پارسایی و عشق

سخن می‌گفت و من جز نگاهش چیزی نمی‌شنیدم. همیشه از نگاه به چشمانش شرم داشتم. این‌بار گویی آخر دنیا باشد، جرئت پیدا کرده بودم. به چشمانش خیره شدم و هر از چندگاهی سر تکان می دادم. گویی متوجه سخنان او می‌شوم. نمی دانست در تمدیح جمالش دلم در آشوب است.

عجب، روزگار.


نمی دانم نگاه من به دنیا و آدم ها تغییر کرده بود که او چنین شیرین در نظرم می‌آمد یا او به گونه ای تغییر کرده بود.

به هر حال بودن در کنارش برایم آرامش‌بخش بود. دست و دلم می لرزید، برای نوشتن. برای وصف حالی که در این روزها انگار گناه می پندارمش. اوضاع کشور نابه‌سامان است و تو به چه ها که فکر نمی‌کنی. فکر می‌کنی که هیچ ، درباره‌اش هم می نویسی. وا مصیبتا!

شاید مقصر سعدی است. چند روزی گرفتارش شده ام.

اشعارش را می خوانم و قند در دلم آب می شود. فارغ از احوال دنیا و دگران، دل من دیوانه و شیدا شدن می خواهد. دل من دلتنگی دوری یار می خواهد. باشد که غمش بیشتر از سنگینی این غم باشد. غمی که هربار با دیدن ناکامی دگران، با غصه و نگرانی اقوام به دلم می‌نشیند. دلم غمی می خواهد که من را از دنیا جدا کند که حداقل در آخر به خود بگویم: خودت کردی که لعنت بر خودت باد…

در این راه می خواهم سر به راه و پارسا باشم اما

من را نصیحت نکن که پارسایی و عشق

دو خصلتند که با یکدیگر نیامیزند

شاید همین، شاید از عشق دیوانگی اش را می خواهم، که در نهایت بگویم دیوانه شده ام و رسم دیوانگان غم را به جان خریدن است.

سودای عشق پختن عقلم نمی پسندد

فرمان عقل بردن عشقم نمی گذارد

سعدی


تَمدیح: مدح کردن کسی را، ستودن.

پارسا: آنکه از گناهان پرهیزدو به طاعات و عبادت و قناعت عمر گذارد؛ پرهیزکار، پاکدامن، زاهد، متقی _ دیندار