نجواهای من از آنِ توست...

سلام عزیزترینم...

این پست رو درحالی دارم به سمت قلبت روانه میکنم که یه روز زیبای دیگه رو کنار هم گذروندیم و حین فکر کردن به تک‌تک اتفاقات امروز که هر کدوم لبخند رو روی صورتم نقاشی میکنه، به آهنگ دوستت دارم گوش میدم...

یادته تاریخ دیت‌هامون رو یادداشت میکردم؟ این مدت این قدر که به تعدادشون اضافه شده،  شمارشون از دستم خارج شده و باید سرشماری رو دوباره آغاز کنم...

شمارش روزهایی که باهمیم از مرز ۲۷۰ روز هم رد شده و توی چشم من ۲۷ روز هم به نظر نمیاد بس که زمان ما کنار هم این قدر سریع میگذره...


این روزها مردم با سرعت، خو گرفتن...
دوست دارن وقتی میرن توی رابطه، از همون اول طرف کامل از بر باشه همه چیزشون رو

اما ما همه چیز هم رو یاد گرفتیم، به مرور زمان دم‌کشیدن دمنوش گوارای رابطمون رو تماشا کردیم...

به طوری که الان از کوچک‌ترین واکنش هم متوجه چیزهایی میشیم که خود طرف هم شاید نشده باشه...

شاید راز دوام رابطه‌ی ما همین صبرمون باشه...

صبر برای شناختن، صبر برای دوست داشتن و دوست داشته شدن، صبر برای رسیدن...


مهرِ تو فانتزی‌ترین حالتی بود که من میتونستم از یه مرد متصور بشم و دارم نظاره گر تلاشت برای رشد رابطمون میشم و در عین حال حض میکنم از این حجم تمایلت به راکد نموندن توی یه سطح...

چقدر پرت کردن حواست وقتی که داشتی سعی میکردی خیلی با حوصله مفاهیم سخت درسی رو بهم  یاد بدی لذت بخش بود

یه تست صبر تمام عیار بود و جز اون حسن ختام زیبا، حوصلت رو درمقابل دلبری‌های من به رخ کشیدی...

این متن رو با دلپذیرترین مونولوگی که به عمرم شنیدم به اتمام میرسونم:

من عاشق بودن و تو رابطه بودن رو دوست ندارم، دوستشون دارم چون با توئه و اگه تو نبودی، محال بود که تا مدت‌ها حواسم جلب این بُعد زندگیم بشه...
آشنا نبود برات آقاهه؟ این جمله، حرفِ خودت بوده و هست :)