دومین درنگ

درنگ عزیزم، سلام. چه تنهایی تنها کننده‌است، در میانِ آدم‌ها حسِ بی کسی داشتن. آدم‌هایی، که دوستشان دارم. تو، حس کرده‌ای که مرا دوست داری؟

این سؤال را یک بار پرسیده بودم و تو گفته بودی برای تبدیلِ احترامی که برایت دارم، به دوست داشتن، فاصله‌ایست که شاید گذر سال‌ها پُرَش بکند. من هم که همیشه پایه‌های احتمال‌هایم، نشُدن و نتوانستن و امکان ندارد است! پس با اوّلین جواب تو، از تکرارِ سؤالم دست کشیدم…

برای من اتّفاقات فوق‌العاده‌ای می‌افتد که در نوشتن‌شان، نا توانی فوق‌العاده‌ای دارم! امّا دوست دارم تلاشم را بکنم؛ از این‌که شرمنده‌ی تلاش نکردن‌هایم بشوم، بسیار خسته‌ام.

امروز خواب ماندم. بیدار که شدم برای شیوا نوشتم دیرتر می‌رسم. آماده شدم و وقتی با بابا سوار آسانسور شدیم، پرسید "فُرمت رو برداشتی؟" چشم‌هایم را از روی کفش‌هایم برداشتم و گفتم "یادم رفت..." او پیاده شد و من برگشتم خانه. فرمم را برداشتم و تا سوار آسانسور شدم، آسانسور به سمتِ طبقه‌ی چهارم بالا رفت. پلک‌هایم را با کلافگی، روی هم فشار دادم. آسانسور در طبقه‌ی چهارم ایستاد و همسایه‌مان، سیما جون، در آسانسور را باز کرد. مردمک‌‌های ناباورم خندیدند و بلند گفتم "سیما جون! تولّدتون مبارک!"

سیما جون گفت دیدنِ من، بهترین اتّفاقی بود که می‌توانست صبح تولّدش، برایش بیُفتد. پلک‌هایش پُف داشتند و من می‌دانستم دلیلش، بی‌خوابی نیست. مرا بوسید و دست‌هایش را دور کمرم کشید؛ خودم را در آغوشش، نگه داشتم. دیگر اشکالی نداشت اگر دیرتر به فروشگاه برسم...

دوست داشتم تو را به نامِ کوچکت در نامه‌هایم صدا بزنم. دوست داشتم نامه‌ای برایم بنویسی، که شروعش، این باشد "سلام، ملیکای عزیزم." و راستش فکر می‌کنم خواندنِ همین سه کلمه، برای نپرسیدنِ سؤالی که از پرسیدنش می‌ترسیدم، کافی بود.

هوای تهران، ابری‌ست و باران، نمی‌بارد.
کاش برایم از هوای شیراز می‌نوشتی...

دوستدار و "ای کاش‌گو"ی تو، ملیکا، حصارکی.