تجربه خواندن پسران نیکل، فقط سکوت…

شروع کردن همیشه سخت نیست؛ گاهی تمام کردن سخت‌تر است.

امروز خوندن«پسران نیکل» را به پایان رسوندم و راستش از همان چند صفحه اول می دونستم که با یک داستان راحت طرف نیستم. اما تا آخرش نمی‌فهمیدم چقدر می‌تواند واقعی و تلخ باشد.این رمان نه فریاد می‌زند، نه اغراق می‌کند. فقط یک روایت خام و بی‌صداست از جایی که هزاران کودک سال‌ها در آن رنج کشیدند، بی‌آنکه کسی بشنود.

«پسران نیکل» رمانی است از کالسن وایتهد، نویسنده آمریکایی و برنده دو جایزه پولیتزر، که بر اساس یکی از تاریک‌ترین فصل‌های تاریخ ایالات متحده نوشته شده است. داستان کتاب به یک مرکز اصلاح و تربیت پسران در فلوریدا برمی‌گردد؛ جایی که بیش از صد سال فعالیت داشت و سال‌ها بعد مشخص شد که بسیاری از کودکانی که وارد آن شدند، هرگز سالم از آن خارج نشدند.

وایت‌هد در این رمان از گزارش‌های واقعی، شهادت‌های باقی‌مانده و تاریخ رسمی الهام می‌گیرد و آن را تبدیل به داستانی می‌کند که هم از نظر ادبی قوی است و هم از نظر انسانی تکان‌دهنده. اما برخلاف بسیاری از روایت‌های تاریخی، این کتاب دنبال ارائه آمار و روایت‌های قانونی نیست؛ بیشتر تلاش می‌کند تجربه انسانیِ بودن در چنین جایی را نشان دهد.

کتاب پسران نیکل از کولسن وایتهد
کتاب پسران نیکل از کولسن وایتهد

وقتی فصل‌های آخر را رد کردم، یک حس سنگینی با من ماند. نه از آن نوع سنگینی که آدم بخواهد کتاب را کنار بگذارد؛ از آن‌هایی که باعث می‌شوند بعد از بستن کتاب چند دقیقه ساکت بمانی و فکر کنی. اینکه چه بر سر آدم‌هایی می‌آید که هیچ‌وقت فرصت دفاع از خود نداشتند.

برای من، «پسران نیکل» فقط داستان یک دارالتأدیب نبود. یک یادآوری بود از اینکه تاریخ همیشه با صدای بلند نوشته نمی‌شود. بعضی ظلم‌ها در سکوت اتفاق افتاده‌اند و همین سکوت، از هر فریادی دردناک‌تر است.

اگر بخواهم صادق باشم: خوشحالم که خواندمش. اما نمی‌توانم بگویم تجربه راحتی بود. از آن کتاب‌هاست که اگر سراغش بروی، باید بعد از تمام شدنش چند دقیقه با خودت تنها بمانی.

شما خوانده‌اید؟ یا فکر می‌کنید ترجیح میدید بخوانید؟ تجربه‌ تون چه بوده؟