در انتخاب شایدها هیچ اجباری نیست°-°Intp
در امتدادِ ابرهایِ بارانی و دریا...

زیبارویِ من؛
چگونه من را تحمل میکنی؟
نفس هایِ سنگینم عذابت نمیدهد؟
وقتی که نگاهت میکنم نمیخواهی چشم هایم را خط خطی کنی؟
احساسِ عجیبی برایت ندارد؛ اینکه تمامِ وجودم مانند ابری بخار شده به رویِ زیبایی هایت میبارد؟
وقتی در هوا؛ صدایت که عطرِ گل های بهاریِ خانه مادری را دارد، میشنوم. احساس میکنم به آغوشم کشیده ای.
خانه برایم جایی بود که همیشه میتوانستم به آن برگردم.
وقتی همه چیز خسته کننده بود و دیگر پاهایم تحمل زندگی را نداشتند و قید آن را میزدنند.
وقتی جایی برای رفتن نبود و نیاز به آرامش داشتم.
همیشه یادم بود به خونه برگردم.
بخاطر همین همیشه یادم به سوی تو پرواز میکرد.

راستش را بخواهی محبوبم؛
من نمیدانم عشق چیست؟
ولی میدانم احساسم چیست.
در کنارت آرامش دارم. میخواهم بشناسمت، خوشحالت کنم و همدیگر را دوست بداریم.
چطور بگویم؟ تمامت، عشقت،
همه را برای خودم میخواهم.
وقتی بهت نگاه میکنم و فکرم میشوی.
انگار به الماسِ پشمکی زندگی ام رسیدم.
سوئیت، درخشان و ارزشمند.
فکر کنم دربارهی تو چیزِ بیشتری میخواهم.

نمیخواهم با گریه ازت خداحافظی کنم؛ دیدم را تار میکند.
میخواهم تا آخرین لحظه واضح ببینمت.
ولی نمیتوانم.
تو داشتی میرفتی.
چطور می توانی از پیشم بروی؟
تمام زندگی ام بهت نیاز داشتم و دارم.
به آغوش محکمت، به حضور گرمت، به بوسه های گاه بی گاهت، به تمام وجودت.
دلتنگشونم.
دلتنگ خودم و خودت.
شادی و خنده های در کنار همدیگر را یادت هست؟...
ولی در آخر هم همیشه فقط مرا دوست عزیزت صدا می زدی.
دوستیِ بی نقصی از عشق.
این را میدانم که مناسب ارزشمندی ات نیستم از این هراس دارم که مبادا الماسِ آبی ام، در مشتِ خالی از احساسم آب شود.
زلالیِ رنجِ نابخشودنیِ از دست دادن.

حال فقط صداهای دور مانده اند...
و من، در امتدادِ ابرهایِ بارانی و دریا، هنوز دارم به نقطه ای نگاه میکنم که رفتی.
شاید جایی میانِ باران، هنوز تکهای از نگاهایمان مانده باشد...
که با من،
بخار شوند، و در دریا فرو روند.
و شاید در جایی از دنیا قطره هایی از جنس من،
تو را لمس کنند.
...
KRK
مطلبی دیگر از این انتشارات
سکوتِ شب
مطلبی دیگر از این انتشارات
چه خوش است حال مرغی...
مطلبی دیگر از این انتشارات
نفس بکشم؟ چگونه؟