نفرینت می‌کنم که عاشق شوی.

معلم هندسه بالا‌ی سرم ایستاده و مداد را می‌کوبد روی میز. «اثبات کن.» می‌گویم همه چیز را می‌شود از چشم‌هایم خواند، از رنگی که سراسیمه به گونه‌هایم می‌دود، از دمی که بازدمش را فراموش می‌کنم. بی‌فایده است. تمام صفحه را سیاه کرده‌ام، با شعر‌های خودنوشته و بیت‌های قرض کرده از حافظ. برگه‌ها تاب برداشته‌اند از اشک‌های چندین ساله‌ام. می‌خوانَد، می‌بیند، و باز عدد می‌خواهد؛ فرمول و معادله و نمودارِ خطِ راست.

هر نوبت که حساب می‌کنم، پاسخ جز این نمی‌تواند باشد: جان در بند فاصله‌ها نیست؛ بی‌پروا بیرون می‌جهد از تن و تا ناکجا آباد می‌رود. بعد، همان‌جا عاشق می‌شود و خود را صاف می‌گذارد کف دست یک غریبه‌ی سیاه‌چشم. انگار نه انگار این طرف، پیکری‌‌ زنده‌زنده می‌سوزد از هجران. و این افشره‌ی حکایت زیسته‌ی من است، که افسانه می‌انگاردش. می‌گوید آتشِ عشق، بیرون از سقف‌های مشترک –یا دست کم دو کوچه آن‌طرف‌تر– شعله نمی‌کشد. حرف مفت!

کاش می‌شد پوستم را بشکافم. آنگاه سپرِ روانم را نشانش می‌دادم، که تیرباران را مثل خاک تشنه در آغوش کشیده و حالا این عشق است، این عشق است که هنوز از مزار گلوله‌ها می‌روید. اگر می‌دید، باور می‌کرد؟ نمی‌دانم. اما بی‌شک از من می‌ترسید...

تردید نکن، استاد. آن خودکار سرخ بی‌رقیب را بیاور و بزرگترین صفر را بگذار کنار نامم. باکی نیست‌. در کارنامه‌ام بنویس هنوز بچه‌ام و با اولین ضربان ناکوک، هوای عشق برم داشته‌. بنویس این خون که از من می‌رود، جز شور نوجوانی نیست و باد که به کله‌ام بخورد، هوس از سرم خواهد پرید. زهی خیال باطل؛ چهار سال تمام است همین موعظه‌های طوطی‌وار را نثارم می‌کنی. چهار سال می‌گذرد از آن بهمن سهمگین که «برف نابهنگام» نامیدی‌اش. پس بنویس از تبِ غرور و حاضرجوابی‌هایم و از آنکه با این قد نیم‌وجبی، یک عالم ادعایم می‌شود. می‌رنجم، اما نه از تلنگری که گمان می‌کنی به من زده‌ای، نه؛ من خود گواهم بر یقینِ خود. دردم از تنهاییِ این جنونِ بیچاره است که حیف می‌شود در غربت...

آه، نفرینت می‌کنم که عاشق شوی. همین‌طور دست و پا بسته، دور، و دریغ از حتی یک سند منگوله‌دار. آن‌وقت خواهم دید که در خلوتت، با سعدی و شاملو و سایه سرشاخ می‌شوی و شرط می‌بندی که اگر او را یک بار، فقط یک بار می‌دیدند، دیوان‌ها را به آتش می‌‌کشیدند و از نو می‌نوشتند. اهالی عرش را خواهم دید، که به ستوه می‌آیند از رازونیازِ بی‌پایانت؛ که کاری جز این از عاشقانِ محکوم به خاموشی برنمی‌آید. و عاقبت گرچه رگ‌هایت از غم پاره‌پاره می‌شوند، هیچ‌کس این شیدایی را باور نخواهد کرد؛ مگر به دیدن رد بوسه‌های او بر تنت و این یعنی هرگز، هرگز. هرگز.

۲۳ دی ۱۴۰۴

شانس آوردم توی این قطعی اینترنت که گالریم از عکس‌های پینترست لبریزه. 😁
شانس آوردم توی این قطعی اینترنت که گالریم از عکس‌های پینترست لبریزه. 😁