مبتلا به اسکیزوفرنی. اینجا از تجربیاتم میگم. به والله، به پیر، به پیغمبر فیلم «یک ذهن زیبا» رو دیدم.
درخت زیتون از خون سیراب شد...

تو، کودکِ پریشانِ دیروز و آرامش یافتهی امروز، لبخندت را به یاد می آورم؛ همان لبخندی که بر روی یک سنگ حک شده است. چهره ای که در گذشته ای نزدیک از تبِ تندِ هیجان و شادی ات گلگون بود؛ همان گذشته ای که سنگ ها همبازی ات بودند و تو را در لیلی کردنت همراهی می کردند. تو، خستهی کوچکم، به من بگو که سنگها را بیشتر از انسانها دوست داری! بارها و بارها به من بگو! بگو آنقدر شیفتهی آرام بودنِ سنگها شده ای که چهرهی ماهگونِ تو نیز آرام شده است.
ماهِ من! با چشمان بچگانهات به چه خیره شده ای؟! به آسمانِ سیاهِ غبارآلودِ شب یا به هزاران فرشته ای که نور وجودشان شب را به اولین صبحِ بهار مبدل کردهاند؟! فرشتگانی که بالهایشان را بر روی گونهات میکشند و تو را در حریر خنک و سفید در برگرفتهاند. سر کوچکت را، با موهای زیبایش را که با خونت رنگِ حنا گرفته است، بر روی ابری بگذار و استراحت کن. چشمانت را باز نکن؛ تو از آنِ آسمان هایی. به زمینِ سرخ و نهرهایِ خونی که از قلب های از تپش ایستاده سرچشمه گرفته اند، نگاه نکن.
گلِ زیبایِ کوچکم! امروز نوبت توست که بر سرسبزی و خُرّمی بهشت گام برداری؛ اجازه بده رایحه ی گل های بهشت بوی دود، آتش و سوختگی را از بین برد. بگذار آبِ زلالِ نهرهای بهشتی زخم هایت را شستشو دهد. زخم هایت را با گلبرگ ها مرهم بگذار و بر بالِ فرشتگان سوار شو و به استقبال مادر و پدرت، خواهران و برادرانت و دوستان برو. مگر نمی دانی که آن ها به دیدنت آمده اند؟! خوشحال نیستی که دلِ کوچکت دیگر از دلتنگی برای مادرِ عزیزت به درد نمی آید؟! می دانم زمانی می رسد که مرواریدِ اشکی که بر گونه ات لغزید، سیل می شود و زمین به شکرانه ی پاکیِ دوباره اش هلهله می کند و تو، که ما را از همان جایگاهِ بلندِ ابدی ات نظارهگری؛ بازی ات را از سر بگیر که دل های ما قرار یافته اند.
مطلبی دیگر از این انتشارات
از هر کرانه تیر دعا کردهام روان...
مطلبی دیگر از این انتشارات
امکانِ مادری
مطلبی دیگر از این انتشارات
دستان خالی