رندوم نامهای از اوایل مهرماه؟
سلام.
امروز وقتی داشتم بیرون قدم میزدم به این فکر کردم که چقدر دوست دارم از آدمهای رندوم بپرسم که بهترین لحظهی زندگیاشون چی بوده. چه پشیمونیهایی دارن؟ بابت انجام چه کارهایی از خودشون راضی هستن؟ اگر زمان برمیگشت چه چیزهایی رو تغییر میدادن؟
گاهی اوقات به این چیزها فکر میکنم. که زندگی بقیهی آدمها چجوریه؟ به پنجرهی خونهها زل میزنم و تصور میکنم که توی هر خونه چند نفر زندگی میکنن. زندگیشون چه شکلیه؟ چه شغلی دارن؟ رویاهاشون چیه؟ گاهی اوقات فکر کردن به اینکه این همه آدم اطرافمون وجود داره که هر کدوم main character زندگی خودشون هستن واقعا عجیبه.
بعد که یکم فکرم رو از سمت این چیزا دور کردم که خاورمیانهای و چه به این دغدغههای مسخره، به این فکر کردم که بهترین لحظهی زندگی خودم کی بوده اما هر چقدر فکر کردم لحظه خیلی خاصی به ذهنم نیومدش. یکم ناراحت شدم. نمیدونم بهترین لحظهی زندگیم هنوز نیومده یا من واقعا زندگی جالبی نداشتم اما بعدش تمام تلاشم رو کردم که یک لحظه رو هم که شده به عنوان بهترین لحظه زندگیم انتخاب کنم.
دقیق یادم نمیاد که کلاس هشتم بودم یا نهم ولی یادمه یه روزی داشت بارون میومد، ما توی کارگاه سر کلاس کار و فناوری نشسته بودیم، دوستام دورم بودن و در کارگاه باز بود و بوی بارون توی کارگاه هم میومد. قرار بود اولیا بیان مدرسه تا کارنامههامون رو بگیرن. اون موقعها هنوز از روزهای کارنامه نمیترسیدم، یادمه یهو یه نفر بهم گفت مامانت دم دره و من رفتم دم در کارگاه و مامانم زیر بارون با مقنعه و مانتوی مشکیش که باهاش همیشه میرفت سر کار دم در وایساده بود و کارنامهام دستش بود و وقتی ازش پرسیدم چطور بود؟ گفت ای بد نبود و بعد کارنامهام رو دستم داد و همه نمراتم بیست بودش. خندید و رفت و من برگشتم پیش دوستام. نمیدونم چرا این لحظه از زندگیم رو انقدر واضح یادمه. هزار بار قبل و بعد اون هم من کارنامهی بیست گرفتم ولی اون یک بار رو خیلی واضح یادمه. حس میکنم اون لحظه از ته دل خوشحال بودم. دوستایی داشتم که خانوادهام بودن، توی مدرسهای درس میخوندم که دوستش داشتم، کلاس زبان میرفتم، واندی و تیلور استن میکردم و وقتایی که تلاش میکردم و درس میخوندم نتیجهاش رو توی کارنامهام میدیدم. بارون میومد، هیچ نگرانیای برای آینده نداشتم و آدمهای موردعلاقهام رو هر روز میدیدم. شاید اون بهترین لحظهی زندگیم بود. شاید برای همین انقدر دقیق یادمه.
بیست و دو سال زندگی و بهترین لحظهای که به ذهن من میاد یک روز بارونی تو دوران راهنماییه که یه کارنامهی بیست گرفتم اونم بازم نه چون بیست گرفتم، چون صرفا عمیقا خوشحال بودم.
میدونم که نوستالژیا یه جور مایند تریک هستش و خیلی وقتها اون لحظه رو شاد نبودیم ولی عمیقا حس میکنم که این یکی دروغ نباشه. من حدود دو سال از زندگیم رو عمیقا خوشحال بودم. حتی اگه روزهای بد داشتم بازم خوشحال بودم. حتی وقتی تحقیق درس پژوهش رو تا روز آخرش هم تحویل ندادم خوشحال بودم. حتی وقتی که نمره عربیم 14 شد هم خوشحال بودم. حتی وقتی که کیمیا از مدرسمون رفت هم خوشحال بودم. یک جورایی میدونم که بزرگترین دلیلش این نبود که با آدمهای موردعلاقهام وقت میگذروندم. یا حتی دلیلش این نبود که بچه بودم و تصوری از نگرانیهای بزرگسالی نداشتم. دلیل خوشحالیم اینها نبودن. دلیلش این بود که یک نقطهی امن داشتم که هر روز به اونجا برمیگشتم. مهم نبود که توی خونه چقدر مشکل داشتم، چقدر حرف شنیده بودم، چقدر نادیده گرفته میشدم. تنها چیزی که مهم بود این بود که فردا باز ساعت 7 میشد، من بیدار میشدم و به نقطهی امنم برمیگشتم. جایی که میتونستم خودم باشم.
