واسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟
سرِ خیابانتان.
سلام. اولین روزی که از مترو تا کتابخانه تنها میرفتم، اهنگِ "ناز" چاووشی را گوش میکردم و مثل همیشه فکر و خیال میکردم، جمعه هم به همان اهنگ که رسیدم از خیابانتان رد شدیم. نمیدانم من در بند فکر و خیالم یا فکر و خیال در بند من؟ البته که گمان میکنم جملهبندیام یک جایش میلنگد. ولی امیدوارم بفهمی منظورم چیست. نمیدانی چقدر خوشحالم که نمیخوانی. خودم هم فکر نمیکردم روزی از این که نوشتههایم را نمیخوانی اینقدر خوشحال باشم. از چند جهت بنظر فوقالعادهاست. شما نوشتههایم را نمیخوانی که با خودت فکر کنی دیوانهام، یا موضوعات را بزرگ میکنم، پیازداغ همهچیز را زیاد میکنم، یا اینکه برای شما مینویسم چون موضوع دیگری ندارم! خب معلوماست که من به همه اینها فکر کردم. من خیلی فکر میکنم. مخصوصا به شما. به شما و اینکه ممکن است درباره نوشتههایم [خصوصا این پارت] چه نظری داشته باشی. البته که من به همهچیز فکر میکنم. مثلا دیروز فکر میکردم ایکاش حالا که میخواهم از برای شما بنویسم اینترنت تا صورِ اسرافیل وصل نشود که من تا صور اسرافیل برای شما بنویسم که شما تا صور اسرافیل نخوانی که این کش و مکش تا صور اسرافیل ادامه بیابد. ولی فکر میکنم اینترنت دارد کمکم وصل میشود. فکر کردم باید خیلی رسمی و با نثر ادبی بنویسم: تو کجای این جهان ایستادهای؟ هر انجا که من نباشم؟ من کجای این جهان ایستادهام؟ در انتظار تو؟ در انتظار چه؟ به چه گوش میدهم؟ به چه نگاه میکنم؟ بین اهنگهای چاووشی گیر افتادهام و پنجره ماشین را بالا دادهام و تا کجا در بارانیِ نازکم مچاله شدهام. ایکاش وقتی از سر خیابانتان رد میشدیم انجا ایستاده بودی. ایکاشهای مرا روی هم بگذاری زیاد میشوند، انقدر زیاد که فکر کنی اگر بارشان کنی زیرشان لِه خواهی شد. اما نه، سنگین نیستند. همه از قبیلِ ایکاشهای پوچاند. ایکاشهای پوچِ بیمبالات. نمیدانم بغضِ شما دقیقا کجا جمع میشود ولی من وقتی نمیتوانم گریه کنم چشمانم بهشدت درد میگیرند. انگار چشمانم سدی باشند که سیلی از اشک پشت ان در حالِ خروش است. که کی این سد بشکند. این سد اغلب شکسته است نمیدانم چرا امروز محکم و سالم است. چند روز پیش خواندم از ویژگیهای دورهی کلاسیکِ هنرِ یونان، غلبهی عقل بدون فنا کردن احساسات است! ایکاش دورهی کلاسیکِ هنرِ یونان بودم! ایکاش فقط "من" نبودم در این برهه از تاریخ، ایستاده و منتظر و گریان برای چه؟ تا به کی؟ در دورهی کلاسیکِ هنرِ من! غلبهی احساسات همزمان با فنا کردن عقل، از ویژگیهای حیاتی است! ایکاش شما سر خیابانتان باشید. یا جایی سرِ راهِ من. و همینجور تا صور اسرافیل نفهمید من مینویسم و نخوانید و گمان نکنید من دیوانهام.
شاید هم باشم. نمیدانم.
۲۹ دی ۱۴۰۴
ـ ۱۶۴
فکر کردن به آدم فراموش کار 🤍✉️
همه چی رو دارم تجربه میکنم.
حریق