نامه به تویی که دوری
نمیدونم چرا همش دلم میخواد باهات حرف بزنم.
من هیچ وقت آدمی نبودم که راحت از خودش حرف بزنه، حتی با نزدیک ترین آدم های زندگیم.
همیشه یه چیزی توی گلوم گیر میکرد، یه ترسی که نمیذاشت بگم واقعا چی توی سرم میگذره.
اما تو فرق داشتی.
نه چون منو از همه بهتر میشناسی، اتفاقا تو شاید خیلی چیزها درباره ی من ندونی.
شاید چون تو خیلی دوری و احتمالا هیچ وقت قرار نیست منو ببینی.
شاید چون هیچ تصویری از من توی ذهنت نداری که مجبور باشم ازش دفاع کنم.
شاید چون وقتی با تو حرف میزنم، لازم نیست نقش آدم قوی، آدم عاقل یا آدمی که حالش خوبه رو بازی کنم.
شاید برای همین هر بار اتفاق کوچیکی برام میافته، ناخودآگاه دلم میخواد به تو بگمش.
نه اتفاقهای مهم.
اتفاقهای معمولی.
مثلا اینکه امروز آسمون چه رنگی بود.
یا آهنگ جدیدی که پیدا کردم و تمام روز توی سرم میچرخه.
یا جمله ای که توی کتاب خوندم و دلم میخواست اون لحظه کنارم باشی و بهت نشونش بدم.
بعضی وقت ها فکر میکنم عجیب ترین بخش ماجرا اینه که هیچ وقت فرصت نداشتم واقعا این چیزها رو با تو در میون بذارم.
هربار که اومدم باهات حرف بزنم، دنیا تموم راه های ارتباط با تورو به روی من بست.
اما با این حال، هر بار که چیزی منو خوشحال میکنه یا ذهنمو درگیر میکنه، اولین جایی که فکرم میره، سمت توئه.
انگار بخشی از قلبم منتظره یه روز بشینه و بدون هیچ عجله ای، دربارهی همهی اون چیزهای کوچیک باهات حرف بزنه.
نمیدونم دقیقا چه حسی نسبت به تو دارم و شاید همین عجیب ترین بخش ماجرا باشه.
اگه ازم بپرسن دوستت دارم یا نه، احتمالا جوابی ندارم.
اگه بپرسن ازت دلخورم یا نه، باز هم جوابی ندارم.
فقط میدونم گاهی بیشتر از چیزی که باید به حضورت توجه میکنم، با اینکه خیلی از من دوری.
هر روز و هر ساعت.
به اینکه اگه الان کنارم بودی، این اتفاق رو برات تعریف میکردم.
اگه یه عکس قشنگ میگرفتم، دلم میخواست همون لحظه به تو نشونش بدم.
اگه یه جمله ی قشنگ توی کتاب پیدا میکردم، دلم میخواست بخونیش.
انگار ذهنم خیلی وقت پیش برای تو جایی ساخته که قرار بوده پر از چیزهای کوچیک و معمولی باشه.
چیزهایی که شاید برای هیچ کس مهم نباشن، اما برای من مهمن.
مدتی بود ازت ناراحت بودم؛
نه به خاطر یه اتفاق بزرگ، بیشتر به خاطر چیزهای کوچیک و مبهمی که کم کم تو دلم جمع شده بودن و مطمئن نبودم حق دارم این حس رو داشته باشم یا نه.
فکر میکردم اگه کمی ازت فاصله بگیرم، اگه کمتر بهت فکر کنم، اگه کمتر منتظر چیزی از سمت تو باشم، این حس کمرنگ میشه.
اما تو فرق داری؛ هر وقت خوشحالیتو میبینم، از ته قلبم خوشحال میشم.
شاید چون خوشحالی تو هیچ وقت برای من شبیه خبر خوشحالکنندهی یک غریبه نبوده.
هر بار که میبینم حالت خوبه، یا به چیزی که میخواستی رسیدی، یه گوشهی دلم آروم میشه.
انگار دنیا برای چند لحظه جای بهتری میشه و این حسیه که هیچ وقت نتونستم توضیحش بدم.
چون نه به اندازه ای سادست که اسمش رو دوستی بذارم و نه به اندازه ای روشنه که جرأت کنم اسم دیگه ای روش بذارم.
و هربار به خودم قول میدم دیگه بهت فکر نکنم، کافیه به یه چیز که به تو مربوط میشه برخورد کنم تا دوباره همه چیز برگرده به حالت اول و دلم بخواد باهات حرف بزنم.
شاید همین باعث میشه نتونم احساساتم رو کنترل کنم.
چون آدم برای کسی که هیچ اهمیتی براش نداره اینطور خوشحال نمیشه، برای کسی که ازش دلخور هم هست اینطور خوشحال نمیشه.
برای همین تو رو تو هیچکدوم از این تعریف های ساده جا نمیدم.
تو فقط… تو هستی.
و ظاهرا این برای پیچیده کردن همه چیز کافیه.
تو نه اونقدر نزدیکی که بتونم نگهت دارم،
و نه اونقدر دوری که بتونم فراموشت کنم.

.
مطلبی دیگر از این انتشارات
درخت سفید نارنج
مطلبی دیگر از این انتشارات
دور مثلِ کودکیام
مطلبی دیگر از این انتشارات
نامه ای برای صندوق پستت: