ما را زمانه گر شکند ساز میشویم؛
زمان، زمان میخواهد؟
اگر به زمان، زمان بدهم همه چیز به آنروزهایی که در کنارت بودم برمیگردد؟ میتوانم آنگونه لبخند بزنم و زیبایی لحظاتم کنار تو را در زیر پوستم احساس کنم؟
اگر به زمان، زمان بدهم همه چیز را برمیگردانی به روز نخست؟
نمیدانم شاید قصه عادت برای من صدق نمیکند، من باز هم برمیگردم به تو، هیچ قصهای با پایان خوش برای ما وجود نداشت در پایان این قصه هیچ "منی" وجود نداشت
تو همهجای قصه من بودی و من قصهام را با تو شروع کردم و با تو تمام کردم هرکجای این قصه بوی تن تو را میداد
من کجای قصه تو بودم؟ بوی تن من هم در قصهی تو ردی داشت؟ یا من فقط قصهای بودم که قصه اصلی خودت را فراموش کنی؟ توانستی قصهات را فراموش کنی؟ مرهم خوبی بودم برای زخمهایت عزیزکم؟ یا بلعکس نمکی بودم روی زخمهای قبلیات؟
شاید بیرحمی باشد اما تو نتوانستی حتی وانمود کنی که کنار زخمهایم ستاره میکشی، زخمهایم بیشتر از قبل خونریزی میکند و تو حتی نمیدانی که دلیل خونِ ریخته شده روی زمین هستی
راستش نه! مرا ببخش اگر غمگینت کردم،
اشکالی ندارد اگر بخواهی تظاهر کنی که چاقوی شکافنده زخمهایت دست من بود
دستهایم به خون آغشته شده، هرچند که خونِ من است اما تو تظاهر کن که این خونِ توست
گناهش را میخرم اگر اینگونه درد زخمهایت کمتر میشود و از عذابت کم!
برای من اما دستی نیست که این چاقو را از تنم خارج کند و من ذره ذره تمام میشود؟
اگر زمان بگذرد به درد این چاقو عادت میکنم؟ به گمانم تو حتی این را هم نمیخواهی که دستی برای مرهم به سمتم بیاید
هیچکس نمیتواند رویای صادقه آن روزها باشد
آن منی که قلبش را به تو داد دیگر نیست
چگونه به این زمان زمانی بدهم که تو را به من برگرداند؟
مطلبی دیگر از این انتشارات
پسر حاجی الماس
مطلبی دیگر از این انتشارات
تو مقصری.
مطلبی دیگر از این انتشارات
«دیکتاتور پر افاده»