یک بیچاره ِسرگردان

داستان کوتاه :
در پیاده رو های نمناک و تاریک شب زیر نور های زرد و لامپ های نئون مغازه ها آرام آرام قدم میزد , سرش پایین بود و در فکر فرو رفته بود , چندین افکار عجیب در سرش میگذشت , چترش را فراموش کرده بود بیاورد (باران آرام آرام  باریدن گرفت) این فکر گوشه ذهن او را می آزرد , عمده فکرش درباره بی حوصلگی جان فرسای اخیر بود , تازه که از لیلی جدا شده بود احساس پوچی و بی حوصلگی بی سابقه ای در او پیچیده بود , شلغش را هم از دست داده بود صبح تا شب تنها چار دیواری خانه و وعده های غذا و گاهی پیرزن همسایه را میدید , طاقت فرسا بود , حس میکرد باید کاری کند باید راهی را بیابد , ماشینی رد شد و آب جمع شده گوشه آسفالت را به سویش شلیک کرد , ناگهان از سیل افکار پرت شد بیرون و با نگاهی پر از ناسزا ماشین را دنبال کرد و با خشم و نفرتی سرشار چهار راه را رد کرد و ادامه مسیر را پیمود , اینبار تنش خیس بود و کفش هایش پر از آب شده بود و این بسیار آزارش میداد , یاد دعوای آخر با لیلی از مقابل ذهنش دوید و او سردی سوزناکی به علت چسبیدن لباس خیس به تنش حس کرد , از سرما متنفر بود , گدایی مقابل راهش سبز شد , ریشی بلند و ظاهری ژولیده «کمک کنید آقا بدبختم» قدمش آرام شد , نگاهی به او انداخت با نفرتی سرشار بلند گفت «بدبخت فلک زده » گدا نگاهی به او انداخت و باز گفت «کمکم  کن بچم مریضه» دوباره به راه رفتن ادامه داد و با تنه ای محم گدا را پخش زمین کرد و تا چند قدمی زیرلب غر و لند میکرد.

مقصدش نامعلوم بود پیاده رو خلوت خلوت , باران آرام بود اما هوا سرد سرد , خیسی تنش چون حسی کرخت گوشه ذهنش بود و چندین بار خودش را به علت نیاوردن چتر لعن میکرد , قدم هایش تند شده بود و میخواست تنها از شر عذاب وجدانش خلاص شود , آن گدای بدبخت را آنطور عذاب داد , با فحش های سریع و فکر های سرزنشگر تلاش میکرد آن را خاموش کند , اما هر بار که جلوتر میرفت اتفاقی توجهش را جلب میکرد و ذهنش خاموش میشد اما بعد دوباره اولین یادش همان عذاب وجوان بود , از گدا دور شده بود , سرش را محکم در دستش گرفت خم شد و فریاد کشید , یک زن و دختر همراهش کنار او در حال حرکت بودند که با رویی ترش و قدم هایی تند دور شدند , اینبار سرش را بلند کرد به دیوار مقابل نگاهی کرد و با گردنی کج و دستانی به سر و گریه ای تند به سمت دیوار رفت و تکیه داد و آرام آرام نشست , ماشینی همراه دو پسر جوان او را که دیدند خنده ای کردند و تیکه ای بارش کرند , مرد سرش پایین بود و باز آنها اصرار میکردند که بشنود اما توجهی نداشت , گازش را گرفتند و رفتند , مرد نیم ساعت آنجا نشست

باران تند شده بود و او کاملا خیس بود , فکر چترش دیگر آزار دهنده نبود , تنها خاطرات و افکار گنگی در ذهنش میپیچید و قلبش به نحوی که انگار خنجری در آن باشد تند میتپید , مشخص نبود به گدا فکر میکرد , به لیلی , به برادرش که یک ماه پیش مرد یا به شغلش که از آن اخراج شده بود , شاید هم به دوستش فکر میکرد , دوستی که یک ماه از او خبری نداشته و این بی سابقه هست , برخواست , راهش را به سوی خانه گرفت و اینبار پیاده رو خلوت خلوت بود , فقط زیر سایه بان خانه ها گاهی معتادی خوابیده بود و کنارش پلاستیک هایی به منظور آتش میسوخت و بوی بدی داشت , همه جا  پررنگ و سرد بود ,سرش باز پایین بود و اینبار تنها قدم میزد , کفشش پایش را میزد , چترش را هم فراموش کرده بود ای لعنت به ذهن حواس پرتش لیلی را هم اینگونه از دست داد آنقدر حواسش نبود که رفت با یکی دیگر , کارش هم همینطور , این فکر لعنتیش درگیر چه بود , تمام عمرش تنها فکر میکرد , نمیدانم به چه فکر میکرد , فقط سکوت میکرد و به گوشه ای خیره مییشد نمیدانم , نمیدانم این چه روشی بود نه با کسی حرف میزد نه نگاهی میکرد نه جایی میرفت چه آدم مفلوک بدبختی خاک بر سرش با این زندگی تباهش , مادرش همیشه میگفت تو احمقی پدرش هم به او لقب الدنگ داده بود بیخاصیت بی خاصیت تنها قد دراز کرده بود و فکر میکرد

به چار راه رسید , یاد ماشین افتاد , با نفرتی آنجا را رد کرد ,به خیابان خانه اش رسید در پباده رو حرکت را ادامه داد , گلویش درد میکرد و تنش خسته بود , باز سرما خورده , باز باید ده روز در آن گند خانه بنشیند و دارو بخورد آه چه آدم بدبختی , ادامه داد به کوچه منتهی به خانه رسید ناگهان به یادش آمد از پشت کوچه به خانه برود چراکه نباید با صاحب خانه چشم تو چشم شود کرایه خانه را سه ماه بود نداده , در کوچه پیچید , کوچه معتاد ها , کوچه همچون کلافی در هم بود تنگ و پر از سایبان خانه ها و سیم های برق , تاریک و خفه و دارای چند خرابه , هر گوشه یک معتاد نشسته بود جلوتر که رفت چند نفر را دید دور لبه جوب جمع شده بودند , جلوتر رفت , پشت جمعیت که تقریبا هفت هشت نفر معتاد بود ایستاد , به یکی از آنها گفت «چه شده؟» جواب داد «کارش تموم شد بدبخت , آخرش مرد» «کی ؟ چرا » «انقدر کشید مرد بدبخت , اور دوز کرده » جمعیت را کنار زد نگاهی به لبه جوب کرد همان گدا بود , سرش را تکیه داده بودند به کاشی جوب و تنش در آن بود , از لبش کف بیرون آمده بود , مرده بود , مرد از جمع خارج شد , باز به پیاده رو بازگشت و تا صبح قدم زد و بعد به خانه رفت .

پ.ن : عکس های استفاده شده در متن رو از تصاویر چالش «بیایید عکس بزاریم» استفاده کردم , تصویر اول از «آتریسا خانم» و تصویر دوم از «حنانه خانم » و تصویر سوم از «آزاده خانم » و تصویر چهارم از «جناب تاکسیک », ممنونم از همه دوستان بابت ارسال عکساشون تصمیم دارم از این به بعد در متن ها از تصاویر چالش استفاده کنم چون خیلی زیبا بودن , چالش هنوز پابرجاست حتما شرکت کنید .🙏🙏🌹🌿