حال هوای کتابخوانی تو سـربازی :)

یادش بخیر، دهم اسفند بود. روزهای آخر آموزشی سربازی، وقتی هنوز بوی سرما تو هوا بود ولی دلامون پر زده بود برای نوروز و خونه. هر روز که می‌گذشت، بی‌تابی‌مون برای تموم شدن خدمت بیشتر می‌شد. عین بچه‌ای که لحظه‌شماری می‌کنه عید بشه، ما هم داشتیم روزهای آخر رو می‌شمردیم.

کتاب سمفونی مردگان از عباس معروفی
کتاب سمفونی مردگان از عباس معروفی

تو پادگان، شایعه‌ها مثل موج می‌اومد و می‌رفت. یه روز می‌گفتن: "قراره پانزدهم ترخیص بشیم، بریم یگان." یه روز دیگه یه نفر مطمئن‌تر می‌گفت: "نه بابا، بیستم دیگه قطعیه." هر روز بحث و کل‌کل‌مون همین بود؛ کی زودتر از این روزگار خلاص می‌شه؟ برای اینکه این روزهای تکراری زودتر تموم بشن، شروع کردیم به شرط‌بندی. انگار که داشتیم با خودمون و سرنوشت کل کل می‌کردیم.

من و نیما، همون رفیق باحال و کتاب‌خون از سقز، یه شرط حسابی بستیم. اون روز که داشتیم آخرین نفس‌های آموزش رو می‌کشیدیم، من بهش گفتم: "اگه پانزدهم ترخیص شدیم، تو باید برام یه کتاب بخری." نیما که خودش عاشق کتاب بود، با شیطنت جواب داد: "باشه! ولی اگه بیستم شدیم، این منم که اون کتاب رو از دست تو به عنوان جایزه می‌گیرم." یه قول مردونه دادیم. انگار نه انگار که سربازی یعنی بی‌قانونی و عدم قطعیت، ما داشتیم برای یه جایزه کوچیک، یعنی همون کتاب، برنامه‌ریزی می‌کردیم. 😄

روزها گذشت و گذشت... و اومد و بیست و هفتم اسفند شد. همون روزی که فکر می‌کردیم باید آخرین روزهای آموزشی رو تحمل کنیم، همون روز، ترخیص شدیم! انگار که همه قوانین اون روز فقط برای ما دو نفر عوض شده بود. وقتی بالاخره با کوله‌بار خاطرات و لباس‌های خاکی از پادگان زدیم بیرون، یادمون افتاد به اون قول و قرار. نه من زودتر رفتم، نه نیما. هر دو باختیم! ولی خب، این باختن‌ها و مجبور شدن به قول عمل کردن، خودش یه جور پیروزی بود.

کتاب بادوبرگ از عباس کیارستمی
کتاب بادوبرگ از عباس کیارستمی

کتابیم من براش خریدمو پست کردم کتاب بادوبرگ از عباس کیارستمی بـود

این ماجرای شرط بستن و باختن، و بعدش خریدن و پست شدن کتاب "سمفونی مردگان"، شد یکی از اون خاطرات ریز ولی دوست‌داشتنی از دوران خدمت. خاطره‌ای که نشون می‌ده حتی تو روزمرگی‌ها و روزهای سخت هم می‌شه یه گوشه دل رو به چیزای قشنگ گره زد و یه دوستی رو عمیق‌تر کرد :)