سرچشمه

اشک‌های من این روزها مانندِ یک رودخانه، هر بار از یک سرچشمه راه میافتند و سر اخر همه‌شان سیل شده و از یک زمینِ مشترک عبور میکنند، زمینی که جسدِ من به ان چسبیده. به ظاهر مالکِ این اشک‌ها منم، وگرنه مالکی که تواناییِ کنترلِ اشکِ خود را نداشته باشد به چه دردی میخورد. چرا هر روز این قطره‌ها از گونه پایین میایند و چرا هیچ‌گاه متوقف نمیشوند؟ پایانِ این سیل کجاست؟ این اشک‌ها امروز از برای خاطرِ تو روی گونه‌های بی‌جانِ من میغلتند؟ واقعا هم باید برای تو بگریم، برای ادمی که روزگاری ان‌قدر زیاد و پررنگ بوده که حالا نبودن‌ش ادم را دیوانه و جای‌خالی‌اش ادم را کور میکند! سرچشمه‌ی این اشک بغضِ شکسته‌ی ان‌طرفِ خطِ تلفن است؟ بغضی که تو امروز میشکنی و من در ادامه‌ی دیروز و روزهای قبل؟ این اشک‌ها از روی جسدِ چسبیده به زمینِ من که کنارِ جسدِ چسبیده به زمینِ تو به خواب رفته میگذرند، اما هیچ یک از قطره‌ها برای‌شان اهمیت ندارد که چه بر سرِ اجسادِ ما میاید. تو میدانی این شیر فلکه را چه کسی باز میکند؟ اگر روزی بفهمم چه کسی وقت و بی‌وقت فلکه‌ی چشمانم را باز میکند جسدش را به زمین چسبانده و تا صورِ اسرافیل فلکه‌ی چشمانش را باز میگذارم. درست است که از برای تو گریستن موجه است، اما واقعا این اشک‌ها از برای تو است؟ از تو شروع میشود و چنان سنگین از روی "من" رد میشود که گویی هیچ‌گاه برای تو نبوده. این قطره‌ها برای من روی گونه میغلتند، برای من که تو را این‌قدر دور کرده، با تو شروع میشود اما به راستی دلیلِ گریه من‌م. این اشک همیشه از روی من رد میشود.

۶ تیر ۱۴۰۵

- ۵