید ولی وقتی میریم سراغ استارتاپ خیلی بعیده کاری توی زندگیتون کرده باشید که شبیه استارتاپ درست کردن باشه. نتیجه‌اش میشه اینکه به جای اینکه مجبور باشید بفهمید چجور آدمی هستید باید حدس بزنید وقتی دارید توی آینده رشد میکنید چقدر خوب میشید توی استارتاپ راه انداختن و تخمین رشد آینده توی یه حوزه ی ناشناخته تقریبا غیرممکنه!پاول گراهام میگه، وقتی دارم این نوشته رو می‌نویسم، 9 ساله کارم اینه که حدس بزنم چه کسایی موسس‌های استارتاپ خوبی میشن. میگه راحته حدس بزنم کیا به اندازه ی کافی باهوشن. راحت میتونم بگم تقریبا تمام کسایی که این نوشته رو می‌خونن به اندازه کافی باهوش هستن. سوال اصلی‌ای که باید جواب بدم ولی اینه که این آدما چقدر محکم و جاه‌طلب قراره باشن. میگه پیش‌بینی من به اندازه ای که پیش‌بینی یه متخصص می‌تونه خوب باشه، خوبه و جواب اینه که چیز زیادی نمیدونم ازینکه چه کسی میتونه محکم و جاه طلب بشه. ما سالی 24 تا استارتاپ رو انتخاب میکنیم و من یادگرفتم که پبیش‌بینی‌ام درمورد اینکه کدوم‌شون موفق‌تر میشن، هیچ دقت خوبی نداره!موسس ها خودشون بعضی وقتا فکر میکنن که میدونن؛ ولی اونا هم اشتباه میکنن. بعضیاشون وقتی وارد میشن اطمینان به نفسی که دارن برای اینکه حتما موفق میشن، واقعا سر به فلک میکشه. ولی بعضیاشون یه طوری وارد میشن که با خودشون فکر میکنن کاش Y combinator نفهمه که مارو اشتباه انتخاب کرده. درنهایت ولی تحقیق Y combinator نشون میده این اعتماد به نفس و موفقیت استارتاپ ها هیچ ربط معنی داری به هم ندارن. حتما شنیدید که در مورد ارتش هم موضوع همینه. خیلی نمیشه از روز اولی که آدما وارد میشن حدس زد که کدوما موفق میشن و کدوم شکست میخورن. دلیل این موضوع هم مثل استارتاپاس. کاری که آدما قبل از رفتن به ارتش کردن، ربط زیادی به اتفاقاتی که توی ارتش قراره براشون بیفته نداره.فقط یه چیز رو میتونیم بهتون بگیم. اگه وحشت دارید از شروع استارتاپ احتمالا آدم مناسبی نیستید برای شروع استارتاپ و بهتره شروعش نکنید؛ ولی اگه یه کم شک و شبهه دارید تنها راهی که میتونید بفهمید نتیجه چیه اینه که امتحانش کنید، هیچ راه میانبری نداره!شش. دنبال ایده استارتاپی نگرد!نکته‌ی ششم که بازم خلاف شهود ماست در مورد ایده هاس. اگه یه ایده ی استارتاپی خوب میخواید نباید دنبال ایده ی استارتاپی بگردید. این دیگه خیلی عجیب به‌نظر میرسه ولی بازم واقعیه. در مورد ایده ها مفصل حرف میزنیم بعدا. ولی یه حرف کوتاهی اگر بخوایم در موردش توی اپیزود دوم کلاسمون بزنیم، باید بگیم که مشکل اینکه به ایده های استارتاپی فکر کنید فقط این نیست که ایده های بدی به ذهنتون میاد. مشکل اینه که علاوه بر اینکه ایده ها بد هستن، به نظر خیلی هم خوب میان! یعنی هم بدن، هم گمراه میکنن همه رو که ایده های خوبی هستن. نتیجه‌اش میشه اینکه کلی کار باید بکنید تا تهش بفهمید ای بابا عجب ایده ی بدی بود!راه حل این مشکل اینه که یه طوری برید سراغ ایده پیدا کردن که ناخودآگاه باشه. یعنی این ایده ها انقدر باید ناخودآگاه باشه که اولش حتی حس نکنید این ایده، ایده ی استارتاپیه. شاید بگید بابا بیخیال این امکان نداره. میخوام بگم نه تنها امکان داره، بلکه همه ی شرکت های فوق العاده مثل اپل، یاهو، گوگل و فیس بوک همینطوری شروع کردن. هیچکدومشون حتی قرار نبود اولش استارتاپ باشن. همشون یه پروژه ی فان بودن برای موسس‌هاشون. این ایده های عالی چنان با روتین زندگی هامون متفاوتن که اگه بخواید به صورت خودآگاه پیداشون کنید، احتمالا ذهنتون اصلا ردشون میکنه و میگه خیلی احمقانه به نظر میاد. شما مثلا بیل گیتس رو بهش فکر کنید. موقعی که کامپیوتر قد یه اتاق بود و فقط شرکت های چند ملتی مولتی میلیاردر به داشتنش فکر میکردن، رویای این رو داشت که روی میز خونه ی هرکسی کامپیوتر باشه و بیا و ببین که امروز هست. یا آمازون، اونروزی که شروع کرد 1% مردم آمریکا اینترنت داشتن، هیچ سیستم پرداخت آنلاینی هم وجود نداشت ولی رویای فروختن جنس اینترنتی با جف بزوس بود و امروز با ارزش ترین شرکت دنیاس اون شرکت!خب حالا میگید باشه، چطوری من ذهنم رو ببرم سمت این ایده ها؟ 3 تا پیشنهاد داره پاول گراهام. میگه اولا درمورد چیزهایی که اهمیت دارن یاد بگیرید، بعد روی مشکلاتی که براتون جذابن کارکنید و در نهایت آدمایی که دوست دارید و خوشتون میاد ازشون رو هم بیارید که باهاتون روی همون مشکل ها کار کنن. شاید یکی از راه‌هایی که بتونید یه موضوعی که اهمیت داره رو یادبگیرید اینه که توی تکنولوژی خبره بشید ولی لزوما این درست نیست. میتونید طراح های خوبی باشید مثلا. مثال‌هاش زیاده، توی یه حوزه ای باید خوب دانش داشته باشید.حالا شاید بگید چجور مشکلی رو باید حل کنیم؟ از کجا بفهمیم که مشکل خوبی رو داریم بهش فکر میکنیم؟تاریخ پر از آدماییه که حتی پدر و مادرشون فکر نمیکردن دارن سوال درستی رو حل میکنن ولی داشتن دنیا رو تکون میدادن و چندین برابر این پدر و مادر ها، پدر و مادر هایی هستن که درست فکر میکردن و اون مسئله، مسئله ی مهمی نبوده. پاول گراهام میگه من فقط میتونم بگم خودم چطوری مسئله های مهم رو پیدا میکنم. مسئله های مهم جالبن. همین. انگار یه قطب نمایی درونی دارم که بهم میگه چی خوبه، چی نیست.درسته که نمیشه یه راه مشخص گفت برای اینکه چه مسئله هایی خوبه چه مسئله هایی بده. ولی یه جایی هست که مسئله های خوب توش زیاده. کجا؟ لبه های تکنولوژی. وقتی شما یه تکنولوژی جدید رو از دانشگاه یاد میگیرید که تازه اومدن میتونید انگار آینده رو ببینید و چیزهایی توی ذهنتون ممکن به نظر میاد که برای بقیه غیرممکنه. اونجاس که میتونید اون ایده های عالی رو پیدا بکنید. البته که این تنها راه نیست ولی یه راه خوبه.یه مثال جالبی که از زندگی خودش میزنه پاول گراهام مال زمان دانشجوییشه. میگه حدود سال 1990 بود و تازه اینترنت اومده بود. هزینه ی تماس بین المللی خیلی زیاد بود و یکی از بچه های هاروارد میخواست بتونه با دوست دخترش که توی هنگ کنگ زندگی میکرد تلفنی صحبت کنه. کاری کرد این بود که سرویس VoIP رو برای خودش و دوست دخترش ساخته بود. همون سرویسی که همه ی تماس های اینترنتی الان بر اساس اون کار میکنن. اون موقع اون دوستشون توی هاروارد تصمیم نگرفت که این کار رو تبدیل به استارتاپ کنه ولی به وضوح می‌تونسته ببینه که آینده ی دنیا کجا میره!لری پیج هم وقتی داشت سرچ گوگل رو اون روز اول میساخت هدفش راه انداختن استارتاپ نبود، صرفا از روی کنجکاویش داشت میرفت سراغ ساختن یه چیزی که باهاش بشه اینترنت رو جست و جو کرد. خلاصه که اگه بخوایم یه توصیه به کسایی که میخوان در آینده موسس استارتاپ بشن بکنیم اینه که، فقط یادبگیرید. همین!اینجا یکی از جاهاییه که توی پادکست میخوام یه پرانتز از طرف خودم باز کنم. پاول گراهام تمام عمرش رو توی سطح اول تکنولوژی توی دنیا زندگی کرده، معلومه که توی اون دنیا شما نمیتونید از بیرون ایده های خوب پیدا کنید. تجربه‌ی من توی ایران و اروپا میگه مشکلاتی هستن که توی آمریکا یا اروپا حل شدن ولی توی ایران هنوز وجود دارن. یه راهی که میشه ایده های خوب پیدا کرد اینه که برید و به استارتاپ های 10 سال گذشته نگاه کنید توی دنیا. این استارتاپ ها ممکنه دقیقا خودشون به‌درد ایران نخورن ولی شاید یه مشکلی رو بهتون نشون بدن که حل نشده و شما میتونید حلش کنید. یا اینکه برای یه مشکلی که توی ذهنتون راه حلی نداره بتونید یه راه حال خوب از اونجا پیدا کنید. به استارتاپ های بزرگ ایرانی هم نگاه کنید همینطوری‌ان دیگه، همشون تقریبا یه مشابه خارجی دارن، تا جایی که من میدونم کسی چیزی نساخته که حقیقتا نو باشه و هیچکس قبل از اون توی دنیا نداشته باشدش. پس من توصیه می‌کنم هم به درون نگاه کنید به روش پاول گراهام، هم به بیرون از روش استارتاپ‌های موفق ایرانی. منبعhttp://www.paulgraham.com/before.htmlبقیه قسمت های پادکست مدرسه کارکست رو میتونید از castbox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/2%3A-اشتباه‌های-غریزی-id3740298-id350614724?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=2%3A%20%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C%20%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C-CastBox_FM?utm_source=virgool </description>
                <category>مدرسه کارکست</category>
                <author>پادکست کارکست - Karcast podcast</author>
                <pubDate>Fri, 12 Feb 2021 19:00:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدرسه 1: نه به استارتاپ!</title>
                <link>https://virgool.io/KarcastSchool/%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-1-%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%BE-k1vkixi215sd</link>
                <description>نوشته ای که در ادامه می‌خونید، متن اپیزود اول از پادکست مدرسه کارکسته.یه سوالی که برای خیلی از شنونده‌های پادکست کارکست وجود داشت این بود که: ما میخوایم استارتاپ خودمون رو شروع کنیم، باید چیکار کنیم؟ ما هم همیشه می‌گفتیم ما دانش کافی برای اینکه بهتون بگیم چیکار کنید رو نداریم.چندوقت پیش اما به یه مجموعه‌ی جالب به اسم Start-up School برخوردیم که اصلا برای این درست شده بود که به آدمها کمک کنه استارتاپ‌شون رو شروع کنن. ما با استفاده از این محتوا و دانش خودمون، یه پادکست جدید درست کردیم به اسم مدرسه کارکست، که به همین سوال شما جواب بده.مدرسه ی کارکست دوتا فصل داره و فصل اول در مورد اینه که اگه یه‌روزی فکر می‌کنیم که می‌خوایم استارتاپ‌مون رو شروع کنیم، چیکار کنیم و از کجا شروع کنیم.با کلیک روی این لینک‌ها می‌تونید این اپیزود رو توی پلتفرم‌های مختلف بشنوید:وبسایت کارکست، ناملیک، کست باکس، اپل پادکستز، گوگل پادکستز، اسپاتیفایچرا نباید یه استارتاپ شروع کنید؟توی این قسمت از مدرسه ی کارکست میخوایم به یه سوال جواب بدیم، چرا &quot;نباید&quot; یه استارتاپ شروع کنید؟ به قول نویسنده مقاله‌ی این قسمت آقای Paul Graham موسس Y combinator، درسته که هدف ما اینه که اعتماد به نفس شما رو زیاد کنیم برای اینکه یه استارتاپ شروع کنید؛ ولی به نفع نویسنده نیست که مثل این سخنران‌های انگیزشی، انگیزه‌ی الکی بهتون بده. چرا؟ چون اولا نویسنده خودش شغلش شناسایی استارتاپ‌های خوبه که چند هفته یا چند ماهه شروع به کار کردن، و اگه آدم‌های نامناسب رو تشویق کنه کار خودش سخت میشه برای اینکه بتونه اون استارتاپ های خوب رو بین هزاران استارتاپ پیدا کنه. نکته ی دوم اینه که همینطوری از اول این اپیزود باید فهمیده باشید نگاه‌مون به‌جای مثبت منفیه. میخوایم بگیم چه سختی‌های وحشتناکی داره استارتاپ درست کردن و کدوم هاش رو باید بهشون اهمیت بدید و کدوم هاش رو نباید بهش اهمیت بدید. با وجود اینکه نویسنده باور داره تعداد خیلی زیادی از آدما میتونن استارتاپ خودشون رو شروع کنن، با دید منفی میره سراغ موضوع و همه ی سختی‌ها رو سعی میکنه بهتون از همین اول نشون بده!