واسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟
بیا لبهی باغچه بنشینیم!
تو کودکی و نوجوانی و جوانیِ من هستی، ایکاش میانسالی و کهنسالیام هم. از نیمکتِ ردیفِ وسط کلاس درسِ دبستان تا پای دیگِ شلهزرد و خیابانگردیهای گاه و بیگاه و چه و چه و چه، همیشه بودهای.
طاهرهی عزیزم. سلام. اینجا سقفِ اسمان بلند است، اما سیاه است، سیاهِ سیاه. یک ستارهی ریزِ چشمکزن بالای ساختمانِ بلندِ انتهای خیابان سوسو میزند که گویی تو در این روزهای سیاهِ سیاه باشی. بابا همیشه به بچهها میگوید "دوست خوب خیلی خوبه، اگه بلد باشی نگهش داری" بعد هم سریع اسم تو را میاورَد. نگه داشتنِ ادمها سخت است؟ بنظر ساده میاید اما گمانم خیلی سخت است ادمها را از هزاران قهر و اشتی بچگانه و بیدلیل و بادلیل بیرون بکشی و سر اخر همهچیز بهتر و محکمتر از روزهای اول باشد؟ از این دنیا به ان دنیا، ادمها را بیرون بکشی و همهچیز بهتر و محکمتر از قبل؟ ما هنوز همان کودکانِ امیدواریم؟ هنوز کنار ابخوریِ مدرسه، جایی لبهی باغچهی کوچکِ کنار نمازخانه برای حرفهای کودکانه و جینیگیلیمستونمان جا هست؟! امنترین و عزیزترین نقطهی زندگی در میان یک جهانِ ناامیدکننده کجاست؟ جایی کنارِ ستارهی درخشان در اسمانِ سیاهِ شب؟ یا جایی گوشهی حیاط دبستان؟
در کتابی که چند وقت پیش میخواندم نوشته بود "دوستی یک عمر طول میکشد، نه چون دوست تا اخر عمرمان با ماست، بلکه چون حضور و غیاب اوست که تعیین میکند چه زمانی را زیستهایم و چه زمانی را هنوز نزیستهایم". تو دوستی؟ خواهری؟ یا خودِ من؟
امروز روز پنجاه و پنجم جنگ است.
۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
- ۷۰
مطلبی دیگر از این انتشارات
محبوب من:
مطلبی دیگر از این انتشارات
نامه ای به برادر کوچکترم
مطلبی دیگر از این انتشارات
نامهای برای خودم!