توپ‌بازی با پسرک

سلام خدای عزیزِ عزیزِ عزیزم. امروز که خسته و بی‌حوصله و منتظر نشسته بودم کنار میدان و ارام و بی‌صدا برای "هیچی" میگریستم، توپِ ابیِ کوچکی خورد به پایم، پسرکی با لباس قرمز، چهار_پنج ساله داشت دنبال توپ میدوید، حوصله‌ام سر رفته بود، من هم دنبالش دنبالِ توپ دویدم، پنج دقیقه‌ای که گذشت کیفم را گذاشتم یک گوشه، شالم را پشت سرم گره زدم و گوشی تلفنم را در جیبم کردم و به‌سانِ  پسربچه‌ای پنج‌ساله به دنبال توپ دویدم، پسرک خیلی جدی بازی میکرد و من هم دقیقا شبیه به پسرک شدم، ادمیانِ دورِ میدان طوری نگاه میکردند انگار از سیاره دیگری امده‌ام، مادرِ پسرک مدام داد میزد که نکند بیافتیم. خدای عزیزم. همه‌ی بیست دقیقه‌ای که پا به پای پسرک دنبال توپ میدویدم فکر کردم ایکاش تا به ابد در این لحظه گیر بیافتم، ایکاش تا ابد وسطِ میدانِ هفت‌تیر دنبال توپِ ابیِ کوچک بدوم. یا ایکاش گیر میکردم بالای شهرک و تا ابد دنبالِ توپِ پلاستیکیِ دولایه میدویدم. وقتی از پسرک خداحافظی کردم و متاسفانه در ان لحظه گیر نیافتادم، در مسیرِ میدان تا مقصد لبخندِ پهنی صورتم را پوشاند نمیدانم برای خاطرِ چه بود، پسرکِ لباس قرمز به قولِ فاطمه چیزی را در من روشن کرد، چیزی که سالها پیش وقتی همسن و سالِ پسرک بودم در من روشن میشد، وقتی در حیاط خانه‌ی مادرجون به دنبالِ توپ میدویدم، وقتی دوستانِ جدیدم را که زیر درخت بساطِ خاله‌بازی پهن کرده بودند رها کردم و به دنبالِ توپِ چهل تکه‌ای که رویش ارمِ المپیک داشت دویدم، پسرک لباس قرمز امروز چیزی بیشتر از "یک‌چیز" را در من روشن، تمامِ درونم را روشن کرد، سر تا سرِ خاطرات و قلبم را اذین بست. خدای عزیزم. اگر قرار باشد هر روز برایت گله کنم که نمیشود، از ان روز که خواندم فاطمه نوشته بود "ما در نهاااایت نسبت به هم مهربانیم، شما چطور ارحم‌الراحمین؟" تا امدم فکر کنم که یحتمل شما درمورد ما مهربان نیستید، به من نشان دادی که به حتم نسبت به ما مهربانی ارحم‌الراحمین. خدای عزیزم، ارحم، الراحمین. باید اعتراف کنم عاشقِ این اتفاقاتِ کوچک و بچه‌های کوچکی که هر چند وقت یکبار جلوی راهم میاوری‌، هستم.
خدای عزیزم. امیدوارم هیچوقت از فرستادنِ سوپرایزهای خوشحال‌کننده در بدترین حالتِ بنده‌هایت منصرف نشوی. و اینبار مرا همینطور و همین‌سن که هستم بشنو. ممنونم.

پ.ن: شرط میبندم ان بیست دقیقه‌ای که امروز دنبال پسرک و توپ میدویدم، بهترین بیست دقیقه‌ی عمرم بود.

۲۹ بهمن ۱۴۰۴

ـ ۱۳۴