از فکرِ تو

قهوهای که صبح جوشاندم تا بنوشم، سرد شد.
آنقدر سرم گرم کارهایم شد که آن را فراموش کردم؛
فراموش کردم حتی فنجانی وجود دارد. به کل فراموش کردم.
جالب اینجاست که بدانی، هنگام درست کردن قهوهام میدانستم ممکن است یادم برود آن را بنوشم.
من همیشه آنقدر درگیر امور روزانه میشوم،
که فراموش میکنم لحظهای برای نشستن و درنگ برایم وجود دارد.
لحظهای برای نوشیدنِ آن قهوهی گرم؛
که حالآ دیگر گرمایش را از دست داده و صفای سابق را هم ندارد.
شاید حواسپرتیام دلیل داشته باشد.
دلیلی که خود نیز از وجود آن در کورترین نقطهی ناخودآگاهم باخبر هستم. دلیلی که در آن تاریکی و خلاء سوسو میزند و اغواگرانه درخشندگی میکند.
اینکه اگر لحظهای وقفه بیاندازم و تأمل کنم،
قرار است در آخر به تو برسم.
انتهای هر مسیری در آفاقِ ذهن من، به تو ختم میشود نازنینتر از جانم؛
به تو.
من به تو وصل هستم، به همانگونه که تمام مسیرهای اروپا به رُم.
حتی زمانی که دستم از لمس انحنای چانهات عاجز است تا تو را ببوسم.
نمیدانم چه مقدار مَنگی لازم است تا فکرت را از سرم پاک کند؛ تا تماما از این دردمندی خلاص شوم. فارغ شوم.
از فکرِ تو.
از فکرِ نوشیدنِ قهوهای گرم، در کنارِ تو.
مطلبی دیگر از این انتشارات
پوشه آهنگ های مشترک
مطلبی دیگر از این انتشارات
نامهای به آیت الله بهجت
مطلبی دیگر از این انتشارات
وطنم ایران