در ستایش نقص

جایی خواندم که فرشته‌ها بعد از مرگ به آن‌هایی که هیچ زخمی روی تنشان نیست می‌گویند: یعنی هیچ چیز ارزش جنگیدن نداشت؟

این فکر درمورد زخم‌های جسمی نیست؛ در مورد فراق و نبودن تو است.

در مورد این که نباید این‌همه آه سرد بکشم، حالا که نیستی، حالا که نشده. حداقلش من فهمیده‌ام روحم به وسعت اقیانوس جا دارد برای عشق، و خب همین خوب است، و شاید کافی هم باشد.

درمورد جسم نیست؛ اما بعد از خیره شدن به دستم، به زخم روی دستم، به ذهنم رسیده. می‌دانی، این‌جوری خودم را تسکین می‌دهم و از عمد ـ نه از روی بی‌حوصلگی، بلکه بخاطر فکر کردن به تو ـ سعی نمی‌کنم با پماد و مرهم جایش را محو کنم.

زخم داشتن در دنیای امروز از دخترانگی و انرژی زنانه و این‌جور چیزها کم می‌کند؛ این‌طور می‌گویند. اما من می‌گویم زخم‌هایم را دوست دارم. زخم‌ها امضای من‌اند و قصه‌هایم را حمل می‌کنند.

مثلاً همین زخم روی دست، روی شست، به‌جامانده از عروسی دایی است؛ وقتی داشتم برای مهمان‌ها سالاد درست می‌کردم و چاقو را اشتباهی روی دستم فشردم.

همان لحظه گفتم فدای سرت دایی و از همان اول دوستش داشتم.

جایش جا داشت برای خوب شدن، اما وقتی هنوز تازه بود، از حرص نبودن تو جنگ انداختم به لباس‌ها و وقت شستنشان دوباره زخم باز شد و خون با آب قاطی شد و ماند تا نماندنت را یادم نرود.

حالا زخم شبیه یکی از چین‌های روی دستم شده و خیال پاک شدن ندارد، و راستش مهم هم نیست.

وقتی هنوز تازه بود
وقتی هنوز تازه بود

به نظرم آدم اگر خودش را و زخم‌هایش را دوست داشته باشد، می‌تواند بقیه و زخم‌هایشان را هم راحت‌تر دوست داشته باشد.

مثلاً من به دوستم گفتم ردهای سفید روی تنش را دوست دارم، چون شبیه موج‌های دریاست؛ شبیه کف‌های کنار ساحل، یک سفیدی کک‌ومکی میان پوستی صاف.

او گفت تشبیهم همیشه توی ذهنش می‌ماند.

این‌جور تشبیه کردم چون خودم هم روی زانوهایم موج دارم.

می‌دانی، هر بار نگاهشان می‌کنم یادم می‌آید از کامل‌ها یک‌جور وحشت دارم و نقص آن‌قدرها بد نیست، و بعد آرام می‌شوم.

فکر می‌کنم: فرشته‌ها که آمدند، دستم را نشانشان می‌دهم آنها لابد تا تهش را می‌روند و می‌فهمند همین یک زخم کافی است برای یک عمر جنگیدن.