این نوشته توی سال 2007 نوشته شده. 2 سال بعد از اینکه y combinator شروع به کار کرد. توی دوره ی اول y combinator هشت تا دونه استارتاپ شروع به کار کردن که از این هشت تا چهارتاشون موفق شدن. یکی‌شون reddit بود. البته که معلومه نرخ موفقیت استارتاپ های y combinator قرار نیست 50% باشه! ولی میشه گفت 2 سال بعد از شروع کارکردن 50% موسس های دوره ی اول y combinator الان حسابی پولدارن!ولی نکته این نیست.نکته اینه که حتی اونایی که شکست خوردن هم به نظر نمیاد از زمانی که روی استارتاپ‌شون کار کردن پشیمون باشن! بعد 2 سال سه تا از هشت تا استارتاپ اولیه y combinator کلا از عرصه ی روزگار محو شدن. 2 تا از این 3 تا تیم ته دوره ای که توی y combinator بودن اصلا بیخیال شدن و رفتن سراغ کار خودشون. یکیشون که از همه بدشانس‌تر بود تیمی بود که kiko رو میساخت. کیکو چیه؟ یه نرم افزار مثل تقویم گوگل. چی شد که بیخیال مجبور شدن بشن؟ هیچی گوگل شش ماه بعد از اینکه این تیم کار کرد اومد و تقویم خودش رو اضافه کرد به محصولاتش و خب دیگه کیه که بتونه با گوگل رقابت کنه؟ می‌دونید بعدش چی شد؟ این تیم اومد و کدش رو روی ebay فروخت به یه شرکتی به 250 هزار دلار. هم پول سرمایه گذارهارو پس دادن هم قدر یه سال حقوق برای خودشون موند. بد نیست دیگه. ولی اتفاقی که بعدش افتاد جالبه. یه محصولی رو شروع کردن به اسم justintv. چی کار میکردن؟ یه دوربین گذاشته بودن توی خونه ی خودشون و زندگیشون رو برای مردم دنیا زنده پخش میکردن! میدونید اسم justintv الان چیه؟ اسمش هست twitch. اگه نمیدونید چیه برید از یکی از نوجوون های دور و برتون بپرسید! مهم ترین جایی که الان میشه زنده بازی کردن بهترین کسایی که بازی های ویدیویی بازی میکنن توی دنیا رو دید اونجاس! جالبه، نیست؟ اونی که بدترین شکست رو خورد هم اونقدری شکست نخورده.پس ما داریم یه ادعای عجیب میکنیم. میگیم 0% آدمهای توی گروه اول y combinator پیشمون شدن از اینکه استارتاپ خودشون رو شروع کردن! چه بردن، چه شکست خوردن! این حرفیه که پاول گراهام خیلی محکم و قاطع میگه من مطمئنم که درست در میاد. میگه حدودا 0% آدما حاضرن این تجربه رو با تجربه ی یه کار معمولی کارمندی کردن عوض کنن. حتی اونایی که بعدش برگشتن به کارمند بودن! حالا شما شاید بگید آقا اگه انقدری که تو میگی خوبه، چرا آدمای بیشتری استارتاپ راه نمیندازن؟ چرا انقدر تعداد کسایی که میرن سمت استارتاپ کمه؟ اگه تو میگی هرکسی که رفته سمت استارتاپ ها راضی بوده و کلی از آدما هم پولدار شدن، خب چه منطقی داره که آدما نرن سمت راه انداختن استارتاپ خودشون؟ همه داریم می‌بینیم که هرروز استارتاپ های جدید درست میشه ولی بازم خیلیامون سمت راه انداختن استارتاپ نمیریم. حتی اونایی که به نظر میاد توانایی ساختن استارتاپ دارن هم خیلیاشون نمیرن سمتش. مثلا اکثر مهندس های کامپیوتر که بلدن نرم افزار بسازن جذب شرکت ها میشن. خب این آدما که تواناییش رو دارن احتمالا که یه محصول جالب بسازن. چی میشه که این‌کارو نمی‌کنن؟ بعد حواسمون هست دیگه داریم حرف آمریکا رو میزنیم، سیلیکون ولی. بحث این قانون و مشکلات اینجوری مثل ایران نیست.جوابش یه چیزه. همه میگن ما مطمئن نیستیم که میخوایم کار خودمون رو شروع کنیم. هفت هشت تایی هم دلیل داریم واسه خودمون که حتی نمیدونیم کدومشون مهم تره. حتی نمیدونیم کدومشون درسته کدومشون غلطه! واقعیت اینه که نه تنها شما و ما، بلکه حتی اونایی که موفق شدن هم همینطورین. خیلیاشون گفتن ما اصلا چند ساعت قبل از اینکه مهلت ثبت‌نام y combinator تموم بشه شروع کردیم به پر کردن فرم. آخرشم ته دلمون مطمئن نبودیم که میخوایم استارتاپ خودمون رو شروع کنیم. این کاملا معقوله. چیز عجیبی نیست اصلا. راهی که باید با عدم اطمینان برخورد کرد اینه که بشکنیم این عدم اطمینان رو به بخش های مختلف و هر بخش رو جدا جدا بررسی کنیم. چون نمیدونیم که این نامطمئن بودنمون چه بخشاییش منطقیه و چه بخش‌هاییش نیست، برا همین باید هر بخش رو جدا بررسی کنیم و بفهمیم چرا منطقیه یا چرا غیر منطقیه. از اینجا به بعد میخوایم بریم هر دلیلی که Paul Graham تا الان شنیده رو بررسی کنیم و بگیم کدوم هاشون واقعین، کدوم هاشون بیخودی‌ان. اول این اپیزود هم گفتیم که قراره با دید منفی به موضوع نگاه کنیم نه دید مثبت!از اینجا به بعد میخوایم سراغ 16 تا دلیل که ممکنه توی ذهن شما هم باشه و بگیم کدوماشون مهم و واقعین و کدوم هاشون نیستن!یکخب شاید بگید من خیلی جوونم برا همین وقتش الان نیست. به صورت جهانی بگیم که 50% آدمهایی که استارتاپ راه میندازن از 27 سال بزرگترن. خب واقعا میشه گفت که 30% جمعیت کل دنیا زیادی جوونن. ولی باید تعریف کنیم بیش از حد جوون بودن یعنی چی؟ سرمایه گذارها دنبال استادهای دانشگاه و کسایی که دکترا دارن و اینا میگردن در حالی که باید دنبال کسایی که ارشد و لیسانس دارن بگردن! به نظر میاد زیر 16 سال دیگه نمیشه کسب و کار شروع کرد واقعا دیگه آدمها زیادی جوونن. زیر 18 رو هم که ما قرار نیست بررسی کنیم چون به سن قانونی نرسیدن. گراهام میگه به طرز عجیبی موفق‌ترین کسی که من روش سرمایه گذاری کردم 19 سالش بود ولی خب از اون 19 ساله هایی بود که انقدر پخته هستن که 40 ساله به نظر میان! شرط اصلی اینه که آدمها بالغ شده باشن از نظر ذهنی. بعضی آدما زودتر بالغ میشن بعضیا دیرتر. یه آزمون ذهنی طراحی کرده گراهام که باهاش بتونه بفهمه کی بالغه کی نیست. اولیش بازخوردیه که وقتی یه چیز سخت ازمون میخوان نشون میدیم. بچه ها معمولا شروع میکنن گریه و زاری کردن و این نجاتشون میده. یعنی بزرگترا میگن باشه حالا بچه‌اس ولش کن. آدمای بالغ این گزینه رو ندارن که از زیر کار دربرن وقتی که سخته. باید هرچقدر که سخت باشه هم یه راهی برای انجامش پیدا کنن.