سفر میکنم از کتابی به کتابی دیگر:)
نفرتِ تراژیک؛
زمان زیادی نیست که از همهچیز میگریزم و به خودم پناه میآورم؛ از خودم میگریزم و به آغوش شعر برمیگردم، از شعر میگریزم و چیزی را توی آغوش زندگی گم میکنم ولی در عوض، معنایی مییابم که در شعرهایم شفافاند. حالا دیگر تو تاریکِ تاریکی و من خورشیدی هستم که هرگز به تو نخواهد رسید چرا که اکنون شیفتهٔ نورم؛ شیفتهٔ خود. یکی از همین روزهایی که به اعماق خاطرههایم سپرده شدی، خزغبلاتی سر هم کردم برای به یادگار ماندن از روزهایی که تمام شدی و ته کشیدی؛ لاأقل در ذهن من.
فرار میکنم از غم به شب، به تاریکی
به فکرِ بودنت اینجا، به اینکه نزدیکی
فرار میکنم امشب به هُرمِ آغوشت
از این اتاقِ پر از خالیِ سرامیکی
مدام توی سرم قاتلِ کسی هستم
و این تویی که همیشه، شکارِ شلیکی
از آن حرارتِ سردِ تنت گریزانم
تویی که علت این نفرتِ تراژیکی
من اشک میشوم و هستیام پر از پوچی
تو غرق بوسه به او با لبانِ ماتیکی...

پ.ن۱: من قبل از اینکه عشق را تجربه کنم شاعر بودم؛ شعر گفتنهای من ارتباطی به عشق ندارند بلکه زادهٔ رنجهای مزاحمِ درونیام هستند مثل همین غزل کوتاه ولی پر از حرفی که اگر نمینوشتم احتمالاً احساساتم نابود میشدند.
پ.ن۲: شعرها از واقعیت، دوراَند ولی حقیقت دارند. شاید فهمیدنش کمی سخت باشد ولی تجربه کردنش آنقدرها هم پیچیده نیست.
همیشه به عشق🧡
مطلبی دیگر از این انتشارات
نشان داغ دل ماست لالهای که شکفت...
مطلبی دیگر از این انتشارات
تو خدای خاطرات خیال منی.
مطلبی دیگر از این انتشارات
این بدجنس،عاشقته بیبی