حسن ختام

حُسنِ ختام

نسیمِ زلفِ مشکینت به جانم پیچ‌وتاب آرد

ز چشمِ مستِ تو بر دل هزاران انقلاب آرد

تو را در خواب می‌بینم میانِ باغِ مهتابی

که خنده بر لبِ گل‌ها هزاران رنگ و آب آرد

نگاهت آسمانی شد، زمان از رفتن افتاده

چه سِحری در دو چشمت هست کز عالم جواب آرد

دلم چون قایقی گم‌گشته در دریای رؤیاهاست

مگر دستِ تو آن را سوی ساحل بی‌شتاب آرد

اگر یک لحظه لبخندت بتابد بر دل و جانم

بهار از کوچه‌های سردِ این دل انتخاب آرد

تو ماهِ آسمانِ عشقی و من ابرِ سرگردان

که شوقِ دیدنِ رویت مرا سوی سحاب آرد

مرا در حلقهٔ گیسوی خود یک دم تماشا کن

که زندانِ تو بر عاشق هزاران فتحِ باب آرد

غزل بی نامِ تو ناقص بماند تا ابد، ای یار

که اعجاز حضورت حکمِ ختمِ این کتاب آرد

#صدیقه_جُر

#صدیقه_جُر