ریاضی خواندهی ادبیات دوست
من نیازم؛ رسیدنِ این نامه به تو بود

امروز مثل هر روز دلم خواست با تو حرف بزنم . اما نه از طریق پیامرسانها و از پشت صفحات مجازی . نه مانند نوجوانانی که ترشح هورمونها باعث هیجانات زودگذر میشود و مینشینند در روبیکا و اینستا دوست و یار پیدا میکنند و شروع میکنند به قربان صدقه رفتن هم . البته که اقتضای سن آنهاست و نمیتوان خرده گرفت اما بچه بازی است و من عشق را بازی نمیدانم . پس میخواستم جور دیگری با تو حرف دلم را بزنم پس همان راه عاشقان قدیمی را انتخاب کردم . اصلا من عاشق چیزهای قدیمی هستم . فیلم های قدیمی . موسیقیهای قدیمی . آدهای قدیمی و ماشین های قدیمی و عشق های قدیمی . پس به رسم گذشته تصمیم گرفتم با دست خط خودم برایت نامه بنویسم .
میدانی نازنین در روزگار غریبی زندگی میکنیم . روزگاری که عاشق کم است ولی سخنِ عاشقانه فراوان . روزگاری که دیگر کلام عاشقانه ، دلیل ِ عشق نیست .
هر بچه مدرسهای و هر ولگرد و هر فیلم و سریال و موزیکی از عشق حرف میزنند حتی میتوان گفت زیبا حرف میزنند. در حالیکه با آن غریبه هستند. اما من تصمیم گرفتم برایت از احساس خودم بگویم که از آن شب آغاز شد و هر روز بیشتر شد و هنوز ادامه دارد .
میخواهم با تو حرف بزنم یک گفتگوی دو طرفه . بیشتر بشناسمت . بیشتر بدانمت .
برخلاف متفکران چون شوپنهاور که میگویند عشق حاصل عدم شناخت کامل است من همچون نادر ابراهیمی ایمان دارم دوست داشتن حاصل شناخت است و هر چه بیشتر از تو بدانم بیشتر دوستت خواهم داشت . پس برایم بگو . برایم بنویس .
چرا اینقدر از حرف زدن با من اجتناب میکنی ؟ دوست دارم بدانم رنگ مورد علاقهات چیست ؟چه فیلمی دوست داری ؟ موسیقی چی گوش میدهی ؟ غذای مورد علاقهات چیست ؟ چقدر به خدا ایمان داری ؟ من را چطور میبینی ؟ و صد ها سوال دیگر ..... مرا از خودت دریغ نکن .
میدانی من اصلا اهل نوشتن نیستم . در واقع حل سوالات ریاضی برایم بسیار راحتتر از نوشتن است . اما آشنایی با تو چیزی را در من تغییر داد . حالا از نوشتن از تو و برای تو برایم لذتبخش است . میدانم چقدر ناشیانه مینویسم ولی بدان که خالصانه مینویسم . امیدوارم این نامه را دوست داشته باشی .
....
کاش قلم شاملو را میداشتم وقتی برای آیدا مینوشت . یا مثل نادر ابراهیمی که مینوشت برای عسل ، من مینویشتم برای سحر . یا مثل سعدی میتوانستم برایت غزل بگویم . ولی من آنها نیستم . من تازهکارم . در همه چیز. در نوشتن برای تو . حتی در دوست داشتنت . نمیدانم اینطور خواستن ، اسمش عشق است یا چیز دیگر . فقط سخت میخواهمت .
با این وجود مطمئنم هیچوقت از این احساسم نسبت به تو پشیمان نمیشوم . چون بقول داستایوفسکی : خدای من، یک دقیقۀ تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟
...
