وارنینگ!! در عمق تاریک قلبم یک بستنی درحال آب شدن است!
دلتنگی، گوشوارهای سُربی است!
در بازار، دختری آشنا را دیدم.
چند ده تایی از ثمنِ گوشتش را به استخوان رسانده بود؛ غصهاش را خوردم.
حتما از دلبرک سبیل کلفتش دور مانده یا
شاید از خوردن و آشامیدن توبه کردهست؛
هرچه بود سببش، نپرسیدم و گذشتم.
روی پشت بام، مچِ زنِ همسایه را گرفتم؛
سیگارِ پدرمُردهای لا به لای انگشتانش هوله میرفت.
مثل فیلمهای فرنگی اشکهایش با ظرافت میریخت.
من را دید، صورتش را دزدید، غصهاش را خوردم.
حتما مرد همسایه دوستت دارمش را خورده یا
شاید در سرِ زن، زندگی زوری و پولی بودهست؛
هرچه بود سببش، نپرسیدم و برگشتم.
از پنجره بازِ شب، آواز زنی را شنیدم.
در گرماگرم بمبارانها، نغمهاش بهشتی نیست.
صدایش ناکوک، نخراشیدهست و سوگوار،
خوابآلود بودم اما؛ غصهاش را خوردم.
حتما معشوقی، سرِ مرز دارد یا
شاید حلقومش تاب جنگ را نیاوردهست.
هرچه بود سببش، نپرسیدم و چشم بستم.
درخواب، آیینهای را دیدم، خودم را دیدم.
دخترِ بازار و زنِ همسایه و آوازهخوان من بودم؛
با گوشوارهای سُربی و سنگین در گوشم.
پشتِ آیینه تفنگ، پوتینهای بیطرف و سربازی که دلتنگ است؛
دلتنگ بوسیدنم، دلتنگِ دلتنگیهایم.
سبب غصه زنان شهر را نمیدانم، نپرسیدم، گذشتم...
اما نازنینم! در اولین نامه که به دستت برسد خواهم نوشت:
[برای یک زن، دلتنگی گوشوارهای سُربی است در گوشش.]

مطلبی دیگر از این انتشارات
نامهای به تو پدر بهمن _نامه(۷)
مطلبی دیگر از این انتشارات
گمشده ات در زمان
مطلبی دیگر از این انتشارات
پونیو؛