تست دوم اینه که وقتی با آدما مخالفت شدید میشه چطوری برخورد میکنن. مثلا فرض کنید یه ایده دارید بعد برای یکی تعریف میکنید. اون بهتون میگه، ببین، ایده‌ات خیلی احمقانه‌س! بچه ها توی این شرایط یا ناامید میشن و میرن یا میخوان تلافی کنن و یاغی بازی در میارن. یه آدم بالغ توی این شرایط میگه چرا به نظرت این ایده احمقانه‌س؟پاول گراهام میگه البته که خیلی از بزرگسال ها وقتی به مشکلات برمیخورن مثل بچه ها باهاش برخورد میکنن ولی وقتی یکی بالغانه با موضوعات برخورد میکنه شما می‌فهمید این آدم بالغه و ربطی به سن و سالش نداره!دوخب بعدش ممکنه یکی بگه، آقا من تجربه ندارم که! پاول گراهام میگه من قبلا فکر می‌کردم موسس های استارتاپ باید حداقل 23 ساله باشن. ولی بعد از یه مدت به این نتیجه رسیدم که اشتباه می‌کنم. دلیلش هم اینه که یه سری استارتاپ اومدن که ما روشون سرمایه گذاری کنیم و 23 سالشون نبود و انقدر خوب بودن که کلا نظر من به موضوع رو عوض کردن. البته که پاول گراهام میگه که به نظر من 23 هنوزم از 21 سن بهتریه ولی چیزی که توی ذهنم عوض شده اینه که باید 21 تا 23 سالگی رو چطوری طی کرد! پاول گراهام میگه ممکنه که شما تجربه‌تون کم باشه ولی راهی که تجربه‌تون زیاد میشه این نیست که برید یکی بهتون بگه فلان چیز رو بساز و بسازید، راهش اینه که استارتاپ خودتون رو شروع کنید و تجربه‌ش کنید. درسته که شانس شکست خوردن زیاده ولی هیچ راه دیگه‌ای وجود نداره که بیشتر از اینکه استارتاپ خودتون رو شروع کنید، بهتون کمک کنه که در آینده استارتاپ های موفق راه بندازید.یادتونه kiko رو اول این قسمت؟ همونایی که شبیه تقویم گوگل رو درست کرده بودن. پاول گراهام میگه اونا تازه از دانشگاه در اومده بودن. توی اون استارتاپ اول حسابی اشتباه کردن ولی اون سال اول که گذشت چنان پخته شده بودن که باور کردنی نبود. پاول گراهام میگه بیاید فرض کنیم اونا اصلا این یک سال رو رفته بودن برای گوگل کار کرده بودن. تهش میشدن مثل یکی از هزاران برنامه نویس گوگل که 1 سال تجربه داره. برنامه نویس های کم تجربه! تفاوتش رو میبینید الان؟ پیشنهاد پاول گراهام اینه که آقا بیاید به محض فارغ‌التحصیلی استارتاپتون رو شروع کنید. هیچ وقت دیگه ای توی زندگیتون انقدر ریسک پذیر نخواهید بود. البته ما میدونیم که سربازی توی ایران اوضاع رو سخت میکنه، اونم باید توی این مسیر استارتاپی لحاظ کنیم!پاول گراهام میگه من سرمایه گذارم، یه‌کمی باعث میشه از حرفای خودم بترسم که دارم بهتون میگم استارتاپ راه بندازید و با پول منِ سرمایه گذار شکست بخورید و پول رو از بین ببرید. ولی دارم این حرف رو میزنم چون باور دارم حقیقت کاری که باید بکنید همینه!سهسومی اینه که ممکنه شما بگید من به اندازه کافی مصمم نیستم. یعنی کارهارو شروع میکنما ولی زود ول میکنم. این اگه دلیلتونه احتمالا باید بیخیال استارتاپ درست کردن بشید. تحقیقات نشون میده احتمالا مهم‌ترین چیزی که میتونه پیش‌بینی کنه موفقیت یه استارتاپ رو همینه که تیم استارتاپ شدیدا مصمم باشن برای اینکه استارتاپشون رو بسازن. البته حالا توی اپیزود های بعدی می‌بینیم که این مصمم بودن چه تناقضی ممکنه ایجاد کنه با بقیه ی کارایی که لازمه بکنیم. بگذریم. ولی باید حواستون باشه که خیلی از مهندس ها این مصمم بودن خودشون رو دست کم میگیرن. چرا؟ نمیدونیم؛ ولی مشاهده نشون داده آدما استارتاپشون رو که شروع میکنن معمولا از قبل مصمم تر میشن. ولی خب اگه خیلی کم مصمم باشید این مسئله مشکل اساسی میشه!ما نمیدونیم چجوری میتونید بفهمید که به اندازه ی کافی مصمم هستید وقتی که موسس های گوگل یا موسس های یاهو یا خیلی های دیگه اون اول پر از شک و شبهه بودن. تستی که پیشنهاد میشه اینه که ببینید وقتی یه پروژه ای رو برای دل خودتون شروع میکنید چقدر تلاش میکنید که تمومش کنید. اگه حد خوبی از تلاش رو میذارید یعنی خوبه.چهار&quot;آقا تعارف که نداریم، من به اندازه کافی باهوش نیستم!&quot;تحقیقات دوباره نشون میده که احتمالا باید به نسبت متوسط جامعه باهوش تر باشید ولی این معنی‌اش این نیست که لازمه نابغه ای چیزی باشید! همین که نگرانید که به اندازه ی کافی باهوش نباشید یکی از نشونه‌هاییه که احتمالا به اندازه ی کافی باهوش هستید که دارید به این موضوع فکر می‌کنید! بعضی استارتاپها لازمه که خیلی باهوش باشید که بتونید بسازیدشون ولی اکثرشون اینطوری نیستن. نویسنده میگه اگه فکر می‌کنید لازمه که خیلی باهوش باشید تا بتونید پولدار بشید برید جاهای گرون شهری که زندگی میکنید و یه کمی با مردم هم‌کلام بشید. حرف بزنید. اون موقع است که میفهمید همچین هوش سرشاری هم لازم نیست داشته باشی که پولدار بشی! یه حکم کلی خیلی باحال هم میده. میگه ببین، اگه فکر میکنی به اندازه کافی باهوش نیستی بزن توی کار نرم‌افزار های سازمانی نوشتن. توی این نرم افزارها فقط باید یه عالمه پروسه ی حوصله سر بر درست انجام بشن. هیچ چیز پیچیده ی عجیبی نداره. این شرکتهایی که نرم افزار سازمانی می‌نویسن در واقع شرکت تکنولوژی نیستن، شرکتی هستن که متخصص فروشن چون کاری که میکنن رو تقریبا همه میتونن انجام بدن!