میدانی من میترسم . میترسم از اینکه تو هم مرا بخواهی . از اینکه هر روز بجای فراموش کردنت بیشتر غرق در خیال تو شوم . میدانی من از بچگی آدم خیال بافی بودم . میتوانم ساعتها یک جا بنشینم و به اندازه چندین سال خیال پردازی کنم . از بچگی همینطور بودم مانند شخصیت اول رمان شبهای روشن داستایوفسکی . عجب نویسندهای است این داستایوفسکی. عاشقانه دوستش دارم . کاش کتابهایش را خوانده باشی اینطور ساعاتها میتوانیم دربارهاش حرف بزنیم . اما حالا مدتی است که فقط درباره تو خیالپردازی میکنم . و البته که از این خیالپردازی لذت میبرم . اما حالا که میبینم شانسی وجود دارد که تو را داشت باشم ، میترسم . حس عجیبی است . تا مدتها نمیفهمیدم چرا . ولی حالا برایم مشخص شده است . خیال پردازی راحتتر از قبول مسئولیت است . میدانم همین که تو هم به من علاقهمند شوی آنگاه مسئول این حس هستم . من آدم ضعیفی نیستم . میتوانم گلیم خود را از آب بیرون بکشم اما نگرانی من بیشتر تو هستی . این که این وسط تو را اذیت کنم . با دوست داشتنم . با خواستنم . گیریم تو هم قبول کردی خانوادهات را چطور راضی کنم ؟ من که آنها را نمیشناسم ولی به یک معلم آس و پاس که از دار دنیا یک پراید قسطی و سری پر درد دارد چطور نگاه میکنند ؟ آیا قبول میکنند دختر دردانهشان را به من بدهند ؟ و بر فرض محال که دادند آیا واقعا میتوانم زندگی که شایسته آن هستی را برایت فراهم کنم ؟ اینگونه فکرهاست که روحم را عذاب میدهد و با خود فکر میکنم اگر خودم را از زندگیات کنار بکشم در خانه پدرت زندگی بهتری داری یا اینکه یک نفر دیگر که تواناییاش را دارد میآید و تو را با خود میبرد و در این لحظه است که حس میکنم قلبم سیخ میکشد و از سقف خیال به کف سرد واقعیت میافتم .
نمیدانم نظر تو چیست ؟ آیا میتوانی زندگی راحت خود را فدای زندگی با من کنی ؟ که بیایی در کنار هم از صفر شروع کنیم ؟ نمیتوانم هیچ قول و تضمینی به تو بدهم جز اینکه در هر شرایطی و همیشه دوستت خواهم داشت و همه تلاشم را خواهم کرد که خوشبختت کنم . این که برای این هدف بجنگم . برای تو را داشتن . میدانم که اگر فردایی برای خود متصور باشم میخواهم آن را با تو بسازم .
....
حتی لیستیهایی نوشتهام .یکی نه چند تا . یکی برای فیلم ها و سریالهایی که باید با هم ببینیم . یکی برای کتابهایی که با هم بخوانیم و دربارهاش حرف بزنیم . یکی برای جاهایی که با هم برویم . لیست هایی برای تمام عمر .
من تو را برای یک عمر میخواهم .
برای پنجاه سالگی
شصت سالگی
هفتاد سالگی
تو را می خواهم برای خانه ای که تنهاییم
تو را می خواهم برای چای عصرانه
تلفن هایی که می زنند
و جواب نمی دهیم
تو را می خواهم
برای تنهایی
تو را می خواهم
وقتی باران است
برای راهپیمایی آهسته ی دوتایی
نیمکت های سراسر پارک های شهر
برای پنجره ی بسته
و وقتی سرما بیداد می کند
تو را می خواهم
برای پرسه زدن های شب عید
نشان کردن یک جفت ماهی قرمز
تو را می خواهم
برای صبح
برای ظهر
برای شب
برای همه ی عمر..

مطلبی دیگر از این انتشارات
میدانم، میگذرد! اما جانفرسا..
مطلبی دیگر از این انتشارات
ولنتاین چهارم
مطلبی دیگر از این انتشارات
از عشق دست کشیدم