نامه به بادبادک

حال که آخرین نخ بادبادک دور گردنم را پاره می‌کنم،

تو فرا می‌روی، و من فرو می‌افتم

تمام خاطرات در قلب و مغزم شروع به مرور می‌شود

بودن در دستان تو تمام وجود مرا تا اوج آسمان می‌کشید،

جز؛ نفس های سنگینم،

که جاذبه برا آن غالب آمده بود،

حال که در حال فرو رفتن به عمق چاه از پیش کنده‌ای خویشم

می‌دانم، تو زودتر از طناب من، به گردنی تازه خواهی رسید،

از این لحظه تو در اسارت دست های باد آزادی،

رقص بی امان تو با ابر ها را می‌بینم

زیباست.

این نامه را برای این چالش ننوشته‌ام.

مدت‌ها پیش، در روزهایی که در حال عبور از یکدیگر بودیم، آن را نوشته بودم.

می‌خواستم چیزی تازه بنویسم؛

اما حس کردم هیچ جمله‌ای صادق‌تر از واژه‌هایی که آن روزها نوشته‌ام نخواهد بود.

این متن، حسنِ ختامِ آن روزها بود؛

آخرین تلاش من برای گذر.

برای همین تصمیم گرفتم به جای ساختنِ احساسی تازه،

همان چیزی را که واقعاً زیسته‌ام با شما به اشتراک بگذارم.

شاید بعضی نامه‌ها دیرتر به مقصد برسند،

اما حقیقتشان کهنه نمی‌شود