پنجپنجمین چیز اینه که ممکنه بیاید بگید، من هیچی در مورد کسب و کار و بیزینس بلد نیستم. پاول گراهام خیلی محکم میگه این جزو اون چیزاییه که اهمیتش باید صفر صفر باشه. اول کار شما قرار نیست کسب و کار درست کنید که، قراره یه محصولی بسازید که مردم عاشقش باشن. محصول ساختن هم که کسب و کار بلد بودن نمیخواد. مرحله ی بعدی اینه که حالا که یه چیز خوب ساختین چجوری ازش پول دربیارین که اینم مسئله نیست، انقدر راحته از محصول خوب پول درآوردن که اینو توی چند ساعت میتونید یاد بگیرید. درسته توی ایران آدمی که خوب کسب و کار استارتاپی رو بفهمه و بلد باشه انگشت شماره ولی خب اصلا این مدرسه کارکست برا همین درست شد دیگه. یه بخشی از مدرسه در مورد همینه که اگه یه روزی یه محصول خوب داشتین چه‌جوری ازش پول در بیارید. اون موقع لازمش داشتید اینجا توضیحاتش هست که کارتون راه بیفته!شاید از خیلی از سرمایه گذارها یا آدما بشنوید که خب چجوری میخوای پول در بیاری؟ این رو کلا بذارید کنار. تقریبا 100% استارتاپ هایی که یه چیزی میسازن که مردم عاشقشن، موفق میشن ازش پول هم دربیارن. حتی سرمایه‌گذارهای بزرگ هم اینو خوب میدونن. همین میشه که توییتری که 12 ساله ضرر داره میده انقدر ارزش داره. انقدر سرمایه گذار ها براش پول میدن. یا Uber هم این‌همه ساله داره میلیون یا میلیارد دلاری هرسال ضرر می‌کنه. می‌بینید ربط زیادی نداره پول در آوردن به اینکه استارتاپتون خیلی ارزشمند باشه.میدونید این که نیاز ندارید دانش کسب و کار داشته باشید تا بتونید استارتاپ بسازید چیزیه که اکثر آدما باهاش موافق نیستن ولی به قول paul graham مهمترین حقیقت ها اونایی هستن که آدمای کمی باورشون میکنن. خیلی سال بهش گفتن که تو یه دروغ‌گویی که آدمها رو میندازی توی یه راهی که خودت رو پولدار کنن و تعداد زیادیشون نابود بشن ولی بیاید و خروجی y combinator بعد از 14 سال رو ببینید! بعید میدونم دیگه این حرف رو بزنید!ششششمین موضوع اینکه بگید ببین من تنهام، هم تیمی ندارم کار رو شروع کنم.اینم از اون مشکل های واقعی و اساسیه. شانس موفقیت استارتاپ هایی که یه نفر تنها شروع‌شون میکنه به طرز معنی داری کمه. خیلی شانس اینکه سرمایه گذارها پول بدن به یه نفر تنها که استارتاپ راه انداخته کمه. حتی اگر هم پول بدن اولین چیزی که بهش میگن اینه که ببین اولین الوویتت باید این باشه که یه کسی یا کسایی رو پیدا کنی که باهم کار رو شروع کنید. هیچ راه دیگه ای نداره.خب الان ممکنه بپرسید آقا من ندارم هم تیمی یا به قول استارتاپی ها هم بنیان گذار؛ چیکار کنم؟جوابش اینه: برو یدونه پیدا کن!هیچ راه دیگه ای نداره. اگه توی شهرتون هیشکی نیست باید برید یه شهر دیگه. اگه توی دوستات کسی نیست، باید دوستای جدید پیدا کنی. اگه ایده‌ات یه چیزیه که هیشکی حاضر نیست باهات کار کنه ایده‌ات رو عوض کن. اگه هنوز توی دانشگاه هستید هنوز دور و برتون کلی آدم هست که ممکنه بتونید باهاشون به عنوان هم‌بنیانگذار کار کنید. یه چند سالی که بگذره این آدما همه سرشون شلوغ کار و زندگیشون میشه و دیگه به این راحتی نیست آدم پیدا کردن. پس اگه با دوستاتون توی دانشگاه در مورد ایده هاتون حرف میزدید و کار میکردید حتما ارتباطتون رو باهاشون حفظ کنید. این باعث میشه که بتونید اون روزی که لازم دارید هم‌تیمی، یکیو بتونید پیدا کنید. احتمالش هست که هم تیمی هاتون رو توی ایونت های استارتاپی و اینا پیدا کنید ولی آدم باید واقع بین باشه. راه انداختن کسب و کار مثل ازدواج کردنه؛ لازمه طرف مقابل رو به اندازه کافی بشناسید که بدونید میخواید باهاش استارتاپ راه بندازید.هفتمورد هفتمی که ممکنه ذهنتون رو درگیر کنه اینه که من ایده ندارم. این البته دقیق نیست دیگه، احتمالا منظورتون اینه که ایده ای که فک کنم خیلی عالی باشه برا استارتاپ ندارم! این چیز مهمی نیست که ایده‌ی خیلی خوبی ندارید. پاول گراهام میگه من حدس میزنم حدودا 70% استارتاپ ها اصن اون ایده ی اولی‌شون رو توی نهایتا 3 ماه عوض می‌کنن! خیلی وقتا میشه گفت 100% استارتاپ‌ها ایده‌شون رو ته سه ماه اول عوض میکنن!تقریبا همه مطمئنن اینکه چه تیمی داره استارتاپ رو می‌سازه خیلی مهمتر از اینه که چه ایده ای رو دارن میسازن. اگه ایده‌شون جواب نداد میگن خب عیب نداره عوضش میکنیم، بهترش میکنیم. هرچی. پاول گراهام میگه این موضوع انقدر برای ما بی اهمیته که وقتی توی فرم ثبت نام ازتون می‌پرسیم که ایده‌تون چیه و میگید نمیدونیم، اگه تیمتون خیلی خوب باشه بازم قبول میشید که بیاید توی y combinator کارتون رو شروع کنید!هشتآدما ممکنه نگاه کنن که هرروز یه گوشه داره یه استارتاپ جدید راه میفته، بعد بگن مگه دنیا چقد جا داره برا استارتاپ؟ این‌همه هست، ما دیگه چیکار کنیم این وسط؟ این نظر کاملا غلطه. چرا؟ چونکه آیا همه‌ی مشکل های بشر امروز حل شدن؟ نه. آیا یه روزی میاد که همه ی مشکل های بشر حل شده باشن؟ بعیده. حداقل مطمئنیم که به اندازه 40-50 سال آینده مشکل داریم. اون روز اگه وجود داشته باشه هم بعیده توی دوره ی عمر کاری ما باشه. خب پس اگه مشکل هست، پس یه راهی برای حل مشکل میخوایم و این یعنی استارتاپ میخوایم. به همین سادگی. شاید بگید این مشکل هارو شرکت های بزرگی حل می‌کنن بعد ما باید بریم برای اونا کار کنیم دیگه. اگه یه شرکت هزار نفری برای این مشکلات نیرو لازم داره، چرا یه تیم 20 نفره جاشون حل نکنه مشکل رو. می‌بینید نقص این استدلال کجاس؟