نامه‌ی بی‌مقصد.

دیروز توی ایستگاه متروی انقلاب که وایساده بودم، اون طرف ریل یه پسری رو دیدم که از پشت خیلی شبیه به تو بود. تی‌شرتش مشکی بود، هم‌قد تو بود و یک کلاه مشکی هم روی سرش بود و وقتی که چرخید و صورتش رو دیدم فهمیدم که تو نیستی. یک جورهایی خوشحال شدم که تو نیستی چون احتمالا مثل میرندا از دستت فرار می‌کردم تا یک وقت مجبور نشیم به هم دست تکون بدیم و یا بدتر از اون مکالمه‌ای داشته باشیم.

(میرندا در حال فرار از دست اکس یکی از بامزه‌ترین صحنه‌ها بود برام)
(میرندا در حال فرار از دست اکس یکی از بامزه‌ترین صحنه‌ها بود برام)

بعد به این فکر کردم که اصلا امکان نداشته که تو این ساعت اونجا باشی، ساعت 4 و نیم بود و تو احتمالا تازه داشتی از کارت تعطیل می‌شدی و به سمت مترو می‌رفتی و معمولا وسط هفته این سمت‌ها نمیومدی پس امکان نداشته که اونجا باشی. یکی از چیزهایی که درباره‌ی قطع شدن ارتباطت با آدم‌ها جالبه همینه. اینکه تو باهاشون دیگه صحبت نمی‌کنی ولی هنوز هم چیزهای زیادی درباره‌اشون می‌دونی. چیزهایی که شاید حتی اهمیت هم نداشته باشه. مثلا اینکه من هنوز می‌دونم تو معمولا چه ساعتی از خواب بیدار می‌شدی، می‌دونم که طرفدار صبحونه هستی، می‌دونم که احتمالا هنوزم توی اون کاغذفروشی کار می‌کنی، می‌دونم که هنوز هم کمدت پر از لباسای مشکیه، می‌دونم که از جاهای شلوغ بدت میاد، یادمه که حدودا چه ساعتی از سر کار برمی‌گشتی، فکر می‌کنم احتمالا هنوز هم با آهنگر و شایان دوستی، فکر می‌کنم که هنوز هم سیگاری باشی و خیلی چیزهای دیگه که دونستنشون الان فایده‌ای برای من یا تو نداره. توی سریال هایمیم یه اپیزودی هست که تد به بارنی یاد میده که چجوری دوست‌پسر بهتری برای رابین باشه و رابین ازش می‌پرسه که چرا این کار رو کرده و تد بهش جواب می‌ده چون وقتی با یکی بهم می‌زنی کلی اطلاعات درباره‌ی اون فرد توی ذهنت می‌مونه که دیگه اضافی هستن و تد دلش می‌خواسته اون اطلاعات رو حداقل به یک نفر دیگه بده. اون اپیزود رو واقعا دوست دارم. بگذریم.

در کل داشتم به این چیزها فکر می‌کردم و یکدفعه دوباره یادم اومد که یک سال نیست که گذشته بلکه دو ساله. اولین باری که متوجه‌اش شدم داشتم به فرزانه می‌گفتم که اون روز توی این فکر بودم که عید پارسال توی مراحل اولیه‌ی دیت بودم و بعد یهو یادم اومد که نه! پارسال عید درگیر فوت شدن مادربزرگم بودم و در واقع عید دو سال پیش بوده که داشتم با تو آشنا می‌شدم. زمان جوری می‌گذره که یکدفعه انگار برق می‌گیرتت و یادت میفته که چندین سال از یک موضوعی گذشته ولی با این حال تو جوری یادته که انگار همین دیروز اتفاق افتاده. البته که زمان زود نگذشته. هر روز بیش از حد طولانیه ولی جاش هفته‌ها کوتاه‌ هستن و از اون طرف هر ماه باز خیلی طولانیه ولی فصل‌ها توی یک چشم بهم زدن تموم می‌شن و تو حتی نمی‌دونی کی 23 ساله شدی. 23! خیلی عدد جدی و بزرگی به‌نظر می‌رسه. من هنوز هم احساس می‌کنم 21 ساله هستم و توی دلم آرزوی این رو دارم که یک بار دیگه 13 ساله باشم و وقتی ازم می‌پرسن چند سالته همیشه چند لحظه طول می‌کشه تا یادم بیاد که 23 سالمه.

چند وقت پیش یک نامه‌ی طولانی برای موسی‌پور نوشتم و همه‌ی حرف‌هایی که روی دلم مونده بود رو بهش زدم. الان احساس سبکی دارم. هر بار که این کار رو می‌کنم احساس سبکی بهم دست می‌ده. انگار که بالاخره یک پرونده‌ای توی ذهنم بسته می‌شه و دیگه موقع فکر کردن به اون آدم‌ها حرص نمی‌خورم که چقدر حرف نگفته باهاشون دارم. هنوز پرونده‌ی چند تا آدم دیگه توی ذهنم بازه ولی وقت اینکه براشون نامه‌های چند صفحه‌ای بفرستم نرسیده. احتمالا اواسط پاییز به ریحانه اون نامه رو بدم. به بعضی‌هاشون هم هیچوقت. چون به هر حال همه جنبه‌ی این رو ندارن که نامه‌های هزار کیلومتری من درباره‌ی احساساتم و اینکه چرا بعضی کارها رو کردم رو بخونن. and that's fine. It's kinda their loss since I write good letters.

اما برای تو حرف جدیدی ندارم. دلیلی که شروع به نوشتن این حرف‌ها کردم این نبود که حرف‌های نگفته‌ای بین ما هست. گاهی اوقات به اینکه چرا انقدر همه‌چیز بین ما اشتباه بود فکر می‌کنم اما اینکه حرفی روی دلم مونده باشه؟ نه. چیزی برای گفتن نمونده اما من هنوز هم دارم می‌نویسم. همین الان یاد آهنگ death by thousands cuts تیلور افتادم که یک جاش می‌گفت:

you said it was a great love, one for the ages, and if the story is over, why am I still writing pages?

در کل یکم یادم رفت که دقیقا به کجا می‌خواستم برسم. اولین باری که شروع به نوشتن تو اینجا کردم برای تو بود. اینجا جایی بود که برات نامه‌ می‌نوشتم و جز تو آدم‌های دیگه‌ای هم می‌خوندنشون. هنوز هم توی بخش پیش‌نویس‌هام دارمشون ولی نمی‌رم هیچکدوم رو بخونم. خوندن نوشته‌های قدیمیم همیشه برام خجالت‌آوره. اما در کل می‌خواستم این رو بگم که هنوز هم وقتی اینجا می‌نویسم کمی یاد تو میفتم چون اینجا جای ما بود. مثل اون چنل secret place که مال ما بود. اونجا برنگشتم چون نمی‌تونستم ولی مدام به اینجا برمی‌گردم با اینکه نه کسی رو اینجا می‌شناسم و نه دیگه کسی اینجا منتظر خوندن نامه‌های منه. قدیم‌ها حتی نوشته‌های بقیه رو هم نمی‌خوندم. تازه چند ماهه که از نوشته‌های چند نفری اینجا خوشم اومده. خیلی جای بدی نیست اگر حضور بخش عظیمی از عقب‌مونده‌های جامعه که اینجا تجمع کردن رو فاکتور بگیریم.

نمی‌دونم چجوری این متن رو تموم کنم. می‌دونم که این نامه رو نمی‌خونی. خوندن یا نخوندنش فرقی به حال من یا تو هم ایجاد نمی‌کنه. اما من دوست داشتم که بنویسمش.

همین.