نویسنده ی رمان یک عاشقانه سریع و آتشین- و رمان پدر عشق بسوزد - شاعر مجموعه: قشنگترین منحنی سرخ دنیا
نامه ای به پسرم سید چنگیز

سلام پسرم. مادرت فدایت شود. چرا خودم فدایت نشدم؟ هنوز به دنیا نیامده چه توقع ها داری. خب عزیزم من قبلا جان هایم را خرج مادرت و خواهرت سانتافه جان کرده ام. این ها را برایت مینویسم تا اگر در آینده ، متاسفانه ، به دنیا آمده بودی بدانی که خیلی شانسی به این جهان پا گذاشته ای. ما تمام تلاشمان را کرده ایم که تو پسر نباشی. ولی خب خدا اینطور خواسته. چه کنیم؟
می دانم حالا که به دنیا آمده ای و احیانا به جای اینکه تو خیابان مشغول کار باشی رقته باشی مدرسه و دوست هایت اسمت را مسخره کنند. بگیر مثل سگ بزنشان و خونشان را روی زمین بریز. اسمت را چنگیز گذاشتم تا بصورت پیش فرض یک ترسی به دل دیگران بیندازی عزیزم. برایت یک کتاب از خونریزی های چنگیز خان کنار گذاشته ام که بزرگ شدی بخوانی و یاد بگیری.
پدرت پسری سوسول و درسخوان بود ولی میخواهم تو را جنگی و خفن بار بیاورم. یک جور که بهت بگویند چنگیز خان و از بردن اسمت لرزه بر اندامشان بیفتد. بر عکس من که بهم میگفتند گوگولی یا مهربان. چه فایده ؟ نون و آب شد برایم؟ حاشا و کلا که خیر. از همان بچگی میفرستمت بروی توی خیابان ها کار کنی و کاسبی یاد بگیری. از هر نوعش. چرا؟ چون خیابان بزرگ ترین مدرسه است. تو بتوانی حقت را بگیری. چهار تا نعره ی پشم ریزان بزنی از چهار تا مهندسی برایت بهتر است.
تو را میگذارم وردست خفن ترین آدم های شهر. همان ها که درب هر جایی را در کثری از ثانیه باز میکنند. آنها که همه ازشان حساب میبرند و سوت بلبلی را از صحبت کردن عادی بهتر بلدند. همان سلطان های موتورسوار که بهترین گوشی های روز که الان قیمتش سر به فلک کشیده را از دست دیگران برای رضای خدا میزنند تا آنها به خودشان مغرور نشوند و با تبختر توی خیابان راه نروند.
پسرم در زمان پدرت پسر بودن جز هزینه و خسارت چیزی نبود. ولی امیدوارم در زمان تو اوضاع کمی فرق کند. در زمان ما اگر خانه و ماشین و درآمد آنچنانی نداشتی حلوا هم کف دستت نمیگذاشتند چه بسا دخترشان را بدهند. بین خودمان بماند. همین مادرت را با کلی نذر و نیاز ، در دادگاهی دیدم. آمده بود از شوهر چهارمش طلاق بگیرد. من هم تیزبازی درآوردم و مخش را زدم. او هم که دیگر حوصله مهریه گرفتن و پشت در دادگاه ایستادن را نداشت گفت بیا ، بهت میخورد گوگولی باشی. دیگر دنبال آرامشم.
خلاصه پسرم حواست باشد. تو در زمانه ی بدی در جامعه ای مردستیز به دنیا آمده ای. من هم اگر درست باهات برخورد نمیکنم و بین تو و سانتافه جان فرق میگذارم بدان که به خاطر عقده هایی ست که دارم و چیزی که از بچگی یاد گرفته ام. چنگیزم. نمی خواهم بگویم بچه ی ناخواسته بودی. ولی امیدوارم خودت فهمیده باشی. راستی ممکن است بخواهی بیشتر در خانه بمانی. خواستم بگویم برایت که دوازده نهایت پانزده سالگی برو و زن خودت را پیدا کن. تا وقتی نرفته ای هم ازت اجاره خانه نمیگیریم. البته اگر دادی چه بهتر. اما دیگر چه میخواهی؟ سانتافه جان شاید سختش باشد تو هم در خانه ی مادرت که من سرخانه اش هستم نفس بکشی. این ها بین خودمان باشد. در مورد تبعیض و این ها بین خودت و خواهرت هم ناراحت نباش. همیشه همین بوده. عادت کن.
پسرم وارد جامعه که شدی و با جنس مخالف روبرو شدی حواست باشد که همیشه حرف آخر را مرد باید بزند. هرچه خانوم ها گفتند بگو چشم. البته من اینطور بودم ولی خب اگر مثل صاحب اسمت قلدر و بزن بهادر هم باشی فکر نکنم نتیجه بدی بگیری. چه بسا که خیلی ها از مرد قوی و قلدر خوششان می آید. شنیده ام چنگیز خان هر شهری میرفته یک زن میگرفته و بچه ای پس مینداخته. نضف بیشتر جهان را هم که گرفته بوده. برو پی کارت، دیگر حرفی باهات ندارم پسر .
از طرف پدرت
تقدیم به چنگیز نره خرم
22اردیبهشت1405
مطلبی دیگر از این انتشارات
چگونه دنیا را از وجودم پاک کنم؟
مطلبی دیگر از این انتشارات
خانه ای کنار ساحل وعده ها...
مطلبی دیگر از این انتشارات
نه تسلیم، نه امید؛ نام اثر جنگ