نهیه استدلالی که ممکنه بیارید و منطقیه، اینه که من خانواده دارم نمیتونم کار و زندگیم رو ول کنم که. ما هم توصیه نمیکنیم به این‌کار. نه که به نظرمون کسایی که میخوان استارتاپ درست کنن نباید خانواده داشته باشن ها. نمی‌خوایم مسئولیت بپذیریم که به کسی که خانواده داره بگیم برو دنبال استارتاپ راه انداختن. پاول گراهام میگه ما حاضریم مسئولیت 22 ساله هایی که استارتاپ راه میندازن رو به عهده بگیریم ولی وقتی کسی خانواده داره نمیشه به این راحتی چیزی رو گردن گرفت. کسی که 22 سالشه استارتاپ راه میندازه فوق فوقش کلی تجربه به دست میاره و هنوز اون موقعیت کاری عالی توی شرکت های بزرگ براش هست. تجربه‌اش هم بیشتر شده ولی پدری که باید بچه هاش رو غذا رو بده رو نمیشه به این راحتی در موردش حرف زد. اگه خانواده دارید 2تا کار میتونید بکنید. یا اینکه یه کار مشاوره ای برای کسب و کار های دیگه شروع کنید و سعی کنید آروم آروم تبدیلش کنید به یه استارتاپ. اینطوری هیچوقت بدون حقوق نمی‌مونید ولی خب بعید هم هست که بتونید یه کسب و کار خیلی بزرگ ازش در بیارید. یه کار دیگه که می‌تونید بکنید هم اینه که برید توی استارتاپ‌هایی که تازه راه افتادن و سرمایه جذب کردن شروع کنید به کار کردن. هم فضای کاری شبیه استارتاپ خودتونه هم اینکه مسئولیت کمتری دارید هم اینکه حقوقتون سر جاشه. اینطوری شاید بشه با خانواده مسئله رو بهتر مدیریت کرد.دهمسئله بعدی از این دلیلای لاکچریه ولی خب دلیل خوبیه. اینکه آقا من اصلا پولدارم نمیخوام استارتاپ راه بندازم. این دلیل خوبیه!بخاطر اینکه تا اینجا گفتیم که استارتاپ راه انداختن نیم بند و بدون باور به اینکه کار رو به نتیجه می‌رسونید نمیشه. اگه دلتون ته تهش به این نیست که 4-5 سال از عمرتون رو حسابی زور بزنید تا برسید به اون نقطه‌ای که باید، خب دلیلی نداره استارتاپ شروع کنید. پاول گراهام میگه دلیلی که من خودم استارتاپ شروع نمی‌کنم همینه. استاد منم توی دانشگاه که سرمایه گذار بود همین رو میگفت. میگفت من آدم کنار استارتاپ بودنم، آدم راه انداختن استارتاپ نیستم. خلاصه اگه جیبتون پر پوله و از سر شکم سیری به استارتاپ راه انداختن فکر میکنید شاید شانس شکست‌تون زیاد باشه. البته بعضی آدما هستن که واقعا مثل هیولا میتونن استارتاپ راه بندازن. اولی رو تموم می‌کنن میرن سراغ دومی، سومی همینطوری میرن جلو. ولی پاول گراهام میگه ببینید به نظر من به ازای هر 20 تا موسس استارتاپ موفق یکیشون اینطوریه، بقیه میگن یه استارتاپ دیگه شروع کنیم؟ دیوانه ایم مگه؟ همین که داریم بسه برامون!اون چیزی که باعث میشه آدمای پولدار بیان توی استارتاپا اینه که اون آدمای جالب استارتاپی بچه پولدار نیستن، باید یه راه پیدا کنن که خرج‌شون رو در بیارن. برا همین اون آدم پولدار ها هم حتی اگه نیاز به پول اون کسب و کار ندارن باید یه طوری کار کنن که انگار به اون پوله نیاز دارن، چون میخوان با این مسئله های استارتاپی و آدمای استارتاپی وقت بگذرونن. یه راهش شاید همین راهی باشه که پاول گراهام رفته. اگه پولدارید سعی کنید بجای استارتاپ شرکت های سرمایه گذاری روی استارتاپ ها رو راه بندازید. اینطوری هم دور و بر استارتاپا هستید هم اینکه پول در میارید هم بهتون خوش میگذره!یازدهیازدهمین چیز اینه که من آماده ی اینکه متعهد بشم به چیزی نیستم. شاید برای ما مثلا آزادی‌مون الویت اول باشه، نخوایم خودمون رو گیر کاری بندازیم که بیش از چند ماه لازمه توش بمونیم. بتونیم هرموقع که خواستیم جمع کنیم و بریم سراغ یه کار دیگه. یا سفر کنیم، مهاجرت کنیم، هرچی. یا اینکه بگیم من حاضر نیستم تمام وقتم رو به یه هدفی اختصاص بدم. اینم منطقیه. اگه شما یه استارتاپ موفق شروع کنید حداقل 3-4 سال از زندگیتون رو درگیرش میشید. البته که اگه شکست بخورید خیلی زودتر ازش راحت میشید. اگه آماده ی این سطح از تمرکز و تلاش برای یه هدف مشخص نیستید، هنوز وقتش نشده که یه استارتاپ رو شروع کنید.دوازدهیه دلیل دیگه که اونم منطقیه اینه که خیلی آدما توی زندگیشون نظم و ترتیب و چارچوب لازم دارن. پاول گراهام یه‌کم اینجا شاید شدید میشه لحنش، من تایید نمیکنم حرفش رو ولی میگه این یه‌طوری گفتن اینه که ما تو زندگی‌مون یکی باید بهمون بگه چیکار بکنیم، چیکار نکنیم. حتی شاید اکثریت باشن کسایی که نیاز دارن بهشون بگن چیکار بکنن و چیکار نکنن. خیلی ها میرن توی ارتش کار میکنن یا حتی عضو گروه های مذهبی میشن. جاهایی که بهشون میگن دقیقا چیکار بکنن و نکنن. به هر حال این آدما هم بخشی از دنیا هستن.استارتاپ راه انداختن برای این آدما مناسب نیست. دلیلش اینه که استارتاپ یه ملغمه ی بهم ریخته‌ای از همه چیزه که نظم و ترتیبی توش نیست. آدمای استارتاپی باید بتونن خودشون تصمیم بگیرن چیکار کنن و لازم نباشه کسی بهشون کارشون رو بگه. حداقل تا وقتی که شرکت 10-12 نفر میشه. استارتاپ مثل یه تیم فوتباله، همه توی هر لحظه ای کار خودشون رو می‌کنن ولی کلیت تیم یه چیز بهم پیوسته و منسجمه. فقط یه وقتای کمی هست که لازمه کسی به یکی دیگه بگه که فلان جور رفتار کن یا فلان کار رو بکن. در کمال استقلال آدما نظم و برنامه هم دارن.سیزدهدلیل سیزدهم به دلیل دوازدهم یجورایی مربوطه. اینکه از عدم قطعیت و نامعلوم بودن آینده بترسیم. وقتی شما توی یه شرکتی کار کنید آینده تا چند سال بعد تقریبا براتون مشخصه. اینکه چه محصولی می‌سازید، چقدر حقوق می‌گیرید، چجوریه فضای کارتون، همش قابل پیش‌بینیه. تو استارتاپ چی؟ هیچی! نهایتا شما تا چند روز یا چند هفته بدونید اوضاع قراره چطوری پیش بره. بعد وقتی دارید برای یه جایی کار میکنید خب این شرکت بعیده به این زودیا ورشکست بشه، شکست بخوره کلا. ولی توی استارتاپ شما ممکنه چندروز بعد متوجه بشید که شکست خوردید و کار رو باید کلا جمع کنید. توی استارتاپ در بدترین حالت تجربه ی جالبی به دست میارید در بهترین حالت کلی پولدار میشید. ریسک زیاد و سود زیاد.قدیما اینطوری بود که اگه شکست می‌خوردید توی استارتاپتون و میخواستید برید سر یه کار کارمندی، این شکست براتون بد بود توی رزومه‌تون. الان ولی حداقل توی دنیای پیشرفته این موضوع اصلا نکته مثبتیه که رفتید یه کاری رو شروع کردید و شکست خوردید. نشون میده چه تجربه های ارزشمندی دارید. سرمایه گذارها هم اینکه شکست خوردید رو توی دنیای پیشرفته چیز بدی نمیدونن. تنها حالتی که ممکنه شکست براتون بد بشه اینه که از روی تنبلی باشه شکستتون یا از روی یه حماقت وحشتناک. اینم خب در هرکار و موقعیتی براتون گرون تموم میشه دیگه. نه؟چهاردهموضوع چهاردهم اینه که شما نمی‌دونید دارید چی رو از دست میدید با کار کردن توی یه استارتاپ. کسایی که تجربه ی کارمندی دارن میدونن که کارمندی چه بدیایی داره و اصلا یه انگیزه استارتاپ زدن اینه که آدم کارمند نباشه. یکی از مشکلای کارمندی اینه که حوصله سربره. هی کارای تکراری، مسائل تکراری. وقتی از دانشگاه درمیایم داشتیم پول میدادیم که کارای سخت بکنیم. بعد میریم سرکار اولش خب خوبه دیگه، به نسبت کارا راحتن، پولم میگیریم براشون. چند ماه که گذشت دیگه این لذته میره و چیزی که می‌مونه حوصله سر بر بودن شغله. در مورد این موضوع حسابی توی اپیزود 17 کارکست حرف زدم. اینکه کار معنی دار چقدر مهمه.ولی میدونید بدترین بخشش این نیست که کارتون تکراری و حوصله سر بره. کسایی که کارمندی کردن میدونن بدترین بخش چیه. اون روزایی که اصلا حوصله ی کار کردن نداری ولی چون کارمندی مجبوری پاشی بری سر کار و تظاهر کنی به اینکه داری کار میکنی. حتی توی گوگل هم همینطوریه. یعنی کارمندا میدونن که این چقدر حس مزخرفیه که تو اصلا حال کار نداری ولی باید صبح تا عصر ادای کار کردن در بیاری تا روز تموم بشه. وقتی تو عاشق چیزی که میسازی باشی این شکنجه‌س. اینکه عاشق کد زدنی مثلا ولی امروز باید فقط اداشو در بیاری چون حالشو نداری اصلا.توی استارتاپ از این خبرا نیست. اصلا ساعت کاری معنی نداره. یه وظیفه داری و به خودت متعهدی که این وظیفه رو انجام بدی. آدمای دیگه هم که دوستاتن. حال نداشتی، کار نمیکنی؛ حال داشتی تا 3 صبح کار میکنی. راحت!پانزدهاسمش مورد پونزدهم رو جالب گذاشته پاول گراهام:&quot;پدر مادرتون میخوان شما دکتر بشید!&quot;میخوان دیگه. اکثر پدر و مادر ها میخوان! ما اصلا در جایگاهی نیستیم که بگیم حرف پدر و مادرتون رو گوش نکنید ها. ما کی باشیم که همچین حرفی بزنیم. ولی یه سری دلایلی میشه آورد که شاید اون دکتر شدنه اصلا چیزی نیست که خانواده‌تون براتون میخواد.اولین دلیل اینه که پدر و مادرها کلا یه کمی محافظه‌کارن وقتی که بچه هاشون میخوان یه تصمیمی بگیرن. اگه خودشون بخوان بگیرن اوکیه ها ولی بچه ها که بخوان دیگه محافظه کاری نمیذاره که اون تصمیم رو بگیرن. از نظر منطقی هم این درسته. یعنی پدر و مادرها بعدا قراره تبعات اشتباه های بچه‌شون رو بیشتر بچشن، چون اوضاع که خراب بشه میریم خراب میشیم سر خانواده هامون دیگه! ولی وقتی موفق بشیم خب بیشتر برای خودمون موفقیم، اونا فقط شادی مارو می‌بینن. اکثر پدر و مادر ها با این موضوع هیچ مشکلی ندارن؛ ولی این باعث میشه که به صورت ناخودآگاه بیشتر دست به عصا باشن موقعی که میخواید برای خودتون تصمیم بگیرید.توی همه ی کارها سود با ریسک رابطه ی مستقیم داره. سود بیشتر، ریسک بیشتر لازم داره. چیزی که معمولا پدر و مادر ها بهش توجه نمیکنن اینه که وقتی جلوی ریسک بچه ها رو میگیرن دارن در واقع فرصت اینکه سود زیادی بکنن بچه ها رو هم ازشون میگیرن. احتمالا اگه پدر و مادر ها متوجه این موضوع می‌شدن حاضر بودن که بچه هاشون ریسک های بیشتری بکنن.مورد دوم اینه که پدر و مادر ها معمولا هدفشون این نیست که شما دکتر بشید چون که کمک کردن به بیمارها خیلی ارزش انسانی بالاییه که. اکثرشون ته دلشون میخوان شما دکتر بشید چون هم باکلاسه هم شغل پردرآمدیه. بعد میدونید اونا زمانی که بزرگ شدن، دکتر بودن خیلی پرستیژ بیشتری داشته از امروز. امروز دیگه اون پرستیژ قدیم رو نداره که. به قول نویسنده 50 سال پیش که بچه بوده، یه مثلث طلایی وجود داشته. دکتربودن، مرسدس بنز آخرین مدل داشتن و تنیس بازی کردن! تقریبا همه ی چیزهای باکلاس دنیا. امروز ولی این سه تا لزوما با دکتر بودن تامین نمیشه. اینه که اون تصویری از دکتر بودن هم که توی ذهن پدر و مادرهای ماست شاید تصویر دقیقی نباشه. برید یکم از بچه های پزشکی بپرسید زندگیشون رو، شاید یکم بهتر درک کنید موضوع رو حتی.در نهایت پدر و مادر ها شاید راحت درک نکنن که دنیا عوض شده. کدوم پدر و مادری هست که ناراحت بشه اگه بچه‌شون بشه استیو جابز یا بشه بیل گیتس؟ خوشحال میشن دیگه. بنابراین شاید باید نظر پدر و مادر ها رو به عنوان یه درخواست در مورد آینده‌مون ببینیم. اینکه موفق و با پرستیژ باشیم. بدونیم که چی میخوان و اگه یه چیز بهتری بهشون بدیم حتما خوشحال تر میشن.شانزدهخب رسیدیم به مورد آخر.