چرا بعضی کتاب‌ها آدم را عوض می‌کنند؟

آدم در طول زندگی کتاب زیاد می‌خواند. بعضی‌ها سرگرمش می‌کنند، بعضی‌ها چیزی یادش می‌دهند، بعضی‌ها چند روزی ذهنش را مشغول می‌کنند و بعد فراموش می‌شوند. اما تعداد کمی هستند که وقتی خوانده می‌شوند، چیزی را در انسان جابه‌جا می‌کنند. نه آن‌قدر آشکار که بشود درباره‌اش حرف زد؛ آن‌قدر پنهان که فقط در سکوت و بعد از تمام شدن کتاب می‌شود فهمید اتفاقی افتاده

کتاب‌هایی که آدم را عوض می‌کنند، معمولاً چیزی را توضیح نمی‌دهند؛ فقط نشان می‌دهند. از دور. بی‌ادعا. بی‌فریاد. و همین «نشان دادن» کاری می‌کند که خواننده نتواند به جهانی که قبل از آن دیده بود برگردد. چیزی دیده شده، و دیدن مثل دانستن نیست؛ قابل پس‌گرفتن نیست

مثلاً وقتی کتابی مثل پسران نیکل را تمام می‌کنی، متوجه می‌شوی که داستان فقط درباره یک مکان یا یک رویداد تاریخی نبود. بلکه درباره مکانی بود که اتفاق افتاده، و درباره تاریخی بود که ترجیح داده شد دیده نشود. آن لحظه‌ای که در پایان کتاب چند دقیقه ساکت می‌مانی، نه به خاطر پایان داستان، بلکه به خاطر مواجهه با واقعیتی است که پیش از آن وجود داشت اما تو نمی‌دانستی. این مواجهه است که تغییر می‌دهد یا وقتی آدم بچه‌های نیمه شب را می‌خواند (رشدی)، می‌فهمد که تاریخ را فقط از کتاب درسی نمی‌شود فهمید. تاریخ را باید از روایت‌هایی فهمید که درد و گیجی و طنز و ترس در آن‌ها وجود دارد. این نوع فهمیدن، آدم را آرام آرام از دانستنِ «چه شد» به فهمیدنِ «چرا شد» منتقل می‌کند. همین تغییر زاویه دید، به ظاهر کوچک است اما در بلندمدت بزرگ‌ترین شکل تغییر است

یا وقتی دوزخ سارتر را می‌خوانی، مفهوم آزادی را از فرمول‌های فلسفی نمی‌گیری؛ در طبقه‌ای کوچک، بسته و خفه تجربه‌اش می‌کنی. ادبیات وقتی به‌جای توضیح دادن، تجربه می‌دهد، تبدیل می‌شود به نیرویی که آدم را در خودش می‌برد و بیرون نمی‌دهد مگر کمی تغییر کرده

تغییرهایی که کتاب ایجاد می‌کند، معمولاً تند و دراماتیک نیست. آدم به ندرت بعد از یک کتاب زندگی‌اش را از نو می‌نویسد. اما یک حرکت کوچک در زاویه نگاه ایجاد می‌شود. یک میلی‌متر. و میلی‌مترها وقتی جمع شوند، سال‌ها بعد می‌شود احساس کرد که آدمِ سابق نیستی. کتاب‌هایی که آدم را عوض می‌کنند، کتاب‌هایی نیستند که جواب می‌دهند؛ کتاب‌هایی هستند که سوال می‌اندازند.

سوالی درباره رنج، درباره تاریخ، درباره قدرت، درباره اخلاق، درباره کودکی، درباره عشق، درباره شکست، درباره امید.

و سوالات همیشه خطرناک‌تر از جواب‌ها هستند. جواب آرام می‌کند؛ سوال مشغول می‌کند.

برای همین است که آدم کتاب‌ها را دقیقاً به خاطر همان کتاب‌ها یادش نمی‌ماند؛ آدم کتاب‌ها را به خاطر آن چیزی که در او جابه‌جا کردند به یاد می‌آورد.