او|با همه‌ی بی‌سر و سامانی‌ام!

صحبت از غرور به میان آوردی.من غرورم را خیلی وقت است شکسته ام.امیدوارم بودم که این نوشته را هم هیچگاه نخوانی ولی به خواسته ات تکمیلش کردم.شاید دل در گروی دیگری داری و من آن زندانی محکوم به اعدامم که برای باور نکردن و اعتراض به این حکم به دیوار می کوبم.میبینی که چرا می گفتم مزه عشق به دهانم تلخ می آید؟
من تهی از کلماتم.تمام اشعاری که برایت میفرستم حرف هایی از من است.گفتم خیلی چیز هارا نمی توان به زبان آورد.خدارا شاکرم که شعر وسیله ای برای من است تا هر آنچه از تو در شعر میبینم برایت بفرستم.ولی آگاه باش که تو خود زیباترین قصیده ای هستی که به چشم دیده ام.امیدوارم بیایی و خط بطلانی بر مفهوم عشق من شوی.بیایی و نرسیدن را به رسیدن بدل کنی.

تمامي عكس ها برگرفته از سايت اكولاليا مي باشد
تمامي عكس ها برگرفته از سايت اكولاليا مي باشد

تعبیر خوابم شدی.امروز صبح که از خواب بیدار شده بودم این شعر سالار عقیلی درون سرم میچرخید:

هرگز نمی شد باورم
این برف پیری بر سرم
سنگین نشیند چنین...

گفتی ما آنقدر فکر می کنیم سر آخر پیر می شویم.ما بیش تر از سنمان می فهمیم.گفتم که من پیرتر می شوم و شیفته به زیبایی تو.در این نوشته ام تغییراتی دادم تا احوالت را پریشان نسازد.نوشته بودم شاید لایق عشق تو نیستم و باید عشق را بر خودم حرام گردانم.مطمئن بودم روزی آتش خواستن تو درون من زبانه خواهد کشید و مرا خواهد سوزاند.من غم دوری را دریافته ام.تندی زهر دوست نداشتنت در من اثر میکند ولی قول میدم تا لحظه ای که این زهر در بدنم اثر کند خیره به تو خواهم نگریست.گرمای عشق تو نوشته های مرا پخته تر کرده اما گاه کلماتم كنار هم جمع نمی شوند.

دست های من از سنم پیرتر نشان می دهند.آنقدر برایت کلمات سنگین ردیف کرده بودم که معنای عشق را یادم رفته بود.تو گفتی:و عشق لطیف است!کاش آن لحظه می بوسیدمت.تو در دیدن زیبایی ها استادی.کاش ساحل چشمانت برای دل غمگین من جای آرمیدن داشت.کاش مرا نجات بودی.نیم نگاهی به عود دارم و نیم نگاهی به چوب فرو رفته در سینه ام.خدارا چه دیدی شاید اگر این چوب را آتش بزنم از سوخته ی قلبم بوی تو بیرون آید.کاش فردایت هم مثل امروز مهربان باشد.کاش مرا از خودت دریغ نکنی که تو آن نسخه از منی که همه ی شایستگی ها را دارد.

به قول خودت من برای تلخ نوشته شدن زاده شده ام.من آن خون ریخته شده از سر فرهادم و تو لاله های دمیده شده از من.و چه لذتی است حماسی مُردن در راه عشق.
می گفتی غرور،می گفتم امان از دلتنگی!من محو تماشای توام.همه ی حواسم به توست چون من خودم را در تو میبینم.نمی دانم می دانی یا نه که سرچشمه من تویی.من با تو نیازی به سرچشمه ی ادبی ندارم!نمیدانم آروزی باطلی است یا نه اما هرگاه ستاره دنباله دار میبینم آرزو میکنم روزی دستانت سرمای دستان مرا بگیرند و به آن جان حرکت بر روی سازی دهد که فقط برای تو کوک شده است.
شمع عشق من روشن می ماند تا اندک لحظات عمر من وقف تو شود.بدان و آگاه باش که پشتت من گرم خواهد بود.تو را از راه دور می بوسمت!
گاهی از اینکه کلماتم آنقدر سنگین نیستند تا شایسته متانت و وقار و حجب و حیای تو باشند از خودم شرمسار می شوم اما امیدوارم همین ها هم روزنه ای بیابند تا تو محبتت را به من نشان بدهی.تو انقدر زیبایی که من حائل میانمان را از هر حد و حدود شرعی ای بیشتر دوست می دارم.وقت هایی که با تو حرف می زنم گذر زمان بر من هیچ است.تو خودِ لحظه ای!وجودت سبب نوشته های من است.کاش متوجه ام میکردی که آیا در جاده یک طرفه می رانم یا نه.کاش فقط به انداز اندک شعری محبتت را بامن درمیان میگذاشتی که بفهمم ذره ای از عشق در میانمان جاری است.می دانم سختت است.کاش میشد برایم نامه بنویسی...
نمیدانم آنقدر که مشتاق تو ام مشتاقم هستی یا نه.یا به قول آقای بهمنی:

با همه‌ی بی‌سر و سامانی‌ام
باز به دنبال پریشانی‌ام
طاقت فرسودگی‌ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی‌ام
دلخوش گرمای کسی نیستم
آمده‌ام تا تو بسوزانی‌ام
آمده‌ام با عطش سال‌ها
تا تو کمی عشق بنوشانی‌ام
ماهی برگشته ز دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانی‌ام
خوب‌ترین حادثه می‌دانمت
خوب‌ترین حادثه می‌دانی‌ام؟
حرف بزن! ابر مرا باز کن
دیر زمانی است که بارانی‌ام
حرف بزن، حرف بزن، سال‌هاست
تشنه‌ی یک صحبت طولانی‌ام
ها به کجا می‌کشی‌ام خوب من ؟
ها نکشانی به پشیمانی‌ام

تابستان لذت بخشی برایم ساختی و از تو ممنونم.تو به غایت مهربانی و سبب شدی که هر دم از خودم بپرسم که آیا لایق مهربانی او هستم یا نه!اما باز در ته دلم می ترسم نکند تو به من بی میل باشی.
و اما گفتی غرور.دلیل جریان کلمات در رگ های من!من غرورم را در هر نوشته می شکنم و با خرده هایش برایت آیینه هایی از کلمات می سازم تا تو خودت و زیبایی درونت را در آن ببینی.می گویم ترس از دست دادن.که اگر بفهمی چقدر دوستت دارم و تو بی میل به من شوی و از دستت بدهم!ما در این دنیا تک و تنهاییم.شاید نخ نامریی من به تو وصل است.مراقب نخ من باش.جدایش نکنی...

بدهم تکیه به تو شانه شدن را بلدی؟
گرمی ثانیه ای خانه شدن را بلدی؟

تو که ویرانه کننده است غمت می دانم
خوردن غصّه و ویرانه شدن را بلدی؟

آنقدر سوخته قلبم که قلم می سوزد
شمع گریان شده، پروانه شدن را بلدی؟

مرغ عشقی شده دل میل پریدن دارد
بال و پر در قدمت لانه شدن را بلدی؟

می نویسم من عاشق فقط از قصّه ی تو
در غزل های من افسانه شدن را بلدی؟

اشک شب های سحر سوخته ام پیش کشت
تلخی گریه ی مردانه شدن را بلدی؟

هر کسی دیده مرا شاعر "مجنون" خوانده
تو بگو "لیلی" "دیوانه" شدن را بلدی؟ 

این همه ناز کشیدم بشوم معتکفت
بدهم تکیه به تو شانه شدن را بلدی؟
علی نیاکویی لنگرودی