علاقه مند به تکامل، تاریخ و جغرافیا، برنامه نویسی، فیزیک و چیز هایی که هیچ ربطی به هم ندارن :]
قلعه رو بسوزون عزیزم.

میدونی تو بدن خانم ها اکسی توسین ترشح میش
وقتی عمیقا عاشق یک نفر میشن و وقتی به بچشون شیر میدن.
اکسی توسین باعث میشه نسبت به کسانی که دوستشون دارن و عاشقشون هستند حساس بشن. بخشی از قبیله خودشون بدونن و با کسایی که قبیله رو خراب کنن عجیب و غریب دعوا کنن و همه چیز رو بهم بزنن. و بیچاره زن هایی که هم قبیله ای شون به قبیله شبیخون میزنه.
حالا باید به کی حمله کنن. از چی دفاع کنن ؟
میدونی زن ها بیشترین بیماری های خود ایمنی رو میگیرن. زن هایی که دیگه نمیدونن به کی حمله کنن. به خودشون با به خود شون.
اولین بار با تو خشم و عشق رو همزمان با هم درک کردم. حس خیلی عجیبی بود.هم عاشق بودم هم بینهایت ازت خشمگین بودم. هم از دست خودم غمگین بودم.
میخواستم بیرحمانه ترین حرف های ممکن رو به سمتت پرتاب کنم. میخواستم قلبت مثل قلب من بسوزه و درد بکشه. بعد یکهو ایستادم. این قلب من بود که داشتم محکم به قصد کشت می کوبیدمش یا قلب تو بود ؟
بالا جنازه تو ایستاده ام یا این جنازه خودمه؟
عین کشوری بودم که نمیدونستم مرزم کجاست. فرق تو با من چی بود مگه ؟
و حالا چند ماه باید بگذره باید با چند نفر ببینمت چی بشه بتونم مرزهای قبلیم رو پس بگیرم.
بهم بگو چه قدر باید تو این جنگ ببازم که باورم بشه قلعه هایی که آجر به آجرش رو باهم ساختیم باید رها کنم. این منجنیق های توئه که بیرون قلعه میخواد منو بیرون کنه.
اینکه شهر رو ترک کنم و دو دستی تقدیم یکی دیگه بکنم و آرزو خوشبختی هم کنم.
اینکه چه طور به خودم بقبولونم شهری که کوچه به کوچه اش رو بلد بودم جای من نیست. هیچ وقت نبوده و نخواهد هم بود و دیگه هم نباید برگردم. باور کن بخشی از منم میخواد از این شهر برم. اما نمیدونم چرا بخشی از من تو قلعه نشسته و در حالی که آوار داره رو سرش خراب میشه نمیخواد قلعه رو ترک کنه.
Move on
نکردن رو هیچ وقت مقدس نمیشمارم و نخواهم شمرد.
مثل ادمی میمونه که دستش رو از دست داده ولی به طور احمقانه ای دستش نصفه شب درد میگیره و حتی نمیدونه باید به دکتر چی بگه.
بعد یه مدتی هم دیگه خجالت میکشه به دوستاش بگه ببین هنوز دستم درد می کنه.
به هر حال فضیلتی توش نیست. ولی خب درد هست و به کی بگه. علی الخصوص اگر خودش همون اول تصمیم گرفته باشه که این دست باید قطع بشه چون پایان خوبی نداره.
حتی گفتنش هم خنده داره. گله کردن هم بی معنیه. روی کاغذ حق با اونه. شاید همینه که دردناک ترش میکنه.
خودت عامل دردتی خودت هم تحمل کن.
منطقی هست گله ای نیست به اون ادم.
گاهی فکرمی کنم دقیقا همون بدترین رابطه ها بدترین move on ها رو هم دارن.
ای کاش مرز های قبلیم رو پس بگیرم و با شهری که قراره نو بشه و کلی خاطرات دیگه و قلعه های جدیدی توش ساخته بشه بتونم خداحافظی کنم شهری که همون اول یه حسی بهم می گفت که نه.
پس چرا اینجوری شدم؟ چرا انقدر وابسته این شهر شدم؟ چرا انقدر این شهر رو دوست داشتم؟
ای کاش هیچ وقت بی مرز نمیشدم.
قلعه رو بسوزون عزیزم شاید مرز هام رو بتونم پس بگیرم.
مطلبی دیگر از این انتشارات
نامه ای برای تو....
مطلبی دیگر از این انتشارات
من بر علیه من - نامه ی اول
مطلبی دیگر از این انتشارات
نامه ای به برادر کوچکترم