ما کتاب نمی‌خوانیم تا بهتر شویم؛ می‌خوانیم تا دوام بیاوریم

هیچ‌کس کتاب را باز نمی‌کند چون زندگی‌اش عالی است.

معمولاً درست در لحظه‌هایی سراغ کتاب می‌رویم که چیزی درونمان دارد آرام‌آرام ساییده می‌شود؛

خستگیِ بی‌دلیل، بلاتکلیفی، ترسی که اسم ندارد، یا فقط یک «نمی‌دانم چی» که مدت‌هاست همراهمان است.

کتاب دقیقاً از همان‌جا وارد زندگی ما می‌شود.

نه با ادعای نجات،

نه با وعده‌ی تغییر بزرگ،

بلکه خیلی ساده با این جمله‌ی نانوشته: «تنها نیستی.»

برخلاف چیزی که همیشه گفته‌اند، بیشتر ما کتاب نمی‌خوانیم تا آدم بهتری شویم.

نمی‌خوانیم که نسخه‌ی بهتری از خودمان بسازیم یا زندگی‌مان را زیر و رو کنیم.

کتاب می‌خوانیم چون باید somehow دوام بیاوریم.

چون بعضی روزها:

حرف زدن سخت است.

توضیح دادن انرژی می‌خواهد.

و زندگی با سرعتی جلو می‌رود که ما عقب‌تر از آن مانده‌ایم.

در این روزها، کتاب قرار نیست راه‌حل بدهد.

قرار نیست بگوید چه کار کنیم یا چطور فکر کنیم.

خیلی وقت‌ها حتی حالمان را هم خوب نمی‌کند.

اما یک کار مهم می‌کند: کـنارمان می‌ماند.

همه‌ی ما تجربه‌اش را داشته‌ایم.

کتابی را باز می‌کنیم، چند صفحه می‌خوانیم، و بعد می‌بندیمش بدون اینکه:

نکته‌ای یاد گرفته باشیم،

جمله‌ای خط کشیده باشیم،

یا حتی داستان را کامل دنبال کرده باشیم.

اما یک چیز عوض شده.

نه بزرگ، نه انقلابی.

فقط یک حس مبهمِ سبک‌تر شدن.

انگار کسی آن‌طرف صفحه‌ها فهمیده ما کجای زندگی ایستاده‌ایم.

کتاب‌ها همیشه ما را نجات نمی‌دهند.

خیلی وقت‌ها حتی زخم‌ها را عمیق‌تر نشانمان می‌دهند.

اما در عوض، اجازه می‌دهند وسط شلوغیِ دنیا، چند دقیقه بنشینیم و نفس بکشیم.

و شاید حقیقت همین باشد:

کتاب برای روزهای پیروزی نیست.

برای روزهایی‌ست که فقط می‌خواهیم زمین نخوریم.

کتاب نمی‌گوید «قوی باش».

می‌گوید «همین‌قدر که هستی، قابل تحمل است».

و شاید همین کافی باشد.

همین که امشب را رد کنیم،

همین که فردا را هم ببینیم.

شما چطور؟ :)

کتاب‌ها برایتان نجات بوده‌اند

یا فقط همراه؟

دوست دارم تجربه‌هاتون رو یکی یکی بخونم..