بگذریم. خیلی دوست دارم بدونم بهترین لحظات زندگی بقیه چی بوده. آیا چیزهای کلیشهای مثل «روزی که ازدواج کردم» یا «روزی که بچهام به دنیا اومد» خواهد بود یا لحظات عجیبی مثل این که یک نفر عمیقا حس کرده خوشحاله. دوست دارم داستانهای عجیب همه آدمها رو بشنوم. دوست دارم برم توی خیابون یقهی آدمها رو بگیرم و بپرسم جالبترین خوابی که دیدن چی بوده؟ دوست دارم از بچههای توی پارک بپرسم دلشون میخواد چیکاره بشن و بعد بیست سال بعد پیداشون کنم و بپرسم چیکاره شدن.
سلام
ببخشید که این مدت برات ننوشتم. در طول این مدت راستش حالم خیلی بد نبوده. چیزهای زیادی برای اینکه دربارهاشون غر بزنم وجود نداره ولی در عین حال اتفاقات خیلی جالب یا سرگرمکنندهای هم متاسفانه نمیفته. ولی خب تصمیم گرفتم فعلا با این قضیه کنار بیام. هرچند که خیلی هم بد نیست.
این روزها صبح ساعت هشت بیدار میشم، در حد چایی و بیسکوییت صبحونه میخورم و بعد میشینم تست میزنم. به طرز عجیبی با زبان خوندن آبسسد شدم. اینجوری که روزایی که زبان نمیخونم حالم بد میشه ولی نه از عذاب وجدان اینکه چرا درس نخوندم، بیشتر برای اینکه انگار که یه کاری که خودم دوست دارم رو انجام ندادم. البته روزهایی که لیسنینگ رو پایینتر از هفت و نیم میزنم بعدش دلم میخواد خودم رو بکشم ولی باقی چیزها رو دوست دارم.
بعضی روزها رو وقتی از خواب بیدار میشم و میبینم حالم خوب نیست بیخیال همهچیز میشم و میشینم فنفیک میخونم یا فیلم و سریال میبینم.
راستش رو بخوای از خیلی چیزها عقبم. اونقدر عقبم که دیگه برنامهریزی نمیکنم که بهشون برسم. فقط صبحها بیدار میشم و بدون برنامه کارهایی رو میکنم که به نظرم باید انجام بدم. شاید یکم غیرعقلانی به نظر بیاد ولی فعلا داره جواب میده. پس فعلا با همین روند ادامهاش میدم.
یکجورایی از اینکه این روزها تموم بشن میترسم. شاید این طور به نظر نیاد ولی این روزها برام بد نیستن. استرس خیلی چیزها رو دارم. یکیش همین آیلتس کوفتی. فکر اینکه الان دارم خوب پیش میرم ولی نکنه سر جلسه حالم خراب بشه و نمرهای پایینتر از 6 بگیرم واقعا حالم رو میگیره ولی با این حال خیلی هم دوست ندارم این روزها تموم شن. روزهایی که میتونم بیدار شم و آروم به خوندن درسایی برسم که دوستشون دارم.
اگر زندگی همین شکلی میموند چی؟ اگر مجبور نبودم به دنیای پرهیاهوی بیرون برگردم چی؟ اونجوری دیگه دلم نمیخواست برم؟ نمیدونم.
ولی فکر اینکه آذر ماه برسه، من امتحانم رو بدم و بعد هیچ بهونهای برای خونه موندن نداشته باشم ناراحتم میکنه. فکر برگشتن به کار حتی خیلی بیشتر ناراحتم میکنه. ولی چه میشه کرد؟ زندگی همین دیگه.
این روزها توقعاتم رو از همه آدمها پایین آوردم و تقریبا دیگه خیلی چیزها اذیتم نمیکنه. نه اینکه اذیتم نکنه ولی حداقل حالم رو مثل قبل بد نمیکنه. آدم وقتی انتظاری از کسی نداشته باشه دیگه ناامید نمیشه.
تنها چیزی که زندگیم این روزها کم داره دو تا چیزه. بیشتر دیدن خورشید و سردتر شدن هوا. فکر کنم بالاخره به یک شکلی از آرامش رسیدم. آرامش نه از سر خوشی، بیشتر از سر اینکه هیچ خبری نیست. هیچ اتفاقی نیفتاده و فکر کنم همین هم یک جورایی کافی باشه.
پ.ن: تصمیم گرفتم نامههایی که تا الان نوشتم رو پیدا کنم و اینجا بذارم چون جای دیگهای برای ذخیره کردنشون به ذهنم نمیرسه.
پ.ن: اون زمانی که این رو نوشتم هرگز فکرش رو نمیکردم که توی این مدت انقدر اتفاقات وحشتناک بیفته. کاش میشد به اون زمان برگردم که تمام ترسم گرفتن نمرهای پایینتر از 6 توی آیلتس بود و تمام ناراحتیم گرمای هوا و فکر ترک کردن خونه بود.
مطلبی دیگر از این انتشارات
تو که از ستارهی دیگری آمدهای بگو
مطلبی دیگر از این انتشارات
نصفِ لقمهی من برای تو
مطلبی دیگر از این انتشارات
نامه صد و بیست ( آدم امن زندگی من )