با عنایتِ یزدان و تبسمِ قلم در ردای کاهی دفتر، آرامش ماه را به تحریر در می آورم..🌒
در تمنایِ وصال

با درخشش حضورت در دریای نیلگون آسمان شب،افکارت بی مهابا به دور یاقوت قلبم چمبره زد..
چه کنم که با وجود تمام گوشزدها،نتوانستم نجوای سرکش درونم را مهار سازم و در دست پر کین تقدیر رها شدم و خودم را در میان امواج دریا تنها دیدم،هرچه دست دراز کردم تا از آن من شوی اما تو هوشیارتر قد می کشیدی و من به آن ردای فیروزه ای بخاطر وجود چنین گنجینه ارزشمندی حسرت می خوردم.
اما این را بدان؛خیال خامیست، اگر گمان بردی دل از دیدار میشویم چرا که در قلبم همیشه هویدایی.
وقتی سخن از تو در میان باشد،حتی آفتاب هم به من رشک می ورزد،پس نور خود را به تو هدیه کرد،تا پاک تر از آن باشی که با دستان گناهکار من، پرستیده شوی!
مهتاب من؛تو از تبار کهکشان هایی و من باید ساعت ها برای دیدنت صبوری پیشه کنم و هر روز از نردبان جلبک ها بالا بروم تا شاید اندکی ز تورا لمس کنم، اصلا دیشب فهمیدی،یک مرجان سرکش بیش از حد پیچ و تاب خورد و باعث شد در دام اشتباه او اسیر شوم و به تو نرسم؟!معلوم است که نه!اصلا مگر از وجودم باخبری؟
حق داری..من نه آن ستاره دنباله دار بودم و نه خورشیدی که دوستانه تو را درآغوش کشید و نه حتی خفاش شب که گرد تا گردت به پرواز در آمد و نه شفق قطبی که، به ظلمات شبت زیبایی می بخشد..
من از کیش سرزمینی با همراهانی ترسو بودم که از خوف وصال با همجوارانت ،به پستوی نمور و ژرفناکِ ذهن خود دامن زده بودند..اصلا میدانستی عشق با یک پری کاری میکند که ممکن است هر لحظه با فرشته مرگ مأنوس شود؟!
آخر تو از یک پری ترسو؛ققنوسی ساخته ای که میخواهد پر بگشاید و به سویت رهسپار شود.اما؛آن عهد قدیمی مانند غل و زنجیری پایش را به بند میکشد.همان پیمانی که سالها پیش بین بزرگ قبیله پری رویان با سرورمان اقیانوس بسته شده بود.آن زمان ها، هر پری با عشقی در آسمانِ شب،عجین شده بود.خودخواهی اقیانوس و کینه ی قدیمی آسمان سرباز کرد و با تبعید پریان به این تُنگ خالی از عشق،به شجاعت ما خاتمه بخشید.چراکه، با شکستن عهد بسته شده،شیشه عمرِ پریان مجرم هم به پایان میرسید؛ما قسم خوردیم اگر ثانیه ای در این آبِ نفرین شده نفس نکشیم شراب مرگ را از سر بگیریم.
اما مگر من،مانند بقیه، دل به ستاره های چشمک زنِ این پارچه ی سیاهِ مزیّن با اکلیل خوش کرده بودم؟! دل مرا صاحبِ شب دزدیده است...
از تو ممنونم ای ماهتابِ خفته در آسمان دلم..
شاید هرگز به پیوندت در نیایم،لیک از همین دوردست ها برای دیدار با تو، هرشب،همین هنگام،در این لحظه، تمام توجهم معطوف به مهِ رویِ توست،حتی اگر در طلب وصال با خورشیدِ پر فروغِ خود باشی.
دوست دارت؛پری ای از مسلک سایه ساران در اعماق اقیانوس...
_ابتسام_
مطلبی دیگر از این انتشارات
ببخش رفیق
مطلبی دیگر از این انتشارات
نامه
مطلبی دیگر از این انتشارات
شب مهتاب