تغییر

از دوران کودکیم شاید خاطرات خیلی شفافی نداشته باشم. اما یادمه وقتی هشت سالم بود به همه ی بچه های کلاس کرم ابریشم دادند .باید در شرایط خاص ازش نگهداری می کردیم تا پروانه شود.

روز و شب می گذشت و به کرم کوچولو غذا می دادم و باهاش صحبت می کردم ، بالاخره زمانش رسید و به دور خودش پیله بست. یادمه اولین کرمی که بردم خونه در نهایت اتفاقی نیوفتاد و ناامید شدم. اون شب خیلی گریه کردم. ظاهرا بقیه ی بچه ها مشکل من رو نداشتند.

توی مدرسه حس بدی داشتم، من چیکار کرده بودم که کرمم نتونست پروانه بشه و از پیله در بیاد؟

یادمه معلم پرورشی بهم یک کرم دیگه داد و دقیقا بهم گفت چه برگی بهش بدم و چطور مراقبت کنم تا حسابی تپل و قوی بشه. این بار خوشحال بودم و می دونستم که پروانه ی من هم از پیله بیرون میاد. اما بر خلاف انتظار من باز هم نشد. ناراحت بودم. احساس می کردم آدم بدی ام که از یک کرم هم نتونستم مراقبت کنم. توی مدرسه معلم ازم پرسید که پروانه ات چی شد؟

هنوز کاشی های مدرسه در خاطرم هست، درحالی که سرم پایین بود گفتم : مرد، نتونست پروانه بشه.

بهم گفت اشکالی نداره عزیزم، بالاخره قرار نیست همیشه آخرش خوب باشه که ، گاهی هم ممکنه اینجوری بشه.

بهش گفتم: تقصیر من بود که نتونست از پیله در بیاد، اگر بیشتر مراقبش بودم و بهش برگ می دادم اینطوری نمی شد. حتی کمکش هم کردم که از پیله در بیاد ولی نشد…

ابروهای معلمم بالا رفت و پرسید: کمکش کردی؟

پاسخ دادم: بله ، وقتی دیدم از زمانی که گفتید بیشتر طول کشیده ، پیله رو شکافتم که بیرون بیاد ولی نیومد.

لبخند زد و گفت: عزیز من ، هر چیزی در این دنیا برای رشد و شکوفایی نیاز به تلاش و صبوری داره. این دو با هم کار می کنند و از هم جدا نیستند. پروانه تلاش می کرد اما تو صبر نکردی تا خودش شکوفا بشه. بهت یک کرم دیگه می دم، این بار بعد از پیله بستن فقط و فقط صبور باش.

شاید این ها عیناً کلمات معلمم نبود ولی هنوز برام شفافه که صبر و تلاش از هم جدا نیستند.

این چند روز هر کجا می دیدم در رابطه با موقعیت کنونی کشور نوشته شده سعی داشتم تا تمرکز ذهن مخاطب رو به جایی که روی آن کنترل داره ببرم. به جایی که در حال حاضر دستش می رسه.

شعار دادن، حرف زدن ، خالی کردن خشم و حرص و عقده پراکنی که ساده است. واقعیتش خسته شدم. از لب و دهن بودن این دنیا ، از اینکه همه شاکین ولی رفتار خودشون با خود و خانواده و اطرافیانشون رو که می بینی آه می کشی. اینقدری که راحت دل می شکنند و طلبکارند.

خب چرا وقتی دهان باز می کنید و توهین می کنید فکر نمی کنید اون کسی که پست این اکانت نشسته به زور خودش و جونش رو جمع کرده تا کمی بتونه زندگی کنه. اخه با شاکی بودن از زمین و زمان بدون عمل کردن که چیزی درست نمی شه. با زدن تو سر حکومت و جمهوری که چیزی درست نمی شه. می دونم که جایی برای رسیدگی به شکایات پیدا نکردیم ولی با دنبال کردن رسانه و اتلاف وقت که چیزی درست نمی شه.

ندیدم کسی اهل مطالعه ، شعر و ادب باشه و در این شرایط توهین کنه. ندیدم کسی اصیل و باوقار باشه و در این اوضاع کنترل ذهن ، احساس و دهانش رو نداشته باشه.

در نهایت که ساختن زمان بره ، تلاش می خواد، فداکاری می خواد، آرمان و هدف می خواد. صرفاً از سر نارضایتی و عقده‌پراکنی تغییر حاصل نمی شه. تغییر امید و نظم می خواد.

اگر کتابی سراغ دارید که کمک کنه سطح آگاهیمون ، چه روانی و چه عمومی بالا بره ممنون می شم اینجا معرفی کنید. الان زمان برای مطالعه زیاد هست.

و اینکه لطفا از احوالات این روزهاتون بگید و اگر با صحبت کردن حالتون خوب می شه بیاید صحبت کنیم.