شغل داشتن حالت پیش‌فرضه. امروز همه ی آدما شغل دارن پس همه فکر میکنن باید شغل داشته باشن. اپیزود 8 کارکست در مورد قدرت چیزهای پیشفرض حرف زدیم یه‌کمی. واقعا پیشفرض ها چیزهای خیلی خیلی قدرتمندین. آدما اون‌کاری رو میکنن که به صورت پیشفرض بهشون گفتیم که بکنن.صد سال پیش کارمندی اصلا پیش‌فرض نبود. مردم یا کشاورز بودن، یا تاجر بودن، یا یه چیزی می‌فروختن. کارمندی نداشتیم به این معنی. این پیش‌فرضه اصلا چیز جدیدیه توی دنیا. بعد از انقلاب صنعتی بوده که آروم آروم شروع شده. اگه بریم صد سال قبل بعد به مردم بگیم ببین یه سری آدم از روستاشون پا میشن میرن شهر توی کارخونه کار کنن اصلا آدمه احتمالا وحشت میکرده. هرکی رو می‌شناسی ول کنی بری، بعد کاری که بلدی رو هم ول کنی بری. یه جایی که نمیشناسیش توی یه شغلی که نمیشناسیش شروع کنی کار کردن. اصلا حیرت میکردن آدما!یه تصویر ذهنی جالب داره پاول گراهام اینجا. میگه شاید ما روی اون لبه ی تاریخی هستیم که آدما به‌جای کارمندی میرن به سمت ساختن کسب و کار های خودشون دوباره. همونطوری که توی یه دوره ی تاریخی از کشاورزی رفتن سراغ کار توی کارخونه. حالا اگه ما اولین نفرها باشیم توی این تغییر خیلی جالبه دیگه نه؟ خیلی جای تعجب نداره که آدما یه روزی بگن یکی بود بهش میگفتن رئیس. بعد صدات می‌کرد باید می‌رفتی دفترش. بعد می‌گفت بفرمایید بشینید تو باید می‌نشستی. یا یه روزی بود که موقعی که می‌خواستی کد نرم افزار رو آپدیت کنی باید از یکی اجازه می‌گرفتی! یا فکر کن یه موقعی بوده آدما جمعه غروب غصه‌شون میگرفته که باید فردا صبح پاشن برن سر کار!حواستون هست که احتمالا پدر بزرگ‌هامون یا پدراشون هیچ کدوم اینا رو توی زندگیشون نداشتن دیگه؟یه جمع بندی و خلاصه کنیم حرفا رو:حرفمون این بود که چرا نباید استارتاپ خودتون رو شروع کنید. چندین تا دلیل ممکنه توی ذهنتون بیاد که اکثرشون اصلا مهم نیستن. اول بریم سراغ مهم ها:اولیش اینه که بگید من تعهد لازم رو ندارم که کسب و کار خودم رو راه بندازم. اگه اینطوریه نباید برید سراغ استارتاپ شروع کردن. دومیش اینه که باید خرج خانوادم رو بدم. اگه نتونید این مشکل رو حل کنید با روش‌هایی، شاید بهتر باشه که توی استارتاپ های دیگه کار کنید تا اینکه استارتاپ خودتون رو شروع کنید. دلیل بعدی این بود که آقا من خیلی پولدارم چه کاریه دردسر درست کنم برای خودم و کسب و کار راه بندازم. اینم چیز درستیه. اگه دردسرش به پولش نمی‌ارزه براتون نباید واردش بشید. یه دلیل دیگه میتونه این باشه که آقا من آماده ی این نیستم که 4 سال آینده ی زندگیم رو صرف یه کار ثابتی بکنم. میخوام آزادیم رو حفظ کنم. اینم دلیل قانع کننده‌ایه. یا یه دلیل دیگه این میتونه باشه که من نمیتونم توی محیط هایی که چارچوب ندارن کار کنم. باید یکی بهم بگه چیکار کنم، منم انجامش بدم. دلیل بعدی اینه که شاید اصلا از عدم قطعیت بدتون بیاد. بگید من باید بدونم آینده چی میشه. در این صورت هم استارتاپ جای شما نیست. ولی حواستون باشه به مصیبت های کارمندی. اینکه یادتون نره که یکی از دلایل رفتن سمت استارتاپ ها اصلا فرار کردن از کارمندیه!دلیل هایی که خیلی مهم نیستن:یکی می‌تونست این باشه که فکر کنید زیادی جوونید. گفتیم که کسی که از نظر عقلی بالغ شده و وقتی کار سخت می‌بینه فرار نمیکنه، مهم نیست چندسالش باشه. دیگه زیادی جوون نیست. بعدیش این بود که شاید فکر کنید زیادی بی تجربه اید. گفتیم اینم درست نیست چون بهترین تجربه برای راه انداختن استارتاپ اینه که استارتاپ راه بندازید.سومین دلیل این میتونه باشه که فکر کنید به اندازه کافی باهوش نیستید. چهارمین دلیلش این بود که شاید چیزی از کسب و کار ندونید و گفتیم اصلا این مدرسه ی کارکست برای اینه که این خلا رو پر کنه و اینکه اصلا مهم نیست اول کار که از کسب و کار چیز زیادی ندونید؛ یاد میگیرید. اولین هدف اینه که یه محصول عالی بسازیم و محصول ساختن، دانش کسب و کار نمیخواد.پنجمین دلیل این میتونست باشه که شما هم بنیان گذار ندارید. کسی که بتونید باهاش کار کنید. گفتیم که برید و پیدا کنید. هرچی زمان بگذره سخت تر و سخت تر میشه. دلیل ششم این بود که شاید ایده نداشته باشید. گفتیم که ایده ی عالی داشتن اصلا مهم نیست چون تقریبا همه ی استارتاپ ها ایده‌شون رو خیلی زود تغییر میدن. خیلی خیلی زود. دلیل هفتم اینکه که بعضیا شاید فکر کنن که دنیا دیگه خیلی جا نداره برای استارتاپ های جدید. گفتیم تا وقتی مشکل هست، استارتاپ هم لازمه. دلیل بعدی این بود که شاید پدر و مادرتون ازتون میخوان که دکتر بشید. گفتیم که احتمالا هدفشون اینه که پرستیژ و پول داشته باشید و این دوتا رو میشه از راه های دیگه ای هم بدست آورد. در نهایت گفتیم توی ذهن ما اینکه یه شغل معمولی داشته باشیم پیش‌فرضه و این پیش‌فرض ها خیلی قوی‌ان. ولی آیا لزوما درسته که باید یه شغل عادی بگیریم؟ احتمالا نه.منبعhttp://www.paulgraham.com/notnot.htmlبقیه قسمت های پادکست مدرسه کارکست رو میتونید از castbox هم گوش بدید. https://castbox.fm/episode/1%3A-نه-به-استارتاپ-id3740298-id348133195?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=1%3A%20%D9%86%D9%87%20%D8%A8%D9%87%20%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%BE-CastBox_FM?utm_source=virgool </description>
                <category>مدرسه کارکست</category>
                <author>پادکست کارکست - Karcast podcast</author>
                <pubDate>Fri, 05 Feb 2021 17:13:14 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>